تبليغاتX
علف هرزه‌‌

------- علف هرزه --------------------------------------------------

a

پربيننده ترين مطالب علف هرزه

فهرست كامل مطالب

فهرست موضوعي

لينك‌هاي ديگران

جستجو در علف هرزه
و من انگار گیاهی کوچک
و تو آن نور
که از دور
به من می‌تابی
عمر من کوتاه است
همه می‌میرند
اما علف هرزه‌ی کوچک
زودتر خواهد مرد
باغبان خیلی زود
خواهد چیدش
فردا
وقتی خورشید بیاید بالا
او نخواهد فهمید
که زمین یک نفر کم دارد

حامد صادقي صفت
hssefat[at]yahoo

صفحه‌ي اصلی
صفحه‌ي آرشيو

اخبار جهان
Google News
Yahoo News
Reuters
United Press
Herald Tribune
AFP
Spiegel
Guardian
Observer
Le Monde
Le Monde Diplomatic
Telegraph
Independent
Haaretz
CS Monitor
Times
NY Times
Washington Post
USA Today
Wall Street Journal
Financial Times
Bloomberg
Euro News
France 24
BBC
DW
CNN
Aljazeera
Fox News
Market Watch
Time
Newsweek
Businessweek
Economist
Religion News
All Headline News
الجزيره
الشرق الاوسط

اخبار ايران
ايرنا
ايسنا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري مهر
واحد مركزي خبر
خبرگزاري اقتصادي ايران
همشهري آن‌لاين
ايران
ايران ديلي
الوفاق
كيهان
كيهان لندن
جمهوري اسلامي
جام جم
روزنا
اعتماد
كارگزاران
سرمايه
جهان صنعت
دنياي اقتصاد
شبكه‌ي خبر
پرس تي وي
دويچه‌وله فارسي
بي بي سي فارسي
وي او اي فارسي
لوموند فارسي
راديو فردا
راديو زمانه
ميدان زنان
روز
نوروز
انتخاب
خبرنامه‌ي گويا
امروز
شريف نيوز
ادوار نيوز
آفتاب نيوز
شهرزاد نيوز
ايتنا
وبنا
هفتان
هزار تو
پارس آرتز
شهروند امروز
فيروزه
ماه و هور
رستاك
عصر ايران
تابناك
جهان نيوز
خزه
زيگزاگ
جن و پري
جديد آن‌لاين
مردمان
علف‌هاي هرزه‌ي تازه

ديگران
2007/9/20

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

دستبرد به خاطرات زني تنها



... از خريد مي‌آمدم. داخل كوچه كه پيچيدم عده‌اي سرباز كوچه را گرفته بودند. چند نفرشان از آپارتمان ما مي‌‌آمدند بيرون با جسد چند بشقاب ماهواره. از اين كه حالا بايد تلويزيون و برنامه‌هاي حال‌به‌هم‌زن‌اش را ببينم چندشم شد.
 
سربازها مرا كه ديدند كه مي‌خواستم وارد شوم نيششان باز شد. چنان با افتخار ديش‌ها را از خانه بيرون مي‌كشيدند انگار صدام را با آن ريش بلند از پناهگاهش خارج مي‌كنند. يكي متلكي گفت كه حالا آلت جرم را مي‌بريم ولي بعدا سراغ مجرم هم مي‌آييم.
 
برگشتم به چشمان مرد نگاه كردم و فرياد زدم با كدام مجوزي وارد خانه‌ي مردم مي‌شويد؟ گفت مجوز نمي‌خواهد. راه‌پله و پشت‌بام مشاع است. داد زدم مشاع است براي اهل خانه. نه اجنبي. زن همسايه دستم را گرفت و تو كشيد. تا آن نامردها اشك زني تنها را نبينند و به مردانگي‌شان افتخار كنند.
 
... امروز هوا خوب بود مانتو كوتاه و روسري سبكي تن كردم تا كارم كه تمام شد يكراست به پارك خلوت و دنجي كه مي‌شناختم بروم و كمي بدوم. مدتي بود تنم سست شده بود و بي‌حال. نياز به كمي تحرك داشتم. در ميدان از اتوبوس كه پياده شدم راهم را به سمت ايستگاه تاكسي كج كردم كه ناگهان زني چادري جلويم را گرفت.
 
زن جوان بود و قد كوتاه. به زحمت مي‌شد گردي صورتش را ديد. دست‌كشي مشكي هم به دست داشت. گفتم شايد آشناست و در اين فكر بودم كه كيست؟ كه ناگهان دو مرد قدبلند با يونيفورم پليس و كلاهي كج پشت‌سر او ظاهر شدند. زن گفت كه لباسم زشت است و زننده و در شان يك زن ايراني نيست و اين كه نبايد چنين لباسي به تن كنم و اين حرف‌ها.
 
مانتو سفيدم را برانداز كردم. از چند مانتو ديگرم بيش‌تر دوستش مي‌داشتم. در آن جوان‌تر و سرزنده‌تر و زيباتر بودم. اين را زني كه همكارم بود بارها به من گفته بود. اين لباس زشت نيست. زشت كار شماست كه آسايش و آرامش مردم را سلب مي‌كنيد. اين‌ها را گفتم و راهم را كشيدم كه بروم. زن پليس جلويم را گرفت.
 
به همين راحتي بازداشت شدم و در كلانتري بعد از شنيدن كلي شماتت و سرزنش. تعهد دادم كه ديگر آن مانتو را تن نكنم. تعهد دادم كه ديگر راحت و زيبا نباشم. تعهد دادم كه ديگر خودم نباشم. تا رهايم كردند.
 
... چراغ قرمز شد. اتوبوس ايستاد. صداي جيغ زني مرا به خود آورد. در اتوبوس نشسته بودم و سر در كتاب داشتم. موتوري رد شد و در پي آن زني كه مي‌دويد. كيفش را زده بودند. كمك مي‌خواست و همه نگاه مي‌كردند فقط. تا موتوري در كوچه‌اي پيچيد و گم شد.
 
چهارراه شلوغ بود. اما كسي براي زن كاري نكرد. پليسي آن‌جا نبود. فقط سربازي كه آن سوي خيابان راه خودش را مي‌رفت. زن كمي كه رفت نااميد ايستاد. حال و روز خوبي نداشت. چراغ سبز شد. اتوبوس راه افتاد و من به خطوط كتاب پناه بردم تا فراموش كنم آن چه را كه ديده بودم.
 
... مرد همسايه نبود و زنش تنها بود. دم در ساختمان با عده‌اي بگومگو مي‌كرد. از پنجره ديدم كه داد مي‌زد. نمي‌شنيدم چه مي‌گفت. بيرون رفتم و حياط را طي كردم. صداي چند مرد را مي‌شنيدم كه تهديد مي‌كردند كه چنين مي‌كنند و چنان. جلو رفتم و پرسيدم كه چه شده است. ظاهرا از شريك مرد همسايه طلب‌كار بودند.
 
زن مي‌گفت اگر حرفتان درست است و چك بي‌محل داده از خودش شكايت كنيد. من چه گناهي كرده‌ام كه مردانگي خود را به رخم مي‌كشيد. به پليس زنگ زدم و زن همسايه را كنار كشيدم و تا مي‌توانستم صدايم را بلند كردم و بر آن‌ها داد كشيدم. گفتند كه واي به حالمان اگر طلبشان نقد نشود و هزار ياوه‌ي ديگر.
 
پليس وقتي آمد كه كار از كار گذشته بود و آن‌ها رفته بودند. به افسري كه از الگانس شيك پياده مي‌شد اعتراض كردم كه چرا دير آمديد و مجرمين رفتند. زن همسايه را كه كنار حياط نشسته بود با اشاره‌ي دست نشان دادم و ماجرا را توضيح دادم.
 
افسر گفت كه بايد به دادگاه شكايت كنيم و به پليس ربطي ندارد. گفتم كه از كه شكايت كنيم با چه مدركي؟ مزاحمت و ترساندن يك زن تنها جرم عيني‌ست و بايد پليس راسا دخالت كند. افسر گفت كه همين است و كاري نمي‌شود كرد.
 
اعتراض كردم كه تا دادگاه رسيدگي كند زن بي‌چاره از ترس و دلهره چه كند؟ اگر بلايي سر او بياورند كي جوابگوست؟ و اين جرم مهمتر است يا سرو وضع و رخت و لباس زنان كه براي آن بسيج شده‌ايد؟ افسر شانه‌هايش را بالا انداخت و رفت.
 
... تولد همسايه‌ي بالا بود. جشن گرفته بود. من كار داشتم و نرفتم. در آشپزخانه ظرف مي‌شستم. تازه صداي موسيقي و پاي‌كوبي‌شان راه افتاده بود كه ناگهان عده‌اي پليس با ماشين‌هايشان داخل كوچه شدند و در چشم به همزدني به خانه ريختند.
 
كسي در آپارتمانم را مي‌كوبيد. گفتم لابد ماموران اند. با عصبانيت، دست‌كش و سيم ظرف‌شويي به دست در را باز كردم. قبل از اين كه فرصت كنم ببينم چه خبر است، مادر و دختري لباس مهماني به تن و مانتو و كيف و كفش به دست وارد شدند. چيزي نگفتم.
 
در را بستم و به اتاق خواب بردمشان. سر و صداها و برو بيا كه تمام شد فهميدم. همسايه‌ي حزب‌الهي روبرو پليس را خبر كرده‌اند و آن‌ها هم بدوبدو آمده‌اند. يادم نمي‌رود كه وقتي مراسم عزا و دعا برپا مي‌كنند صداي بلندگو و اشك و آه‌شان امان همه را مي‌برد، هيچ پليسي نمي‌آيد و كسي ساكتشان نمي‌كند.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/9/11

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

پشت رديف كتاب‌ها



يك هفته‌اي‌ست كه در به در دنبال يوزپلنگاني كه با من دويده‌اند از بيژن نجدي مي‌گردم. ولي در بازار نيست. هر كتاب‌فروشي بزرگ و كوچك و مشهور و دور افتاده كه به ذهنم مي‌رسيد مي‌گشتم و نبود. حتا با ناشر هم تماس گرفتم. نشر مركز هم گفت كه چاپش تمام شده و ظاهرا در بازار هم ناپيدا شده است.

از يك طرف به كسي كه خواندن اين كتاب را براي گروه كتاب‌خواني‌مان پيشنهاد داده بود بدوبي‌راه مي‌گفتم كه اين چند روزه يافتن اين كتاب را دغدغه‌ي من كرده است. از طرف ديگر اما خوشحال بودم كه مي‌شود در اين مملكت كتاب هم ناياب شود و يافتنش آدم را اسير كند.

امروز اما گذرم براي كاري به پاسداران افتاد. كمي راه را كج كردم و نااميدانه سري زدم به شهر كتاب نياوران. چند دور رديف داستان‌ها و رمان‌هاي ايراني را گشتم ولي يوزپلنگ‌ها نبود. ظاهرا آن‌جا هم نسلش منقرض شده بود. دست از پا درازتر دو كتاب ديگر از نجدي برداشتم كه بي‌نصيب نباشم نه از او و نه از شهركتاب نياوران.

پاي صندوق از دخترك جوان و ريزه ميزه‌اي كه فاكتور مي‌كرد پرسيدم. شما هم يوزپلنگ‌هاي نجدي را نداريد. او كه انگار اصلا نه اسم نويسنده و نه داستان به گوشش خورده بود گفت نمي‌دانم. بعد اضافه كرد. همان قفسه‌اي كه اين‌ها را آوردي پشت رديف كتاب‌ها را هم ببين شايد پيدايش كني.

براي اين كه روي دخترك را زمين نزده باشم ولي مايوس برگشتم و پشت رديف كتاب‌ها را هم ديدم. خشكم زد. يوزپلنگ‌ها بود و دو سه كتاب ديگري كه در رديف كتاب‌ها نديده بودم. ذوق‌زده كتاب‌ها را خريدم و تشكر آب‌داري از دخترك كردم.

علاوه بر يافتن يوزپلنگ‌ها كشف تازه‌اي هم كردم كه پشت رديف كتاب‌ها عجب دنيايي‌ست و من چه غافلانه تا به حال ناديده گرفته بودمشان. دوداستان اول را در اتوبوس تا برسم خانه خواندم. بد نبود. اگر حس و حالي باشد درباره‌ي كتاب خواهم نوشت.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/9/8

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

بدنم براي همه



چند ماه پيش برادرم، احمد، گفت اعضاي بدنش را بعد مرگش اهدا كرده است به هر آن كه نياز دارد. هركس بخواهد مي‌تواند به سايت ايران اهدا مراجعه كند و فرم ثبت نام اينترنتي را پر كند. بعدا به آدرسش كارت اهداي اعضا را مي‌فرستند. من هم امروز عضو شدم.

زنده‌مان كه درمان دردي نشد، مرده‌مان اميدوارم جبران كند. يادم هست آن زمان دوست مشترك من و احمد هم از اين كار خوشش آمد و گفت حاضرست كه اعضايش را به يك شرط اهدا كند. آن هم اين كه آن را به بسيجي جماعت ندهند.

آن موقع من به اين مساله فكر كردم كه اين شرط آيا انساني‌ست يا نه؟ بعد با خودم گفتم يك پزشك آيا حق دارد و انساني‌ست كه بيماران خود را در صورتي درمان كند كه عقايدشان را بپسندد؟

فكر مي‌كنم بايد اعضاي بدن مطابق اصول اخلاقي پزشكي اهدا شود، بي‌هيچ شرطي الا نياز و اضطرار بيمار. نظر شما چيست؟



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/9/7

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

قيام داستان عليه نويسنده‌اش



آيا تا به حال فكر كرده‌ايد كه زندگي‌تان داستاني‌ست كه يك نفر دارد آن را مي‌نويسد؟ اين كه زندگي‌تان شروعي دارد. كشمكش و گره‌افكني. گره‌گشايي و يك پايان.

آيا به اين هم فكر كرده‌ايد كه نويسنده‌ي داستان زندگي‌تان را پيدا كنيد و از او بخواهيد داستان زندگي‌تان را آن طور كه شما مي‌خواهيد بنويسد نه آن طور كه او به عنوان يك نويسنده صلاح مي‌داند؟ او مي‌خواهد شاه‌كار خلق كند و براي اين كار حاضر است هر بلايي سر شما بياورد. ولي شما مي‌خواهيد خوب زندگي كنيد. فقط همين.

در فيلم عجيب‌تر از تخيل اين اتفاق فانتزي مي‌افتد. مردي دقيق و آن تايم كه همه چيز زندگي‌اش حساب‌شده بوده مي‌فهمد كه كسي دارد زندگي او را روايت مي‌كند و مي‌فهمد كه به زودي خواهد مرد. اينجاست كه جدال او با سرنوشتش شروع مي‌شود.

در واقع او مي‌فهمد كه بايد نويسنده‌ي زندگي‌اش را متقاعد كند كه او را نكشد. چرا كه زندگي او هنوز خالي‌ست و جاي بسياري چيزها را دارد. اين روايت فانتزي و طنزآميز همه‌ي آن چيزي نيست كه مي‌تواند براي بيننده‌ي فيلم جذاب و به خاطرماندني باشد.

آيا تا به حال تصور خودكشي با پريدن از ساختمان‌هاي بلند را كرده‌ايد؟ آيا آرزوي فراموش شده‌ي كودكي‌تان نواختن گيتار نبوده‌است؟ آيا فكر نمي‌كنيد كه اگر از فردا شروع به خواندن جنايت و مكافات نكنيد، ديگر هرگز فرصت اين كار را نخواهيد يافت؟

و هزاران آياي ديگر كه با ديدن فيلم به سراغ‌تان خواهد آمد؟ اين فيلم را ببينيد! شايد بعدا ديگر فرصت آن را هرگز پيدا نكنيد!! تا ياد بگيريد كه بايد عليه نويسنده‌ي داستان زندگي‌تان قيام كنيد!!!



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فيلم و سينما
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/9/6

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

لعنت



لعنت
به مردمان سفيه اين سرزمين سرد
آنان كه باغ را
و بهار را
به عبث فروختند

 

***
بخوانيد:
اين پست را از ستاره‌ي صبح،
اين يكي را از خانه‌ي خيال،
اين يكي هم از پرنده‌ي مسافر
و آخري هم از اعلي‌حضرت حاج آقا به ياد پاوروتي كه رفت.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع شعرواره
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/9/4

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

كاش همه چيز فيفا داشت



اگر سينما هم فيفا داشت نمي‌گذاشت يك دولت‌مرد به اين راحتي جلوي اكران  (علي) سنتوري را بگيرد. آن وقت سينما از اسارت دولت در مي‌آمد و چه خوب مي‌شد اگر با تهديد سينماي ايران به محروميت از حضور جهاني و تحريم از سوي سينماي دنيا، سينما هم مانند فوتبال از قوانين مدوني برخوردار مي‌شد تا حكومت در آن دخالت‌هاي بي‌شمار و بي‌جا نكند.

اين آرزويي‌ست كه يكي از منتقدان سينمايي جايي به زبان آورده و آن را اين گونه كامل كرده است كه اي كاش همه چيز فيفا داشت تا جلوي خودكامگي حكومت را بگيرد و نگذارد هر آن چه زورش مي‌رسد بكند.

آيا اگر ادبيات هم فيفا داشت آن وقت نويسنده‌اي را به خاطر محتواي داستانش متهم به نشر اكاذيب مي‌كردند و سانسورهاي بي‌حد و حصر چون استخواني در گلوي ادبيات داستاني نمي‌ماند؟

اگر روزنامه‌نگاري هم فيفا داشت آن وقت آيا حكومت مي‌توانست روزنامه و روزنامه‌نگار را هر روز به يك آهنگ برقصاند كه امروز توقيف شود و فردا دوباره برگردد و هزار بايد و نبايد نوشته و نانوشته را رعايت كند؟

اما اين اما و اگرها و آرزوها به اين سادگي نيست. فوتبال در ذهن عوام‌ترين و كم‌سوادترين مردم جايگاه قابل توجهي دارد. فوتبال در اين چندساله به غلط يا درست براي بسياري از مردم مهم بوده است و معناي فوتبال براي آن‌ها بدون رقابت‌هاي ملي، منطقه‌اي و بين‌المللي متصور نيست. بنابراين محروميت به دليل سرپيچي حكومت از قوانين فيفا براي مردم پذيرفتني نخواهد بود.

اما ديرزماني‌ست مردم اين سرزمين دل براي متفكر و نويسنده‌اش نمي‌سوزاند. اصلا براي مردمي كه سرانه‌ي مطالعه‌ي آن‌ها تحقيرآميز است و كمتر زماني از زندگي خود را به فكر كردن مي‌پردازند و اصولا دنبال بهانه‌اي مي‌گردند تا از تفكر بگريزند، چه اهميت دارد كه چه بر سر فرهنگ  كشور و متفكرش مي‌آيد.

توضيح: فيفا با تهديد به محروميت از حضور در مسابقات و تعليق ايران از عضويت در فيفا ايران را وادار كرد به قوانين بين‌المللي فيفا تن دهد و دخالت حكومت در فوتبال را كنترل كند.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/9/4

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

توهم انقلاب نرم



اين روزها احمدي‌نژاد مصر است كه آمريكا هرگز دست به اقدام نظامي عليه ايران نخواهد زد و بحث درباره‌ي حمله‌ي نظامي به ايران بيش‌تر لاف سياسي و تبليغاتي‌ست. احمدي‌نژاد با اين حرف‌ها در واقع مي‌خواهد ماجراجويي‌هاي خود و دولتش را بي‌خطر نشان دهد.

اما دستگاه‌هاي اطلاعاتي امنيتي دولت احمدي‌نژاد به همان شدتي كه ايده‌ي حمله به ايران را مردود مي‌دانند، اين تفكر را تبليغ مي‌كند كه آمريكايي‌ها از طريق نيروهاي منتقد اجتماعي قصد دارند عليه حكومت جمهوري اسلامي دست به انقلابي نرم بزنند. نظير آن چه در اوكراين و تاجيكستان رخ داده است.

دولت براي پليسي كردن فضاي داخلي و سركوب مخالفان و ساكت كردن منتقدان ايده‌ي انقلاب نرم عليه حكومت را پروبال مي‌دهد. اما آيا وقوع انقلاب نرم يا مخملي در ايران ممكن است؟

در پروسه‌ي انقلاب مخملي مخالفان و منتقدان با بسيج نيروهاي اجتماعي در موقع انتخابات موجي دموكراتيك را راه‌انداختند كه نتيجه‌ي انتخابات به نفعشان شود و رقيب را در انتخابات شكست دادند. يعني در كشورهايي كه تجربه‌ي انقلاب نرم را از سرگذرانده‌اند، نيروهاي مخالف مشكل چنداني براي مشاركت سياسي و در دست گرفتن قدرت نداشتند.

و در واقع با انقلاب نرم از طريق يكپارچه كردن آراي مخالفين و جهت‌دهي به آن‌ها در انتخابات برنده شدند. اما به نظر مي‌رسد مشكل ايران از اين طريق اساسا قابل حل نيست. چرا كه با توجه به قانون اساسي ايران و وجود نهاد رهبري و اختيارات او و بودن شوراي نگهبان، ساختار سياسي ايران هرگز پذيراي چرخش قدرت به طريق دموكراتيك نخواهد بود.

اگر به تجربه‌ي دوم خرداد رجوع كنيم، مي‌توانيم آن را گونه‌اي از انقلاب مخملي به حساب آوريم كه مي‌خواست در فرآيندي كاملا دموكراتيك قدرت را در ايران به سمت ديگري بچرخاند. اما نتيجه‌ي هشت سال اصلاح‌طلبي نشان داد كه ساختار حكومت و قانون اساسي در ايران سخت‌تر از آن است كه با اين روش‌ها دچار تغيير شود.

شايد آمريكايي‌ها حمله‌ي نظامي عليه ايران را در دستور كار نداشته باشند. اما سرنگوني حكومت در ايران با انقلاب نرم هم خام‌دستانه و بي‌مبناتر از آن است كه برنامه‌ي حكومت آمريكا باشد.

هرچند معقول به نظر مي‌رسد كه آمريكايي‌ها با حمايت از جنبش‌هاي اجتماعي و تاثيرگذاري بر آن‌ها به دنبال ضعيف كردن پايه‌هاي اجتماعي حكومت ايران باشد، اما پيداست كه اميد بستن به اين كه با اين روش‌ها بتوان رفتار حكومت ايران را تغيير داد، انديشه‌اي خيال‌پردازانه است.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/9/3

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

زير ميز عطاري



سه نفري داخل شدند و من بيرون منتظر ماندم اما ديدم بچه‌ها با صاحب مغازه گرم گفتگو شدند. من هم وارد شدم. فروشنده جواني كم سن و سال بود. يكي از بچه‌ها مقاديري داروي گياهي و عصاره و پودر خوراكي گرفته بود تا بخورد تا در چند ماه كمي چاق شود.

در و ديوار مغازه پر بود از انواع عصاره‌هاي گياهي كه بوي‌شان در هم آميخته بود و مشتري را گيج مي‌كرد. داشتيم خداحافظي مي‌كرديم كه يكي سراغ داروي ريزش مو گرفت. جوان بسته‌اي قرص به او داد. قرص آمريكايي روي كه داروي رايج ريزش موست.

جوان به ما نگاهي كرد و بعد پيشنهاد‌ داروهاي ديگري را داد كه همه يا تقويت‌كننده‌ي قواي جنسي بود يا تحريك‌كننده. حتا از داروهايي صحبت به ميان آورد كه اندام‌هاي جنسي مرد و زن را رشد مي‌داد. همينطور كه حرف مي‌زد يكي‌يكي داروها از زير ميز بيرون مي‌آورد و نشان مي‌داد.

همه‌ي داروها، قرص‌ها و كپسول‌هاي آمريكايي حاوي هورمون بودند كه قاعدتا اثرات جانبي هم خواهند داشت. جالب بود كه اين عطاري سنتي كه قرار است داروهاي شناسنامه‌دار گياهي بفروشد چه چيزها كه نمي‌فروخت.

فروشنده با چنان آب و تابي از اثرات معجزه‌گر داروها صحبت مي‌كرد و چنان قيمت‌هايي را براي آن‌ها مي‌گفت كه به نظر مي‌رسيد بيش‌تر فروش و درآمد مغازه از همين داروهاي زيرميزي به دست مي‌آيد كه كم هم مشتري ندارند.

من كه كناري ايستاده بودم و بيش‌تر گوش مي‌دادم جلو رفتم و براي مسخره كردن ادعاهاي جوان درباره‌ي داروها از او پرسيدم كه آيا دارويي براي افزايش قد هم دارد. جوان نگذاشت حرف كامل از دهان من خارج شود و بسته‌اي كپسول جلوي من گذاشت كه در چند ماه قد را هشت سانت بلندتر مي‌كرد.

يكي ديگر از دوستان سراغ دارويي براي كوچك كرد دماغش گرفت. جوان سرمستانه پماد و روغني معرفي كرد كه به مرور اندازه‌ي دماغ را كم مي‌كرد. خلاصه چيزهايي را آن‌جا مي‌فروختند كه در قوطي هيچ عطاري پيدا نمي‌شد. نكته اينجاست كه همه‌ي اين تجويزها بدون نظارت و دخالت پزشك است و كسي چه مي‌داند چه ريسكي در مصرف آن داروهاست.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/9/3

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

غلبه‌ي نثر بر داستان



«توي اين فكر است كه با سيروس برود دم خانه‌ي مادرش و همه‌ي تابلوهاي بادكرده‌اش را كه توي اتاق مادرش روي هم تلنبار شده يكي‌يكي از وسط جر بدهد تا به او ثابت كند كه لاف نمي‌زده و واقعا دلش نمي‌خواهد نقاشي كند. بعد كليد يدك سوييت خودش را از مادرش مي‌گيرند و با هم برمي‌گردند اينجا و با سيروس همه‌ي تابلوهاي تمام‌شده و تمام‌نشده وتابلوي استاد  و هر چه رنگ و بوم و قلم‌مو و وسايل نقاش دارد، همه را برمي‌دارند و مي‌برند مي‌ريزند روي برف. آن وقت نفس راحتي مي‌كشد و به سيروس مي‌گويد به جاي اين شر و ورهايي كه توي روزنامه‌ات مي‌نويسي، همين داستاني را كه به چشم خودت ديدي بنويس. بنويس همانطور كه بعضي وقت‌ها نويسنده‌ها داغ مي‌كنند و هر چه مي‌نويسند جر مي‌دهند يا آتش مي‌زنند، نقاش هم ممكن است داغ كند و هر چه كشيده است جر بدهد و بريزد روي برف. فقط خدا كند مادرش فكر نكند كه او ديوانه شده!»
 
مدرس صادقي، جعفر، آن طرف خيابان، نشر مركز، چاپ سوم، 1384، صفحه‌ي 37.
 
كتابي از جعفر مدرس صادقي نخوانده بودم. تا يك ماه پيش كه كتاب آن طرف خيابان او در گروه كوچك داستان‌خواني‌مان براي خواندن انتخاب شد. هرچند از كتاب چندان خوشم نيامد اما اين شروع سبب شد ترغيب شوم كه بيش‌تر از مدرس صادقي بخوانم.
 
كتاب از چهار داستان كوتاه تشكيل شده است. اولي آن طرف خيابان است، داستان دختري نقاش كه با توهم خود زندگي مي‌كند و كم‌كم رسم ناخوش زندگي را درمي‌يابد و تلخي تقلاي بيهوده‌اش را براي كسي شدن كشف مي‌كند. در واقع داستان روايت بلوغ اجتماعي دختري‌ست كه غرق افكار كودكانه‌ي خود و بازيچه‌ي هوس‌هاي ديگران شده است.
 
داستان دوم چند ديدار وگفتگوست ميان دو دوست قديمي كه بعد از سال‌ها رخ مي‌دهد تا بهانه‌اي باشد براي يادآوري گذشته‌ها. اين داستان كه پدرها و پسرها نام آن است. حس بيهودگي زندگي بي‌عشق را روايت مي‌كند.
 
دو داستان ديگر چنگي به دل نمي‌زنند. در مجموع كتاب حاوي داستان‌هاي متوسطي‌ست كه در دوتاي آخر حتا ضعيف هم مي‌توان ناميدشان.
 
اما براي كسي مثل من كه اولين رودررويي را با مدرس صادقي دارد، مهم‌ترين چيزي كه از خواندن داستان‌ها به چشم مي‌آيد نثر روان و زيباي نويسنده است كه بدون پيرايه و لفاظي در كوتاه‌ترين و گوياترين عبارات راوي قصه مي‌شود.
 
و اين خود بهانه‌اي‌ست تا كتاب‌هاي جدي‌تر اين نويسنده را هم دست بگيرم و بخوانم البته با اين اميد كه علاوه بر نثر نويسنده بتوان از داستان هم لذت برد.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع كتاب
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/9/1

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

غفلت، عادت، فراموشي



هميشه در درس سقراط ثاني جواني بود تكيده و بي‌حال و گوشه‌گير كه لحظه‌اي از درس و بحث غافل نمي‌شد. روزي در كلاس حاضر نشد. نبودن‌اش به چشم همه مي‌آمد حتا استاد. به ناگاه در اواسط كلاس كسي آمد و خبر آورد كه شاگرد غايب خود را كشته و تن به مرگ سپرده است.

 

سقراط ثاني از بحث بازايستاد و پرسيد مي‌دانيد چرا او با خود چنين كرد؟ جوابي نيامد. سقراط ثاني گفت: غفلت، عادت، فراموشي. اين سه چيز است كه اگر از زندگي آدمي رخت بربندد، او بي‌درنگ خود را هلاك مي‌كند.

 

اگر نتواني از نيستي كه سرنوشت محتوم همه‌ست غافل شوي. اگر نتواني به پوچي بسياري كه در زندگي نهفته‌ست عادت كني و سرانجام اگر نتواني رنج‌ها و دردهاي زندگي‌ات را به فراموشي بسپاري، ناگزير خود را خواهي كشت. چرا كه از اين سه عصاره‌ي شيرين زندگي محروم بوده‌اي.

 

سقراط ثاني كفش از پاي خود كند و از ديگران خواست كه چنين كنند و دنبالش بيايند. پاي برهنه در خاك و سنگ از بي‌راهه‌اي همه را به گورستان كه خارج شهر بود، برد. رو به آن‌ها كرد كه هر كس بر گوري از اجدادش بايستد. چنين كردند. خود نيز بر گور شاگرد تازه مرده ايستاد.

 

فرق شمايي كه بر روي خاكيد با آنان كه زير خاكند در چيست؟ باز هم جوابي نيامد. غفلت، عادت، فراموشي. اگر روح خود را تمام و كمال به اين سه سم مرگ‌آور بفروشيد، هيچ فرقي ميان شما با آن‌ها كه زير خاكند نخواهد بود الا اين كه شما زمين را و آسمان را بيهوده مي‌فرساييد و آن‌ها چنين نمي‌كنند.

 

پس نه افراط كنيد و نه تفريط. نه چنان سرشار از اين سه شويد كه انسانيت‌تان زايل شود و نه چنان تهي از آن‌ها بمانيد كه تنها درمانتان مرگ باشد. اين را بگفت و دور شد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سقراط ثانی
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/8/31

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

منجي دروني



ستاره‌ي صبح در يادداشتي به بهانه‌ي نيمه‌ي شعبان حرف قشنگي زده و آن بزرگ‌داشت منجي دروني‌ست كه اين روزها در انتظار ظهور منجي بيروني مورد غفلت واقع شده است. و همه چيز موكول شده است به آمدن كسي كه قرار است طرحي نو دراندازد.
 
براي مردماني كه سال‌هاست منجي دروني خود و ديگران را سربريده‌اند و گوشت آن را نذر قائم بالقسط كرده‌ و در كوچه برزن ميان خود قسمت كرده‌اند، هيچ مجازاتي بهتر از حمل بار جهل خود و ظلم ديگران نيست. چرا كه ديگر نشاني از جسارت و رشادت در آن‌ها ديده نمي‌شود.
 
غافل از اين كه اگر قرار بود كار دنيا با عده و نفر به‌سامان شود، بعد از هزارها رسول خدافرستاده كارمان هنوز لنگ دايره‌ي قسمت نمي‌ماند. به گمانم براي برخي انتظار، به خفتِ تن دادن به هر آن چه هست بدل شده تا عمرشان سرآيد و حسرت به دل روزگاري بهتر بميرند.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع انديشه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/8/30

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

فخرفروشي وارونه



الفقر فخري. اين جمله را به نقل از پيامبر اسلام لابد تا به حال شنيده‌ايد. ديشب برنامه‌اي از زندگي رجايي پخش مي‌شد كه در آن بر فقر او در دوره‌هاي مختلف زندگي‌اش تاكيد مي‌شد. ظاهرا اين حرف محمد ملاكي براي فخرفروشي جمهوري اسلامي به حساب مي‌آيد.

فخري بر اين مبنا كه ما رييس جمهوري داشته‌ايم كه دوره‌اي را دست‌فروش بوده است. رجايي كسي‌ست كه احمدي‌نژاد خود را پيرو او مي‌داند و بسياري از كارهاي خود را منبعث از الگوي رجايي مي‌داند.

اما فخرفروشي غيراخلاقي‌ست چه به بهانه‌ي داشته‌ها باشد و چه نداشته‌ها. حتا به سبب فضايل اخلاقي هم شايسته نيست كسي به ديگري فخر بفروشد. همان‌گونه كه قرار است ثروت و منصب علمي باعث برتري دادن انسان‌ها نباشد. فقر هم نبايد باعث برتري قايل شدن ميان آن‌ها شود.

اگر در جامعه‌اي نبايد بچه‌اي به خاطر فقر خانوادگي سرزنش شود، نبايد چنان هم باشد كه كسي به دليل بچه‌پولدار بودن احساس شرم كند. اما ظاهرا مشكلات اقتصادي و تفكرات چپ‌گرايانه چنين توهمي را ميان عده‌اي به ميان آورده كه انسان دارا از انسانيت چيزي كم دارد و آن هم نداري‌ست. فراموش كرده‌ايم كه نداري ارزش انساني نيست.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/8/29

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

مشك هزار سوراخ



ديوار شكاف برداشته است و اندوه نگاه كودكي كه بايد بيننده را به فكر فرو برد. اين همه‌ي آن چيزي‌ست كه در آگهي مقاوم‌سازي ساختمان‌ها در برابر زلزله به چشم مي‌خورد. اين پوستر بر ديواره‌ي ايستگاه اتوبوس توسط شهرداري به دقت چسبانده شده است به گونه‌اي كه هر مسافر و ره‌گذري آن را ببيند.

اما چه فايده كه حجم زياد بيلبورد و پوستر و آگهي‌هايي كه هر روزه از در و ديوار شهر بالا مي‌روند، از ذهن ساكنان شهر حساسيت‌زدايي كرده و ديگر برخي هشدارهاي به‌جا و مهم را نمي‌بينند و جدي نمي‌گيرند.

با خودم به فكر فرو می روم كه براي كشوري كه بر روي كانون زلزله قرار دارد و هر از چندگاهي قربانياني را بر آستان الهه‌ي بي‌رحم مصيبت‌ها فدا مي‌كند و بسياري هزينه‌هاي جاني، اقتصادي و اجتماعي را متحمل مي‌شود. اين يكي انصافا از اهم امور است كه بايد به آن پرداخت.

به خودم مي‌گويم متولي به‌سازي و مقاوم‌سازي خانه‌ها كه بايد باشد؟ ملت يا دولت؟ براي كشوري كه مردم آن در سطح نازلي از رفاه و آگاهي قرار دارند، زياد نمي‌توان خرده گرفت كه چرا در خانه‌هايي ساكن مي‌شوند كه ايمن نيست. با اين وضع بازار مسكن آن‌ها اوج دغدغه‌هاشان داشتن خانه است نه كيفيت فني آن.

پس ظاهرا بايد دولت بر اين مساله نظارت كند اما سر دولت بادكرده و متورم ايران هم آن قدر شلوغ است بايد به همه كار برسد و دست آخر هم هيچ كاري را درست و دقيق انجام نمي‌دهد. اگر تمام توان دولت رتق و فتق صد واحد كار اجرايي و نظارتي در سال باشد. اين روزها به بيش از ده‌ها هزار واحد كار خود را مشغول كرده كه هيچ كدام هم درست به سامان نمي‌شود.

اين گونه است كه هميشه كارها مي‌لنگد. مملكت مشك هزار سوراخ را مي‌ماند كه دولتي حتا اگر همه از نيكان و دانايان تشكيل شده باشد بيش از ده انگشت نخواهد داشت و باز سوراخ‌هاي بسياري خواهد بود تا منابع كشور را هدر دهد. چه برسد به اين كه گرفتار دولت‌مردان ناآگاه و ناتوان هم باشيم.

گاهي فكر مي‌كنم ايران توده‌ي بي‌نظم و سردرگمي از مشكلات و معضلات است كه روزي فرو خواهد ريخت و هيچ كس را غم آن روز نيست. به خود مي‌آيم و مي‌بينم كه اتوبوس مي‌آيد و خيل مردمان در هجومي رعدآسا رشته‌ي افكارم را پاره پاره مي‌كنند.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/8/29

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

بچه‌دار شدم



قضيه خيلي سريع‌تر و ناگهاني‌تر از اين اتفاق افتاد كه بتونم با انواع و اقسام روش‌هاي پيش‌گيري نظير قرص و كاندوم و اين جور حرف‌ها مانع اين كار بشم. حتا نشد كه با سقط سنتي و كورتاژ مدرن از مسووليت اون‌ها شانه خالي كنم.  وقتي اون دو تا رو دادن بغلم ديگه نتونستم زمينشون بذارم.

مادر بچه‌ها داشت مي‌رفت مسافرت و نمي‌خواست بچه‌هاي كوچولوش رو همراه ببره تا مزاحم گشت و گذارشون بشه. لذا ديواري كوتاه‌تر از مال من پيدا نكردند و حالا من ناخواسته مادر بچه‌هايي شدم كه از نگه‌داري و مراقبت‌شون چيز زيادي نمي‌دونم.

حتا دقيقا نمي‌دونم چي بايد به اون‌ها بدم كه بخورند و چي نبايد به اون‌ها بخورونم. راستي اگه درباره‌ي همسترها و خورد و خوراكشون چيزي مي‌دونيد بگيد تا مادري رو از نگراني درآريد. شما هم اگه ببينيد عاشقشون مي‌شيد و نمي‌تونيد از مسووليت مادريشون شونه خالي كنيد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید





 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM