تبليغاتX
علف هرزه‌‌ - قصاب زنده

------- علف هرزه --------------------------------------------------



پربيننده‌ترين مطالب علف هرزه

فهرست كامل مطالب

فهرست موضوعي

لينك‌هاي ديگران

جستجو در علف هرزه
و من انگار گیاهی کوچک
و تو آن نور
که از دور
به من می‌تابی
عمر من کوتاه است
همه می‌میرند
اما علف هرزه‌ی کوچک
زودتر خواهد مرد
باغبان خیلی زود
خواهد چیدش
فردا
وقتی خورشید بیاید بالا
او نخواهد فهمید
که زمین یک نفر کم دارد

حامد صادقي صفت
hssefat[at]yahoo

صفحه‌ي اصلی
صفحه‌ي آرشيو

اخبار جهان
Google News
Yahoo News
Reuters
United Press
Herald Tribune
AFP
Spiegel
Guardian
Observer
Le Monde
Le Monde Diplomatic
Telegraph
Independent
Haaretz
CS Monitor
Times
NY Times
Washington Post
USA Today
Wall Street Journal
Financial Times
Bloomberg
Euro News
France 24
BBC
DW
CNN
Aljazeera
Fox News
Market Watch
Time
Newsweek
Businessweek
Economist
Religion News
All Headline News
الجزيره
الشرق الاوسط

اخبار ايران
ايرنا
ايسنا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري مهر
واحد مركزي خبر
خبرگزاري اقتصادي ايران
همشهري آن‌لاين
ايران
ايران ديلي
الوفاق
كيهان
كيهان لندن
جمهوري اسلامي
جام جم
روزنا
اعتماد
كارگزاران
سرمايه
جهان صنعت
دنياي اقتصاد
شبكه‌ي خبر
پرس تي وي
دويچه‌وله فارسي
بي بي سي فارسي
وي او اي فارسي
لوموند فارسي
راديو فردا
راديو زمانه
ميدان زنان
روز
نوروز
انتخاب
خبرنامه‌ي گويا
امروز
شريف نيوز
ادوار نيوز
آفتاب نيوز
شهرزاد نيوز
ايتنا
هفتان
هزار تو
پارس آرتز
شهروند امروز
فيروزه
ماه و هور
رستاك
عصر ايران
تابناك
جهان نيوز
خزه
زيگزاگ
جن و پري
جديد آن‌لاين
مردمان
علف‌هاي هرزه‌ي تازه

ديگران
2008/3/31

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

قصاب زنده



گوسفند زنده. روي تكه كارتني نوشته بود و كنار اتوبان آن را تكان مي‌داد. مرد ترياكي آهسته ترمز كرد و آرام كنار جوان ايستاد. پنجره را پايين داد و پرسيد كيلويي چند؟ جوان گفت: بعد از عيد كمي گران شده. آخر جو گران شده. پانصد رفته بالا. الان  دو و پانصد است.

مرد ترياكي پرسيد: گوسفندها كجايند؟ جوان گفت آن پايين در خانه. با دست اشاره مي‌كرد به رودخانه‌ي كنار چمران. مرد ترياكي پرسيد: همسايه‌ها عارض نمي‌شوند و مامور خبر نمي‌كنند كه گوسفند در خانه داريد؟ جوان جواب داد: نه آقا همه آن‌جا گوسفند دارند. زندگي نمي‌گذرد و بايد كاري كرد. نمي‌شود كه دزدي كرد.

قصاب چي؟ مرد ترياكي پرسيد و جوان گفت: مجيدمان هست. هر وقت بگوييد مي‌آيد و سر مي‌برد. فقط دستمزد آن را جدا بايد بدهيد. تازه اگر او هم نباشد بچه‌ها هستند. اما به صرف‌تان است مجيد بيايد. خوب پوست مي‌كند بدون زدگي اگر بخواهيد پوست و دنبلانش را هم خودش برمي‌دارد. مي‌داند كجا بفروشد كه ضرر نكند.

سوار شو برويم. مرد ترياكي گفت و جوانك بي‌درنگ و با لبخند به لب سوار شد. اهل كجايي؟ مرد ترياكي پرسيد؟ لرستان. روستايي اطراف خرم‌آباد. در شهر عملگي مي‌كنم و گوسفند فروشي. تا كار چه باشد. كار براي مرد عار نيست آقا. مي‌خواستم درس بخوانم، نشد.  ما كه خوانديم به كجا رسيديم. ببين وضع ما هم تعريفي ندارد. جوان بعد از اين حرف‌هاي مرد ترياكي به او نگاهي انداخت و ساكت ماند.

با دست جوان اشاره كرد كه بپيچ به راست. تا وقت رسيدن هر دو ساكت بودند. جوان گاهي زيرچشمي مرد ترياكي را مي‌پاييد. هر دو پياده شدند. جوان گوسفندها را كه ده‌تايي بودند و گوشه‌ي حياط مخروبه‌ي خانه كز كرده نشان داد.

مرد ترياكي نگاهي سرسري انداخت و پرسيد: برادرت هست؟ مجيد را مي‌گويم؟ نه. شماره مي‌دهم به موبايلش زنگ بزنيد. بگوييد براي چه مي‌خواهيد فوري خودش را مي‌رساند. موتور دارد و بعد جوانك يكي يكي شماره‌ها را گفت تا مرد ترياكي وارد موبايلش كند.

مرد ترياكي گفت يكي از آن چاق‌هايش را جدا كن. جوان پرسيد قبول باشد براي نذر است؟ مرد گفت مگر فرقي دارد؟ مي‌گويند كه براي نذر فقط نر قبول است و ميش را نمي‌شود نذر كرد. مرد ترياكي گفت پس ميش بده. مرد جوان بعد از گشتن و تقلا كردن يكي را بغل كرد و پيش مرد ترياكي آورد.

مرد ترياكي فقط دستي به سر گوسفند كشيد و گفت خوب است. مرد جوان گوسفند را برد كه وزن كند با وسيله‌اي  كه از چهارچوب در آويخته بود. مرد ترياكي گفت: ديشب به آن‌ها نمك نداده‌اي تا امروز آب بخوردند و سنگين شوند. دست مرد جوان سست شد و گوسفند افتاد و كمي دور رفت.

مرد جوان با عصبانيت گفت: ما نان حلال مي‌خوريم آقا. مرد ترياكي گفت: شنيده‌ام براي پول بيش‌تر اين‌كار را مي‌كنند. اما ما از اين‌كارها نمي‌كنيم. نمي‌خواهيد نبريد. مرد ترياكي خنديد و گفت عصباني نشو خواستم امتحانت كنم. گوسفند را بكش عجله دارم. بايد بروم.

دست و پاي گوسفند را محكم بست و توي صندوق پرايد خواباند و در را بست. مرد ترياكي گفت خفه نشود؟ و جواب شنيد نه. پول را به جوانك داد و گفت اگر بر مي‌گردي به اتوبان سوار شو تا برسانمت. جوان گفت كه خودش برمي‌گردد. مرد ترياكي گاز داد و رفت.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع داستانك
مطلب را به بالاترین بفرستید





 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM