<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>علف هرزه‌‌</title>
<link>http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/</link>
<description>شعر، داستان و نوشته‌هاي ديگر</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 10 May 2008 17:56:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>كتاب‌خر و كتاب‌خوان</title>
<link>http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/post-388.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;يادم هست كه دكتر مشكات، در كلاس درسش با چه آب و تابي از كتاب‌خانه‌هاي پاريس حرف مي‌زد. مي‌گفت كه ده دقيقه كه از ساعت شروع كتاب‌خانه‌ها مي‌گذرد ديگر صندلي خالي در آن‌ها پيدا نمي‌شود و بايد در كافه‌ها دنيال جايي براي مطالعه باشيد كه اگر غفلت كنيد آن‌ها را هم از دست مي‌دهيد. اين‌گونه است كه مردم فرانسه بيش‌ترين سرانه‌ي مطالعه را در دنيا دارند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سروش صحت &lt;A href=&quot;http://kargozaaran.com/ShowNews.php?9060&quot;&gt;مطلبي&lt;/A&gt; در روزنامه‌ي &lt;A href=&quot;http://www.kargozaaran.com/&quot;&gt;كارگزاران&lt;/A&gt; نوشته است، حاكي از هيجان‌زدگي بيگانگان از اين همه شوق به كتاب در ايرانيان كه نمايشگاه كتاب‌شان شهرتي جهاني دارد. هر چند اين نوشته طنز است اما اگر آن را جدي هم بگيريد با ادعاهاي مسوولان مملكتي كه معتقد اند كشور در دانش دارد شق‌القمر مي‌كند، مو نمي‌زند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هر حال من هم مانند ساير اقشار هميشه در صحنه براي خريد تعدادي كتاب به نمايشگاه رفتم و هفتاد هشتاد تومان ناقابل بالاي تعدادي كتاب دادم كه اگر عمرم كفاف داد بخوانم. من اما با وقاحت تمام مانند عاشقي كه از معشوق قديم مي‌گريزد تا او را با يار تازه نبيند، تمام ناشراني را كه رمان و داستان منتشر مي‌كنند، يواشكي رد كردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چرا كه ديگر نمي‌دانم از بي‌سانسور بودنشان مطمئن باشم. لذا بدون حتا نگاهي گذرا به اين دسته از كتاب‌ها، چند كتاب فرهنگ لغت خريدم و هزار و يك‌شب هرمس و مجموعه آثار شكسپير. اين‌ها نصف پول مرا خورد و اميدوارم از سانسور در امان مانده باشند لااقل.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مابقي پولم را كتابي از برنارد لوييس خريدم و يكي هم از دنيل لرنر و البته چنين گفت زرتشت نيچه را به ترجمه‌ي داريوش آشوري و تعدادي كتاب خرد و ريز ديگر. تازه شانس آوردم بعضي كتاب‌ها هم كه مي‌خواستم تمام شده بود وگرنه براي برگشت به خانه پولي در جيبم نمي‌ماند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوستي قديمي را كه حالا فقط آشنا به حساب مي‌آمد، ديدم. اين خانم كه مسوول غرفه‌اي بود فرشته‌ي نجات من شد تا بخشي از كتاب‌ها را پيشش بگذارم و سبك‌بار دنبال مابقي بگردم. از او پرسيدم كه از انتشارات‌شان كتابي هم توقيف شده يا نه؟ گفت در نمايشگاه نه اما در چاپ‌خانه يكي از كتاب‌هايشان جمع‌آوري شده بود. ظاهرا خوش‌حال بود آفت به كتاب‌هايشان چندان آسيبي نرسانده است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 May 2008 17:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alaf-e-harzeh&amp;postid=388</comments>
<dc:creator>alaf-e-harzeh</dc:creator>
<guid>http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/post-388.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهار من</title>
<link>http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/post-387.aspx</link>
<description>وقتي كه باد&lt;BR&gt;به بوي تو آغشته مي‌شود&lt;BR&gt;درخت باغ&lt;BR&gt;به گمان بهار شكفته مي‌شود </description>
<pubDate>Tue, 29 Apr 2008 15:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alaf-e-harzeh&amp;postid=387</comments>
<dc:creator>alaf-e-harzeh</dc:creator>
<guid>http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/post-387.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرواز</title>
<link>http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/post-386.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;خفتن&lt;BR&gt;به زير تو&lt;BR&gt;اي يگانه‌ترين آسمان&lt;BR&gt;خوش است&lt;BR&gt;گر رنج‌هاي زمين و زمان نبود&lt;BR&gt;پرتاب تن&lt;BR&gt;به آغوشت&lt;BR&gt;اي بي‌كران خوش است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Apr 2008 20:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alaf-e-harzeh&amp;postid=386</comments>
<dc:creator>alaf-e-harzeh</dc:creator>
<guid>http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/post-386.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كجاي وبلاگستان ايد؟</title>
<link>http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/post-385.aspx</link>
<description>&lt;DIV dir=rtl&gt;اگر وبلاگستان كهكشاني باشد شامل سياره‌ها و ستاره‌هاي ريز و درشت كه وبلاگ‌ها هستند فكر مي‌كنيد شما كجاي آن قرار داريد؟ شايد بپرسيد چه فرقي مي‌كند؟ &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl&gt;جالب است بدانيد يك مركز مطالعاتي وابسته به دانشگاه هاروارد در ضمن يك پروژه‌ي عظيم با عنوان &lt;A href=&quot;http://cyber.law.harvard.edu/research/internetdemocracy&quot;&gt;اينترنت و دموكراسي&lt;/A&gt;، مطالعه‌اي هم بر وبلاگ‌نويسي فارسي انجام داده است. در واقع اين پروژه رصد كردن كهكشان وبلاگستان فارسي‌ست.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl&gt;نيويورك تايمز درباره‌ي نتايج منتشر شده‌ي اين تحقيق كه چكيده‌اش را در &lt;A href=&quot;http://cyber.law.harvard.edu/publications/2008/Mapping_Irans_Online_Public&quot;&gt;اين‌جا&lt;/A&gt; مي‌توانيد بخوانيد، &lt;A href=&quot;http://www.nytimes.com/2008/04/06/world/middleeast/06iranblog.html?_r=1&amp;ex=1365220800&amp;en=569f88b60529edea&amp;ei=5088&amp;partner=rssnyt&amp;emc=rss&amp;oref=slogin&quot;&gt;مطلبي&lt;/A&gt; نوشته است. فارغ از اين كه نتيجه‌ي اين مطالعه را مي‌پسنديد يا نه؟ به &lt;A href=&quot;http://cyber.law.harvard.edu/publications/2008/Mapping_Irans_Online_Public/Iranian_blogosphere_map&quot;&gt;اين تصوير&lt;/A&gt; كه شمايي كهكشاني از بلاگستان است، نگاه كنيد.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl&gt;شما نقطه‌‌اي ريز در اين كهكشان هستيد. فكر مي‌كنيد كجا قرار گرفته‌ايد؟ و اصلا آيا ديده و خوانده مي‌شويد؟&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Apr 2008 16:43:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alaf-e-harzeh&amp;postid=385</comments>
<dc:creator>alaf-e-harzeh</dc:creator>
<guid>http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/post-385.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عكس ِ مرگ زندگي‌ست</title>
<link>http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/post-384.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;دوستانش نمي‌خواستند او غمگين باشد. سعي مي‌كردند ذهن او را به چيز ديگري مشغول كنند. آن‌ها مثل قديم با او فوتبال نگاه كردند. آب‌جو و سيگار آوردند و جشن كوچكي در اتاق او گرفتند. &quot;يكي از آن‌ها موقع رفتن گفت كه زودتر خوب شو و برگرد.&quot; هينر اين را مي‌گويد و ادامه مي‌دهد &quot;اما كسي نمي‌پرسد چه حسي داري؟ آن‌ها نمي‌خواهند بفهمند. من دارم مي‌ميرم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين بخشي از شرحي‌ست كه والتر شلز عكاس، كنار عكس هينر نوشته است. اين عكاس هفتاد و دوساله وقتي مي‌بيند كه مرگش نزديك است، تصميم مي‌گيرد كه از كساني كه به مرگ نزديك  اند، قبل و بعد از مرگ‌شان عكس بگيرد و با آن‌ها گفتگو كند. نتيجه‌ي آن مجموعه‌اي عكس از 24 نفر است مشتمل بر نوزاد 17ماهه تا مرد 83ساله كه  قر ار است در نمايشگاهي در لندن به نمايش درآيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تعدادي از عكس‌ها را در &lt;A href=&quot;http://www.guardian.co.uk/society/gallery/2008/mar/31/lifebeforedeath?picture=333325401&quot;&gt;گاردين&lt;/A&gt; ببينيد به همراه گزارشي در اين مورد با عنوان &lt;A href=&quot;http://www.guardian.co.uk/society/2008/apr/01/society.photography&quot;&gt;اين پايان است&lt;/A&gt;. شما هم اگر مثل من، به اين مساله فكر كرده‌ايد كه وقتي پير شديد  و در انتظار مرگ نشستيد چه خواهيد كرد و چه حسي خواهيد داشت، عكس‌ها و شرح‌ها را ببينيد و بخوانيد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Apr 2008 17:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alaf-e-harzeh&amp;postid=384</comments>
<dc:creator>alaf-e-harzeh</dc:creator>
<guid>http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/post-384.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قصاب زنده</title>
<link>http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/post-383.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;گوسفند زنده. روي تكه كارتني نوشته بود و كنار اتوبان آن را تكان مي‌داد. مرد ترياكي آهسته ترمز كرد و آرام كنار جوان ايستاد. پنجره را پايين داد و پرسيد كيلويي چند؟ جوان گفت: بعد از عيد كمي گران شده. آخر جو گران شده. پانصد رفته بالا. الان  دو و پانصد است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد ترياكي پرسيد: گوسفندها كجايند؟ جوان گفت آن پايين در خانه. با دست اشاره مي‌كرد به رودخانه‌ي كنار چمران. مرد ترياكي پرسيد: همسايه‌ها عارض نمي‌شوند و مامور خبر نمي‌كنند كه گوسفند در خانه داريد؟ جوان جواب داد: نه آقا همه آن‌جا گوسفند دارند. زندگي نمي‌گذرد و بايد كاري كرد. نمي‌شود كه دزدي كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قصاب چي؟ مرد ترياكي پرسيد و جوان گفت: مجيدمان هست. هر وقت بگوييد مي‌آيد و سر مي‌برد. فقط دستمزد آن را جدا بايد بدهيد. تازه اگر او هم نباشد بچه‌ها هستند. اما به صرف‌تان است مجيد بيايد. خوب پوست مي‌كند بدون زدگي اگر بخواهيد پوست و دنبلانش را هم خودش برمي‌دارد. مي‌داند كجا بفروشد كه ضرر نكند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سوار شو برويم. مرد ترياكي گفت و جوانك بي‌درنگ و با لبخند به لب سوار شد. اهل كجايي؟ مرد ترياكي پرسيد؟ لرستان. روستايي اطراف خرم‌آباد. در شهر عملگي مي‌كنم و گوسفند فروشي. تا كار چه باشد. كار براي مرد عار نيست آقا. مي‌خواستم درس بخوانم، نشد.  ما كه خوانديم به كجا رسيديم. ببين وضع ما هم تعريفي ندارد. جوان بعد از اين حرف‌هاي مرد ترياكي به او نگاهي انداخت و ساكت ماند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با دست جوان اشاره كرد كه بپيچ به راست. تا وقت رسيدن هر دو ساكت بودند. جوان گاهي زيرچشمي مرد ترياكي را مي‌پاييد. هر دو پياده شدند. جوان گوسفندها را كه ده‌تايي بودند و گوشه‌ي حياط مخروبه‌ي خانه كز كرده نشان داد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد ترياكي نگاهي سرسري انداخت و پرسيد: برادرت هست؟ مجيد را مي‌گويم؟ نه. شماره مي‌دهم به موبايلش زنگ بزنيد. بگوييد براي چه مي‌خواهيد فوري خودش را مي‌رساند. موتور دارد و بعد جوانك يكي يكي شماره‌ها را گفت تا مرد ترياكي وارد موبايلش كند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد ترياكي گفت يكي از آن چاق‌هايش را جدا كن. جوان پرسيد قبول باشد براي نذر است؟ مرد گفت مگر فرقي دارد؟ مي‌گويند كه براي نذر فقط نر قبول است و ميش را نمي‌شود نذر كرد. مرد ترياكي گفت پس ميش بده. مرد جوان بعد از گشتن و تقلا كردن يكي را بغل كرد و پيش مرد ترياكي آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد ترياكي فقط دستي به سر گوسفند كشيد و گفت خوب است. مرد جوان گوسفند را برد كه وزن كند با وسيله‌اي  كه از چهارچوب در آويخته بود. مرد ترياكي گفت: ديشب به آن‌ها نمك نداده‌اي تا امروز آب بخوردند و سنگين شوند. دست مرد جوان سست شد و گوسفند افتاد و كمي دور رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد جوان با عصبانيت گفت: ما نان حلال مي‌خوريم آقا. مرد ترياكي گفت: شنيده‌ام براي پول بيش‌تر اين‌كار را مي‌كنند. اما ما از اين‌كارها نمي‌كنيم. نمي‌خواهيد نبريد. مرد ترياكي خنديد و گفت عصباني نشو خواستم امتحانت كنم. گوسفند را بكش عجله دارم. بايد بروم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دست و پاي گوسفند را محكم بست و توي صندوق پرايد خواباند و در را بست. مرد ترياكي گفت خفه نشود؟ و جواب شنيد نه. پول را به جوانك داد و گفت اگر بر مي‌گردي به اتوبان سوار شو تا برسانمت. جوان گفت كه خودش برمي‌گردد. مرد ترياكي گاز داد و رفت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Mar 2008 14:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alaf-e-harzeh&amp;postid=383</comments>
<dc:creator>alaf-e-harzeh</dc:creator>
<guid>http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/post-383.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اراده‌ي ملوكانه</title>
<link>http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/post-382.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;هنوز دو سه روزي از شروع سال جديد نگذشته بود كه در معابر تهران تابلوهايي آويخته شد كه رويشان نوشته بود سال نوآوري و شكوفايي. اين تابلوها كه توسط سازماني زير نظر شهردار تودل‌بروي تهران تدارك ديده شده، ليبل حكومتي امسال را نشان مي‌دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در تلويزيون هم همه‌ي شبكه‌ها در يك اقدام برنامه‌ريزي نشده و مثل هميشه اثرگذار يكي از گوشه‌هاي بالايي صفحه‌ي خود را به اين شعار آغشته كردند تا درجه‌ي آلودگي‌شان را به رهبر نشان دهند. در مقام چاكري چيزي كم نگذارند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از اين كه چقدر اين شعار مناسب اين روزهاي مملكت است بگذريم كه اظهر من الشمس است. چرا كه قريب سي سال است داريم نوآوري‌هاي گوناگون را تحمل مي‌كنيم و پياپي شكوفا مي‌شويم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما راستي چرا از وقتي كه اين نام‌گذاري‌هاي رسمي باب شد ديگر از سال موش و گربه و سگ و ميمون خبري نيست. اسامي اين حيوانات زبان‌بسته مگر چه عيبي داشت جز اين كه از فريب و تزوير خالي بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حاكميت ايران كه ظاهرا براي خود اراده‌ي كن فيكوني خداوندي قايل است گمان مي‌كند با اين حلوا حلوا گفتن دهن شيرين مي‌شود. البته آرزو بر پيرمردان جوان‌كش عيب نيست. چرا كه خوب مي‌دانند در اين كشور آن چه البته يافت مي‌نشود شكوفايي و رونق است. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Mar 2008 16:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alaf-e-harzeh&amp;postid=382</comments>
<dc:creator>alaf-e-harzeh</dc:creator>
<guid>http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/post-382.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خشونت و فرهنگ‌سازي</title>
<link>http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/post-381.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;داشتم از اين كه ايام تعطيل سال نو را به خواندن كتاب تبارشناسي اخلاق نيچه صرف كردم پشيمان مي‌شدم اما  نظرم برگشت جايي كه نوشته بود:&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« چه‌گونه مي‌توان در جانور انسان حافظه‌اي نشاند؟ چه‌گونه مي‌توان بر اين ذهن دم-دمي نيمه‌گول نيمه‌پرت، بر اين فراموشكاري جاندار، چيزي را چنان نشاند كه همواره به ياد ماند؟» مي‌توان به درستي گمان كرد كه پاسخ‌ها و وسايل حل اين مساله‌ي روزگاران آغازين، به هيچ روي نرم و لطيف نبوده است؛ بلكه در تمامي پيش‌تاريخ انسان چيزي ترسناك‌تر و هول‌انگيزتر از فن حافظه‌سازي او نبوده است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« چيزي را بايد در حافظه داغ نهاد تا در آن بماند و چيزي در خاطره مي‌ماند و بس كه همواره دردآور بماند.» اين است اصل اساسي ديرينه‌ترين ( و نيز، دردا، درازترين) روان‌شناسي بر روي زمين. ... انسان چون ضروري مي‌يافت كه چيزي را در خاطر بنشاند، اين كار جز با خون ريختن، شكنجه دادن و قرباني كردن از پيش نمي‌رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هولناك‌ترين قربانگري‌ها و گروگان‌گذاري‌ها ( از جمله قربان كردن نخست‌زادها)، دل‌آشوب‌ترين اندام‌بري‌ها (براي مثال اخته كردن) سنگدلانه‌ترين آيين‌گزاري‌هاي همه‌ي فرقه‌هاي ديني ( و دين‌ها همگي در زيرين‌ترين زمينه‌ي خويش نظام‌هاي بي‌رحمي اند) ريشه‌ي اين‌ها همه در آن غريزه‌اي‌ست كه پي برده بود همانا درد نيرومندترين دستيار حافظه‌سازي‌ست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به يك معناي بي‌چون و چرا زهدپرستي يكسره از همين مقوله است، يعني يكي-دو ايده را [در ذهن] نازدودني و هميشه‌باش و فراموش‌نشدني و ثابت ساختن تا آن كه تمامي سيستم عصبي و عقلي از راه اين « ايده‌هاي ثابت » هيپنوتيسم شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روندها و شيوه‌هاي زندگي زاهدانه وسايلي هستند براي رها ساختن اين ايده‌هاي ثابت از شر رقابت تمامي ايده‌هاي ديگر و فراموش‌نشدني ساختن‌شان. هر چه حافظه‌ي بشري سست‌تر، نماي رسم‌ها و آيين‌ها هولناك‌تر. سختي قانون‌هاي كيفري سنجه‌اي‌ست ويژه براي دريافتن آن‌كه چه زحمت‌ها كشيده‌اند بر فراموشي چيره شوند ...&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;تبارشناسي اخلاق، فردريش نيچه، داريوش آشوري، نشر آگه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با اين تحليل نيچه‌اي اگر به شيعه و اسطوره‌هايش بنگريم مي‌توان يكي از علل ماندگاري آن و راز تاثيرش بر تاريخ اين مرز و بوم را دريافت. عاشورا و حوادث كربلا شروعش خشونتي بود پر درد و رنج و در تداومش هم عزاداري‌هاي شيعيان استمرار درد و رنج بوده و هست تا حافظه‌ي تاريخ از اين ايده و انديشه خالي نشود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با اين نگاه زنجير زدن و سينه زدن و در حد اعلاي آن قمه زدن نوعي از حافظه‌سازي بوده است كه تشيع خواسته و ناخواسته با آن ايده و عقيده‌ي خود را تثبيت و تعميق نموده است و گزاف نيست اگر سلطه‌ي انديشه‌ي شيعه‌گري را مديون حسين و سرنوشتش بدانيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نه فقط اسلام و تشيع، مسيحيت و بوديسم هم كم از اين ابزار بهره نبرده‌اند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Mar 2008 01:39:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alaf-e-harzeh&amp;postid=381</comments>
<dc:creator>alaf-e-harzeh</dc:creator>
<guid>http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/post-381.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از واقع‌گرايي تا روياپردازي</title>
<link>http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/post-380.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;فرض كنيد يك روز دختر شانزده ساله‌تان از شما و همسرتان مي‌خواهد تا مطلب مهمي را با شما درميان بگذارد. شما كه احتمال مي‌دهيد فرزندتان را از مدرسه اخراج كرده‌اند، ناگهان از زبان او مي‌شنويد كه حامله است. چه واكنشي نشان مي‌دهيد و چه مي‌كنيد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در فيلم &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Juno_(film)&quot;&gt;جونو&lt;/A&gt; برنده‌ي اسكار فيلمنامه‌‌ي اريجينال امسال دقيقا چنين صحنه‌اي به نمايش در مي‌آيد. البته رابطه‌ي جنسي قبل از ازدواج دختران در جاهايي نظير ايران آن‌قدر تابو هست كه نوبت وخامت موقعيت به زير هجده‌سال بودن يا حامله شدن دختر نمي‌رسد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين فيلم آمريكايي اما نشان مي‌دهد كه چه ساده خانواده، مدرسه و جامعه مشكل دختر را مي‌پذيرند و او مي‌تواند سرانجام فرزندش را بزايد و براي او والديني هم بيابد. مشكلات اين دختر طبقه‌ي متوسط به پايين آمريكايي چنان ساده و فانتزي نشان داده مي‌شود كه بيننده‌ي ايراني حتما از خود بارها مي‌پرسد مگر چنين چيزي ممكن است؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همين امسال اما فيلمي در اروپا ساخته شد با نام &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/4_Months,_3_Weeks_and_2_Days&quot;&gt;4ماه، 3هفته و 2روز&lt;/A&gt;. اين فيلم رومانيايي كه جايزه‌ي كن را هم گرفته است، روايتي تلخ و واقعي از تلاش دو دختر دانشجوست كه يكي مي‌خواهد فرزند ناخواسته‌اش را سقط كند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تصاوير اين فيلم برخلاف جونو شارپ و خوش آب و رنگ نيست. اين فيلم كه يك دهم فيلم آمريكايي هزينه‌ي ساخت آن شده، نشان مي‌دهد كه چگونه دختر باردار از سر ناچاري تن به عمل غيرقانوني سقط آن هم در بدترين شرايط  مي‌دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جونو سرگرم‌كننده است و پر از صحنه‌هايي كه خنده بر لبان بيننده مي‌آورد، هرچند جاهايي اشك بيننده را هم به همراهي مي‌طلبد. اما اين فيلم نگراني‌بخش نيست و لحظه‌هاي خوش كسي را مكدر نمي‌كند و از همه مهم‌تر پيام و پند و اندرز بي‌شمار به بيننده مي‌دهد تا راه درست زيستن را بياموزد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما نمونه‌ي اروپايي بيش از حد واقعي‌ست آن‌چنان كه تلخي آن ذهن بيننده را رها نمي‌كند. پند و پيامي نمي‌دهد، فقط واقعيت دلخراشي را روايت مي‌كند كه شايد هر روز و هرجا در حال وقوع است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Mar 2008 16:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alaf-e-harzeh&amp;postid=380</comments>
<dc:creator>alaf-e-harzeh</dc:creator>
<guid>http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/post-380.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دردسرهاي امسال</title>
<link>http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/post-379.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;امروز زنگ زدم از يكي از دوستان پرسيدم كه امروز چندشنبه هست و چندم فروردين؟ فكر كنم  اين سوال خنده‌دار ولي جدي نشان مي‌دهد كه عيد امسال من با بقيه‌ي سال‌ها تفاوت دارد. درست به دليل همين تفاوت هست تا به امروز درباره‌ي سال نو چيزي ننوشته‌ام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما چرا زياد دوست ندارم روزها و ماه‌هاي امسال را به خاطر بسپارم؟ شايد به اين خاطر است كه تمام امسال در كسوت ناخواسته‌ي سربازي خواهم ماند و اين نظام و وظيفه‌اش چنان دست و پاگيرم هست كه نمي‌توانم با فراغ بال برنامه‌اي براي سالي كه مي‌آيد بريزم و كار خودم را بكنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حس مي‌كنم كه هنوز بهار من نيامده و بايد يك سال ديگر صبر كنم. اما به هر حال بهار و سال نو براي همه‌ي آن‌ها كه بهاري دارند مبارك و خوش.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Mar 2008 13:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alaf-e-harzeh&amp;postid=379</comments>
<dc:creator>alaf-e-harzeh</dc:creator>
<guid>http://alaf-e-harzeh.blogfa.com/post-379.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
