و من انگار گیاهی کوچک
و تو آن نور
که از دور
به من میتابی
عمر من کوتاه است
همه میمیرند
اما علف هرزهی کوچک
زودتر خواهد مرد
باغبان خیلی زود
خواهد چیدش
فردا
وقتی خورشید بیاید بالا
او نخواهد فهمید
که زمین یک نفر کم دارد
آن روزها كه پدراني از ما درآمدند تا كاخ ظلم فرو ريزند نميدانستند كه سنگ بنايي را خواهند گذاشت كه پدراني از ما درآورند.
آن روز صحبت از سناتورهايي بود كه نفت مي خوردند و بيعدالتي پس ميانداختند امروز هستند سرداراني كه راه تا انتها طي نشدهي آنها را بروند.
اگر روزي دربار بود كه دستاش در هر كار بود، امروز اما تك بيتي هست كه قافيه را بر ما تنگ كند. و آزادي را چنان رماندهاند كه ديگر در خواب هم به مردم اين سرزمين نازنين سواري نميدهد.
اي پدران ما كه رفتيد كاش اصلا نميآمديد و چنين تحفهاي برايمان ارمغان نميآورديد يا كه اين تهماندهي قبيلهتان را هم با خود ميبرديد تا سر فرزندانتان را بر آستان خدايان نبرند چنين بيآب و بسمالله.