تبليغاتX
علف هرزه‌‌

------- علف هرزه --------------------------------------------------

a

پربيننده ترين مطالب علف هرزه

فهرست كامل مطالب

فهرست موضوعي

لينك‌هاي ديگران

جستجو در علف هرزه
و من انگار گیاهی کوچک
و تو آن نور
که از دور
به من می‌تابی
عمر من کوتاه است
همه می‌میرند
اما علف هرزه‌ی کوچک
زودتر خواهد مرد
باغبان خیلی زود
خواهد چیدش
فردا
وقتی خورشید بیاید بالا
او نخواهد فهمید
که زمین یک نفر کم دارد

حامد صادقي صفت
hssefat[at]yahoo

صفحه‌ي اصلی
صفحه‌ي آرشيو

اخبار جهان
Google News
Yahoo News
Reuters
United Press
Herald Tribune
AFP
Spiegel
Guardian
Observer
Le Monde
Le Monde Diplomatic
Telegraph
Independent
Haaretz
CS Monitor
Times
NY Times
Washington Post
USA Today
Wall Street Journal
Financial Times
Bloomberg
Euro News
France 24
BBC
DW
CNN
Aljazeera
Fox News
Market Watch
Time
Newsweek
Businessweek
Economist
Religion News
All Headline News
الجزيره
الشرق الاوسط

اخبار ايران
ايرنا
ايسنا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري مهر
واحد مركزي خبر
خبرگزاري اقتصادي ايران
همشهري آن‌لاين
ايران
ايران ديلي
الوفاق
كيهان
كيهان لندن
جمهوري اسلامي
جام جم
روزنا
اعتماد
كارگزاران
سرمايه
جهان صنعت
دنياي اقتصاد
شبكه‌ي خبر
پرس تي وي
دويچه‌وله فارسي
بي بي سي فارسي
وي او اي فارسي
لوموند فارسي
راديو فردا
راديو زمانه
ميدان زنان
روز
نوروز
انتخاب
خبرنامه‌ي گويا
امروز
شريف نيوز
ادوار نيوز
آفتاب نيوز
شهرزاد نيوز
ايتنا
وبنا
هفتان
هزار تو
پارس آرتز
شهروند امروز
فيروزه
ماه و هور
رستاك
عصر ايران
تابناك
جهان نيوز
خزه
زيگزاگ
جن و پري
جديد آن‌لاين
مردمان
علف‌هاي هرزه‌ي تازه

ديگران
2008/2/17

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

در ناسودمندی سربازی



تا مدت‌ها پس از گذراندن دو سال خدمت نظام وظیفه، این پرسش رهایم نمی‌کرد که این دو سال، چه سودی در بر داشت؟ اولش فکر می‌کردم که شاید توقع‌ام از سربازی، آن قدر زیاد بوده که گمان ناسودمندی آن، به جانم افتاده؛ اما بعد، پی بردم همه‌ی کسانی که مثل من این دو سال را گذرانده‌اند؛ به هیچ وجه راضی نیستند و با قطع و یقین اذعان دارند که دو سال از بهترین سال‌های زندگی‌شان را به باد داده‌اند. برخی پا را از این قراتر گذاشته، افسوس می‌خوردند که چرا بی‌خیال سربازی نشدند؟!

سربازی را مثل خیلی چیزهای دیگر، پهلوی اول به ایران آورد؛ از راه‌آهن و دانشگاه گرفته تا دادگستری و ارتش، همه و همه یادگارهای مدرنیزاسیون رضاخانی‌ست. - کاری به خوب و بد آن گونه مدرن‌سازی ندارم؛ تنها خواستم اشاره‌ای به پیشینه‌ی سربازی کنم. - در دوران حکومت رضاشاه، ارتش چنان جایگاهی داشت که بودجه‌ی آن را شخص رضاخان با گشاده‌دستی از درآمد بادآورده‌ی نفت، تعیین می‌کرد. گذشته از دانشگاه، ارتش  مدرن‌ترین بخش جامعه‌ی آن روز ایران بود؛ پس جوانانی که به اجبار، دوره‌ی خدمت سربازی را به انجام می‌رساندند؛ آموزش‌هایی را فرا می‌گرفتند که شاید در هیچ جای دیگر، به دست نمی‌آوردند.

پس از آن پدر و به روزگار پسر، ارتش آن جایگاه را از دست نداد که بالاتر هم رفت. شاه، بهترین‌ها را برای ارتش می‌خواست. فرماندهان نظامی، در بهترین دانشگاه‌های آمریکا و اروپا دانش آموخته، دست کم به یکی، دو زبان خارجی، مسلط بودند. تجهیزات و ادوات همه که جای خود داشت.

امروزه چه؟ آیا وضع به همان منوالست؟ قطعاً نه! متاسفانه نمی‌توان انکار کرد که بخش نظامی کشور، چنان از بخش‌های دیگر جامعه، عقب افتاده که نمی‌توان برای آن، کارکرد آموزشی قایل شد. بدتر از آن، این ارتش، حتا نمی‌تواند نظم و انضباط را در میان سربازان وظیفه، نهادینه کند. از این رو، جوانی که خدمت سربازی را گذرانده، تفاوتی با دیگر جوانان ندارد؛ جز آن که به ازای دو سال از بهترین سال‌های زندگی، از بسیاری محدودیت‌های قانونی، رهایی می‌یابد. بی‌راه نگفته‌ام اگر تنها کارکرد سربازی را به دست آوردن کارت پایان خدمت و رهایی از محدودیت‌های اعمال شده دانست.

ممکن‌ست کسانی در مخالفت با این نظر، به جنگ هشت ساله و تهدیدهایی اشاره کنند که همواره متوجه کشور بوده و هست.

در پاسخ باید بگویم که بخش بزرگی از این تهدیدها، ساخته‌ی خود ماست. اندیشه‌ی نابودی اسراییل و یا هر کشور دیگری را در سر داشتن و داشتن رسالت جهانی برای رستگاری همه‌ی بشریت و انجام تکلیف دینی بدون در نظر گرفتن نتیجه‌ی آن، پیامدی جز تهدید و کشانده شدن به نظامی‌گری ندارد.

با این همه، حتا اگر ضرورت آموزش نظامی برای دفاع از کشور را بی هیچ عذر و بهانه‌ای بپذیریم، باید پرسید که مگر این آموزش‌ها، زمانی بیش از سه ماه نیاز دارد؟ خب می‌توان مدت زمان سربازی را با هدف آموزش نظامی، به سه ماه تقلیل داد و عمر و زندگی جوانان را تباه نکرد.

- یادش به خیر! انشاهای دبستان را با آن معصومیت کودکانه‌مان، با امید و آرزو و گاهی دعا برای دیگران به پایان می‌رساندیم و خودمان را از شر نتیجه‌گیری‌های کلیشه‌ای آزاد می‌کردیم؛ غافل که این هم خود، کلیشه‌ای دیگر می‌شد.

این جا هم کاری نمی‌شود کرد جز آن که آرزو کنم روزی ایران ما هم، صاحب ارتشی حرفه‌ای شود تا هم کارها به سامان آید و هم جوانان عمر تباه نکنند.  

دوست علف هرزه



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2008/2/13

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

مردان بي‌ريش را بگيريد



اگر در تداوم طرح امنيت اخلاقي در آينده پليس تصميم گرفت كه با مرداني كه ريش خود را با تيغ مي‌زنند برخورد كند تعجب نكنيد. شايد اين به نظر شوخي بيايد و شما را به ياد حكومت طالبان بياندازد كه با مردان فاقد ريش برخورد مي‌كرد.

حسني امام جمعه‌ي اروميه در ديداري كه با برخي از مسوولين نيروي انتظامي داشته ضمن قدرداني از اجراي طرح امنيت اخلاقي درباره‌ي بدحجابي مردان هم سخن به ميان آورده و گفته است كه زدن ريش با تيغ توسط مردان مصداقي از اين فعل است.

مي‌دانيد كه از احكام فقهي حرمت زدن ريش با تيغ است. حال كه پليس به چكمه‌ي زنان در زمستان به عنوان مصداقي از تبرج گير مي‌دهد، در حالي كه تا به حال فقها به اين مساله توجه نداشته‌اند و اين نوع خاص از تبرج آخرالزماني را كشف كرده‌اند.

بديهي‌ست كه علما و فقها از پليس حكومت اسلامي انتظار دارند كه با اين حرام مسلم هم مقابله كنند تا ذكور هم مانند اناث از طرح امنيت اخلاقي بي‌نصيب نمانند. بي‌جهت نيست كه رييس ناجا هم در يكي از سخنراني‌هاي خود اعلام كرده كه با مصاديق مردانه ناامني اخلاقي هم برخورد خواهد شد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2008/2/10

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

تنهام



در اين همهمه‌ي بي‌سرانجام روزانه
تو هم بودي كاش
تنها گذاشتي مرا
از ياد من رفتي
با تو ام رويا!
روياي شيرين شبانه


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع شعرواره
مطلب را به بالاترین بفرستید



2008/2/4

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

دلم سيب مي‌خواهد



اينجا نشسته
برايم شعر مي‌خواند
مردي عجيب
كه هر شب به خوابم مي‌آيد
و صبح
سرماي نبودنش
در رخت‌خوابم مي‌پيچد
و ييدارم مي‌كند
 
كسي كاغذ بياورد
تا شعرها را بنويسم
و همه بدانند
مردي كه عاشق من است
چقدر شاعر است
و البته زيبا
مثل خود خدا
 
حرف‌هايم را
كسي باور نمي‌كند
من اما اينبار
شعرها را از بر مي‌كنم
تا بدانند كه او هست و مي‌آيد
 
خواهرم مدام به گوشم مي‌خواند
كه او شوهر من است
كه به بهانه‌ي ديوانگي‌ام
زني تازه اختيار كرده
 
اما من
هرگز شوهري نداشته‌ام
و دوشيزه خواهم مرد
مانند آن دخترك باكره
كه آتشش زدند
و به كودكي داستانش را خواندم
 
مادرم اعتراض مي‌كند
كه ديوانه!
تو پسري هم داري
كه زير دست نامادري
بزرگ مي‌شود
 
پدر هر روز مي‌آيد
به ديدنم
وقت مردن خورشيد
با گلي سرخ
و سيبي سرخ‌تر
سيب را به من مي‌دهد
و گل را به زني زيبا و سفيدپوش
 
برادرم نيشخند مي‌زند
كه پدرم عاشق پزشك من است
مادر جيغ مي‌زند
و نفرين مي‌كند
از صداي او قناري‌هايم مي‌پرند
و تنها مي‌گذارندم
در انتظار مردي
كه بيايد و برايم شعر بخواند
و من از بر كنم
 
دلم سيب پدرانه مي‌خواهد
حرف‌هاي در گوشي خواهرانه
و نفرين‌هاي مادرانه
بوسه‌هاي برادرانه هم باشد
 
انگار همه ديوانه شده‌اند
نمي‌شنوند و نمي‌فهمند
من اما حواسم هست
و مي‌بينم او را
كه مي‌آيد و برايم شعر مي‌خواند


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع شعرواره
مطلب را به بالاترین بفرستید



2008/2/3

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

ستاره‌هاي حلبي



روز آخر بود. دفتري را پيش روي من گذاشت و گفت بنويس. چه بنويسم؟ درباره‌ي روزهاي سربازي. زياد با هم دمخور نبوديم ساكت بود و كم حرف. برايش يك جمله نوشتم. خوش گذشت هرچند زود و بيهوده. امضا كردم و شماره‌ي تماسم را هم برايش نوشتم.
 
واقعيت همين بود. دوران آموزشي در پادگاني در مرزن‌آباد چالوس كه معروف بود به هتل اديبي. هتلي بي‌ستاره كه قرار بود ما را آموزش دهد و باستاره‌هايي كه درجه‌ي نظامي ما بود به نيروي پليس تحويل دهد. چيزي كه نه ما نه مربيان ما كه عمدتا افسران ناجا بودند چندان به آن اعتقادي نداشتيم.
 
هم آن‌ها مي‌دانستند كه از ما نيرويي باب دل‌شان در نمي‌آيد و هم ما نمي‌خواستيم كه چنان شويم. به چيزها و كارهايي كه به آن معتقد نبوديم رغبتي هم نداشتيم. همه آمده بودند كه دوره‌اي را بگذرانند و  از شر نظام خلاص شوند و به قول آن‌ها وظيفه‌ي عمومي خود را به جا آورده باشند.
 
و خنده‌دار اين بود كه دوستان پزشك بايد آموزش مي‌ديدند كه چگونه بجنگند تا بكشند و مي‌آموختند كه سلاح و ادوات نظامي چگونه مي‌كشد. در حالي كه پيش از اين آموخته شده و سوگند خورده بودند كه براي نجات جان انسان‌ها تلاش كنند.
 
و ما كه سال‌ها درس و بحث زندگي‌مان صرف شك كردن و دانستن شده بود بايد عقايدي را مي‌آموختيم كه به آن‌ها اعتقادي نداشتيم و هر كدام معدن انتقاد به آن تفكرات بوديم. و بدتر از همه بايد در پايان دوره سوگند مي‌خورديم كه بي‌قيد و شرط در راه اعتلاي چيزهايي كه آن‌ها آرمان‌هاي اسلام و انقلاب مي‌خواندند از بذل جان هم دريغ نكنيم.
 
اما همه‌ي دورران آموزشي كه در آن بوديم فقط اين‌ها نبود. چنين بود كه كلاس‌هاي آموزشي و توجيهي ما تبديل مي‌شد به محاكمه‌ي رفتارهاي نيروي انتظامي. و سرهنگ‌هايي كه خيلي زود دربرابر استدلال‌هاي ما كم مي‌آوردند و چاره‌اي جز سكوت نداشتند.
 
و عصرها زماني كه از كلاس و نظام فارغ مي‌شديم. حلقه‌هاي گپ و گفتگو تشكيل مي‌داديم و در مورد بسياري از نبايدها حرف مي‌زديم. و اين‌جا بود كه هر كس با توجه به تحصيلات و تخصص خودش جمع را از دانشش بهره‌مند مي‌كرد تا بيهودگي صبح را جبران كنيم و خسران بيش از اين دامن‌گيرمان نشود.
 
و اين مدت زود گذشت تا مدرج شويم به سه ستاره‌ي نظامي كه براي ما هيچ معنايي جز ذوق كودكانه‌ي افسر شدن نداشت و در كنارش وحشت از سيستمي كه بايد در آن كار كنيم در حالي كه به آن اعتقاد و اعتمادي نداريم و احتمالا چالش و درگيري‌هايي كه پيش‌رو خواهيم داشت.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2008/2/2

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

بنده‌ي سخن خود



چند متفکر می‌شناسید که از آرایی که بواسطه آنها مشهور شده بودند برگشته باشند؟ ویتگنشتاین از این متفکران است شاید اصطلاح ویتگنشتاین متقدم و ویتگنشتاین متأخر را شنیده باشید او به خاطر هر دو نوع تفکرش مشهور است. کاری به این فیلسوف یا دیگرانی مانند او ندارم به هر حال عده این افراد بسیار کم است، اما چرا؟ شاید فکر می‌کنید که آنهایی که به عقایدشان تا پایان عمر پایبند بودند هیچوقت دلایل کافی برای رها کردن آنها نیافته‌اند. اما نه، اینطور نیست. اکثر آنها گرفتار عقاید خودشان شده‌اند مانند بت‌پرستی که با دست خود بت را می‌تراشد و سپس آن را می‌پرستد و در ادامه این اعتقاد او به بت آنچنان قوی می‌شود که حتی خود را نیز پای آن قربانی می‌کند. فیلم روستا را به خاطر می‌آورید؟ دینی که بزرگسالان خلق کرده بودند آنچنان قوت گرفت که حاضر شدند بخاطر حفظ آن فرزندانشان را نیز قربانی کنند و رنج فراوانی بکشند.
وقتی ما حرفی را می‌زنیم غالبا بنده آن می‌شویم و سعی می‌کنیم کسی متعرض آن نشود. تا قبل از آنکه سخن بگوییم آزاد بودیم ولی وقتی سخن گفته شد اسیر آنیم و نمی‌توانیم به راحتی از آن برگردیم بخاطر همین است که در سنت ما اینقدر بر سکوت تأکید شده است و سخن را به تیری مانند کرده‌اند که وقتی از کمان رها می‌شود دیگر نمی‌توان آن را برگرداند.
پس چه وقت باید حرف زد؟ منظور من حرفهای عادی نیست؛ حرفهایی است که مخاطب عام دارد و ممکن است شما به عنوان گوینده آن شناخته شوید مثلاً وقتی مقاله یا کتابی چاپ می‌کنید و یا حتی وقتی که در وبلاگی مطلب می‌نویسید. روشن است که هر چقدر شهرت شما بیشتر باشد میزان اسارت شما بیشتر خواهد بود اگر شما عالمی مشهور باشید به دشواری می‌توانید از آنچه گفتید و کردید، بازگردید و به شیوه دیگری روی بیاورید. هایدگر فیلسوف آلمانی، سالها عضو حزب نازی بود و تمجید بسیاری از هیتلر کرد، بدون آنکه از جنایات او بی‌اطلاع باشد. اما با آنکه سالها بعد از جنگ زنده بود جز در عبارتی مختصر و اطلاق کلمه اشتباه بر کار خود، هیچوقت از کار خود عذر نخواست و در صدد اصلاح آن برنیامد و حتی هیچگاه انزجار خود از حزب نازی را عنوان نکرد. این واقعیتی تلخ است که هر چه شهرت شما بیشتر شود بیشتر گرفتار آرای خود می‌شوید. هر وقت به عنوان گوینده حرفی یا صاحب رأیی مشهور شوید دیگر در بند آنید. آن زمان شهرت خود را در گرو حفظ و دفاع از آن ایده می‌بینید یا می‌ترسید اگر از آن برگردید دیگران فکر کنند که شما از لحاظ فکری ثبوت کافی ندارید و بدون فکر حرف می‌زنید. مخصوصاً وقتی که ایده شما خاص باشد و برگشتن از آن به منزله برگشتن به رأی معروف و متداولی باشد که طبیعتاً شهرتی برای شما به همراه نخواهد داشت و سبب متمایز شدن شما از دیگران، که مهمترین عامل در مشهور شدن شما بوده، نخواهد شد.
کی باید حرف زد؟ کی باید نوشت؟ شاید از وقتی که عده‌ای برای حرف و نوشته شما اهمیت قایل می‌شوند، باید احتیاط کافی را به کار برد؛ یعنی از زمانی که مسؤولیت یک نویسنده را به دوش می‌کشید. خیلی سخت است که کسی بتواند در جوانی یک ایده دقیق و علمی و جدید را ارایه دهد به جز نوابغ که آنها هم معمولاً در سنین بالا به چنین سطحی می‌رسند. شهرت در جوانی مانع اصلاح ایده‌های خامی می‌شود که هنوز مورد بررسی دقیق قرار نگرفته‌اند. اگر هنوز شیفته آرای افراد یا مکاتبی هستید و مقاومت ذهنی کافی برای نقد آنها را ندارید قوت کافی برای اظهار نظر را نیز نخواهید داشت.
شاید فکر کنید که این مسأله آنقدرها هم مهم نیست اما می‌توانید با کمی دقت در زندگی فکری اندیشمندان و یا حتی همین استادهای دانشگاهی اطرافمان ببینید که تا چه اندازه مقهور آرای خودند و اندیشه خود را به پای بت‌هایی که خود ساخته‌اند قربانی می‌کنند. بسیاری از آنها به خوبی می‌دانند که دلایل کافی به نفع آنچه گفته‌اند ندارند اما باز از رأی خود دفاع می‌کنند تا آنجا که این مخفی‌کاری به کوری و واکنش خصمانه در برابر کسانی که در مقابل رأی آنها قرار می‌گیرند بدل می‌شود. شاید بیان برخی مسایل توضیح واضحات به نظر برسد اما واضحات هم اگر تکرار نشوند از چشم دور می‌مانند.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع انديشه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2008/2/1

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

و اگر مرگ نبود



می‌گویند اسکندر و لشکرش به همراه خضر، با سختی بسیار از ظلمات گذشتند تا به آب حیات برسند خضر زودتر به آب حیات رسید و از آن نوشید و به این خاطر هنوز زنده است اما اسکندر پیش از رسیدن به آن با تعدادی پیرمرد سالخورده روبرو شد که پیری آنها را در هم شکسته بود و در وضع رقت‌باری به سر می بردند از آنها پرسید چرا به این حال و روز افتاده‌اند آنها جواب دادند که از آب حیات نوشیده‌اند و حالا آرزوی مرگ می‌کنند تا از این وضع خلاص شوند اما نمی‌میرند. اسکندر با دیدن آنها از قصدش منصرف می‌شود و عطای آب حیات را به لقایش می‌بخشد.

این داستان در برابر این باور قرار می‌گیرد که اصل مرگ چیز بدی است البته منظور از مرگ در اینجا مرگ خود ماست و نه مرگ دیگران. شما چه فکر می‌کنید آیا مرگ بد است؟ قبل از اینکه به این سؤال فکر کنید باید بدانید که میان اصل مرگ و کیفیت آن تفاوت وجود دارد ما در زبان عادی گاه می‌گوییم فلانی مرگ بدی داشت مثلا در مورد کسی که سالها زمین‌گیر باشد و بعد بمیرد و درباره کس دیگر می‌گوییم مرگ خوبی داشت مثلا اگر در سن هشتاد سالگی هنوز سر پا بوده و بدون زمین‌گیر و محتاج دیگران شدن ناگهان با سکته‌ای می‌میرد. نمونه‌های بسیاری از این دست را می‌توان بیان کرد همه ما دوست داریم در وضع خوبی به این معنا بمیریم یعنی با پذیرش اینکه باید روزی بمیریم دلمان می‌خواهد که جور خاصی بمیریم و جور دیگری نمیریم. این خوب مردن معانی متعددی می‌تواند داشته باشد شریعتی در نیایشش می‌گوید «خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز؛ چگونه مردن را خود خواهم آموخت». من هم به این اعتقاد دارم که چگونه مردن را می‌توان آموخت البته اگر معنای خوب مردن را کمی وسعت بدهیم و از معنای عادی آن گذر کنیم. همین وسعت بخشیدن به معنای خوب مردن و بد مردن است که انسان را برای جان‌فشانی برای مقاصد متعدد آماده می‌کند. برای آن انسان، مرگ در راه یک هدف خاص می‌تواند آنقدر خوب باشد که حتی به پیشواز آن نیز برود.

حالا جدای از بحث خوب مردن یا بد مردن، آیا اصل مرگ بد است؟ خوب مردن و بد مردن تا حدی در اختیار ماست مخصوصاً آنجایی که خوب مردن را می‌توان آموخت؛ چگونه مردنیْ که نه به جسم ما، بلکه به درون ما ربط پیدا می‌کند. اما اصل مرگ امری گریزناپذیر و خارج از اراده و اختیار ماست. شاید برخی بگویند درباره امری که در اختیار ما نیست ارزش‌گذاری نباید کرد ولی به هر حال اندیشیدن درباره مرگِ «خود» در ما احساسی بر می‌انگیزد که قابل توصیف با واژگان ارزشی است. هفته قبل فیلمی از سینما چهار پخش شد که به این مسأله می‌پرداخت دکتر مولر در صحنه‌ای از فیلم می‌گوید اگر مرگ نباشد زندگی بی‌معنا می‌شود و در نهایت خودش را قربانی می‌کند تا راز جاودانگی‌ای که بدست آورده فاش نشود و پلیسی که تلاش بسیاری کرده تا زنی را نجات دهد در نهایت وقتی می‌فهمد که او تنها کسی است که این راز را می‌داند و می‌خواهد از طریق آن جاودانه شود او را می‌کشد. سهراب سپهری خیلی خوب این مسأله رابیان کرده: و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می‌گشت.

اگر ما نمی‌مردیم زندگی‌مان خیلی چیزها کم داشت. مرگِ «من»، مسأله‌ای است و چگونه مردن مسأله‌ای دیگر و هر کسی پس از آنکه مرگ خود را پذیرفت می‌تواند و باید تا آنجایی که مقدور است برای بهتر مردن بکوشد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع انديشه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2008/1/26

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

كفش مناسب



باز هم دارند درباره‌ي كوه‌نوردي صحبت مي‌كنند. من كه سر در نمي‌آورم؛ البته از پياده‌روي خيلي خوشم مي‌آيد. مخصوصاً كه مي‌توانم به چهره‌ي آدم‌هايي كه از كنارم مي‌گذرند، نگاهي بيندازم و حدس بزنم كه دارند به چه چيزي فكر مي‌كنند. البته، هيچ‌وقت راهي براي فهميدن اين‌كه آيا حدسم درست بوده يا نه، نداشته‌ام. حتماً امروز، بعد از تعطيل شدن اداره، خواهم رفت و يك‌بار ديگر فيلم را خواهم ديد. دارم به فيلم فكر مي‌كنم كه يكي‌شان مي‌پرسد: «تو كفش مناسب، براي كوه‌نوردي داري؟» حوصله‌ي آدم را سر ‌مي‌برند. مي‌گويم: «نه!» بر‌مي‌گردد و به ديگري مي‌گويد: «آدرس آن كفش فروشي را بده! راستي! اسم كفش چه بود؟ ... گفته بودي؛ ولي يادم رفته است.» اين‌ها هم دل‌شان به چه چيزهايي خوش است؛ هم‌كارانم را مي‌گويم. هميشه به فكر كوه و استخر و مسافرت هستند. البته من آدم بي‌نزاكتي نيستم وگرنه حتماً آن‌ها را به خاطر اين كارهاي بيهوده سرزنش مي‌كردم. دوباره ياد فيلم مي‌افتم. انگار شخصيت اول اين فيلم را از روي زندگي من درآورده‌اند. همه چيزش، به جز قيافه‌ي جذابش، مثل من است. يك آدم تنها، عميق و پيچيده كه همه فكر مي‌كنند آدم ساده و هالويي است.

دفعه‌ي ششم است كه دارم مي‌بينمش. تازه دارد شروع مي‌شود و دقيقاً يكي از صحنه‌هاي زيباي فيلم همين جاست. خدايا! من كه باورم نمي‌شود يك كارگردان تا اين حد قدرتمند باشد. چه كرده است! محشر است، محشر! صحنه‌هاي فيلم يكي پس از ديگري مي‌گذرند و من دارم نشئه مي‌شوم. بغل‌دستي‌ام با دست روي پايش مي‌كوبد و چيزي را زمزمه مي‌كند كه نمي‌شنوم. نگاهي به او مي‌كنم. معمولاً موقع فيلم ديدن به اطرافم توجه نمي‌كنم، اما خيلي عجيب است كه او، عينكي مثل عينك دودي به چشم زده است. شايد يكي از همان منتقدان مزخرفي است كه در مجلات، به فيلم بدوبيراه گفته‌اند. توجهي به او نمي‌كنم و دوباره در فيلم فرو مي‌روم. آهان! اين‌جاي فيلم را خيلي دوست دارم. نور لامپ، چشم‌هاي شخصيت اول را مي‌زند. به همين خاطر آن را خاموش مي‌كند و با يك چراغ قوه دنبال قرص خواب مي‌گردد و بعد اشتباهي قرص ديگري را بر مي‌دارد. شاه‌كار كارگردان فيلم همين جاست. دستش به ليوان آب مي‌خورد و آب، روي رخت‌خوابش مي‌ريزد. ناگهان بلند مي‌گويد: «فيلم‌نامه‌هايش مزخرف است! خيلي مزخرف!» نگاهي به بغل‌دستي‌ام مي‌كنم و در دلم مي‌گويم: «آخر آدم بي‌هنر! چرا آمدي سينما؟ مي‌رفتي استخر!» اما چيزي به روي خودم نمي‌آورم، چرا كه فكر مي‌كنم شايد يكي از همان منتقدان است كه فيلم را نفهميده‌اند. سه چهار بار ديگر تا آخر فيلم به فيلم‌نامه‌نويس و بازي‌گر فحش مي‌دهد و آن‌ها را احمق و بي‌شعور مي‌خواند. حيف كه من آدم مبادي آدابي هستم وگرنه حالش را مي‌گرفتم.

فيلم تمام شده است و همراه جمعيت دارم از راهرويي باريك خارج مي‌شوم. از بدشانسي‌ام، فشار جمعيت و باريكي راهرو طوري است كه مجبورم با همان بغل‌دستي‌ام، شانه به شانه از راهرو بگذرم. همين كه از سينما خارج مي‌شوم، نور چشمانم را مي‌زند. براي چند لحظه هيچ چيز را درست نمي‌بينم، اما متوجه مي‌شوم كه بغل‌دستي‌ام عينكش را برمي‌دارد و با يك شخص بلندقد دست مي‌دهد. تازه دارم مي‌بينمش. همان بازيگر درجه سه است كه نقش افراد معتاد را خوب بازي مي‌كند. عجيب است! چرا دست به سينه مقابل بغل‌دستي‌ام ـ كه حالا ديگر پشتش به من است و جلوي من قرار گرفته ـ مدام تعظيم و كرنش مي‌كند؟! مردي كه در سينما كنار من نشسته بود، به او مي‌گويد: «نقشي در يكي از فيلم‌هايم برايت در نظر گرفته‌ام. اگر مثل اين يكي، فيلم‌نامه را خراب نكنند، قول مي‌دهم كه نقش متفاوتي باشد.»

***

يك چايي مي‌گذارد جلوي من و دوتاي ديگر را با سيني به دو هم‌كارم مي‌دهد. آب‌دارچي خوب و وقت‌شناسي است. دارم به ماجراهاي ديروز فكر مي‌كنم. مي‌خواهم چيزي از يكي از هم‌كارانم بپرسم؛ ولي مثل اين‌كه پرسيده‌ام، چون همه دارند با تعجب به من نگاه مي‌كنند. مي‌خواستم از هم‌كارم بپرسم: «از كجا مي‌شود كفش مناسب براي كوه‌نوردي خريد؟»

برادر علف هرزه



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع داستانك
مطلب را به بالاترین بفرستید



2008/1/25

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

زخم كهنه



دستم را پرت كردم سمت برادرم. سرش را في‌الفور پايين كشيد. نتيجه‌اش خورد شدن شيشه و فوران خون از دست من بود. برادرم تند رفت و گاز و ساولن و چسب آورد. خودش دستم را بست و خورده شيشه‌ها را جارو كرد. شايد خودش را به خاطر جاخالي دادن، مقصر مي‌دانست!

مادرم كه خانه آمد و شيشه‌ي شكسته‌ي پنجره را ديد، شروع كرد به گشتن تا توپ را پيدا و لابد، پاره كند. سرمان را انداخته بوديم پايين. برادرم زيرچشمي پاكت ميوه‌اي را نگاه مي‌كرد كه مادرم گذاشته بود كنار آشپزخانه. وقتي مادرم از اتاق‌خواب بيرون آمد و مرا ديد كه دستم را برده‌ام پشتم، جلو آمد و همان‌طور كه ناله و نفرين‌مان مي‌كرد، دستم را كشيد بيرون تا توپ را از دستم بگيرد و پاره كند. باندپيچي‌ خنده‌دار دستم را كه ديد، خشمش فرو نشست.

زخم عميق را كه مخفي كني، كهنه مي‌شود. زخم كهنه، سرانجام روزي سر باز مي‌كند و چرك و خونابه‌اش بيرون مي‌زند. همين‌طور هم شد. مادرم چادر كرد سرش، دستم را گرفت و با هم رفتيم بيمارستان. از در كه وارد مي‌شدي، يك سالن انتظار دراز بود كه دور و برش پر بود از اتاق. يك در ديگر، درست روبه‌روي در ورودي بود كه به يك حياط پر دار و درخت ختم مي‌شد. از كنار درخت‌هاي سمت راست كه رد مي‌شدي، مي‌رسيدي به يك سالن مجزا. سردرش نوشته شده بود: «فوريت‌هاي پزشكي» اما همه مي‌گفتند: «اورژانس». عمويم آن‌جا كار مي‌كرد.

كارش را خوب بلد بود. با خنده و شوخي، دستم را بخيه زد. مي‌خواستيم برويم كه صداي جيغ و داد و فرياد، حياط بيمارستان را پر كرد. جواني هجده نوزده ساله بود. درازش كردند كف سالن. عمويم يك دستش را گذاشت زير گلويش و با دست ديگر، چشمانش را باز كرد. رنگ چهره‌ي جوان مثل پنبه سفيد بود. خون، سينه و شكم درشت و گوشتالويش را قرمز كرده بود. عمويم، دست‌‌كشي كرد دستش. دستش را كرد داخل شكاف بزرگ روي شكم جوان و چيزهايي را، در داخل شكمش لمس كرد. نگاهم به ساعد جوان افتاد كه رويش يك نوشته‌، خال‌كوبي شده بود. مادرم، دستم را كشيد و بيرونم برد. نتوانستم نوشته را بخوانم.

موعد كشيدن بخيه‌ها بود. با پدرم رفتيم اورژانس. عمويم، كه گاهي موقع كشيدن بخيه‌ها به من لب‌خند مي‌زد، به پدرم درباره‌‌ي جواني مي‌گفت كه شكمش را با چاقو پاره‌پاره كرده بودند. از حرف‌هاي عمويم اين‌طور فهميدم كه ضارب، خودش هم زخم كاري برمي‌دارد و در همان بخش از بيمارستان بستري مي‌شود. روزي يكي با يك پاكت ميوه مي‌رود عيادتش. تا كاركنان بيمارستان خبردار مي‌شوند و به خود مي‌آيند، پيكر ضاربِ مجروح با ضربات چاقوي عيادت‌كننده‌اش بي‌جان مي‌شود. در واقع، برادر مقتول انتقام خون برادرش را مي‌گيرد و طبعاً خودش هم بايد منتظر حكم قصاص باشد.

***

كف يكي هجده است و كف ديگري هشتاد و يك. زير هجده، يك خط بلند، كشيده شده؛ اثر يك زخم كهنه كه هنوز برجاي مانده و يادآور تلخي‌هاي بسياري است: عمويم، كه سه ساعته مريضي را رساند تهران و جانش را نجات داد، اما موقع برگشت، راننده‌ي كاميوني خوابش برد و ناخواسته، جان او را ‌گرفت؛ سه مرد، كه دوتايشان با چاقو از پاي درآمدند و ديگري با طناب دار. تمام دعوايشان هم سر بلند كردن يك علم بود.

انگشتان دو دستم را در هم قلاب مي‌كنم و كف دستانم را به هم مي‌چسبانم، طوري‌كه هشتادويك و هجده روي هم بيفتند. يك نفس عميق مي‌كشم و بعد، از شكافي كه بين دو شستم وجود دارد، آرام، ميان دستانم فوت مي‌كنم. خطي كه زير هجده است، هنوز هم گاهي مي‌خارد.

برادر علف هرزه



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع داستانك
مطلب را به بالاترین بفرستید



2008/1/24

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

خارپشت



به صندلي تكيه داده و سرش را بالا آورده بود؛ انگار كه دارد به سقف نگاه مي‌كند. پلك هم نمي‌زد؛ مثل كسي كه چيزي را بخواند و به آن فكر كند. پرسيد: «از حال ‌و ‌روزش خبر داشتي؟» سرم را چرخاندم و گفتم: «بي‌خبرِ بي‌خبر نبودم اما خودت بهتر مي‌داني، حرف دلش را به كسي نمي‌گفت.» سرش را سمت پنجره كرد تا اشك‌هايش را نبينم، اما آينه‌ي بغل، همه چيز را برايم معلوم كرد. آهي كشيدم و گفتم: «لا اله الا الله!» و همين باعث شد تا شرمش را كنار بگذارد و صورت خيسش را برگرداند.

جلوي در زنجير كشيده بودند. مجبور شدم بايستم. «اصلاً نمي‌شود. امكان ندارد.» گفتم: «اگر لطف كنيد، اگر بزرگواري كنيد يك دنيا ممنون‌تان مي‌شوم.» زيرِ بار نمي‌رفت. با تندي گفت: «خب! بدون ماشين برويد!» رگ خوابش دستم آمد. برايش توضيح دادم: «اين بابا اصلاً حالش خوب نيست. بيست سال است كه برادرش را نديده. حالا هم كه ايران آمده خبردار شده كه برادرش پنج سال پيش مرده.» لحنش عوض شد و گفت: «خارج بوده؟! ... خب! حالا اشكال ندارد. ... بفرماييد.» بهترين دست‌مريزاد و تشكري را كه بلد بودم، گفتم و دوباره سوار ماشين شدم.

نزديك نرفتم. سيگاري را روشن كردم و با فاصله نظاره‌گرش شدم. طوري دست‌هايش را روي قاب عكس مي‌كشيد كه فكر كردم دارد صورتش را لمس مي‌كند. سرش را روي سنگ قبر گذاشت و هق‌هقَش بلند شد. اول خواستم به سمتش بروم اما بعد پشيمان شدم. رفتم داخل ماشين. هر چه صبر كردم خبري ازش نشد. هم نگران شدم، هم حوصله‌ام سر رفت. رفتم دنبالش. انگار به زمين چسبيده بود. بهت، تمام صورتش را گرفته بود. ترسيدم. آبي به سر و رويش زدم. سوار ماشينش كردم و راه افتادم. نگهبان، بعد از آن‌كه زنجير را براي رفتن ما پايين انداخت، جلو آمد؛ دست‌هايش را بلند كرد، لبخندي زد و گفت: «يور وِلكام!»

اصلاً نمي‌دانستم چه بگويم. پانزده سال بود كه او را نديده بود، در صورتي كه با پاي پياده يك ساعت هم طول نمي‌كشيد تا از خانه‌ي يكي به خانه‌ي ديگري برسي. آن قدرها حرفي نمي‌زدند كه بشود چيزي فهميد. هر دوتاشان لجوج بودند. اين يكي مي‌گفت: «ارث پدري را بالا كشيده است. زنش به من فلان و بهمان گفته است.» آن يكي مي‌گفت: «نصف دارايي‌اي را كه پدرم به زحمت و خون جگر جمع كرده بود، از بين برد. پدرم را دق‌مرگ كرد.» كسي جرأت نمي‌كرد جلو برود. دو سه باري كه واسطه شدم، سنگ روي يخم كردند. گفت: «بي‌زحمت بزن كنار! ... بايد كمي هوا بخورم.» آهسته زدم روي ترمز و ماشين را كنار جاده پارك كردم. رفت بيرون و روي تخته سنگي نشست. رفتم نزديكش. سرش را بلند كرد و گفت: «قربانِ دستت! ... يك سيگار برايم روشن كن!»

***

قبل از اين‌كه خداحافظي كند و برود، چندين و چندبار تشكر كرد. دلش نمي‌خواست پياده شود. خيلي خودماني شده بود. با خودم گفتم شايد مي‌خواهد پيغامي بدهد تا به خانواده‌ي برادرش برسانم. از اين فكرِ خودم و دردسرهايش، ترس بَرَم داشت. آهي كشيد و گفت: «مي‌داني! ... جايي خوانده بودم آدم‌ها مثل خارپشت‌ها در سرما مي‌مانند. به هم نزديك مي‌شوند تا گرمشان شود. بعد كه خارهايشان در تن هم‌ديگر فرو رفت، از هم فاصله مي‌گيرند. دوباره سردشان مي‌شود. باز به هم نزديك مي‌شوند؛ اما اين بار فاصله‌ي‌شان را در حدي نگه مي‌دارند، كه خارهايشان در تن هم‌ديگر فرو نرود.» قبلاً چنين چيزي نشنيده بودم. حرف قشنگي بود اما لحن تلخش مرا غصه‌دار كرد. قبل از اين‌كه برود، حرفش را اين‌طور تمام كرد: «عيب ما دوتا اين بود كه آن‌قدرها فهم نداشتيم و چنان از هم فاصله گرفتيم كه هر دوتامان از سرما يخ زديم.» براي نيم ساعت، پشت فرمان خشكم زده بود و داشتم به ماجراهاي اين دو برادر فكر مي‌كردم.

برادر علف هرزه



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع داستانك
مطلب را به بالاترین بفرستید



2008/1/23

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

مرگ نويسنده



بي‌خوابي عجيبي به سرش زده بود. انگار اصلاً قرار نبود آن شب، خواب به چشمانش بيايد. برخاست و لباس‌هاي گرمش را پوشيد. به حياط خانه رفت. شروع كرد به قدم زدن و با آن نگاه‌هاي تأمل‌برانگيزش ـ كه خودش آن‌ها را نگاه‌هاي مشتاق كشف كردن ناميده بود ـ به در و ديوار و آسمان و ستاره نگريست. به همسايه‌ي بغلي فكر كرد كه تنها يك ديوار، آن‌ها را از هم جدا كرده بود. به اين فكر كرد كه چگونه در بستر خود آرميده است و فردا چه كاري انجام خواهد داد. به تنهايي‌هاي خودش فكر كرد كه هميشه آن‌ها را با خواندن و نوشتن پركرده بود. آن‌قدر كتاب از او چاپ شده بود كه به‌طور خودخواهانه‌اي معتقد بود حداقل يك جلد از كتاب‌هايش در خانه‌ي هر يك از همسايگانش وجود دارد. همسايگاني كه احتمالاً او را مردي تنها و بي‌كس‌وكار مي‌پنداشتند و خودشان نمي‌دانستند كه نوشته‌هاي او را بارها و بارها در قالب فيلم و سريال در سينما و تلويزيون ديده‌اند.

به آدم‌هايي فكر كرد كه در داستان‌هايش مرده بودند. دختري كه خودش را كشت يا پسري كه زير چرخ‌هاي كاميون له شد. مردي كه سرطان گرفت و خانواده‌اش بي‌سرپرست ماندند. زني كه قرباني يك دسيسه‌ي شوم از جانب زن همسايه شد. شروع كرد به شمارش: يك، دو، سه ... . گاه اعداد را كم و زياد مي‌كرد و گاهي هم براي آن‌كه يادش نرود، آن‌ها را تكرار مي‌كرد، تا اين‌كه به عدد سي و چهار رسيد. با حالتي طنزآلود خودش را مخاطب قرار داد و گفت: «شما متهم هستيد كه طي بيست سال، سي و چهار نفر را كشته‌ايد!» خنديد؛ اما ناگهان به فكر فرورفت: «مرگ!»

«مرگ»، واژه‌اي بود كه بسيار به آن انديشيده بود و بسيار از وجود آن براي خلق داستان‌هايش بهره گرفته بود. در ذهنش جمله‌ي معروف خودش را تكرار كرد: «اگر مرگ نبود، زندگي هم معنايي نداشت.» چند بار جمله را تكرار كرد؛ مثل جمله‌هايي كه از درون نوشته‌هايش استخراج مي‌كرد و براي خودش آن‌ها را تكرار مي‌كرد و از تكرارشان لذت مي‌بُرد. آثاري از نگراني در نگاهش پديدار گشت. رفت گوشه‌ي حياط و روي نيمكت نشست. به درخت بي‌برگ باغچه خيره شد و سعي كرد حس و كشفي جديد از حالت برهنگي، سكون و تنهايي درخت، در خودش به وجود آورَد؛ همان چيزي كه «زايش فكري» مي‌ناميد. نگاهش از تنه‌ي درخت پايين آمد و در تخيلش ريشه‌هاي گسترده‌ي درخت را تصور كرد. پس از مدتي مكث، به آسمان و ستارگان دوردست خيره شد و گفت: «زندگي در جريان است، هرچند كه ما در جريان نباشيم.» از خودش پرسيد: «آيا به ازاي نوري كه من الان دارم مي‌بينم، ستاره‌اي هم وجود دارد، يا اين‌كه ميليون‌ها سال پيش، آن ستاره مرده است؟!»

چند روزي گذشت تا همسايه‌ها متوجه مرگ همسايه‌ي نويسنده‌ي‌شان شوند. برگي كاغذ در جيبش پيدا كردند كه روي آن نوشته شده بود:

"بي‌خوابي عجيبي به سرش زده بود. انگار اصلاً قرار نبود آن شب، خواب به چشمانش بيايد. برخاست و لباس‌هاي گرمش را پوشيد. به حياط خانه رفت. شروع كرد به قدم زدن و با آن نگاه‌هاي تأمل‌برانگيزش..."

برادر علف هرزه



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع داستانك
مطلب را به بالاترین بفرستید



2008/1/22

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

حساب‌‌سازي



(اول، از همه‌ي كساني كه خواننده‌ي دائمي يا موقت اين وبلاگ هستند؛ پيشاپيش معذرت مي‌خواهم، چون چندان به آداب معاشرت وبلاگي آشنا نيستم و اميدوارم پاسخ ندادن به نظراتشان را به حساب بي‌اعتنايي يا بي‌نزاكتي من نگذارند. به هر حال، من يك وبلاگ‌نويس موقت هستم كه خودم هم دوست دارم "علف هرزه" زودتر برگردد.

دوم، با آن‌كه فكر مي‌كنم كم‌تر افرادي ممكن است حوصله‌ي خواندن داستانك را داشته باشند، اما به توصيه‌ي "علف هرزه" از بين داستانك‌هايي كه قبلاً نوشته‌ام، چندتايي را در وبلاگ مي‌گذارم.)

رفته بود شركت. گاهي پيش مي‌آمد. مي‌بايست حساب‌هايش را درست مي‌كرد. از گوشه و كنايه‌ي فاميل بو برده بودم كه پشت سرش مي‌گويند: «حساب‌‌سازي مي‌كند وگرنه چطور چنين زندگي‌اي به هم زده؟!» اگر ماشين لباس‌شويي خراب نشده بود، اين‌قدر خسته و كوفته نمي‌شدم. سامان خوابيده بود و من لباس‌هاي او، سعيد و خودم را تازه شسته بودم. دستانم بي‌رمق شده بودند و كمرم درد مي‌كرد. دراز كشيده بودم روي تخت. هميشه همين‌طور بود: اول، تصاويري مبهم در ذهنم شكل مي‌گرفت و بعد خوابم مي‌برد. تصوير، چنان به‌هم‌ريخته بود كه وقتي صداي در بيدارم كرد، هيچ چيز معناداري به خاطرم نيامد. سعيد بود. پرسيد: «لاله! بيداري؟» وقتي پاسخي نشنيد، صورتش را تا نزديك گونه‌هايم پايين آورد. لبش به نرمي پوستم را لمس كرد. خاطرات بچگي، در ذهنم جان گرفت.

***

من و سهيلا هم‌بازي بوديم. هنوز هم بين مادر و خاله‌ام بحث است كه من بزرگترم يا سهيلا. از همان موقع هم خودمان را مثل دو خواهر دوقلو مي‌دانستيم. او را به خاطر عروسك‌هايش خيلي دوست داشتم. خودش هم، به اندازه‌ي من، با آن‌ها بازي نمي‌كرد. اگر مادرهايمان با هم خواهر نبودند، كنار هم نشاندن پدر دبير من با پدر بازاري او غيرممكن بود. او زودتر از من شوهر كرد ولي يك سال نشده، شوهرش طلاقش داد. نه خودش، نه پدر و مادرش و نه برادرش، هيچ‌كدام چيزي نمي‌گفتند. چون شوهرش بازاري بود، پيش خودم فكر مي‌كردم كه لابد پي هوسي تازه رفته كه سهيلا را رها كرده است. الان هم - كه ماهي، يكي دو شب خانه‌ي هم‌ديگريم - چيز زيادي درباره‌ي ازدواجش نمي‌گويد. گاهي با حسرتي كه در نگاهش موج مي‌زند، مي‌گويد: «با هم تفاهم نداشتيم.»

***

سعيد، كنارم دراز كشيد. زياد طول نكشيد كه صداي خس‌خس نفس‌هايش بلند شد. هميشه همين‌طور به خواب مي‌رفت. خروپف نمي‌كرد اما نمي‌توانست مثل من بي‌صدا بخوابد. آرزويي محال از دلم گذشت: «كاش به جاي اين كار،  حساب‌سازي كرده بود!» اشتباه نكرده بودم. بوي اودكلن سهيلا رخت‌خواب را پر كرده بود.

برادر علف هرزه



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع داستانك
مطلب را به بالاترین بفرستید





 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM