تبليغاتX
علف هرزه‌‌ - آخرين سطر

--------- علف هرزه ---------------------------------------------------------------------

B
y

p
h
o
t
o
.
n
e
t


علف هرزه در فيس بوك
بهترين‌هاي علف هرزه
جستجو در علف هرزه
فهرست كامل مطالب
فهرست موضوعي
لينك‌هاي ديگران
صفحه‌ي آرشيو
صفحه‌ي اصلي
و من انگار گیاهی کوچک
و تو آن نور
که از دور
به من می‌تابی
عمر من کوتاه است
همه می‌میرند
اما علف هرزه‌ی کوچک
زودتر خواهد مرد
باغبان خیلی زود
خواهد چیدش
فردا
وقتی خورشید بیاید بالا
او نخواهد فهمید
که زمین یک نفر کم دارد

حامد صادقي صفت
hssefat[at]yahoo

صفحه‌ي اصلی
صفحه‌ي آرشيو

اخبار جهان
Google News
Yahoo News
Reuters
United Press
Herald Tribune
AFP
Spiegel
Guardian
Observer
Le Monde
Le Monde Diplomatic
Telegraph
Independent
Haaretz
CS Monitor
Times
NY Times
Washington Post
USA Today
Wall Street Journal
Financial Times
Bloomberg
Euro News
France 24
BBC
DW
CNN
Aljazeera
Fox News
Market Watch
Time
Newsweek
Businessweek
Economist
Religion News
All Headline News
الجزيره
الشرق الاوسط
علف‌هاي هرزه‌ي تازه
تغافل بدتر از تجاوز
سلطان فقيه و محمود افغان
سحابي، حيف شد
سيزده به در پاييزي
اي آسمان ببار
سناتور، سردار، بيت، دربار
ببار
ناموس نظام
گاوداري معكوس
تجاوز به عكاس جنگ
برادر چاوز رفيق احمدي‌نژاد
بولدوزر رهبر
قصاب مطبوعات رفت
رسم مردم‌كشي
راهنماي تحصيل در ايران
راي مردم پول مردم
سهراب‌كشان
درد و لذت دادن
عقايدم درباره‌ي دلقك

اخبار ايران
ايرنا
ايسنا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري مهر
واحد مركزي خبر
خبرگزاري اقتصادي ايران
همشهري آن‌لاين
ايران
ايران ديلي
الوفاق
كيهان
كيهان لندن
جمهوري اسلامي
جام جم
روزنا
اعتماد
كارگزاران
سرمايه
جهان صنعت
دنياي اقتصاد
شبكه‌ي خبر
پرس تي وي
دويچه‌وله فارسي
بي بي سي فارسي
وي او اي فارسي
لوموند فارسي
راديو فردا
راديو زمانه
ميدان زنان
روز
نوروز
انتخاب
خبرنامه‌ي گويا
امروز
شريف نيوز
ادوار نيوز
آفتاب نيوز
شهرزاد نيوز
ايتنا
وبنا
هفتان
هزار تو
پارس آرتز
شهروند امروز
فيروزه
ماه و هور
رستاك
عصر ايران
تابناك
جهان نيوز
خزه
زيگزاگ
جن و پري
جديد آن‌لاين
مردمان
جمعه 28 دی1386

آخرين سطر



لاي در باز شد. مردي درشت هيكل داخل آمد با تكه‌اي كاغذ و قلمي شكسته در دست. آن‌ها را به مرد نحيف و  نشسته داد. قلم و كاغذ را گرفت. اما مرد مانده بود چه بنويسد. اين آخرين سطرهايي بود كه از او به جا مي‌ماند اگر به دست كسي مي‌رسيد.
 
از چه نوشتن به براي كه نوشتن پناه برد تا كار خود را آسان كند. كسان بسياري را مي‌شناخت و حرف‌هاي زيادي داشت كه برايشان بنويسد و حتا كساني كه نمي‌شناخت. آنان كه بودند يا در آينده خواهند بود. فرصت نبود و بايد كسي را انتخاب مي‌كرد و چيزي مي‌نوشت.
 
در اين مدت، فقط زن بود كه پياپي براي او مي‌نوشت. بدون اين كه كلمه‌اي از مرد براي او جواب برده باشند. زن انگار مي‌دانست كه او همه را مي‌خواند و مي‌دانست كه ديگر مرد را نخواهد ديد. مرد نوشته‌هاي زن را مي‌خواند. مي‌گريست. به فكر فرو مي‌رفت و گاهي مي‌خنديد. كاغذ بر زمين نهاد و قلم به دست گرفت.
 
مرد درشت هنوز مقابل او ايستاده بود. ميان او و در. تا نه نور داخل  شود و نه مرد بتواند بيرون رود. سايه‌اش بر مرد و قلم و كاغذش افتاده بود. مرد به نامه‌هاي زن فكر مي‌كرد و كلمات و جملات را از ذهن مي‌گذراند و منتظر بود دستش به حركت درآيد و صفحه‌اي براي زن بنويسد.
 
نامه‌هاي زن همه با نام خدا آغاز مي‌شد و با آرزوي ديدار به پايان مي‌رسيد. جملات زن ساده بود و كوتاه. درباره‌ي خانه‌ي كوچكشان. گاهي از باغ‌چه و گل‌هايش مي‌نوشت و گاهي از حوض و ماهي‌هايش. از مرگ قناري كوچكشان. يا تولد سومين دختر زن همسايه‌.
 
مرد اما به جز چهار ديوار تنگ و تاريك و هيكلي مهيب كه مدام خلوت و خاطرش را مي‌آزرد چيزي نداشت كه بنويسد. حتا پنجره‌اي بر ديوار نبود تا درباره‌ي صداهايي كه از آن مي‌شنيد و آسماني كه در آن مي‌ديد بنويسد.
 
هنوز چيزي ننوشته بود. مي‌دانست كه صداي مرد مهيب درخواهد آمد. لحظه‌اي چشم بست و سطري نوشت و به دست مرد مهيب داد.
 
آن تكه كاغذ و نوشته‌اش دست به دست ميان مردان مهيب گشت و بعدها كه خبر مرگ مرد را به زن مي‌دادند. آن را كه از ديدشان ارزشي نداشت تسليم زن كردند و زن خط آشناي مرد را بوسيد كه نوشته بود: خدا نبود اگر تو نبودي.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع داستانك
مطلب را به بالاترین بفرستید




POWERED BY   BLOGFA.COM         RSS