|
B y p h o t o . n e t |
علف هرزه در فيس بوك بهترينهاي علف هرزه جستجو در علف هرزه فهرست كامل مطالب فهرست موضوعي لينكهاي ديگران صفحهي آرشيو صفحهي اصلي |
|
و من انگار گیاهی کوچک
و تو آن نور که از دور به من میتابی عمر من کوتاه است همه میمیرند اما علف هرزهی کوچک زودتر خواهد مرد باغبان خیلی زود خواهد چیدش فردا وقتی خورشید بیاید بالا او نخواهد فهمید که زمین یک نفر کم دارد حامد صادقي صفت hssefat[at]yahoo صفحهي اصلی صفحهي آرشيو اخبار جهان Google News Yahoo News Reuters United Press Herald Tribune AFP Spiegel Guardian Observer Le Monde Le Monde Diplomatic Telegraph Independent Haaretz CS Monitor Times NY Times Washington Post USA Today Wall Street Journal Financial Times Bloomberg Euro News France 24 BBC DW CNN Aljazeera Fox News Market Watch Time Newsweek Businessweek Economist Religion News All Headline News الجزيره الشرق الاوسط |
علفهاي هرزهي تازه
سيزده به در پاييزي اي آسمان ببار سناتور، سردار، بيت، دربار ببار ناموس نظام گاوداري معكوس تجاوز به عكاس جنگ برادر چاوز رفيق احمدينژاد بولدوزر رهبر قصاب مطبوعات رفت رسم مردمكشي راهنماي تحصيل در ايران راي مردم پول مردم سهرابكشان درد و لذت دادن عقايدم دربارهي دلقك جبههي نجات ايران سعيد امامي زنده است فرعونيت نظام اخبار ايران ايرنا ايسنا خبرگزاري فارس خبرگزاري مهر واحد مركزي خبر خبرگزاري اقتصادي ايران همشهري آنلاين ايران ايران ديلي الوفاق كيهان كيهان لندن جمهوري اسلامي جام جم روزنا اعتماد كارگزاران سرمايه جهان صنعت دنياي اقتصاد شبكهي خبر پرس تي وي دويچهوله فارسي بي بي سي فارسي وي او اي فارسي لوموند فارسي راديو فردا راديو زمانه ميدان زنان روز نوروز انتخاب خبرنامهي گويا امروز شريف نيوز ادوار نيوز آفتاب نيوز شهرزاد نيوز ايتنا وبنا هفتان هزار تو پارس آرتز شهروند امروز فيروزه ماه و هور رستاك عصر ايران تابناك جهان نيوز خزه زيگزاگ جن و پري جديد آنلاين مردمان |
یکشنبه 30 فروردین1388
مرد مردهدختر را كنار خيابان منتظر ميبيني. آهسته پژوي قديميات را كنار ميكشي. آرام جلوي پايش توقف ميكني. دختر اما به سرعت و پر صدا در را باز ميكند و دنيايي صدا از خيابان همراه او داخل ميشود و كنار تو مينشيند. نگاهش ميكني. سلام ميكند، تو ميخندي. او تند تند حرف ميزند و تو انگار نميشنوي. و باز لبخند ميزني.
مادر! راستي مرد خوب چطور مرديست؟ دختر ميپرسد. و تو را ناگهان برق كلامش ميگيرد. رگبار واژهها از تو ميبارد و دختر خيس و رميده دربهدر دنبال پناهي ميگردد. اما تو مجالش نميدهي و هر چه را به ذهن و خاطرت ميرسد رديف ميكني. حالا ديگر دختر تو را نميشنود و لبخند ميزند.
تا به خود ميآيي جلوي خانه رسيدي. نايستاده دختر پايين ميپرد و كليد را در در ميچرخاند و غيب ميشود و تو ميماني و سكوت. نشسته پشت رل به فكر ميروي و يكه ميخوري كه چرا يكباره هر چه از من ميدانستي و به خاطر داشتي براي دخترت برشمردي. همانهايي كه روزي مرا به خاطر داشتنشان شماتت ميكردي. سرخ ميشوي، هرچند مرا كنار دستت نشسته جاي دخترت نميبيني.
گونههايات نم ميگيرد و خاطرات روزهاي با من نبودنات را مرور ميكني و مثل هميشه باري از حسرت برشانههايات سنگيني ميكني. و حيف كه نميتوانم اشكات را پاك كنم و تو گرمي نوازشهايام را حس نميكني. باز بيصدا ميروم و دخترت را ميبينم كه در اتاقش و در پناه پردهاي كه بر پنجره آويختهاي آرزوهايش را به هم ميبافد.
لينك مطلب و دربارهي آن با موضوع داستانك مطلب را به بالاترین بفرستید |
|
POWERED BY
BLOGFA.COM
RSS
|