از واقعگرايي تا روياپردازي
فرض كنيد يك روز دختر شانزده سالهتان از شما و همسرتان ميخواهد تا مطلب مهمي را با شما درميان بگذارد. شما كه احتمال ميدهيد فرزندتان را از مدرسه اخراج كردهاند، ناگهان از زبان او ميشنويد كه حامله است. چه واكنشي نشان ميدهيد و چه ميكنيد؟
در فيلم جونو برندهي اسكار فيلمنامهي اريجينال امسال دقيقا چنين صحنهاي به نمايش در ميآيد. البته رابطهي جنسي قبل از ازدواج دختران در جاهايي نظير ايران آنقدر تابو هست كه نوبت وخامت موقعيت به زير هجدهسال بودن يا حامله شدن دختر نميرسد.
اين فيلم آمريكايي اما نشان ميدهد كه چه ساده خانواده، مدرسه و جامعه مشكل دختر را ميپذيرند و او ميتواند سرانجام فرزندش را بزايد و براي او والديني هم بيابد. مشكلات اين دختر طبقهي متوسط به پايين آمريكايي چنان ساده و فانتزي نشان داده ميشود كه بينندهي ايراني حتما از خود بارها ميپرسد مگر چنين چيزي ممكن است؟
همين امسال اما فيلمي در اروپا ساخته شد با نام 4ماه، 3هفته و 2روز. اين فيلم رومانيايي كه جايزهي كن را هم گرفته است، روايتي تلخ و واقعي از تلاش دو دختر دانشجوست كه يكي ميخواهد فرزند ناخواستهاش را سقط كند.
تصاوير اين فيلم برخلاف جونو شارپ و خوش آب و رنگ نيست. اين فيلم كه يك دهم فيلم آمريكايي هزينهي ساخت آن شده، نشان ميدهد كه چگونه دختر باردار از سر ناچاري تن به عمل غيرقانوني سقط آن هم در بدترين شرايط ميدهد.
جونو سرگرمكننده است و پر از صحنههايي كه خنده بر لبان بيننده ميآورد، هرچند جاهايي اشك بيننده را هم به همراهي ميطلبد. اما اين فيلم نگرانيبخش نيست و لحظههاي خوش كسي را مكدر نميكند و از همه مهمتر پيام و پند و اندرز بيشمار به بيننده ميدهد تا راه درست زيستن را بياموزد.
اما نمونهي اروپايي بيش از حد واقعيست آنچنان كه تلخي آن ذهن بيننده را رها نميكند. پند و پيامي نميدهد، فقط واقعيت دلخراشي را روايت ميكند كه شايد هر روز و هرجا در حال وقوع است.

