پوتینهایم کو؟
باید امشب بروم
کوله باری
که به اندازه ی پیراهن سربازی من
جا دارد بردارم
باید امشب بروم
پی آن خدمت بیهوده
که مرا می خواند
چه کسی بود صدا زد
سرباز!
مطلب را به بالاترین بفرستید
جشن ملی عزا
آخرين سطر
مطلب را به بالاترین بفرستید
آهاي آزادي
اين كه هر دم كه خواستي آن كني كه ميخواهي. اين را قدر نداني مگر اين كه سرباز شده باشي. بماند كه خواب و خوراك خوب كه در اين مدت در آرزوي آن بودم. به هر حال الان كه به مرخصي چند روزه آمدهام. با ولع تمام وبلاگ ميخوانم و سايت ميبينم تا كمبود ويتامين اينترنتم را جبران كنم.
ميبينم كه در اين مدت نبودنم از اهالي بلاگستان يكي ازدواج كرده و ديگري دارد صاحب فرزند ميشود. يكي از وطن رفته و ديگري دارد باز ميگردد. به همت دوستان علف هرزه بود هرچند من نبودم. و خوشحالم كه باز آمدم به اين بوستان.
اگر كسي حسودي نكند بايد اعتراف كنم كه بيش از هر چيز حقيقي دلم براي اين مكان مجازي و دوستان و آشنايان اينجايي تنگ شده بود. از همه ممنونم كه آمدند و ابراز همدردي كردند و اقدام به همراهي. اميد كه در شاديهايشان جبران كنم.
سربازي خوب است حتما اگر امكانش را داريد برويد. هرچند در عذابيد و سختي و مدام خود و ديگران را ملامت ميكنيد براي بيهودگي كارهايي كه انجام ميدهيد. اما يك خوبي دارد و آن هم اين كه به احتمال قوي چند فروند دوست ناب در مدتي كوتاه براي خودتان دست و پا ميكنيد. كه در سايهي عافيت زندگاني معمول شايد يكي به سالي در مسيرتان قرار گيرد.
در باب تجربيات و خاطرات و خطرات اجباري هم همانگونه كه اززندگي تازه از هك رسته خواستهاند، بعد از رهايي كامل از دوران آموزش قصد دارم داستانگونهاي بر اساس دوران آموزشی سربازی بنويسم كه فكر ميكنم براي خوانندگان عليالخصوص آنها كه از نعمت(!)عذابآور سربازي محروم بودهاند جالب و خواندني از كار درآيد.
مطلب را به بالاترین بفرستید
پلنگ صورتي
ترم هشتم دانشگاه، از ترس آنكه مبادا كارم به ترم يازده و دوازده بكشد، نشستم و مثل بچهي آدم درسم را خواندم. اين درس خواندن، همانا و دريافت نشان ويژهي "خرخواني" از سوي دوستانم پس از اعلام نمرات ميانترم، همان. اين نمرات فريبنده و تعداد نسبتاً كمِ واحدهاي باقيمانده، مرا وسوسه كردند تا طي ترم نه، براي امتحان فوق ليسانس درس بخوانم؛ بدون آنكه از خودم انتظار قبولي داشته باشم. همين فارغالبال بودن، موجب شد موقع برگزاري امتحان، مغزم بيش از توانايي معمولش فعاليت كند، طوريكه پس از امتحان ميدانستم كه قبول خواهم شد.
پس از امتحان فوقليسانس، تازه بايد پروژهي پاياني را آماده ميكردم كه خودش ماجرايي دارد. زماني كه تمامْوقت مشغول كار روي پروژه بودم، اشتياق كار كردن و رسيدن به استقلال مالي، كمكم ذهنيتم را عوض كرد؛ طوري كه بدم نميآمد اصلاً قبول نشوم تا مجبور نباشم خودم مسيرم را انتخاب كنم! خودِ اين ادامهي تحصيل ناتمام نيز ماجرايي ديگر دارد. در دورهي كوتاه فوق ليسانس با استادي آشنا شدم كه هرچه ميخواهم موقع فكر كردن به او، نگذارم عبارت "پلنگ صورتي" به ذهن و زبانم بيايد، نميشود كه نميشود.
همهي دانشجويان و استادان ميدانستند كه سطح سوادش در چه حد است، خودش هم ميدانست؛ اما كسي نسبت به او حساسيت نداشت. انگار كه جزو اجزاء و ملزومات دائمي دانشكده باشد، بودنش براي همه عادي شده بود. دربارهي مدرك تحصيلياش نيز، حرف و حديثهاي فراواني ميگفتند؛ و من ميشنيدم و تعجب ميكردم. هر وقت او را ميديدم ياد "بازرس كلوزو"ي فيلم "پلنگ صورتي" ميافتادم.
يك روز با يكي دو تن از دوستانم وبگردي ميكرديم كه يكي پيشنهاد كرد برويم صفحهي وبِ دانشكده را ببينيم. مشخصات اين استاد و مقالهاي كه منتشر كرده بود، اولين چيزي بود كه همه مشتاق ديدنش بودند. عنوان مقاله بسيار پرطمطراق و علمي بود. شك كرديم كه كار خودش باشد. گشتيم و گشتيم تا عاقبت نامش را در بين فهرست شلوغ Acknowledgementsِ آن مقاله يافتيم؛ يعني نويسنده يا نويسندگان اصلي مقاله فقط از او تشكر كرده بودند!
روزي با يكي از دوستانم داشتيم در فضايي كاملاً رسمي و جدي با اين استاد دربارهي كلاس و درس حرف ميزديم كه زنگ موبايلش به صدا درآمد. حدس بزنيد صداي زنگ موبايلش، موسيقي متن چه فيلمي بود كه دوستم براي پنهان كردن خندهاش پشتسر من مخفي شد.
برادر علف هرزه
تنور داغ انتخابات
گزارشي تحليلي (لطفاً اگر اين اصطلاح درست نيست، خبر دهيد تا اصلاحش كنم) ميخواندم از آسوشيتدپرس با عنوان"كداميك بيشتر تابو هستند: تبعيض جنسي يا تبعيض نژادي؟" نويسنده، با توجه به رفتارهاي طرفداران "هيلاري كلينتون" و "باراك اوباما" و با توجه به آنكه يكي از اين دو زني سفيدپوست و ديگري مردي سياهپوست است؛ نقبي زده بود به انگارههاي مردم آمريكا از دو مقولهي "تبعيض جنسي" و "تبعيض نژادي" و اينكه اين دو موضوع تا چه حد تابو و خط قرمز هستند و دست آخر هم هشدار داده بود كه مبادا مبارزات تبليغاتي اين دو دموكرات براي نامزدي در انتخابات رياست جمهوري آمريكا، به جاي بحث دربارهي مسائل اصلي و كليدي، به گوشه و كنايههاي جنسيتي و نژادي تبديل شود.
جالب اينجاست كه همين نويسنده سرنخهاي بسياري از همين گوشه و كنايهها در اختيار خوانندهي خود گذاشته بود: از اينكه نام مياني اوباما "حسين" است يا اينكه در نوجواني كوكائين مصرف كرده است، تا فندقشكن هيلاري كلينتون در اينترنت كه فندق (يا گردو يا هر چيزي از اين قبيل) را بايد بين پاهايش قرار داد و سپس آن را شكست. اين يكي را كه ديدم با خودم گفتم: "از داخل اين تنور داغ انتخاباتي چه چيزها كه بيرون نميآيد!"
برادر علف هرزه
مطلب را به بالاترین بفرستید
تصادف كور
"سروديم.
و چه بيهوده سروديم
براي رهايي از دردهايمان.
ما فقط سفرهي درد را گسترديم،
بي آنكه به درمان بينديشيم."
نميدانم تا چه حد سودازدهي تقدير بودهام، اما هيچگاه تصادف كور را باور نكردهام. تصادف، نامي است براي آنچه، از عوامل پديدآورندهاش بيخبريم. گاهي عوامل، چنان پيچيده و دور از دسترس ميشوند كه از تحليل آنها عاجز ميگرديم و همه چيز را بر دوش تصادف كور مياندازيم يا به قول حافظ حواله به تقدير ميكنيم:
قومي به جدّ و جهد نهادند وصل دوست
قومي دگر حواله به تقدير ميكنند
دربارهي تخديري كه در سوداي تقدير نهفته است، بسيار گفتهاند. يكي از تبعات آشكار اين باور، ركود و خمودگي است، و عقبماندگي بسياري از جوامع از آثار همين باور است.
من در زندگيام بارها كوشيدهام كه از اين خمودگي بگريزم و كاري را انجام دهم كه افراد كمتري حاضر به پذيرش ريسك آن هستند. در تمام اين تلاشهايم نيز به بنبست رسيدهام، اما خوشبختانه هنوز از پا نيفتادهام. هرچند كمتحركتر و كمانرژيتر شدهام، اما صبرم زياد شده است.
يكي از خوانندگان وبلاگ حدس زده بود كه من از علف هرزه جوانتر و سرخوشترم. من از درجهي سرخوشي علف هرزه خبر ندارم، اما يكبار بيشتر از او گردش زمين به دور خورشيد را ديدهام. من نيز روزگاري در زندگيام به يأس مبتلا گشتهام كه به گمانم كشندهترين دردهاست. دو قطعهي زير از بهجاماندههاي همان دوران هستند:
به من تسليت بگو
مرگ قلبم را
و فراموشي لحظههاي عطرآلودِ بودن را.
به من تسليت بگو
حضور بيبديل تاريكي را
و فرو ريختن ستارههاي آبي را.
به من تسليت بگو
فرو رفتن آفتاب را در مرداب.
به من تسليت بگو
پيش از آن كه خويش به تعزيت برخيزم.
***
در اين جهان تيرهي پر از مردمان پوچانديش،
و در اين لحظههاي مردهي متروك،
آيا شعاع نوري به چشمها خواهد تاخت؟
و بر مردگان نهيب خواهد زد؟
هر چند شاخههاي شعورم منجمدند
و ريشههاي تفكرم، پوسيده،
هنوز باور ندارم كه آفتاب مرده باشد.
برادر علف هرزه
مطلب را به بالاترین بفرستید
شــايد كه آينده
"آنگاه كه ديگر از گريه كاري برنميآيد، به خنده متوسل ميشويم." شايد اين عبارت را در جايي خوانده باشم، شايد هم نخوانده باشم؛ اما شخصاً آن را تجربه كردهام. طنز، زبان تفريح يا انتقاد صرف نيست. گاهي طنز، تحمل بار سنگيني را كه روي دوشمان افتاده است، آسانتر ميكند؛ بيآنكه فراموش كنيم در چه مخمصهاي گير افتادهايم. اگر يك آدم سالم و عاقل تحت فشار قرار گيرد و از هيچ راه درستي نتواند خود را برهاند، سرانجام در ورطهي طنز ميافتد. شخصاً اگر ببينم كسي روحيهي طنز دارد، احتمال ميدهم كه شايد عواملي از درون يا بيرون، وي را آزرده است و او از تباهي گريخته و به طنز پناه آورده است.
"محسن نامجو" پديدهاي نوظهور در عرصهي موسيقي است. آنچه نامجو را از ديگر همرديفانش جدا ميكند، آشنايي با اعماق جامعه و طرح كردن رندانه يا شايد هم ناخودآگاه آن دردهايي است كه بخش وسيعي از همنسلانش را ميآزارد، ولي زبان يا توان بيانكردنش را ندارند. البته چنان كه يكي دو هفته پيش، خودش در برنامهاي زنده از راديو جوان گفت، او ميكوشد موسيقي را به جزء سازندهاش، يعني نوت كه زباني بينالمللي است، تجزيه كند. ظاهراً يكي از ايرادهايي كه برخي در حوزهي موسيقي به او ميگيرند، همين است. برخي نيز او را ميستايند كه بخشي از نسل جديد را با شعر كلاسيك فارسي آشتي داده است.
آن چه مرا مشتاق شنيدن برخي آهنگهاي او كرده است، نه خلاقيتش در موسيقي است، نه بهرهگيرياش از شعر كلاسيك فارسي؛ بلكه طنز رندانهي اوست. تا آنجا كه از كارهايش به دستم رسيده است و شنيدهام، اوج طنزش را در آهنگي ميدانم كه كلام آن را در زير ميآورم(كه البته شايد خواندنش بدون آنكه آهنگ را شنيده باشيد، چندان دلچسب نباشد؛ در ضمن، آهنگ ديگري با همين كلام - كه ظاهراً كمي كوتاه(شايد هم سانسور) شده - نيز دارد):
عقايد نوكانتي، از آن من.
شقايق نورماندي، از آن تو.
حلاوت و بيصبري، از آن من.
عشق پانزده سانتي، از آن تو.
هر چي تو دلت خواندي، از آن تو.
ماكاروني، تمر هندي، از آن ما.
خيابان شهيد قندي، از آن ما.
قبري كه بهش ميخندي، از آن ما.
ذكاوت و رندي، از آن ما.
ز سفره چه ميجويي؟
حاتم من! با خودت چه ميگويي؟
خاتم من! ديگه واسه چي ميجويي؟
ماتم من! بابا! تو چه پررويي!
خاتم من! اسبت رو كجا ميبندي؟
گوبوي من! به چي تو دل ميخندي؟
كوبوي من! آقا! به مويي بندي.
سرور من! خانم! به چي پابندي؟
كوكوي دو شب مانده، از آن ما.
كپي پدرخوانده، از آن ما.
خلقت ناخوانده، از آن ما.
دولت شرمنده، از آن ما.
كلفتي پرونده، از آن ما.
مليپوش بازنده، از آن ما.
انتقاد سازنده، از آن ما.
شايد كه آينده، از آن ما.
برادر علف هرزه
مطلب را به بالاترین بفرستید
كج دار و مريز
"پاشو احمد! پاشو!" صداي هماتاقيام بود. خواب من از همه سنگينتر بود و از همه ديرتر بيدار ميشدم. با آنكه گيج و خوابآلود بودم، اما يادم آمد كه آن روز كلاس ندارم. دوباره صدايش بلند شد: "احمد! شلوار من رو كجا قايم كردي؟" از حرفش متعجب شدم و با چشمان بسته گفتم: "فقط كم مونده بود شلوارت رو گم كني!"
شلوارش را از توي راهرو پيدا كرد. در كفش يكي از بچهها شامپو ريخته بودند. جوراب يكي ديگر را انداخته بودند داخل سماور. كمكم از اتاقهاي بقيهي همرشتهايهايمان هم خبر آمد كه مورد شبيخون شبانه واقع شدهاند؛ چيزي كه تا آن موقع سابقه نداشت.
گروهي كه به اين كار دست زده بودند، از آنجايي كه به فكرشان نرسيده بود به ما بگويند وسايل اتاق آنها نيز به هم ريخته است، به سادگي شناسايي شدند. چندين نفر از همهي اتاقها جمع شدند تا درس عبرتي به گروه مهاجم بدهند. ما هم مثل گروه مهاجم منتظر بوديم ببينيم اين گروه زبدهي عملياتي چه ضرب شستي به مهاجمان نشان خواهد داد.
سردستهي گروه تلافي، بسيار قويجثه اما خيلي تنبل بود. به همين خاطر، و با فرونشستن آتش انتقام در وجود بچهها، هيچگاه عمليات تلافيجويانه انجام نشد. به اصطلاح گرد فراموشي روي آن پاشيده شد و رفت.
شبهاي آخر دورهي دانشجويي، زياد دور هم جمع ميشديم و ميگفتيم و ميخنديديم كه البته گاهي هم بغض دلتنگي برخي، از جدايي محتومي كه پيش رويمان بود، ميتركيد. يكبار كه صحبت از شبيخون شد، يكي از طراحان و مجريان آن شبيخون اعتراف كرد كه بيش از يكماه، او و هماتاقيهايش نتوانسته بودند بخوابند و دائماً نگران عمليات تلافيجويانهي ما بودهاند.
برادر علف هرزه
عصر يخبندان
در كوچكترين اتاق خانه خزيدهام و در را بستهام تا انرژي كمتري مصرف شود. شبها با جوراب، لباس گرمكن و دو تا پتو ميخوابم و به خاطر سرماخوردگي و سوزش حفرههاي بينيام، پتوها را روي سرم ميكشم تا بازدم خودم را كه گرمتر است، تنفس كنم. جرأت ندارم از خانه خارج شوم و به پزشك مراجعه كنم. گهگداري ميروم تا مغازهي سركوچه، مقداري شلغم و يك كارت اينترنت دوساعته ميخرم. (تعجب نكنيد! كارت اينترنت دوساعته هم وجود دارد. من هم ساكن اصفهان نيستم. تنها كارت اينترنت موجود در مغازهي سركوچهيمان همين است.) از اين متعجبم كه چرا در برنامههاي صدا و سيما بر ضرورت دستيابي به انرژي هستهاي براي خروج از اين عصر يخبندان تأكيد نميشود!
برادر علف هرزه
ميدان بسيج
(اين ماجرا واقعي است و تكتك اپيزودهايش برايم اتفاق افتاده است.)
اپيزود اول
هماتاقيهايم بهانهي تازهاي براي خنديدن پيدا كرده بودند. امروز حتا طاقت نياوردند و صبر نكردند تا آن دانشجوي بسيجي از كنارم بگذرد و دور شود. همان موقع كه به من سلام كرد، زدند زيرخنده. هم دلم به حالش سوخت و هم از دستش عصباني بودم. زيرلب غر زدم كه آخر چرا به آدمي كه نميشناسي سلام ميكني.
داشتيم با دانشجويان ساكن در اتاق بغلي دستهجمعي شام ميخورديم كه دوباره يكي از هماتاقيهايم شيطنتش گل كرد و سوژهي جديد خنده و تفريح را پيش كشيد. يكي از بچههاي اتاق بغلي داشت با چشمهاي گردشدهاش مرا ميبلعيد. ناراحت و درمانده گفتم: "نميدانم چرا به من سلام ميكند! من حتا از شصت متري دفتر بسيج هم رد نشدهام." نگاهش را از حالت تعجب خارج كرد و با لهجهي شيرين آذري گفت: "خيلي ساده است. به خاطر وجناتي است كه داري." و من به فكر فرو رفتم و دستي به صورتم كشيدم.
اپيزود دوم
شاگرد راننده پايين پريد و جعبهي بغل را باز كرد. ساكم را بيرون كشيدم و براي فرار از هجوم مسافركشهايي كه به طرفم آمده بودند، بلند گفتم: "مقصدم همين كوچهي كناري است." و راه افتادم. تازه داخل كوچه پيچيده بودم كه سه جوان بسيجي جلويم را گرفتند و مداركم را خواستند. به جز كارت خوابگاه چيز ديگري همراهم نبود. همان را تحويل دادم. سه نفري سرشان را به هم چسباندند تا هر سه با هم كارت را ببينند و هويتم را احراز كنند. خوشبختانه گير ندادند ولي باز توي دلم بهشان بدوبيراه گفتم و رهسپار خانه شدم. يكمرتبه ياد حرف دوستم افتادم و خندهام گرفت. لبخندي زدم و فكرم را با صداي بلند تكرار كردم: "وجنات!"
اپيزود سوم
از تاكسي خبري نبود. مسافركشهاي شخصي هم غيبشان زده بود. دانهاي آدامس در دهانم گذاشتم و راه افتادم. چارهاي نبود، بايد ميرفتم. حتماً مهمانان منتظرم بودند و هنوز شام نخورده بودند. پيكاني از جلويم گذشت و كمي جلوتر ايستاد. خوشحال شدم و به سمتش دويدم. شانس آورده بودم، فقط يك جاي خالي داشت. سوار شدم، ماشين با شتاب راه افتاد. مسافران ساكت بودند. اسكناسي از جيبم بيرون كشيدم و دستم را به سمت راننده دراز كردم و گفتم: "بفرماييد!" با لهجهي شمالي گفت: "براي كرايه سوارت نكردم." تشكر كردم و دستم را عقب كشيدم. راننده پرسيد: "ميدان بسيج كجاست؟" مسافري كه كنارم نشسته بود نيشخند زد و من بياعتنا به او گفتم: "دقيقاً چه آدرسي به شما دادهاند؟" راننده تكرار كرد:"خيابان سپاه، ميدان بسيج." تا حدودي به خودم آمدم و فهميدم كه چه خبر است، اما به روي خودم نياوردم و گفتم: "معمولاً كسي خيابانها را به اسم رسميشان نميشناسد. من هم نميدانم اين آدرسي كه شما ميگوييد، كجاست."
هر چه ليچار بود، بارم كردند. من هم چارهاي نداشتم. سكوت كرده بودم و نگران بودم كه مبادا بخواهند هر عقدهاي از بسيجيها دارند، با ضربوشتم بر سر من خالياش كنند. شانس آوردم كه كار به آنجاها نكشيد و پيادهام كردند و رفتند. صورتم داغ شده بود؛ لابد از عوارض شنيدن توهين و تحقير بود. كنار يكي از ماشينهايي كه در كوچه پارك شده بود، ايستادم و خودم را در آينهي بغلش ورانداز كردم. در چهرهام هيچ اثري از وجنات دو سال قبل نبود.
برادر علف هرزه
افسون گل سرخ
صفحه آخر صدای پای آب را خیلی دوست دارم از کار ما نیست شناسایی گل سرخ تا پی آواز حقیقت بدویم فلسفه همیشه میخواسته به حقیقت جهان پی ببرد و همواره فرصت شناوری در آن را از دست داده است شما چطور فکر میکنید آیا هر وقت با مسالهای وجودی روبرو میشوید با شتاب به دامان فلسفه پناه میبرید و جواب سؤالهای خود را از ارسطو افلاطون دکارت کانت هایدگر و مانند آنها طلب میکنید
فلسفه حرفهایترین شیوه گریز از روبرویی حقیقی با مسایل حقیقی است هر وقت ذهن شما درگیر مسالهای مانند خدا شد یا از موضوعی مانند مرگ وحشت داشتید یا در معنای حیات تامل میکنید بهترین شیوه برای رهایی از این دغدغههای فکری غفلت از آنها نیست چون این راه تنها برای عدهای که عمیقا با این مسایل درگیر نیستند مفید است و به درد انسانهای به اصطلاح مسالهدار نمیخورد
محیط اجتماعی همواره در صدد کنترل ماست برخی را با اخلاق کنترل میکند عدهای را با رسوم و آیینها برخی را با زور برخی را با دین و برخی دیگر را با عرفان و عدهای را با فلسفه. جامعه نمیخواهد ما تافته جدابافته باشیم و از راههای مختلف ما را با خود همرنگ میکند وقتی فلسفه میخوانیم به ما این توهم دست میدهد که از این حصار خارج شدهایم و این همان غرور مطلوب جامعه است که ما را در بطن فلسفه نگه میدارد و نمیگذارد پا از آن فراتر بگذاریم
جغرافیدان داستان شازده کوچولو آنچنان غرق علم خود است که هیچگاه زیبایی ستارگان و سیارکهای پیرامون خود را درک نخواهد کرد اینجا دانستن سد راه درک و دانستن از انواع دیگر است وقتی فلسفه میخوانیم مسالهای که با آن زندگی میکنیم به مسالهای که بدان میاندیشیم بدل میشود فلسفه نمیگذارد مساله از حصار ذهن خارج شود و پا درون حیات عاطفی ما بگذارد فلسفه حتی مرگاندیشی ما را هم رام میکند شدت گرفتن بحث مرگ در قرن اخیر نیز بیارتباط با تلاش برای گریز از آن نیست
میگویند وقتی از چیزی میترسید خود را به درون آن بیندازید به همین نحو یکی از حرفهایترین راههای فرار از مسالهای به نام مرگ آن است که هر چه بیشتر به آن بیندیشید این آن طناب محکمی است که حتی انسانهای پرزور را هم میتواند با خود بکشد و پاره کردنش کار هر کسی نیست اندیشیدن فلسفی مرگ من را تبدیل به مرگ به معنای عام یا مرگ دیگران میکند حتی اگر در لفظ درباره مرگ من سخن گوید این فقط پردهای بر همان بحثهای انتزاعی است و هیچ وقت گرمای کارهای مرگشناسانه کسانی را که عملا با مرگ خود و یا حتی مرگ دیگران درگیر بودهاند ندارد مانند فیلسوفی که به دهها شیوه بر وجود خدا استدلال میآورد اما نه ارتباطی با خدا دارد و نه شور و ایمانی
مطالعات فلسفی البته معمولا غروری را به همراه دارد که کمتر در جای دیگر دیده میشود احساس میکنی که با آدمهای دیگر خیلی فرق داری و به نگاه عمیقی دست یافتهای که دیگران فاقد آنند وقتی به اینجا رسیدی در فلسفه متوقف میمانی نه به راههای دیگر خواهی اندیشید و نه در همان چیزی که بدان اندیشیدهای از ذهن فراتر میروی
بودا میگوید: یک انسان آزموده تنها یک احتمال را در نظر میگیرد ولی یک انسان ناآزموده تمام احتمالات را
مطلب را به بالاترین بفرستید
عشق رياضي
چنان كه به بعضيها ميگويند "عشق فيلم" يا "عشق ماشين"، او حقيقتاً "عشق رياضي" بود. نه دانشجويانش را به اسم ميشناخت، نه از سياست و جامعه حرف ميزد و نه مؤلفهاي اين چنين در شخصيتش بود كه جذابش كند؛ تنها يك ويژگي دوستداشتني داشت و آن تدريس عاشقانهي موضوع درس بود. اگر بشود يك كتاب رياضي را به انجيل تشبيه كرد، او به راستي يك قديس پاكباخته بود.
يك روز ديديم عينكش يك شيشه بيشتر ندارد و او براي اين كه تمركز ديدش به هم نخورد، يك دستش را روي جاي خالي شيشهي عينكش ميگذارد و روي تخته سياه چيز مينويسد. از ديدن استاد در اين حالت متعجب بوديم كه خودش لب گشود و گفت: "در اتوبوس نشسته بودم و مقالهاي دربارهي عدد پي ميخواندم. به قدري از مقاله خوشم آمد و هيجانزده شدم كه بيتوجه به عينك، محكم كف دستم را به صورتم كوبيدم. عينكم پرت شد و يكي از شيشههايش افتاد و شكست. مسافران هم لابد وقتي كه ديدند روبهروي دانشگاه پياده شدم، به خودشان گفته بودند كه بيچاره از بس درس خوانده، ديوانه شده!"
يك بار ديگر خودش در كلاس درس گفت: "ديروز كه كلاسم تمام شد رفتم پاركينگ و منتظر سرويس شدم. سرويس كمي دير كرد. راه افتادم و مشغول قدم زدن شدم. همين طور كه ميرفتم ماشيني مثل ماشين خودم ديدم. نزديكتر كه شدم و سپر عقب ماشين را ديدم، به خودم گفتم كه صاحب اين ماشين هم از عقب تصادف كرده است. داخل ماشين را كه نگاه كردم، تازه شستم خبردار شد كه ديروز با ماشين خودم به دانشگاه آمدهام ولي با سرويس برگشتهام!"
روزي در كلاس درسش يك ربع آخر را سراسيمه و آشفته بود و مدام ساعتش را نگاه ميكرد. با خودم گفتم لابد ميترسد از سرويس جا بماند. وقت قانوني كلاس كه تمام شد بر خلاف عادت هميشهاش گچ را به سمت تخته سياه پرت كرد و تند از كلاس خارج شد. از كلاس كه بيرون آمدم يكي از دوستانم را ديدم. از من پرسيد: "اين استاد شما بود؟" گفتم: "چطور مگر؟" دوستم پاسخ داد: "از من پرسيد نزديكترين دستشويي به اينجا كجاست!"
برادر علف هرزه
حدس بزنيد
شخصي را ميشناختم كه اهل شهر "الف" بود و خودش ميگفت كه روزگاري با دختري از اهالي شهر "ب" آشنا بوده است و اين آشنايي تا آنجا پيش ميرود كه موضوع را با خواهرش مطرح ميكند. خواهر وي نيز با آوردن دليلي بس محكم با ازدواج آن دو مخالفت ميكند و ميگويد: "اگر اهل شهر "ب" نبود، هيچ مشكلي وجود نداشت." البته نه بنا به اين دليل محكم و قاطع ولي به هر حال دوستم با آن دختر ازدواج نميكند. جالب اينجاست كه دوستم بعد از گفتن اين ماجرا از من پرسيد: "حدس بزن خواهرم كه بعدها ازدواج كرد، شوهرش كجايي است؟" باور كردنش براي من سخت نبود ولي عجيب بود كه خواهرش با فردي از اهالي شهر "ب" ازدواج كرده بود. القصه، اين دوست من - كه مدتهاست از او بيخبرم - همان موقع كه صحبت از كار و شغل به ميان ميآمد، به شدت تأكيد ميكرد كه مبادا آلودهي "ج" شويد و منظورش، شدت قبح زيادي بود كه براي كار كردن در سازمان "ج" قائل است. حال من از شما ميپرسم: "حدس بزنيد دوست من در كجا كار ميكند؟"
برادر علف هرزه
نميدانم
عشق است يا نفرت؟
نميدانم!
وقتي خاطرهاي از جلوي چشمانم ميگذرد
و من دلم ميخواهد،
آن را تكهتكه كنم و دوباره به هم بچسبانم.
فقر است يا ثروت؟
نميدانم!
وقتي روزها و شبها جان ميكَنم و جمع ميكنم
تا يك روز همه را بر باد دهم.
جهل است يا حكمت؟
نميدانم!
وقتي كه تجربههاي بازخواني شدهام را
باز هم تكرار ميكنم.
برادر علف هرزه
مطلب را به بالاترین بفرستید
همينه كه هس
آخرين خبرها از علف هرزه، حكايت از سلامتي كامل وي و رضايتش از شرايط دورهي آموزشي دارد و بنا به آنچه تاكنون اوضاع و احوال پيش ميرود، شايد بشود گفت محيط پادگان بيشتر شبيه هتلي است بيستاره (هرچند ميتوان اينطور نيز تعبير كرد كه تمام ستارههايش را بر دوش فرماندهان آن گذاشتهاند). علف هرزه نگران محل خدمت خود پس از طي دورهي آموزشي است و خوانندگان اين وبلاگ نيز منتظر بازگشت وي و دست به كيبورد شدنش هستند. من نيز فارغ از اين كه حدود يك ماه ديگر دورهي آموزشي علف هرزه به پايان خواهد رسيد، همچنان به درج مطالب بيربط و بيسروته ادامه خواهم داد. ترجمهي اين حرفها به لري همان "همينه كه هست" يا دقيقتر "هَمينَه كه هِس" ميشود.
برادر علف هرزه
مطلب را به بالاترین بفرستید
علف هرزه كجايي؟
علف هرزه كجايي كه وبلاگت بيكامنت شد.
برادر علف هرزه
حصارك
شعري از دوران سرخوشانهي دانشجويي در حصارك كرج و به ياد همهي هفتاد و چهاريهاي نرمافزار
خير از تو اي حصارك، يك بار هم نديدم
بشنو تو شرح دردم، از تو چهها كشيدم
در پشت سد كنكور، از بس كه من زدم زور
چون شد خبر قبولم، بر آسمان جهيدم
گفتم عجب مكاني، از بهر علم خواني
روزي كه اولين بار، دانشگهت بديدم
از خواب خود گذشتم، بس جزوهها نوشتم
با وام كم بهايم، صدها كتب خريدم
بر من مكن تو خنده، شايد شدم پرنده
از چاله چولههايت، از بس كه هي پريدم
استاد با اشاره، چرتم نمود پاره
هي در كلاس درسش، خميازهها كشيدم
كس نشنود صدايم، گويم چه از غذايم
آن گوشت گربه ول كرد، من گرچه ميجويدم
رحمت به روح استاد، درسي كه او به من داد
يا نمره گير و پاس كن، يا خدمتت رسيدم
از بهر اخذ مدرك، گفتم دلم زده لك
با فارغي ز تحصيل، پاسخ چنين شنيدم
اي كاش دست خود را، صد بار ميبريدم
تعيين رشتهام را، اينجا نميگزيدم
برادر علف هرزه
مطلب را به بالاترین بفرستید
شوخي با يك دوست
دوستي دارم كه عنقريب از مرز سي سالگي خواهد گذشت. او به كتابهاي جان كريستوفر و فيلم شش قسمتي جنگ ستارگان علاقهي بسياري دارد. دائماً نيز از من ميخواهد تا از طريق برادرانم برايش ديويديِ فيلمهاي مورد علاقهاش را پيدا كنم تا آنها را به آرشيوش بيفزايد. وي بسيار ميهنپرست و دوستدار دكتر مصدق است، اما گهگاه نيز از حملهي آمريكا به ايران ميگويد. ايدهي سرودن شعر "رايس و قزوين" از اوست و خود او هم چند عيب وزني بر آن شعر گرفت. از اينترنت بيش از حد تحمل خطوط انتقال ديتا استفاده ميكند. اين دوست من اصلاً به سر و وضع خودش اهميت نميدهد و طبيعي است كه از ازدواج هم گريزان باشد. اضافه كنم كه او زماني در دانشگاه صنعتي شريف علاوه بر رشتهي تحصيلياش ،يعني نرمافزار، واحدهايي هم از رشتهي فيزيك گذرانده و با زبان پهلوي نيز آشناست! يك بار هم، به تعبير خودش، مرده است كه با يك عمل جراحي روي مغزش از آن دنيا ديپورت شده و برگشته است. شعري كه در زير ميخوانيد، خطاب به اوست:
اي كه سي رفت و تو در خوابي هنوز
چشم خود را لااقل بر من بدوز
من دهم پندت اگر گوشم كني
رو تو اوراق كريستف را بسوز
هر چه او گويد همه خواب و خيال
برف عمرت را منه پيش تموز
جنگ انجم را ز بس كردي فراز
شد هدر از عمر من دو تا سه روز
عاقبت از جمع ديويدي چه شد
ميپراني تو ز مغز من فيوز
از چه رو ميهنپرستي ميكني
عاقبت اخبار ما هم شد نيوز
بند كفشت از چه رو وا شد رها
كن مرتب تو يقه اندر بلوز
از چه رو گيري خطا بر شعر من
من نه ميدانم نه ميخواهم عروض
ينگه را ول كن كه وقتي حمله شد
ميخورد بر ما دو يا سه تا كروز
ميروي اينترنت و قِر ميخوري
فكرتي بايد خدا را بر قبوض
تا كي آخر ميگريزي از نكاح
گشته پنهان در پياش صدها فيوض
هيچت آخر فهم شد از اين سخن
يا كه خُرخُر كرده و خوابي هنوز
برادر علف هرزه
مطلب را به بالاترین بفرستید
رايس و قزوين
چند ماه پيش يكي از نمايندگان تيزبين مجلس موفق به كشف حلقهي مفقودهي رابطهي ايران و آمريكا شد و پرده از راز عشق مملكتبرانداز "كاندوليزا رايس" به جواني قزويني برداشت. اين موضوع ذهنم را قلقلك ميداد تا آن كه منجر به شعري بندتنباني - مانند اصل ماجرا - گرديد:
اگر داري تو علم و عقل و تمكين
بيا بشنو حديث رايس و قزوين
بگويم از برايت داستاني
كه اصلاً معني آن را نداني
جواني بود قزويني به ينگه
كه رايس ميگفت اون خيلي قشنگه
بداد از دل قرار و گشت واله
به خود ميگفت اهل عشق و حاله
ولي قزوينيان را زن چه باشد
كه ميل ذاتيشان بچه باشد
جوانك با پسرهاي فرنگي
نديد در رايس يك ذره قشنگي
جوان آمد به ايران و كسي شد
ولي كاندول ز ناكامي خسي شد
دل كاندول شكست و گريه ميكرد
دلش ميخواست او را قيمه ميكرد
فرو شد او ز غصه در سياست
بشد خبره به ينگه در كياست
به كابل هم به بابِل زور آورد
بسي نيرو ز راه دور آورد
به بوش ميگفت ايران اصل كاره
بكوبيمش كه اينه راه چاره
خبر آورد جاسوسي به كاندول
خبر را گفت كاندول زد به او زل
لب سرخ و سياهش پر شعف شد
خبر اين بود قزويني تلف شد
و ز آن پس داد استعفا به جرجي
سياحت كرد يك سال و دو برجي
تقاص كار او را بوش ميداد
زياد آخر به حرفش گوش ميداد
ولي رايس آمد ايران و شووَر كرد
يكي بيچاره را بيچارهتر كرد
برادر علف هرزه
مطلب را به بالاترین بفرستید
گذرِ حاج ابراهيم
پيشتر، وقتي زمام امور علف هرزه در اختيار حامد بود، چندتايي از داستانهايم را در وبلاگش درج كرده بود. حال كه دستش از اين وبلاگ كوتاه است، يكي ديگر از داستانهايم را در اينجا ميآورم:
همهي اهل بازار، حاج كريم را ميشناختند و حرفش را سند ميدانستند. حاج كريم، پسر حاج ابراهيم بود. حاج ابراهيم، تاجر معروف تهراني، وقتي ورشكسته شده بود، تتمهي دارايي خود را فروخته و به اين شهر كوچك نقل مكان كرده بود.
هنوز هم اين گذر بازار را به اسم حاج ابراهيم عطار ميشناسند؛ مُنتها خلاصهاش كردهاند و ميگويند: گذر حاج ابراهيم.
از درِ دكان حاج كريم كه وارد ميشدي، يك عكس بزرگ از حاج ابراهيم ميديدي كه وقت سفر به عتبات گرفته بود. پنجشنبه كه ميشد، مراد، پسر حاج كريم، ميزي را ميبُرد بيرون دكان و آن را ميچسبانْد به شيشهي پنجره تا هم از داخلِ دكان پيدا باشد و هم راه عبور مردم را نبندد. نُقل و خرمايِ خيرات را ميگذاشت روي ميز و پشت شيشه، عكس جدّش را طوري آويزان ميكرد كه هر كس، چيزي از روي ميز برميداشت، ميدانست كه بايد در عوضش فاتحهاي هم نثار آن مرحوم كند.
مراد يكي يك دانه بود و عيال حاج كريم دلبستگي وافري به يگانه فرزندش داشت و دور از چشم حاج كريم، زياد قربان صدقهاش ميرفت. ته دلش قرص بود كه فرزند دلبندش، وردست خود حاج كريم كار ميكند. زري بانو، سه چهار تا دختر نجيب و خوش بَر و رو را براي مراد زير سر گذاشته بود. منتظر بود تا مراد سربازياش را برود و بعد از آن اقدامات مقتضي را به عمل آورد اما پيشاپيش جرأت نميكرد جلوي حاج كريم، حرفش را پيش بكشد.
مراد، هر روز نزديك ظهر، راهي دكان پدرش ميشد. وقتي به آنجا ميرسيد، حاج كريم، پس از سفارشات لازم به منزل باز ميگشت و ناهار را در معيّت همسر باوفايش، زري بانو، تناول مينمود؛ اين سنّت را از ابوي مرحومش به ارث برده بود. پس از چُرت نيمروزي و تناول چاي ديشلمه در استكان كمر باريك، به دكان مراجعت ميكرد. بنا به سفارش زري بانو، قبل از پايان كار، مراد را مرّخص كرده، سفارش اكيد مينمود كه يكراست نزد مادرش برود.
حاج كريم همهي فوت و فنِ كار عطاري را به مراد ياد داده بود اما سر به هوايي او آزارش ميداد؛ مخصوصاً از روزي كه فهميده بود نوهي مرحوم حاج ابراهيم بزرگ، در بين برگههاي باطلهي روزنامهها دنبال مطالب سينمايي ميگردد. به همين خاطر اول صبح كه سرش خلوت بود، صفحات سينمايي روزنامهها را جدا ميكرد و كنار ميگذاشت. خريدهاي اولين مشتريان، اعمِ از زردچوبه، هل، فلفل، عناب، گل گاو زبان و غيره را در همين صفحات سينمايي ميپيچيد و دستشان ميداد.
يگانه سرگرمي مراد تماشاي تلويزيون بود و ميتوانست با خيال راحت تمامي سريالهاي تلويزيون را نگاه كند. زري بانو هم علاقهي خاصي داشت كه در كنار دلبندِ يك دانهاش به تماشاي جعبهي جادو بنشيند. معمولاً در اين ساعات، حاج كريم در اتاقي ديگر در كنار راديوي قديمياش مينشست و با چرخاندن پيچ آن، راديوهاي خارجي را مورد بررسي قرار ميداد چون تحت ارشاد پدرِ درگذشتهاش به اين باور رسيده بود كه سرنوشت اين مملكت در دست ممالك استعماري است و داخليها عملاً هيچكارهاند.
***
درست پس از اتمام سربازيِ مراد، پدرش درگذشت. حالا او، به تنهايي دكان عطاري را ميچرخاند. اول صبح كه سرش خلوت است، صفحات سينمايي روزنامهها را جدا ميكند و كنار ميگذارد تا در ساعات فراغت آنها را بخواند. ظهرها مادر دلسوزش قابلمهي غذا و فلاسك چاي را برايش ميآورد و منتظر ميماند تا فرزند برومندش آنها را ميل نمايد و در همان زمان هم، علاوه بر قربان صدقه رفتنهاي هر روزه، او را به امر خطير ازدواج ترغيب ميكند.
مراد، هنوز به سنّت پنجشنبهها پايبند است؛ حالا علاوه بر عكس جدّ بزرگوار، عكس پدر گرامياش را نيز از پشت شيشهي پنجره آويزان ميكند تا پدرش هم از فاتحهي رهگذران بيبهره نماند.
مطلب را به بالاترین بفرستید
وصيتنامهي وبلاگي
براي دو ماه دورهي آموزشي سربازي يا اجباري بامسماتر میروم و دسترسي به اينترنت نخواهم داشت. لازم ديدم كه يك پست خداحافظي البته از نوع موقتش بنويسم و اعلام كنم كه چند وقتي نيستم كه بنويسم و وصيتهاي لازم را بكنم. البته از يكي دو نفر از دوستان خواستم كه علف هرزه را در اين مدت بيمطلب نگذارند و كامنتهاي شما عزيزان را هم تاييد كنند.
از آنجا كه ممكن است يكي از گلولههاي سرگردان نظام بيايد مرا هدف قرار دهد و احتمالا اگر بهشتي باشد من را راهي آنجا كند، اول از همه بگويم كه مرا به زور به بهشت بردند وگرنه خودم دوست داشتم بيشتر از اينها در اين دنياي فاني بچرخم و بگردم و لذت ببرم. اصولا فكر نميكنم كسي اگر ناكام از اين دنيا برود بعيد بتواند از آن دنيا كامي بگيرد.
به هر حال اگر دست بدكار روزگار جان علف هرزه را گرفت و باغبان او را چيد، به پستي يا كامنتي يادي از او كنيد تا بدانند كه زمين يك نفر كم دارد. اما يك خواهش و آن اين كه حرمت مرده را نگه داريد اسم علف هرزه را درست و كامل بنويسيد و هي هرزه را رعايت كنيد و مثل برخي از دوستان او را هرز ننويسيد.
گهگداري به جاي فاتحه و اين حرفها سري به آرشيو علف هرزه بزنيد با كامنتي بر پستهاي باد كرده، روح مرحوم را شاد كنيد و باعث دلگرمي بازماندگان شويد. در ضمن مجلس زنانه همزمان در همين مكان برگزار ميشود و تفكيك جنسيتي برقرار نيست، پس راحت باشيد.
بهتر اين بود كه قبل از اين سفر خودناخواسته از تك تك دوستان حقيقي و مجازي خداحافظي كنم. اما چه شود كه قلت وقت، كثرت كار و شدت اضطرار مانع انجام اين وظيفه شد. پس همين جا همهي دوستان ديده و ناديده را بدرود ميگويم و براي پستها و كامنتهايي كه ممكن است سبب آزردگي خاطرشان را فراهم آورده باشد عذر تقصير ميخواهم و اميدوارم نديده بگيرند و بگذرند.
مطلب را به بالاترین بفرستید
