تبليغاتX
علف هرزه‌‌

------- علف هرزه --------------------------------------------------

a

پربيننده ترين مطالب علف هرزه

فهرست كامل مطالب

فهرست موضوعي

لينك‌هاي ديگران

جستجو در علف هرزه
و من انگار گیاهی کوچک
و تو آن نور
که از دور
به من می‌تابی
عمر من کوتاه است
همه می‌میرند
اما علف هرزه‌ی کوچک
زودتر خواهد مرد
باغبان خیلی زود
خواهد چیدش
فردا
وقتی خورشید بیاید بالا
او نخواهد فهمید
که زمین یک نفر کم دارد

حامد صادقي صفت
hssefat[at]yahoo

صفحه‌ي اصلی
صفحه‌ي آرشيو

اخبار جهان
Google News
Yahoo News
Reuters
United Press
Herald Tribune
AFP
Spiegel
Guardian
Observer
Le Monde
Le Monde Diplomatic
Telegraph
Independent
Haaretz
CS Monitor
Times
NY Times
Washington Post
USA Today
Wall Street Journal
Financial Times
Bloomberg
Euro News
France 24
BBC
DW
CNN
Aljazeera
Fox News
Market Watch
Time
Newsweek
Businessweek
Economist
Religion News
All Headline News
الجزيره
الشرق الاوسط

اخبار ايران
ايرنا
ايسنا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري مهر
واحد مركزي خبر
خبرگزاري اقتصادي ايران
همشهري آن‌لاين
ايران
ايران ديلي
الوفاق
كيهان
كيهان لندن
جمهوري اسلامي
جام جم
روزنا
اعتماد
كارگزاران
سرمايه
جهان صنعت
دنياي اقتصاد
شبكه‌ي خبر
پرس تي وي
دويچه‌وله فارسي
بي بي سي فارسي
وي او اي فارسي
لوموند فارسي
راديو فردا
راديو زمانه
ميدان زنان
روز
نوروز
انتخاب
خبرنامه‌ي گويا
امروز
شريف نيوز
ادوار نيوز
آفتاب نيوز
شهرزاد نيوز
ايتنا
وبنا
هفتان
هزار تو
پارس آرتز
شهروند امروز
فيروزه
ماه و هور
رستاك
عصر ايران
تابناك
جهان نيوز
خزه
زيگزاگ
جن و پري
جديد آن‌لاين
مردمان
علف‌هاي هرزه‌ي تازه

ديگران
2007/11/19

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

گل‌ها و گلوله‌ها



آيا با هم وصلت هم مي‌كنيد؟ جوان جوابم داد كه شيعه‌ها كم از سني‌ها دختر مي‌گيرند. اما سني‌ها گاهي. شيعه‌ها به آن‌ها دختر نمي‌دهند. آخر سر برادر دختر را گروگان مي‌گيرند تا خانواده‌ي دختر به وصلت رضا دهند. همسايه‌ي ما اين طور شد.
 
در مدت كوتاهي كه با راننده‌ي شيعه و زابلي‌مان تنها مي‌شدم احوال مي‌پرسيدم و او هم در مورد مردم زاهدان برايم حرف مي‌زد. البته به عنوان يك شيعه و سيستاني لحنش همواره جهت داشت كه بوي خوبي از آن درباره‌ي بلوچ‌ها كه سني هستند احساس نمي‌شد.
 
مي‌گفت كه چندي پيش روحاني شيعه‌اي را به ضرب گلوله روي منبر كشته‌اند. البته اين را هم گفت كه اهالي فقير روستايي سني‌نشين به وسيله‌ي كميته‌ي امداد شيعه شده‌اند. اين دو مساله هر چند با هم فرسنگ‌ها فاصله داشت اما زياد بي‌ربط هم به نظر نمي‌رسيد.
 
تلويزيون رسمي استان را كه نگاه مي‌كردي نه تنها اثري از سني‌مذهب‌ها و مراسم‌هاي آن‌ها نمي‌ديدي، بلكه مدام عناصر و شعائر شيعي در آن به رخ كشيده مي‌شد. كه قطعا براي يك سني مذهب اين‌گونه در اقليت قرار گرفتن و ناديده گرفته شدن آزاردهنده هست. حتا اگر چيزي به زبان نياورد.
 
اذان شيعي، نماز شيعي، واعظ شيعي و تاكيد بر تفاوت‌ها و نقاط اختلافي با تاكيد بر احاديث شيعي، كه شيعيان آن را نشاني از حقانيت خود مي‌دانند همه و همه براي يك سني‌مذهب كه به دينش اهتمام داشته باشد سنگين است. آن هم در شهري و منطقه‌اي كه تعداد سني‌ها غلبه دارد.
 
رقابت خاموشي ميان مذهبيون شيعي و سني در جريان است كه شايد در نگاه اول به چشم نيايد. رقابت در برگزاري جمعه و جماعات پررنگ‌تر ميان شيعه‌ها و سني‌ها وجود دارد كه شايد آرام و بي‌صدا باشد، اما خبر از آشوب دروني و احساس خطر دو طرف دارد.
 
اما به دور از اين مساله كه چشم هر تازه واردي را به خود جلب مي‌كند، فقر مردم منطقه است. چهارراه رسولي معيار و ميزان اقتصاد شهر است. جايي كه در آن به قول خود بومي‌ها از شيرمرغ تا جان آدمي‌زاد فراوان يافت مي‌شود. همه چيز هست ممنوع و مشروع.
 
روزانه يك ساعت مرز را باز مي‌كنند تا هر كس به اندازه‌ي توانش جنس ببرد يا بياورد. آن‌جاست كه مي‌بيني چه تحقيرآميز كودك و پير و جوان بارهاي سنگين به دوش مي‌كشند تا جنس بيش‌تري جابجا كند و پول بيش‌تري عايدشان شود. اقتصاد منطقه يعني همين. تجارت و صنعت ديگري نيست كه امورات مردم از آن بگذرد.
 
چهره‌ي فقير و كهنه‌ي شهر را ساختمان‌هاي دولتي كه شيك ساخته شده‌اند به هم ريخته است. ساختمان‌هاي پرزرق و برقي كه با روح زندگي مردم شهر بيگانه اند.
 
در مسيري كه به ميرجاوه و خط مرزي پاكستان مي‌رفتيم. مرد همراه درباره‌ي ناامني جاده‌ها گفت. او خود دوبار و پدرش سه بار مورد حمله‌ي راهزنان قرار گرفته بودند. يك بار هم برادرش مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود. او مي‌گفت فقر باعث اين همه هست. مي‌آيند و فقط پول نقد هر چه داشته باشي مي‌گيرند و مي‌روند. نه آزاري نه اذيتي.
 
تنها دل‌خوشي سفر كوتاهي كه به زاهدان داشتيم در مرز ايران و پاكستان بود. جايي كه دختري با دو خواهر و برادرش بر روي گلخانه‌اي بر پا كرده بود و گل‌هاي رز هلندي و اكوادوري پرورش مي‌داد كه در پايتخت هم خريدارهاي بسيار داشت.
 
جالب‌تر اين كه گلخانه‌هاي اين دختر شيعي مذهب بر روي زمين پيرمرد سني‌مذهبي واقع شده بود كه به قول دختر تنها پشتيبان او براي راه‌اندازي آن گلخانه بود. تصورش سخت بود كه در ان‌جا با چنان شرايطي چنين كاري را كرده باشند. رز گل عشق و محبت در صحراي پر تنش و فقر آن‌جا. شايد كه گل‌هاي دخترك بر گلوله‌هاي مردان خشن غلبه يابد.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/11/16

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

پاهاي شسته دل‌هاي ناشسته



مردها به رديف نشسته بودند و او بايد يك به يك كفش آن‌ها را در مي‌آورد و پاهايشان را مي‌شست. بعد خشك مي‌كرد. پاافزار را به پايشان مي‌كرد و بندش را مي‌بست. نگاه مردم كوچه كه رد مي‌شدند و او را چنين مي‌ديدند آزارش مي‌داد.
 
بارها شده بود كه مي‌خواست سقراط ثاني را رها كند با همه‌ي ادا و اطوارش. با همه‌ي حرف‌هايش كه به دلش نمي‌نشست. مخصوصا وقتي كه را با چنين تنبيه‌هايي عجيب مواجه مي‌كردش. اما هميشه مي‌گفت چيزي هست و بايد باشد. صبر مي‌كرد. هرچند تحمل شاگردان پرتوقع‌ او را نداشت.
 
فاروس بود كه با خود كلنجار مي‌رفت. جوان ياغي درس‌هاي سقراط ثاني كه همواره هدف طعنه و طنز افراد كلاس بود. در اين آخرين بار كوزه‌ي آب كلاس را بر سر يكي از شاگردان شكسته بود چون او را كودن و سرخوش ناميده بود.
 
يكي كه تازه فاروس پايش را شسته بود، برخاست و پاي خود را دوباره به خاك كوچه بيالود و مجددا در صف ايستاد تا دوباره تحقير كند او را كه كم‌كم با همه‌ي جمع شاگردان بد مي‌شد. فاروس برآشفت و برخاست كه برود كاري كه تا به آن وقت به تاخير انداخته بود. دست سقراط ثاني مانعش شد.
 
حق داري كه بروي. اما بمان و اين آخرين حرف‌هاي مرا بشنو. بعد برو. سقراط ثاني گريبان خود برهنه كرد تا گردن‌آويزش را به شاگردانش نشان دهد. تكه‌ي شكسته‌اي از ظرفي بود. اين را نگه داشته‌ام تا من هم يادم نرود كه كوزه شكسته‌ام و تنبيه شده‌ام.
 
از گناهان و اشتباهاتت گردن‌آويزي بساز تا هميشه يادت باشد كه چه كرده‌اي. سقراط ثاني رو به فاروس و پشت به ديگران اين‌ها را مي‌گفت. و بداني هميشه در معرض آني كه دوباره چنان كني. اين تنبيه‌ها را به اين منظور كردم كه بداني.
 
سپس رو به ديگر شاگردانش كرد و ادامه داد. هرگز كسي را به خاطر نداشته‌هايش سرزنش مكنيد. چرا كه ممكن است نداشته‌هاي او تاوان بدست آوردن داشته‌هايي باشد كه شما نداريدش و نمي‌دانيد. به دشمنانتان احترام بگذاريد و هرگز به او اهانت نكنيد تا از كينه تهي شويد و روحتان بزرگ شود و بزرگوار.
 
كلام سقراط ثاني كه تمام شد، فاروس مانده بود كه برود يا بماند.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سقراط ثانی
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/11/13

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

ادب مرد عين دولت اوست



اين‌ها دل‌شان از ايمان خالی است. اين‌ها بت‌پرست‌ها و شيطان‌پرست‌های مدرن هستند. قيافه‌ي روشنفكری می‌‌گيرند اما به اندازه‌ي بزغاله هم از دنيا فهم و شعور ندارند.
 
اين‌ها تعبيري‌ست كه رييس جمهور اسلامي ايران در سفر استاني خود به خراسان جنوبي در حمله به كساني كه مهدويت را نمي‌پذيرند و به آن انتقاد دارند، به زبان آورده است.
 
اما بدتر از اين تعبيرات، توجيه قرآني و اسلامي‌ست كه محمد جعفر بهداد، معاون ارتباطات و اطلاع رسانی دفتر ريیس جمهور مطرح كرده است.
 
او به خبرگزاری فارس گفته است كه بهره‌گیری از قواعد تشبیه و تمثیل از جمله قواعد قرآنی است که در کلام الهی نیز عبارت 'اولئک کالانعام بل هم اضل' را می‌بینید.
 
با اين تفاسير هر كسي با اين مجوز مي‌تواند از اين ابتكارات قرآني براي خطاب قرار دادن مخالفان خود استفاده كند چرا كه خدا در قرآن با مخالفانش چنين كرده است.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/11/5

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

لابی هتل لاله



او نيامد. نيم ساعت منتظر ماندم اما خبری نشد. چنين چيزی سابقه نداشت. يکراست به خانه برگشتم و به روی خود نياوردم. منتظر ماندم تا ببينم کی تماس مي‌گيرد. ساعتی گذشت و خبری نشد، دو ساعت، سه ساعت. ديگر طاقت نداشتم. به خانه زنگ زدم نبود، در شرکت هم کسی از او خبری نداشت. نگران شدم.
 
بايد دنبالش مي‌گشتم، اما جايی نداشت که برود. شايد هم داشت و من خبر نداشتم. نکند از من رنجيده بود. من که چيزی نگفتم و کاری نکردم که ناراحت شود. اصلا دختر زود رنجی نبود. شايد بود و من نمي‌دانستم. سه بار مسير خانه تا محل کارش را رفتم و آمدم، اما هيچ.
 
زنگ را با احتياط فشار دادم. خبری نشد. دوباره و سه‌باره زنگ زدم. پيره زنی لخ‌لخ‌کنان در حالي که غر‌غر مي‌کرد در را گشود، اما نه کامل. آرزو، همسايه‌ی بغلی‌تان نيست. نمی‌دانيد کجاست؟ چنان نگاه کرد که انگار فحشش داده‌ام. شما؟ آب دهان قورت داده، گفتم. نامزد آرزويم... اميد؟ نگذاشت حرفم را تمام کنم. گفتم بله. حالا در کاملا باز بود. تعارفم کرد. بيا تو پسرم... او هم از آرزو بی‌خبر بود، بی‌خبرتر از من.
 
نمی‌خواستم فکر بدی کنم. اما در دلم يکی می‌گفت، به کلانتری خبر دهم. يعنی ممکن بود آرزو را از دست داده باشم. آخر بايد کجا دنبالش می‌گشتم. هر اورژانسی که در مسير بود سرزدم. افسر شب در کلانتری دلداريم داد که همه چيز حل می‌شود، به خوبی و خوشی. مدام كلمه‌ي خوبی و خوشی در گوشم تکرار می‌شد. ديگر صدای افسر مثل زنگ آزارم می‌داد.
 
کليد را داخل قفل در چرخاندم. خانه سوت و کور بود، انگار خبری ناگوار داشت و نمی‌خواست بگويد. روی مبل افتادم. هزار احتمال بد و خوب دادم. ديگر اميدی نداشتم.  دوست داشتم سريع‌تر صبح شود و همه چيز مثل روز قبل سر جايش برگردد. به خوبی و خوشی. صدای افسر نگهبان باز در سرم زنگ زد. زنگ زد و زنگ زد. آنقدر که از خواب پريدم. تلفن بود. به سمتش پريدم. الو الو بفرماييد الو. اميد آقا. لحن غيرشهری مرد و من‌من کردنش، تشويشم را هزار برابر کرد. آرزو... به سرعت برق، احتمالات در ذهنم مرور شد تا يکی را مطابق لحن و صدای مرد پيدا کنم. نفسم در نمي‌آمد. حالش خوب است. نفس راحتی کشيدم. آدرس. آدرس را بگو. بله. گورستان... سرد شدم دوباره. نکند، زبان گزيدم. با خود قرار گذاشتم تا رسيدن به گورستان، به چيزی فکر نکنم جز آرزو. و لبخندش وقت ديدن من.
 
پريده رنگ و رنجور به ديوار غسال‌خانه تکيه داده بود. مرا که ديد، ذره‌ای خنديد. من هم خنديدم اما از ته دل. صبح بود ديگر و همه چيز حل شده بود، به خوبی و خوشی. ياد افسر افتادم و بيش‌تر خنديدم.
 
مرد گفت سرشب او را ترسان و پريشان در حال جيغ و فرياد در گورستان يافته است. تنهای تنها. هرچه از آرزو پرسيده او جواب نداده و فقط بعد از ساعتی شماره و اسم مرا به مرد می‌دهد. از آرزو پرسيدم حالش خوب است و مشکلی ندارد، به اشاره‌ی سر گفت که مشکلی نيست. خواستم بپرسم آن وقت شب آنجا چه می‌کرده است. ولی چهره‌ی پريده رنگ و دهان خشکش، ساكتم كرد. مرد آرزو را نگاه مي‌کرد. نمی‌دانم به چه فکر می‌کرد شايد همان چيزي كه من فکر می‌کردم. ولی هيچ آثار درگيری در رخت و لباس آرزو نبود.
 
به خانه که رسيديم، پيرزن همسايه به استقبالمان آمد.  آرزو به من تکيه داده بود. حالش بهتر بود. بهتر از وقتی که ديدمش. اول از همه اسفند دود کرد، پيرزن. و ليوانی آب قند که داد دست آرزو. خوشحال بودم که چنان شبی را به پايان رساندم. آرزو اما خسته بود و خوابيد.
 
چه بر سرش آمده بود؟ بايد منتظر می‌ماندم، تا بی‌کم و کاست همه چيز را بشنوم. خانه‌ی آرزو کوچک بود و ساده. شلوغ و به هم ريخته. گشتی درون خانه زدم. هرکجا می‌رفتم رد پای آرزو را دنبال می‌کردم. در ظرف‌های نشسته‌ی آشپزخانه، کتاب‌هايی که داخل قفسه و روی ميز ريخته شده بود. يک بغل لباس تازه شسته روی کاناپه، منتظر اتو شدن. عروسک‌های قد و نيم قد، گوشه و کنار اتاق که يکی دوتا را من برايش خريده بودم.
 
ساعتي گذشت، بيدار شد. آب خواست. آوردم. دوباره دراز كشيد. كنارش نشستم، دستش را گرفتم. خواستم ببوسم. آخرين لحظه پشيمان شدم. فقط كمي دستش را فشردم. چشمهايش را باز كرد. نمي‌خواهي تعريف كني چه شده؟ برگشت پشتش را به من كرد. چيزي نپرس. آهسته گفت. چرا؟ اصرار كردم. به روي او خم شدم. بايد بدانم. نبايد چيزي را از من پنهان كني. ساكت بود و چيزي نمي‌گفت. به ديگران مي‌تواني چيزي نگويي. اما من با تو هستم. حركتي نمي‌كرد. فقط با نفس‌هاي عميقي كه مي‌كشيد بدنش آرام بالا و پايين مي‌رفت. فكر كردم چشمانش را بسته، به حرف‌هاي من اصلا گوش نمي‌دهد.
 
به سمت من چرخيد، ناگهان. با دستش كه مي‌لرزيد جلوي دهانم را گرفت. براي لحظه‌اي چشم در چشم من دوخت. چشمانش پر از اشك بود. ديگر چيزي نگفتم. به پهلو خوابيد. يك دستش را زير سرش گذاشت. پاهايش را جمع كرد و دست ديگرش را بين دوپايش قرار داد. بدنش مچاله شده بود. مي‌لرزيد و بي‌صدا گريه مي‌كرد. روبرويش روي تخت، مانند او دراز كشيدم. با احتياط دستم را از بين دوپايم آزاد كرده، روي رگ‌هاي متورم گردنش گذاشتم. صورتم را به صورتش نزديك كردم. پيشاني و نوك بينيمان مماس شد. پوست صورتش سرخ و داغ شده بود. حالا گرماي نفس مقطع و تكان‌هاي بدنش را حس مي‌كردم. بدن من هم لرزيد. تكان‌هاي او شديدتر شد. من هم به شدت لرزيدم. هردو بلندبلند گريه مي‌كرديم. همديگر را در آغوش كشيديم. گونه‌هاي اشك آلودش را بوسيدم. چشيدن شوري اشكش چنان لذتي داشت كه چشم‌ها، بعد لبش را هم بوسيدم. ديگر گريه نمي‌كرد. مرا محكم به خود فشرد و غرق در بوسه كرد...
 
سردم شد از بي‌حسي خواب‌آلود خود بيرون آمدم. بلند شدم پيراهنم را به تن كردم. پتوي پايين تخت را باز كرده، روي آرزو كشيدم. بدنش زير پتو از هم باز شد. به صورت آرامش خيره شدم. نمي‌دانستم چه كنم. غلتي زد و پشت به من كرد. گفت بخواب. به خودم آمدم. زير پتو جهيدم. از پشت او را بغل كردم. سعي نكرد خودش را از ميان بازوانم بيرون بكشد.
 
بيدار كه شدم، ظهر گذشته بود. چراغ حمام روشن بود. به آشپزخانه رفتم. يخچال را باز كردم. قاشقي مربا خوردم. چشمم به مقداري سوسيس افتاد. تا آرزو دوش گرفت و آمد بيرون، سرخشان كردم با چند تخم مرغ و مقداري سيب زميني. حوله پيچ آمد. حوله سفيد بود و آرزو سرخ سرخ. مكثي كرد به اتاقش رفت و با قاب عكسي بيرون آمد. درحالي كه روي صندلي مقابلم مي‌نشست، قاب را روي ميز طوري گذاشت كه عكس روي آن را ببينم. در عكس آرزو بود، خندان، با موهايي بلند و البته كمسالتر. جلوي او مردي سرد و جدي ايستاده بود. آرزو دست در گردن او انداخته، سعي مي‌كرد گونه‌ي مرد را ببوسد. مرد خودش را كنار مي‌كشيد. پدرم. آرزو در جواب نگاه پرسشگر من گفت. سه سال پيش مرد. پنج سال پيش عكس را گرفتم. روزي كه كارم توي شركت شروع شد. چشم‌هايش آن موقع زيباتر، معصوم‌تر و البته بي‌خيال‌تر بود. نسبت به پنج سال پيش پيرتر شده بود.
 
كارش نوشتن بود. مدام او را مي‌خواستند. مدت‌ها بود كه چيزي از او چاپ نمي‌شد. شروع كرده بود به ترجمه. هفته‌ي اول هرماه، براي سوال جواب احضار مي‌شد. بايد به لابي هتل لاله مي‌رفت و سوالاتشان را پاسخ مي‌داد. چه كردي؟ كجا رفتي؟ چه كسي را ديدي؟ چه گفتي؟ چه شنيدي؟ چه نوشتي؟ به چه فكر كردي؟ و چرا؟ آرزو بلند شد. خواست دنبالش بروم. به اتاقش رفتيم. كمد لباس را گشود. لباس‌ها را زيرورو كرد. جعبه‌اي بيرون آورد. روي تخت نشست. كنارش نشستم. جعبه پر از عكس بود. ميانشان دنبال چيزي مي‌گشت.
 
حق خروج از كشور نداشت وگرنه نمي‌ماند. يكبار ديگر طاقت نياورد و مطلبي در هفته‌نامه‌اي نوشت. او را خواستند، اما نه به لابي هتل لاله. چشمانش را بستند. به ساختماني بزرگ در شمال شهر بردند. به اتاقي تاريك، بدون پنجره. آرزو عكسي را به من داد. نيمي از عكس چهره‌ي ناواضحي بود از مردي كه نمي‌شد شناخت ولي سوي ديگر عكس، با فاصله‌اي دور مردي تمام قد ايستاده بود و به ساعتش نگاه مي‌كرد. هيچكدام را نمي‌شناختم. داخل اتاق ميزي بود با دوصندلي در دوطرف. و چراغي كه روي ميز روشن بود. به سختي مي‌توانست، بازجو را ببيند. يكساعت سوال و جواب. و سماجت پدر. مرد بازجو اتاق را ترك مي‌كند. پدر اتاق را برانداز مي‌كند. روبرويش تاقچه‌اي مي‌بيند و شلاقي روي آن. ساعتي ديگر مي‌گذرد. مرد باز مي‌گردد با دسته‌اي كاغذ و يك خودكار. راستي دخترت چطور است؟ همين يك سوال را مي‌‌پرسد و مي‌رود. پدر شروع مي‌كند به نوشتن. آنقدر مي‌نويسد كه دستش بي‌حس مي‌شود. فقط دو سه بار اينقدر پي در پي نوشته بود.
 
آخرين نوروزي كه پدرم زنده بود، در خيابان قدم مي‌زديم. ناگهان پدر ايستاد. رو به من كرد، آن مرد را آن سوي خيابان مي‌بيني. او كسي است كه هميشه از من بازجويي مي‌كند. من هم دوربين درآورده سريع عكس گرفتم. به عكس نگاه كردم. چهره‌ي محو پدر آرزو را شناختم.
 
تلفن زنگ زد. گوشي را از پريز كشيد. باز زنگ مي‌زد. اينبار اما گوشي هال. آنقدر جواب نداديم تا از نفس افتاد و خاموش شد. جواب نمي‌دهم از شركت‌اند. بلند شد و به هال رفت. ديدمش گوشي هال را هم قطع كرد. كتاب شعري كنار تخت بود. برداشتم. اسم شاعر را نگاه كردم. گمانم از پدر آرزو بود. خواندم. از اين هزارها نفر، درمانده در كاروان سرنوشت، يك تن نبود، به جاي خداخدا، فكر دوا كند. يا گشت و چون نيافت. آنجا رسيد، كه گوشه‌اي نشسته دعا كند. آرزو بالاي سرم آمد. چند كتاب ديگر به من داد. بر تخت دراز كشيدم. يكي را باز كردم.
 
نوري شديد. صداي شاتر دوربين. آنقدر تكرار شدند تا بيدار شدم. چشم كه باز كردم، روبرويم در قفسه‌ي كتاب‌ها همان عكس آرزو و پدرش بود. آرزو همچنان عكس مي‌گرفت. متوجه امتداد نگاه من شد. كنارم نشست. به عكس نگاه مي‌كرد. پدرش در عكس خيلي پير نبود. راستي چه شد كه مرد؟ از پرسيدن اين سوال منصرف شدم. نبايد به اين زودي مي‌رفت. جواب آرزو بود به سوال نپرسيده‌ي من. كنارم روي تخت دراز كشيد. برايش جا باز كردم. هردو هنوز به عكس خيره بوديم.
 
بعد از سكوتي طولاني آرزو گفت. سه سال پيش براي عكاسي از يك پروژه‌ي نفتي رفته بودم جنوب. يك هفته‌اي كار طول كشيد. وقتي برگشتم، پدر سكته كرده و مرده بود. بي‌سر و صدا در گورستاني كه ديشب ديدي خاكش كرديم. گفتم مي‌گفتي با هم مي‌رفتيم. اين طوري نه تو مي‌ترسيدي و نه من از دلهره و نگراني مي‌مردم. چيزي نگفت و همان طور كه به عكس نگاه مي‌كرد لبخند تلخي زد.
 
لابي هتل شلوغ بود. همه در حال گپ زدن بودند. ما كه وارد شديم با كمي چرخيدن بالاخره جايي خالي پيدا كرديم و نشستيم. به اصرار آرزو رفته بوديم هتل لاله كه چيزي بخوريم. جاي مناسبي براي قرار نبود. كساني كه آن جا بودند به نظر تاجر مي‌آمدند. هيچ جمعي دوستانه نبود. همه حرف‌شان از كار و كاسبي بود. قيافه‌ها همه رسمي با كت و شلوار و تعداد كمي هم كراوات داشتند. چند خارجي چشم بادامي و عرب هم بودند. تقريبا زني در لابي ننشسته بود.
 
متوجه‌ي سكوت آرزو شدم. منو را دستش دادم كه انتخاب كند. ولي حواسش آن دورترها بود. سه مرد به دور ميز نشسته بودند. حرفي نمي‌زدند. يكي مضطرب و معذب نشسته بود و دو نفر ديگر تقريبا لم داده بودند و مرد را كه لباسي ساده و كهنه به تن داشت نگاه مي‌كردند. يكي‌شان گاهي به سيگارش پكي هم مي‌زد و دودش را دقتي خاص به هوا شليك مي‌كرد. ديگري اما با عصبانيت به مرد معذب نگاه مي‌كرد.
 
عكس را از كيفش درآورد و روي ميز گذاشت. به عكس نگاه كردم. همان بود كه دزدكي از بازجوي پدرش گرفته بود. ديروز ديدمش. آرزو با بغض حرف مي‌زد. آمده بود شركت. اول نشناختمش. احوال مرا پرسيد و از پدر ياد كرد. اين كه مرد بزرگي بود كه قدرش را ندانستند. و گفت او از مفاخر كشور است. هيچ‌كس در شركت درباره‌ي پدرم چيزي نمي‌دانست. از منشي پرسيدم كه اين كه بود؟ منشي گفت از شركاي مديرمان است. و مشاور شركتي كه من چندسال پيش براي عكس‌برداري از پروژه‌ي نفتي‌شان رفتم. و ديگر پدر را نديدم. صداي آرزو ديگر بريده بريده شده بود. مي‌لرزيد و سرخ شده بود.
 
ديروز ساعتي در فكر بودم كه مرد كيست. يادم آمد. سرم سياهي رفت. آرزو سعي مي‌كرد جلوي گريه‌اش را بگيرد. اشك در چشمانش جمع شده بود و اجازه‌ي خروج نداشت. آرزو بعد از مكثي ادامه داد من من ... و باز حرفش ناتمام ماند نمي‌توانست هم حرف بزند و هم جلوي گريه‌اش را بگيرد. صورتش سرخ و سياه مي‌شد. نفسش بند آمده بود. ليواني آب را به صورتش پاشيدم. تكاني خورد و اشكش راه افتاد. من پنج سال براي كساني كار كردم كه پدرم را ذره ذره كشتند. جمله‌اش را كامل كرد و گريست.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع داستانك
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/11/3

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

زنانه‌ي زمين



تنم ثمر نمي‌دهد
بر برهنه‌ي بدنم
اگر تو نباري


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع شعرواره
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/11/1

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

خانومم و آقامون



شما از همسرتان با كدام تعبير ياد مي‌كنيد. برخي از مردان ايراني در نام بردن از زنان‌شان به اسم، مخصوصا در حضور غريبه‌ها ابا دارند. در چنين مواقعي آن‌ها از تعابير جايگزيني استفاده مي‌كنند كه بعضي وقت‌ها خنده‌دار به نظر مي‌رسد. منزل، مادر بچه‌ها، خانواده و يا حتا بچه‌ها.
 
مردي را در نظر بگيريد كه قرار است ماشين همكارش را بخرد. ماشين را از او مي‌گيرد و خانه مي‌برد تا نظر ساير اعضاي خانواده از جمله همسرش را جويا شود. فردا كه برمي‌گردد، در جواب نگاه پرسش‌گر همكار خود مي‌گويد كه بچه‌ها موافق نبودند، كه در واقع منظور او، همسرش است و نه كس ديگر.
 
زنان هم متقابلا با تعابير جالبي همسران خود را خطاب قرار مي‌دهند. آقامون، حاج آقا، پدربچه‌ها و گاهي متناسب با حرفه و مدرك تحصيلي او، دكتر يا مهندس. راستي چرا از نام بردن همديگر به اسم كوچك روگردانيم. مخصوصا مردان كه ظاهرا به نام كوچك همسرشان به عنوان بخشي از ناموس خود تعصب دارند.
 
به گونه‌اي كه فاش كردن آن به ديگران بي‌ناموسي محسوب مي‌شود. شايد پارچه‌نوشته‌هاي تبريك‌هاي زيارتي را ديده باشيد كه بر روي آن نام مردان كامل با پيشوند حاج آقا آورده مي‌شود. اما به اسم بانوي خانواده كه مي‌رسد به آوردن لفظ حاجيه خانم تنها اكتفا مي‌شود و شايد اگر كسي كمي پيش‌تر برود فقط نام خانوادگي زن را لحاظ مي‌كند بدون اسم كوچكش.
 
در بعضي مسابقات تلفني تلويزيون اگر دقت كرده باشيد احتمالا گاهي شركت‌كننده‌هاي زني را ديده‌ايد كه اصرار دارند اسم كوچكشان را لو ندهند و فقط نام خانوادگي خود را بگويند. شايد بخشي از حجاب و رو گرفتن از نامحرم، پنهان كردن نام كوچك است از او.
 
گاهی اين پنهان كاري فراتر از اين‌ها هم مي‌رود و مردان نه تنها نام خواهر، مادر، دختر و همسرشان را پنهان مي‌كنند. و حتا دوستان نزديكشان هم اسم مادر و خواهرشان را نمي‌دانند، بلكه حتا داشتن خواهر و دختر خود را از ديگران پنهان مي‌كنند.
 
البته اين نوع عجيب از ناموس‌پرستي در ميان خانواده‌هاي سنتي‌تر مرسوم بوده است كه امروزه با گسترش رسانه‌ها و تاثيرشان و تغيير فرهنگي جامعه، شايد در شهرهاي بزرگي نظير تهران ديگر مشاهده نشود.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/10/30

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

جنگ و نه صلح



سناريوي جنگ عليه ايران توسط ديك چني، معاون مرموز جرج بوش، در خفا در حال تدوين است. در اين سناريو اسراييل نظير حمله‌ي پنهاني كه به سوريه داشت، به تاسيسات هسته‌اي ايران حمله مي‌كند با اين اميد كه ايران به اين حمله پاسخ دهد و در پي آن آمريكا در حمايت از اسراييل به ايران حمله كند.
 
اشپيگل در مقاله‌اي كه چندي پيش منتشر كرد ضمن مطرح كردن اين طرح به نقل از يكي از نزديكان چني مي‌‌گويد كه احتمالا حمله به تاسيسات سوريه توسط اسراييلي‌ها بخشي از اين طرح بوده است يا شايد آزمايشي براي امكان‌پذيري آن.
 
تهديد مقابله‌ي 11 هزار موشكي با متجاوز كه از سوي سپاه در چند روز اخير مطرح شد، فارغ از اين كه واقعيت داشته باشد يا يك بولوف سياسي باشد، مي‌تواند اقدامي پيش‌گيرانه از سوي ايران باشد كه اسراييلي‌ها را دچار اين ترديد نمايد كه اگر بخواهند نقش فيتيله را براي جنگ محتمل بازي كنند، هزينه‌هاي بسياري بايد بپردازند.
 
به هر حال كم نيستند كساني كه معتقدند بايد سياست "نه جنگ و نه صلح" ايران با اسراييل را تبديل به "جنگ و نه صلح" كرد تا قبل از اين كه ايران با نزديك شدن به سلاح هسته‌اي خود اين كار را بكند. به اين ترتيب از نظر آن‌ها تا ايران قوي‌تر نشده بايد با هزينه‌ي كم‌تر از شرش راحت شد.
 
و چه زماني بهتر از اكنون كه احمدي‌نژاد با حرف‌هاي تهديدآميزش عليه اسراييل زمينه‌هاي عملي شدن چنين سياستي را فراهم مي‌كند.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/10/27

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

در قهوه‌خانه



از در كه وارد شديم پيش از هر چيز چشمم به عكسي افتاد كه در آن مردي در كنار جواد رضويان با آن قيافه‌ي احمقانه‌ي هميشگي‌اش ايستاده بود. قهوه‌خانه خلوت بود و بي‌صدا. با همراهم به گوشه‌اي رفتيم و يك جاي دنج نشستيم.
 
هنوز جاگير نشده بوديم كه مرد ميان‌سال و سيه‌چرده‌اي جلو آمد، خيلي شبيه عكس بود و سفارش پرسيد. قليان با طعم نعناع سفارش داديم. و همان‌جا بود كه فهميديم برادر صاحب عكس است. عكس را هم سر فيلمي از رضويان گرفته بودند كه بخشي از آن در آن قهوه‌خانه فيلم‌برداري شده بود. اسم فيلم را كه پرسيدم مرد گفت كه نمي‌داند و هنوز به سينماها نيامده.
 
روبروي ما روي ديوار ساعتي بود كه به جاي شماره‌ي ساعات نام امامان شيعه را به ترتيب نوشته بودند. به جاي يك، علي، دو، حسن، سه، حسين و تا آخر كه مهدي بود به جاي دوازده. ساعت رضا را نشان مي‌دهد. يعني هشت.
 
قليان تازه چاق شده بود و دم مي‌داد كه چند دسته جوان وارد شدند. با سر و صدايي كه با خود آوردند حال و هواي قهوه‌خانه را به هم زدند. موهاي ژل زده و سيخ‌سيخ. با صورت‌هاي بچه‌گانه‌اي كه هنوز پشت لبشان سبز نشده بود. تعدادي هم بازوهاي بادكنكي داشتند كه به زور داروي بدن‌سازي و دستگاه پروار كرده بودند.
 
مرد قهوه‌چي با ادايي دلقكانه ميان‌شان مي‌چرخيد. احوال‌پرسي مي‌كرد. به شوخي‌هاي بي‌مزه‌شان مي‌خنديد و گاهي با جوكي ركيك به قهقهه مي‌انداخت‌شان. چندتايي از بچه‌ها خمار بودند و صدايي ازشان در نمي‌آمد. روي ديوار اما نوشته بود كه از پذيرش معتاد معذورند.
 
نيم‌ساعتي نگذشت كه قهوه‌خانه پر از دود و داد شد. حرف‌هايي در جريان بود كه حتا ارزش گوش تيز كردن هم نداشت. چشم چرخاندم. به زور مي‌توانستي كسي را بالاي سي سال در آن‌جا بيابي. قديم اگر بود پيري دنيا ديده را مي‌توانستي در قهوه‌خانه بيابي كه حرف‌هاي تامل برانگيز از او بشنوي.
 
هنوز ساعت به امام بعدي نرسيده بود كه چاي خورديم و بيرون زديم.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/10/23

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

تابوت مرگ من



تنم را مي‌خراشيد
هر روز و شب
خسته و فرسوده‌ام مي‌كنيد
ديگر رمقي نمي‌ماند
كه بچرخم و بگردم
زير پوست تنم
مي‌پوسد جسد مرده‌ها‌تان
و من مي‌سوزم
حرمت مرده‌ها حفظ مي‌شود
اما دريغ از ذره‌اي احترام براي من
من كه زمينم و گاهواره‌ي تمدن بشر
تابوت مرگ من
تمدن شماست
سرم گيج مي‌رود
شايد بيافتم
كاش برويد
مي‌خواهم اين آخرين روزها تنها باشم



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع شعرواره
مطلب را به بالاترین بفرستید





 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM