2007/12/20
علف هرزه به
اينجا
ميرود
روابط خود را كاندومايز كنيد
از طريق
اين لينك در وبلاگ
دات باخبر شدم كه گروهي از روحانيون دانشگاه امام صادق كتابي دربارهي ايدز منتشر كردهاند با نام: ما روحانيون در مواجهه با ايدز چه ميتوانيم بكنيم؟ فارغ از اين كه در كتاب فوق چه راهحلهايي به طبقهي روحانيت پيشنهاد داده شده است، من فكر نميكنم جوابي بهتر از تيتر اين يادداشت بتوان به اين سوال داد.
چون قوانين طبيعت گزينشي عمل نميكند و ويروس اچ آي وي قبل از آلوده كردن قربانيان خود از آنها گزينش عقيدتي مذهبي به عمل نميآورد تا طرف را سزاوار آلودگي ببيند و بعد اقدام كند. پس بديهيست كه آخوندهاي عزيز هم بايد در مواجهه با ايدز و براي اجتناب از آن ميبايست مثل ساير اقشار امت از ابزار كاندوم استفاده نمايند.
فكر هم نميكنم كه ذكر صلوات يا دعا هم تاثير كند و بتوان با به كار بردن آنها قبل يا بعد از عمل جنسي طرفين را در برابر ايدز بيمه كرد. به هر حال اميدوارم روحانيت هم مانند ساير مردم با بهرهگيري از وسايل و ادوات بهداشتي خود را از اين بلاي عالمسوز در امان بدارند.
اما اگر به سوال آن كتاب از زاويهاي ديگر بنگريم و آن اين كه طبقهي روحانيان مذهبي در قبال خطر ايدز براي جامعه چه ميتوانند بكنند، فكر ميكنم لازم است كه اين عزيزان بابي جديد در فقه باز كنند به نام كتاب الايدز يا به كتاب نكاح بابي به نام ايدز اضافه كنند كه مطابق آن جماع يا نزديكي جنسي بدون اقدامات ايمني تحريم شود.
البته پر واضح است اگر بناي اين بخش از فقه پويا شده كه به مقتضيات زمان قرار است جواب دهد بر تحريم عمل جنسي خارج از چارچوب باشد، با اين روش كه ناديده گرفتن يكي از نيازهاي اوليهي نوع بشر است نميتوان نتيجهاي گرفت چرا كه اين راه حل در واقع پاك كردن صورت مساله هست نه يافتن جواب براي آن، به هر حال عليكم بالكاندوم.
مطلب را به بالاترین بفرستید
2007/12/14
علف هرزه به
اينجا
ميرود
فاصله و عشق
دوری و دوستی. این را از قدیم گفتهاند. یعنی اگر میخواهید دوستیتان حفظ شود و آسیب نبیند، فاصلهها را حفظ کنید. در هر دوستی و رابطهای حداقلی از فاصله هست که باید رعایت کرد تا آن رابطه از دست نرود. اما همهی آن چه را میتوان دربارهی دوستی و فاصله گفت نمیتوان از این گفتهي قدیمیها دریافت.
قانون عمومی جاذبه میگوید دو جسم هم دیگر را میربایند با نیرویی که با جرم دو جسم رابطهی مستقیم و با مجذور فاصلهی آنها رابطهی معکوس دارد.
اگر با این قیاس، قانون عمومی عشق را بنویسیم، دو انسان با نیروی محبت به سمت هم جذب میشوند که این نیرو با جرم انسانیت آنها رابطهی مستقیم دارد و با فاصلهی آن دو رابطهی معکوس. با این حساب میان هر کس با تمام انسانهایی که در اطراف اوست میتواند رابطهی محبتآمیز وجود داشته باشد.
یعنی هر چه فردی جذابیتهای انسانی بیشتری داشته باشد محبت بیشتری را از دیگران به سمت خود جلب میکند. این جرم انسانی داشتن همان چیزیست که باعث میشود بگوییم فلانی دوست داشتنی است.
برای کاشتن نهال دوستی کافیست در انسانهای اطراف خود دقیق شویم تا جرم انسانی آنها را بیابیم و در خود نیز جرم انسانی ایجاد کنیم و هر چه میتوانیم بر سنگینی آن بیفزاییم تا بیشتر دوست بداریم و دوست داشته شویم.
البته این گونه به محبت و دوستی نگریستن و تشبیه انسان به جرم و جسم علیرغم جذابیتهای اقناعکنندهای که دارد، چندان قرین صحت نیست و سخت بتوان این چنین رفتار آدمی را تحلیل سادهانگارانه کرد. چرا که در همین مثال نمیتوان به یقین مطمئن شد که فاصله عشق را کم میکند یا عشق فاصله را؟
مطلب را به بالاترین بفرستید
2007/12/10
علف هرزه به
اينجا
ميرود
زن مرده و مرد زنده
گيشا. پيكان نگه داشت. دختري در عقب را باز كرد و پياده شد. جلو سوار شدم. هنوز سوار نشده بودم. صداي راننده بلند شد كه بجنب تا نپريده. به راننده نگاه سنگيني كردم و در را بستم. مرد ميانسالي بود كه خيره آن سمت چهارراه را نگاه ميكرد كه زني جوان ايستاده بود.
قبل از اين كه به زن برسيم. زن سوار سمند زردي شد و رفت. راننده آهي كشيد و اخم كرد. بيتفاوت به راننده چشمهايم را بستم. كمي جلوتر صداي مردي را شنيدم. گفت پارك وي. ماشين ايستاد. صداي باز و بسته شدن در ماشين و بعد هجوم عطر و بوي زنانه. حدس زدم كه همراه مرد زنيست.
همه ساكت بودند. سرعت ماشين كم شد. شهرك. صداي زني بود. راننده گفت تا گيشا ميرود. كسي سوار نشد. راه افتاديم. ترسيد. صداي خشدار راننده گفت. مرد عقب گفت چرا ترس لابد قرار داشت. راننده جواب داد. ديد سه تا مرديم ترسيد. اگر تنها بودم سوار ميشد. جملهي آخر را به طعنه گفت.
داشتم به وقيح بودن راننده فكر ميكردم كه جلوي مسافر زن هم ادب را رعايت نميكند. ولي گفت سه مرد. ديگر نتوانستم چشم باز نكنم. زيرچشمي به صندلي عقب نگاه كردم. مرد شيكپوشي تنها نشسته بود. راننده كه تازه دهانش باز شده بود شروع كرد تشريح خاطراتش. از مسافرهاي رنگ به رنگ. راست و دروغ به هم ميبافت.
جوان شيكپوش با ولع حرفهاي پرآب و تاب راننده را گوش ميكرد تا جايي كه سرش را خم كرده بود جلو بين من و راننده. او هم نطقش باز شد و گفت كه چطور شبي ماشين براي رفتن به خانه گيرش نميآمده ولي آن طرفتر ده تا ماشين جلوي پاي زني ترمز ميكردند.
راننده پوزخندي زد و گفت از قديم گفتند كه دو چيز روي زمين نميماند يكي مُرده و دومي زن كنار خيابان. مرد شيكپوش قهقهاي سر داد و گفت. بيچاره مرد زنده كه نه مرده است نه زن و بايد كنارخيابان بماند تا علف زير پايش سبز شود. حالا هر دو با هم ميخنديدند.
به چهرهي هر دو نگاه كردم. حق داشتند هر دو بيچاره بودند. هم زنده و هم مرد. دلم براي هر دو سوخت. دوباره چشمهايم را بستم.
مطلب را به بالاترین بفرستید
2007/12/6
علف هرزه به
اينجا
ميرود
ايران را زندان كنيد
خبري شايعه مانند شنيدم كه زنداني با ظرفيت بالا در قم ميسازند كه قرار است جور همهي ايران را بكشد. اگر اين خبر درست باشد يعني تعداد زيادي زنداني در راه اند.
شرورها اعدام ميشوند. مجرمين مالي هم كه با قسط بندي و كمك خيرين آزاد ميشوند. براي برخي از جرايم هم كه دستگاه قضايي معادل جريمهي مالي و مجازاتهاي جايگزين تعيين كرده است. تنها گزينهاي كه ميماند انباشتن زندانهاست با جماعت روشنفكر، نويسنده و روزنامهنگار و حتا زناني كه حقوق برابر ميخواهند.
چرا كه تنها قشري كه قرار نيست از زنداني شدن خلاصي يابند و حتا بر تعداد دربند كشيدههايشان افزوده شود. اين جماعت منتقدان سياسي و اجتماعي اند.
از نظر حكومت هر چه اين قشر در سطح جامعه نباشند و در زندان و تبعيد و مهاجرت به سر ببرند، بهتر است. چون انتقاد و اعتراض به وضع موجود مثل ويروس همهگير است كه اگر رهايش كنند سراسر جامعه را فرا ميگيرد.
و اگر چنين شود بايد ايران را زندان كنند و ايراني را زنداني.
مطلب را به بالاترین بفرستید
2007/11/29
علف هرزه به
اينجا
ميرود
شهر من
در انتهاي كوچهي ما
پيرمرديست
كه سرماي زمستان را
به سردي نگاه ترجيح ميدهد
كودكان هم
- كه برف را دوست دارند -
با او همعقيده اند
او هر روز آنجا مينشيند
و نفسهاي مردم را ميشمارد
او خداي روي زمين است
كه مرگ را انتظار ميكشد
اما نميميرد
از انعكاس نگاه كودكان از شيشهي مغازهها
تمنا ميبارد
ولي مردم چترها را باز كردهاند
تا خيس نشوند
حتا صداي
برخورد آب را با چترشان نميشنوند
صداي شرشر فاضلابي
كه در جويها جاريست
ميان همهمهي شهر گم شده است
درختان شهر من
ديگر سبز نميپوشند
آنها عزادار هواي پاك اند
كه ديگر نداريمش
و من غريبهاي سرگردان
ميان كوچهها
كه ديوانه ميخوانندم
- اما كودكان طرفدار من اند
و آن پيرمرد
كه نفسهاي مرا نميشمارد
انگار فهميده
كه ديگر نفس نميكشم
و هواي آلودهي شهر را
به خود راه نميدهم
واي چه ميشود
اگر بچهها بزرگ نشوند
آن روز
زمام امور شهر را به دست ميگيرم
آخر آنها طرفدار من اند
اول
همهي چترها را خواهم شكست
درختان را تعزيت خواهم گفت
و تمام ماشينها را به دادگاه ميكشم
همهشان را خواهم كشت
بيهيچ ترحمي
آن وقت گوشم را
تيز خواهم كرد
تا صداي شرشر آب را بشنوم
اگر صداي شادي بچهها بگذارد
خيالي نيست
- صداي آنها كم از صداي آب ندارد
و شايد دوباره نفس كشيدم
مطلب را به بالاترین بفرستید
2007/11/27
علف هرزه به
اينجا
ميرود
سوسياليسم خانگي
خداحافظ لنين را اگر ديده باشيد در آن آخرين روزهاي زندگي زني ميانسال اهل آلمان شرقي به تصوير كشيده ميشود كه در آخرين روزهاي جدايي دو آلمان به كما ميرود و بعد از برچيده شدن ديوار برلين و يكي شدن دو آلمان به هوش ميآيد.
پزشكان معتقدند براي او كه از تمام تحولات آن دورهي پرتغيير دور بوده هر شوكي ميتواند مرگآور باشد. چرا كه براي او كه روزگاري يك چپ ايدهآليست بوده هيچ چيز بيشتر از فروپاشي بلوك شرق شوكآور نخواهد بود.
اينجاست كه پسر به تلاش و تقلايي سرسختانه ميافتد تا براي مادر تداوم دروغين دنياي سويساليستي را در ابعاد خانه و اتاق كوچكش حفظ كند و دنياي بيرون را آن طور كه او ميخواهد نمايش دهد.
در اين راه است كه او هجوم پناهندگان آلمان غربي به آلمان شرقي را از شر امپرياليسم سرمايهداري جعل ميكند و اين ادعا را كه كوكاكولا اساسا به آلمان شرقي تعلق داشته است و غرب آن را از ايشان دزديده و تمام اين مدت به دنيا دروغ ميگفته است.
اما عمر اين سوسياليسم خانگي با تمام ترفندهاي پسر براي فريب زني زمينگير ديري نميپايد. فيلم دلنشين و انسانيست و بر ذهن و دل بينندهي ايراني خواهد نشست. چرا كه ما هم چنديست كه گرفتار نوعي از ايرانيسم خانگي شديم كه بدجور دست و پا ميزند كه نشان دهد همه چيز بر وفق مراد است.
نميتوان تاابد دروغهاي عجيب گرايش دنيا به ايدهآلهاي اسلامي ايراني را و شقالقمرهاي تكنولوژيك و هستهاي را به خورد مردم داد. سرانجام روزي ديوارهاي ذهني مردم فرو خواهد ريخت و خواهند ديد كه نه ما و نه دنيا آنگونه كه گفته ميشده است، نبوديم و نيستيم.
البته نميتوان اميدوار بود كه اين تغيير مانند آنچه در آلمان شرقي اتفاق افتاد آرام و بيخونريزي باشد. چرا كه يوگسلاوي تاوان خونبار و پرتنشي را براي اين گذار پرداخت كه ظاهرا ما به شرايط يوگسلاوي نزديكتريم.
مطلب را به بالاترین بفرستید
2007/11/24
علف هرزه به
اينجا
ميرود
وزارت عشق
رمان 1984 اثر جرج اورول، چهار وزارتخانه براي نظام مستبد حاكم بر ميشمارد به نامهاي صلح، نعمت، حقيقت و عشق. وزارت عشق از ميان اينها كارش تفتيش و نظارت بر رفتار شهروندان است و در اين راه هيچ حريم خصوصي براي افراد قايل نيست و بر همه چيز مردم نظارت و در همه كار آنها دخالت دارد.
ظاهرا وزارت اطلاعات ايران كه معادل ايراني وزارت عشق به حساب ميآيد، براي طراحي آرم اين وزارت فراخوان داده و حتا آن را به مسابقه گذاشته است. اما نكتهي جالب عناصريست كه خواسته در آن آرم لحاظ شود: اسلامی، ایرانی و اطلاعاتی بودن، امنیت، امانت داری، حامل نور بودن، صلابت و اقتدار داشتن.
جالبتر از همه حامل نور بودن است كه از رييس جمهور احمدينژاد الهام گرفته شده است. ظاهرا دوران تاريكيست كه همه در جستجوي نور و هالهي آن هستند. حال اگر از امت هميشه تلاشگر كسي هست كه خواهان برنده شدن جايزه و يا كمك به سربازان گمنام امام زمان است. بسم الله.
خوشنامي و بدنامي اين كار پاي خودش. اما من يك پيشنهاد خيلي سازنده بكنم به صاحبان هنر طراحي و گرافيك كه خود از آن محرومم و آن اين كه قلبي را طراحي كنند كه تيري در آن فرو شده است به نشانهي عشق و البته هالهاي از نور هم دور تير بگذارند تا عشق مقدس را تداعي كند.
مطلب را به بالاترین بفرستید
2007/11/22
علف هرزه به
اينجا
ميرود
خانم شما اخراجيد
پاكت سفيد بود و بينام. صبح شنبه، اول وقت پشت ميز كه رفتم قبل از اين كه كامل روي صندلي بنشينم روي ميز سياه و هميشه مرتبم يك پاكت سفيد ديدم. نه نامي و نه نشاني. كمي شوكه شدم. پاكت را كه باز كردم، از ادارهي مركزي گزينش بود. از من خواسته بودند كه سهشنبه به آدرس آنها بروم براي گزينش.
در ميان همكاران خود اصلا صداي اين قضيه را در نياوردم. اما ظهر وقت ناهار بود كه فهميدم به هر كسي يكي از اين نامهها دادهاند. همه ترسيده بودند و نميدانستند چه بايد كنند. مدير بخش ما از قضيه خبر نداشت و گفته بود شايد به خاطر بازرساني باشد كه دو هفتهي پيش آمده بودند.
نميدانستم اين كار سازمان به چه معنا بود. بعد از شش سال سابقهي كار، اين نامه معنايش چه بود؟ ميخواستند قرارداد شركتي عدهاي را به رسمي تبديل كنند؟ يا شايد هم ميخواستند تعديل نيرو كنند و ناچار بايد عذر عدهاي را به بهانهاي بخواهند.
يكي از همكاران سفارش كرد در اين مدت كتاب احكام بخوانيم و اخبار را دنبال كنيم تا كمي لحنمان و حرفهايمان به گفتههاي رسمي رسانهها نزديك شود. من در اولين فرصت به نمازخانه رفتم تا توضيحالمسايل آنجا را براي چند روزي كش بروم و بخوانم اما ظاهرا ديگراني بودند كه خدمت هر سه كتاب رساله را رسيده بودند.
عصر راهم را كج كردم و به كتابفروشي رفتم و كتاب احكامي خريدم. از دكهي روزنامه فروشي هم به جز مجلهي خانواده كه هميشه ميخريدم. همشهري و ايران و جام جم خريدم. جوان دكهاي طور عجيبي به من نگاه كرد. من اعتنا نكردم كمي كه از دكه دور شدم پشيمان شدم و برگشتم.
كيهان و جمهوري اسلامي هم برداشتم. جوان ديگر طاقت نياورد و پرسيد. خبري شده است؟ گفتم هيچ و رفتم. خط به خط روزنامهها را خواندم. مخصوصا مشروح خطبههاي نماز جمعهي روز قبل و سرمقالهها را. ميدانستم اينها از همه مهمترند.
ديدن سريالها را تعطيل كردم و از اخبار و تحليل اين شبكه به اخبار آن شبكه ميرفتم. حرفها همه تكراري بود و به من كمك ميكرد همه چيز را به راحتي به خاطر بسپارم. اين كه ملت ما از حق شرعي و قانوني خود براي بهرهمندي از انرژي هستهاي نخواهد گذشت و تسليم زور زورگويان نخواهد شد. يا اين يكي كه آمريكا عامل ناامني منطقه و گسترش تروريسم است. اين كه بالا رفتن قيمت مسكن مشكلات عمدهاي ايجاد كرده است. نه اين يكي خوب نبود. فلسطين و لبنان. فتح و حماس و 8 مارس و 14 مارس. اين يكي را پاك قاطي كردم. فقط يك چيز فهميدم. زنده باد مقاومت و حزب الله و مرگ بر رزيم اشغالگر صهيونيستي و سازشكاران.
مادرم كه ولع ديوانهوار مرا براي پيگيري اخبار ديد. رنگش پريد و آمد بالاي سرم كه دختر چه بر سرت آمده است؟ نكند عضو حزب و گروهي شدهاي؟ و كلي نصيحت كه اين كارها آخر و عاقبت ندارد. مگر عاقبت دايي عليات را فراموش كردي كه نفهميديم كي و كجا و چطوري اعدامش كردند؟ اشكش درآمد كه الان حتا نميدانيم قبرش كجاست. سنش از تو هم كمتر بود.
ناگهان آب سردي برسرم ريختند. دايي كوچكم مجاهد بود و سال 67 اعدام شده بود. اگر اين را بدانند. حتما ردم ميكنند. من هم به گريه افتادم. مادر كنارم نشست و بغلم كرد او هم گريست. آن قدر كه هر دو آرام شديم. شب كه پدر آمد همه چيز را به او گفتم. او گفت كه راستش را بگو. گفتم آخر اگر اخراجم كردند چه؟ و پدر هيچ جوابي نداشت.
نفهميدم روز و شب چگونه گذشت تا سه شنبه شد و من پشت در اتاقي كه بايد آنجا گزينش ميشدم ايستاده بودم. نفسم بالا نميآمد اعتماد به نفسم را كه در بدترين شرايط كاري از دست نداده بودم، حالا پاك از دست داده بودم. وارد كه شدم زني را ديدم پيچيده در چادري سياه با عينكي ضخيم و بزرگ كه روبرويم نشسته بود.
قبل از آن فرم چند صفحهاي را پر كردم و همه چيز را گفتم الا مسالهي دايي علي. در بخش شهداي خانواده از دورترينها هم نگذشتم. پسر عموهاي پدرم كه هر سه در جنگ كشته شده بودند. ولي بخش آدم بدهاي خانواده را سفيد گذاشتم. آخر دايي علي آدم بدي نبود هر چه مادر و خالهها تعريف ميكردند جز خوبي نبود.
زن نگاهي به سر و وضعم كرد. و مداركي كه به او داده بودم. فرم را ورقي زد. به عكسم خيره شد. و بعد از لاي پروندهاي قرمز چند برگه در آورد. به اسم صدايم كرد با علامت سر درست بودن خطابش به خودم را تاييد كردم. گلويم خشك شده بود. اگر دربارهي دايي علي بپرسد چه بگويم.
اينجا نوشتهاند كه شما... سرم گيج رفت. فهميدهاند كاش خودم همهچيز را مينوشتم. ... كه شما با مانتو و شلوار نامناسب سركار ميآييد. آرايش غليظ ميكنيد و با مردهاي نامحرم همكارتان بگوبخند داريد. عكسهاي خصوصي خود را از روي موبايل با آنها مبادله ميكنيد.
براي لحظاتي يخ كردم. اصلا انتظار اين يكي را نداشتم. بلند شدم و داد زدم، مگر شما قاضي هستيد و اينجا دادگاه است. مگر مملكت قانون ندارد. اينها تهمت است و دروغ. اما يك كلمه از اينها را هم به زبان نياوردم. پاك خودم را باخته بودم. فقط آرام گفتم هر كه گفته دروغ گفته است.
زن نگاه تندي به من كرد و بااخم گفت ولي از خوبيهاي شما هم گفتهاند. اين كه سختكوشيد. اين كه كارتان را درست انجام ميدهيد. منظم هستيد و دقيق. ديگر نميدانستم چه بگويم. باز تكرار كردم ولي آن حرفها دروغ است. زن انگار حرفم را نشنيده باشد گفت برو بعد از بررسي پروندهتان تا هفتهي ديگر ميگوييم كه قراردادت را تمديد ميكنيم يا نه.
از آن روز به بعد، هر لحظه كابوس آن زن را ميديدم كه بر سر من داد ميزند كه خانم شما اخراجيد. ترس از بيكار شدن رهايم نميكرد. آخر اين كار را با چه سختي بدست آورده و با چه مشقتي تا اينجا حفظش كرده بودم.
مطلب را به بالاترین بفرستید