تبليغاتX
علف هرزه‌‌

------- علف هرزه --------------------------------------------------

a

پربيننده ترين مطالب علف هرزه

فهرست كامل مطالب

فهرست موضوعي

لينك‌هاي ديگران

جستجو در علف هرزه
و من انگار گیاهی کوچک
و تو آن نور
که از دور
به من می‌تابی
عمر من کوتاه است
همه می‌میرند
اما علف هرزه‌ی کوچک
زودتر خواهد مرد
باغبان خیلی زود
خواهد چیدش
فردا
وقتی خورشید بیاید بالا
او نخواهد فهمید
که زمین یک نفر کم دارد

حامد صادقي صفت
hssefat[at]yahoo

صفحه‌ي اصلی
صفحه‌ي آرشيو

اخبار جهان
Google News
Yahoo News
Reuters
United Press
Herald Tribune
AFP
Spiegel
Guardian
Observer
Le Monde
Le Monde Diplomatic
Telegraph
Independent
Haaretz
CS Monitor
Times
NY Times
Washington Post
USA Today
Wall Street Journal
Financial Times
Bloomberg
Euro News
France 24
BBC
DW
CNN
Aljazeera
Fox News
Market Watch
Time
Newsweek
Businessweek
Economist
Religion News
All Headline News
الجزيره
الشرق الاوسط

اخبار ايران
ايرنا
ايسنا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري مهر
واحد مركزي خبر
خبرگزاري اقتصادي ايران
همشهري آن‌لاين
ايران
ايران ديلي
الوفاق
كيهان
كيهان لندن
جمهوري اسلامي
جام جم
روزنا
اعتماد
كارگزاران
سرمايه
جهان صنعت
دنياي اقتصاد
شبكه‌ي خبر
پرس تي وي
دويچه‌وله فارسي
بي بي سي فارسي
وي او اي فارسي
لوموند فارسي
راديو فردا
راديو زمانه
ميدان زنان
روز
نوروز
انتخاب
خبرنامه‌ي گويا
امروز
شريف نيوز
ادوار نيوز
آفتاب نيوز
شهرزاد نيوز
ايتنا
وبنا
هفتان
هزار تو
پارس آرتز
شهروند امروز
فيروزه
ماه و هور
رستاك
عصر ايران
تابناك
جهان نيوز
خزه
زيگزاگ
جن و پري
جديد آن‌لاين
مردمان
علف‌هاي هرزه‌ي تازه

ديگران
2007/8/19

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

تخت‌خواب دونفره



زن روي كاناپه خواب است و بازوها و پاهاي برهنه‌اش زير نور اتاق برق مي‌زد. مرد آهسته برمي‌خيزد و به زن نزديك مي‌شود. به چشمان زن نگاه مي‌كند. صورتش را به صورت زن نزديك مي‌كند. چشمش به يقه‌ي باز و سينه‌هاي برهنه‌ي زن مي‌افتد كه آرام بالا و پايين مي‌رود.
 
گوشش را جلوي دهان زن گرفته صداي آرام نفس كشيدن زن را مي‌شنود. كمي از زن فاصله مي‌گيرد و صدايش مي‌زند. جوابي نمي‌شنود. دوباره و سه‌باره صدا مي‌زند. باز هم زن جواب نمي‌دهد. مرد با احتياط به اتاق ديگر رفته كيفش را باز مي‌كند از داخل كيف كتابي درمي‌آورد و پشت ميز مي‌نشيند و شروع مي‌كند به خواندن.
 
كتاب داستان زني است ارمني كه روزمرگي زندگي خود را روايت مي‌كند. زني كه نمي‌تواند و فرصت نمي‌كند براي خودش، دلش و آرزوهايش زندگي كند. زن ناظر عشق نوجوانانه‌ي پسرش به دختر نورسيده‌ي همسايه‌ي جديدشان است. در حالي كه دايم خود حسش و علاقه‌اش را نسبت به پدر دختر پنهان و كتمان مي‌كند.
 
مرد داستان را ناتمام مي‌گذارد به اتاق مي‌رود و مي‌بيند كه زن راحت به خواب سنگيني فرو رفته است. لبخند رضايتي مي‌زند. از اتاق خواب پتويي آورده و آهسته روي زن مي‌اندازد. چراغ‌ها را خاموش مي‌كند. و سراغ داستان مي‌آيد. داستان از نيمه گذشته است. آن‌جا كه زن قرار است مرد همسايه را ببيند.
 
به دور از چشم شوهر بعد از مدت‌ها زن به خود مي‌رسد. لباسي زيبا مي‌پوشد. آرايشي چشم‌نواز مي‌كند تا جذاب و جوان‌تر به نظر برسد. مرد در تب و تاب اين است كه چه خواهد شد. كه ناگاه سايه‌‌اي بر روي كتاب ظاهر مي‌شود. مرد سر بلند مي‌كند و زن را مي‌بيند.
 
زن تازه از خواب پريده و پتو پيچ است. به مرد مي‌گويد كه چرا بيدارش نكرده تا در تخت‌خواب بخوابد. مرد به دروغ مي‌گويد كه وقتي او را گرم خواب ديده دلش نيامده بيدارش كند. زن به سمت مرد دست دراز مي‌كند و مي‌گويد بيا برويم و بخوابيم. ديگر بس است. چه قدر كتاب مي‌خواني؟ مرد اعتراض مي‌كند كه سال‌هاست كه ديگر كتابي نخوانده است درست از وقتي با هم ازدواج كرده‌اند.
 
مي‌گويد كه داستان به جاي حساسي رسيده و شروع مي‌كند كه ماجرا را تا به اين‌جاي قصه براي زن تعريف كند. زن با بي‌اعتنايي وسط حرفش مي‌پرد كه حوصله‌ي اين چيزها را ندارد و مي‌خواهد بخوابد و بدون او خوابش نخواهد برد. مرد كاغذي لاي كتاب مي‌گذارد و با اكراه دست زن را مي‌گيرد و برمي‌خيزد.
 
هر دو روي تخت‌خواب دونفره‌شان دراز كشيده‌اند. زن به پهلو و رو به مرد. مرد اما طاق‌باز و رو به سقف و هر دو دست را زير سر گذاشته است. زن به مرد نگاه مي‌كند و مي‌گويد. چرا ناراحت شدي؟ خودت مي‌داني كه من تنهايي خوابم نمي‌برد. دلم مي‌خواهد روي تخت تو هم كنارم باشي تا خوابم ببرد. از من دلخوري؟
 
مرد غلتي مي‌زند و به پهلو و رو به زن مي‌خوابد و مي‌گويد به اين فكرم كه چرا زنان ديروز از روزمرگي گريزان بودند و زنان امروز كشته مرده‌ي زندگي روزانه‌شان هستند؟ زن جوابي نمي‌دهد. دست مرد را مي‌گيرد و روي صورت خود مي‌گذارد و چشم‌هايش را مي‌بندد.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع داستانك
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/8/14

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

خانه‌ي ويران



چيزي كه يك دختر لازم داره تربيت اجتماعيه. كه من تمام و كمال از خواهرم آلوا يادش گرفتم. اون بين كاركناي راه‌آهن كلي معروف بود... ما يه پانسيون داشتيم براي كاركناي راه‌آهن. بايد گفت رونق پانسيون ما در اصل به خاطر آلوا بود. چي بگم از خوشگليش؟ بايد مي‌ديديش. عين هنرپيشه‌هاي معروف بود!... اگه گفتي الان كجاست؟ ممفيس؟ نه. نيواورلئان؟ نچ. سنت لوييس؟ عمرا بتوني حدس بزني. پس كجاست؟ قبرستون!

نمايش‌نامه‌ي "اين ملك متروك است." نوشته‌ي تنسي ويليامز، ترجمه‌ي مژگان غفاري شيروان.

دختركي تازه بالغ كه در ميان ريل‌هاي راه‌آهن پرسه مي‌زند و تنها بازمانده‌ي خانواده‌ي از هم پاشيده‌ي خود است روايت‌گر تباهي و ويراني‌ست. سرنوشتي كه خودش هم به آن سمت حركت مي‌كند. اين نمايش‌نامه از تنسي ويليامز موقعيتي ساده را نشان مي‌دهد و تلخي سرنوشت آدم‌هايي را روايت مي‌كند كه به دنبال خوش‌بختي تا انتهاي انحطاط پيش‌رفته‌اند و از آن‌ها به جز خانه‌اي مخروبه و دختركي نيمه‌مجنون چيزي نمانده است. براساس اين نمايش فيلمي به همين نام ساخته شده است.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع تياتر
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/8/14

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

چرا دين را بايد نقد كرد و چگونه



متتي در بخشي از كامنتي بر يادداشت هويت اسلامي عليه هويت انساني نوشته‌اند مفاهیم کلی و گسترده مثل دین، دموکراسی یا آزادی معمولاً برداشت‌های متفاوتی را موجب می‌شوند که به معنای بدی یا منفی بودن آن موضوعات نیست. و تذكر داده‌اند كه نبايد فراموش كرد بعضی افراد از اين مفاهيم سوءاستفاده می کنند.

اين كه برخي از نقدهايي كه به دين برمي‌گردد در اثر سوبرداشت، سورفتار و سواستفاده‌هايي‌ست كه از آن مي‌شود حرفي نيست. اما اين همه‌ي مشكل نيست و نمي‌توان گفت اصل دين، دموكراسي و آزادي خنثاست و اين طرف‌داران هستند كه به اجراي درست آن‌ها تن در نمي‌دهند يا از آن‌ها سواستفاده مي‌كنند.

درست است كه بخشي از آسيب‌شناسي اين مفاهيم، به آسيب‌شناسي افراد پيرو و معتقد به اين مفاهيم برمي‌گردد. مثل اين واقعيت كه برخي سياست‌پيشه‌هاي مدعي دموكراسي رفتار و روشي غيردموكراتيك به كار مي‌برند و يا وقتي منافع‌شان ايجاب كند خلاف اصول دموكراسي عمل مي‌كنند. اين گونه از آسيب‌شناسي به آدم‌ها برمي‌گردد نه به انديشه‌ها و عقايد. هرچند اگر شان و جايگاه اين موضوعات درست و دقيق شناسايي نشود، همواره امكان سوبرداشت و سواستفاده باقي خواهد ماند.

اما گونه‌اي ديگر از آسيب‌شناسي هم مطرح است كه به مباني و مبادي و توان و كارآمدي يك انديشه و عقيده برمي‌گردد و نتايجي كه فارغ از رفتار معتقدان، از محتواي آن عقايد و انديشه‌ها حاصل مي‌شود. مثلا مي‌دانيم كه دموكراسي روشي‌ست براي گزينش سياست‌ها و افرادي كه قدرت را براي اداره‌ي جامعه و اجراي آن سياست‌ها در دست بگيرند.

اما در يك بررسي محتوايي اين نقد را بايد پذيرفت كه دموكراسي روش علمي براي كشف حقايق و واقعيت‌ها نيست. يعني اگر همه در يك راي‌گيري كاملا دموكراتيك شركت كنند و راي بدهند كه خورشيد به دور زمين مي‌چرخد. هرگز با اين متد نمي‌توان حاصل اين راي‌گيري را يك دستاورد علمي به شمار آورد. پس بايد مراقب بود تا اين تاثير نظام‌هاي دموكراتيك كم‌رنگ و بي‌اثر شود.

در اين گونه از نقد، بحث از شان اجتماعي و توان دين است. اين كه آيا دين و گزاره‌هاي ديني مي‌توانند تبيين درستي از انسان و جامعه ارايه دهند و اين كه احكام ديني بهترين و انساني‌ترين اند؟ ربطي به سواستفاده از دين ندارد. بلكه به خود دين برمي‌گردد.

رابطه‌ي دين و سياست، فرهنگ و جامعه عموما مشمول اين نقد هستند كه نگاه دين در اين مسايل چقدر صائب و قابل اجراست و آيا دين توان و قابليت حل اين مشكلات را دارد؟ در اين جاست كه صحبت از ناكارآمدي دين و غيرانساني بودن بخشي از گزاره‌هاي آن مطرح مي‌شود.

ماكان هم بر همان يادداشت تذكر داده‌اند كه نگاه نويسنده توام با بدبيني‌ست و گفته‌اند كه در صورتي مي‌توان درباره‌ي موضوعي قضاوت كرد كه از بدبيني و خوش‌بيني دوري گزيد.

البته حرفي كه زده‌اند به‌جا و درست است اما، مساله اين است كه در ميانه‌ي گفتگو درباره‌ي دين مطرح كردن اين اتهام به جاي اين كه نقد گفته‌هاي نويسنده باشد محكوم كردن او با برچسب بدبيني‌ست. در حالي كه فارغ از بدبيني و يا خوش‌بيني من به دين حرف‌هايم ممكن است درست يا نادرست باشد كه رد كردن آن‌ها نياز به دليل دارد و صرف بدبيني من دردي را دوا نمي‌كند.

اما نكته‌اي بايد گفته شود و آن اين كه اين نوشته‌ها و گفتگوها در جهت تخطئه يا تبرئه‌ي دين مطرح نمي‌شود. بلكه منظور شناخت واقعي‌تر و دقيق‌تر از مقوله‌ي دين مخصوصا اسلام است و اين كه شان دين در اجتماع روشن شود، پس شايسته است در چنين فضايي فارغ از دل‌بستگي‌ها و وابستگي‌ها به منطق و دلايل طرف مقابل استناد و ارجاع شود و نبايد با ارجاع كور به غرض و گرايش طرف بحث، دلايل او را ناديده گرفت.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع دين
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/8/12

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

هويت اسلامي عليه هويت انساني



ماكان در كامنتي بر اسلام با ما چه كرد گفته‌اند كه دین نقش هویت دادن به آدم‌ها را دارد و برای خیلی‌ها این کار را کرده‌است و متذكر شده‌اند كه باید حساب اسلام را از کسانی که خودشان را نماد اسلام می دانند جدا كرد.

البته من هم معتقدم خيلي‌ها هستند كه هويت‌شان را از دين و مذهب‌شان مي‌گيرند اما اين لزوما مثبت نيست. چرا كه خيلي وقت‌ها اين مساله باعث مي‌شود آن‌ها هويت انساني‌شان را كه مقدم بر هويت ملي و مذهبي‌شان است فراموش كنند و حتا زير پا بگذارند. رفتار اسلاميست‌هاي تندرو كه با توسل به مذهب‌شان دست ترور مي‌زنند نمونه‌اي از اين احساس هويت مذهبي افراطي‌ست كه وجهه‌ي انساني آن‌ها را بي‌رنگ كرده است.

اما درباره‌ي اين كه كساني هستند كه خود را نماد اسلام مي‌دانند و بايد حساب اسلام را از آن‌ها جدا كرد. اين حرف قشنگ است منتها شدني نيست. چون هيچ‌كس نمي‌گويد من يعني اسلام بلكه مي‌گويد اسلام يعني اين و من هم مي‌خواهم آن را پياده كنم. و در بسياري موارد به متون اسلامي و تاريخ آن استناد مي‌كنند.

بنابراين با اين روش هيچ مشكلي حل نمي‌شود. به نظر من تفكيك بين اسلام‌هاي موجود و تعيين اصيل از غيراصيل فايده‌ي چنداني نخواهد داشت چون اين نكته را نمي‌توان ناديده گرفت كه برخي مسايل را نمي‌توان به اين راحتي از اسلام زدود.

به هر حال من شخصا معتقدم بنابر يك نياز اجتماعي بايد كج‌ديني را به رسميت شناخت – به يادداشت كج‌ديني حق هر فرد است نگاه كنيد. تا افراد بتوانند بر اساس خواست و گرايش خود چيزهايي را كه نمي‌پسندند كنار بگذارند. البته پرمسلم است كه اين نگرش براي كساني كه هويت اسلامي را اصل مي‌دانند پذيرفتني نيست و از سوي آن‌ها مردود و محكوم خواهد شد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع دين
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/8/11

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

اسلام با ما چه كرد



مي‌گويند سال‌ها پيش در چنين روزي محمد اسلامش را آغاز كرد. حضور تاريخي اجتماعي دين اسلام در بخش وسيعي از دنيا بي‌نقش و تاثير نبوده و نخواهد بود. اسلامي كه برخي از پيروانش آن را دين صلح و آرامش و برخي ديگر مكتب عدالت و جهاد مي‌دانند.

اگر بخواهيم تمام آنچه را كه اين دين براي بشريت در طول تاريخ به ارمغان آورد برشماريم نمي‌توان از رهايي‌بخشي آن براي گروهي در بخشي از تاريخ چشم پوشيد اما به همان اندازه و حتا بيش‌تر جنگ‌ها و رنج‌هايي كه از آن و معتقدان آن برخاست را نمي‌توان ناديده گرفت.

شايد برآيندگيري از تاثير اسلام بر بشر چندان ساده و شدني نباشد اما آن چه مسلم است نمي‌توان يك‌طرفه آن را سراسر صلح و آرامش و عدالت براي بشر تفسير كرد. به هر حال واقعيت اجتماعي ناشي از اين آيين در تاريخ چيز ديگري را نشان مي‌دهد.

حتا اگر به سبك معتقدان نوگراي آن بخواهيم اصل دين را از اين زوايد نامبارك بري بدانيم. مساله حل نخواهد شد. چرا كه به هر حال اين رويكرد جدلي‌الطرفين است و هر گروهي چه تندرو و چه ميانه‌رو ديگري را انكار خواهند كرد و هر يك عده‌اي را پي خود خواهند كشيد و دوباره جدالي نو در خواهد گرفت.

از سوي ديگر اين دغدغه‌ي متدينين است كه چه اسلامي اصيل‌تر است و قابل پذيرش. اما براي نگاهي كه از بيرون به اسلام مي‌شود، اصالت، مساله نيست. بلكه كم‌ضرري و بي‌خطري ملاك سنجش و تمايل خواهد بود. با اين نگاه آن چه كه نتيجه‌اي انساني‌تر و كم‌هزينه‌تر حاصل مي‌كند، از نگاه بيروني حمايت شدني‌ست فارغ از اين كه چه قدر به حقيقت اسلام تاريخي نزديك باشد.

خلاصه اين كه وقت آن است كه از سوالي كه تيتر اين يادداشت است عبور كنيم و به سوالي مفيدتر و موثرتر برسيم و آن اين كه ما با اسلام چه كنيم؟

پي‌نوشت: ارايه‌ي پيشنهادي مبني بر اين كه اسلام خود را كاستومايز كنيد، ‌مبتني بر همين نگاه است.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع دين
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/8/11

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

بندهاي زندگي



لحظه‌ها را
با خودم اين‌جا و آن‌جا مي‌برم
دير است

درختی كهنه را
از كوچه‌مان كندند
نهال تازه‌اي جايش نمي‌كارند
كوچه دلگير است

هيچ راهي نيست
زمين تنگ
آسمان كوتاه
پاي من در بندهاي زندگي گير است



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع شعرواره
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/8/9

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

خرج عشق



صيغه جاري شد. دختر و پسر هر دو امضا كردند و ديگراني كه امضاي آن‌ها هم لازم بود. هم‌ديگر را دوست داشتند ولي چه فايده كه بعد از پنج سال و نيم در عقد هم بودن بايد جدا مي‌شدند. بدون اين كه توانسته باشند با همديگر زير يك سقف زندگي كنند.

 زن تقصيري نداشت. اما چه كند كه مردش بي‌كار بود و فقير. خيلي تقلا كردند. اما نشد. نه اين كه نخواستند. خواستند و نشد. هنوز هم همديگر را دوست داشتند. ولي چه فايده كه بعد از پنج سال و نيم كه زن و شوهر رسمي بودند هرگز نتوانستند با هم زندگي كنند.

اين اواخر داشت همه چيز درست مي‌شد كه ناگهان شب خوابيدند و صبح كه بلند شدند همه چيز به هم ريخت. و حالا مرد عينكي ريشو صيغه‌اي خواند همه چيز تمام شد. پنج سال و نيم گذشت اما دختر هنوز باكره بود هرچند به اندازه‌ي زاييدن و بزرگ كردن پنج بچه سختي و رنج زندگي مشترك نداشته‌شان را كشيده بود. خيلي پيرتر از سنش به نظر مي‌رسيد.

مادرش مي‌گفت قسمت نشد اما او باور نداشت. كدام قسمت؟ كدام تقدير؟ وقتي شوهرش پرايدي تمام قسط خريد تا مسافركشي كند و خرج زندگي را درآورد او گل از گلش شكفت. با خودش گفت ديگر تمام شد و زندگي روي خوش به آن‌ها نشان داده است.

اما شب‌هاي آرامش زياد به طول نينجاميد. يكي از همان روزها مردش آمد و با عصبانيت و فحش‌هايي كه به عالم و آدم مي‌داد. سويچ ماشين را به سويي پرتاب كرد و وقتي تمام داد و بي‌دادش را كرد و از نفس افتاد. به حرف آمد و گفت. بنزين جيره‌بندي شد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع داستانك
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/8/8

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

آن را که خبر شد



یادم هست که به مناسبت روز آزادی مطبوعات، چیزی به نام آزادی چیزی به نام مطبوعات را که نوشتم. دلم سوخت که چرا وضعیت ما این گونه است و هیچ جای امیدی به آینده برای داشتن مطبوعات واقعی نداریم. از مطبوعات کاغذی تا مطبوعات مدنی را نوشتم. که دچار عذاب وجدانم کرد. حس کردم دارم زمین‌خورده‌ای را لگد می‌زنم که کسی بر او تا به حال رحم نکرده است.

امروز اما روز خبرنگار است که بار اصلی مطبوعات و روزنامه‌نگاری را باید به دوش بکشد. در مملکتی که پر از خبر است، آن هم خبرهای داغ که هر کدام داستانی‌ست برای خودش، به ظاهر خبرنگار بودن باید زیاد سخت نباشد. آن هم خبرهایی که به قول علمای خبرنویسی، همه‌ی ارزش‌های خبری را یکجا دارند.

فقط کافی‌ست خبرنگار برود ببیند و بشنود و عناصر خبری را با قلمی خوش ردیف کند تا خبر برای خوانندگان محیا شود. اما زهی خیال باطل! کی می‌توان با طیب خاطر رفت و دید و نوشت و تازه کجا منتشر کرد. تازه اگر همه‌ی این‌ها انجام شود. اطمینانی نیست که آن خبرنگار و رسانه‌اش در امان بماند. ظاهرا در ایران همواره آن را که خبر شد خبری باز نیامد.

با یاد و احترام به همه‌ی روزنامه‌نگاران و خبرنگاران در بند و حصر.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع مطبوعات و رسانه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/8/5

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

گدا نيستم ولي



از آن دورها به من خيره شده و چشم از من برنمي‌دارد. نمي‌شناسمش. با خودم مي‌گويم شايد آشناست و من به جا نمي‌آورم. در پياده‌رو اهسته به سمت من مي‌آيد. و همين‌طور مرا زير نظر دارد. من بي‌خيال به او نگاه نمي‌كنم و از او مي‌گذرم. اما قبل از اين كه از او دور شوم مي‌گويد. آقا. جواب مي‌دهم بله. پس او هم مرا نمي‌شناسد كه به اسم صدايم نزد.
 
بايد بروم كرج. جوان ناشناس مي‌گويد. من هم كه انگار فهميدم چه مي‌خواهد با دست اشاره مي‌كنم. مستقيم برويد تا به اولين چارراه برسيد. بعد براي آزادي ماشين بگيريد از آن جا هم راحت مي‌توانيد برويد. نگاهم مي‌كند و چهره‌ي مظلومي به خود مي‌گيرد. آخر ماشينم خراب شده و پولي همراه ندارم. مي‌گويم برايت تا آزادي ماشين مي‌گيرم و ... حرفم را قطع مي‌كند. راضي به زحمت شما نيستم. پولش را بدهيد خودم مي‌روم.
 
معتاد به نظر مي‌رسد و كمي خمار. مي‌گويم متاسفم و دور مي‌شوم. بارها از اين اتفاقات در شهر تهران برايم افتاده است. نمي‌دانم قيافه‌ام به بچه پول‌دارها شبيه است يا مثبت و خيرخواه به نظر مي‌رسم كه اين جماعت مدام اين‌ها را از من مي‌خواهند. شايد هم از دور گوش‌هايم بيش از حد دراز به نظر مي‌رسد كه با داستان‌هاي مضحك و كودكانه‌شان مي‌خواهند پولي از من بگيرند و خرج عمل‌شان كنند.
 
يادم هست يك بار جواني، خوش‌پوش و موجه كه البته خمار بود و بي‌حال. چه داستان سوزناك عاشقانه‌اي تعريف كرد كه با دوست‌دخترش در غياب خانواده‌ي دختر خلوت كرده بوده كه ناگهاني والدين دختر از سفر بازمي‌گردند و او با دست پاچگي از خانه‌ي آن‌ها مي‌گريزد و ناخواسته كيف پولش را جا مي‌گذارد و حالا نيازمند هفت‌صد هشت‌صد تومان است تا به خانه‌ي خودشان بازگردد.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/8/4

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

كودكي زيباست



حتما تا به حال به كساني برخورده‌‌ايد كه مي‌گويند بچگي نكرده‌اند و به خاطر شرايط خانوادگي و سياسي- اجتماعي خيلي زود بزرگ شده‌اند. اين افراد با حسرت به بازي و خنده و شادي كودكانه‌ي بچه‌ها نگاه مي‌كنند و نفسي عميق مي‌كشند و مي‌گويند.

هم سن و سال اين بچه‌ها كه بودم به جاي بازي در كوچه‌ها كار مي‌كردم و خواهر و برادر يتيمم را نگه‌داري مي‌كردم. آن موقع هيچ‌كس نمي‌گفت ما هم بچه‌ايم و بايد شيطنت و بازي كنيم. آن وقت‌ها ما شريك  درد و رنج بزرگ‌ترهايمان بوديم و همراه آن‌ها بار زندگي را به دوش مي‌كشيديم.

فيلم زندگي زيباست ساخته‌ي روبرتو بنيني روايت‌گر تلاش پدري‌ست كه نمي‌خواهد دوران بغرنج زندگي‌شان در اردوگاه‌هاي آلمان‌هاي نازي به عنوان خانواده‌ي مطرود يهودي، باعث شود پسربچه‌اش از حس و شادابي كودكانه دور بماند.

در اين فيلم پدر در فضايي فانتزي چنان داستان‌هاي مضحكي براي پسر سرهم مي‌كند تا زندگي اردوگاهي را براي او يك بازي بزرگ كودكانه جا بزند كه برنده‌ي آن به عنوان جايزه تانك دريافت خواهد كرد. فيلم داستاني غم‌بار را با نگاهي سرخوشانه چنان نقل مي‌كند كه بينندگان آن مانند كودك فيلم خاطرشان آزرده نگردد.

وقتي كودك با فداكاري پدر جان سالم از مهلكه به در مي‌برد و سربازي از ارتش متفقين او را بر تانكش سوار مي‌كند تا پسر باورش شود كه همه چيز بازي بود و آن‌ها سرانجام برنده شده‌اند و تانك جايزه‌اي‌ست كه پدر وعده داده است، بيننده به جاي پدر كشته شده لبخند مي‌زند و مسرور است كه كودك همچنان كودك مانده است.

زندگي زيباست پاسداشت كودكي‌ست كه هرجا و هر وقت بايد آن را براي كودكان محافظت كرد تا از دست ندهندش.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فيلم و سينما
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/7/30

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

روز جهاني پارتي‌بازي



دو روز پيش اس‌ام‌اسي با اين مضمون به دستم رسيد:

چون نامه‌ي جرم ما به هم پيچيدند
بردند و به ميزان عمل سنجيدند
بيش از همه كس گناه ما بود ولي
ما را به محبت علي بخشيدند
روزتان مبارك

من هم در جواب نوشتم: ممنون اما من هنوز پدر نيستم و نخواهم شد. هرچند با اين شعري كه فرستاديد. امروز را بايد روز پارتي‌بازي نام‌گزاري مي‌كردند نه روز پدر.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/7/28

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

فروش آپارتمانی در آلمان



یکی از دوستان قصد فروش یا معاوضه ی آپارتمانی در آلمان با آپارتمانی نقلی در ایران دارد. حال اگر کسی مایل است به من ایمیل بزند (hssefat[at]yahoo[dot]com) تا شاید معامله ای سر بگیرد و پورسانتی هم نصیب علف هرزه شود و به واسطه ی آن به دات کام ارتقا یابد و از تهدیدهای روزافزون هک سرورهای بلاگ رها شود.

مشخصات آپارتمان: 75 متری و دو خوابه در طبقه ی نهم از مجتمعی دوازده طبقه واقع در شهر دانشگاهی دارمشتات نزدیک فرانکفورت، در محیطی آرام و با منظره ی رو به جنگل. نزدیک به ایستگاه اتوبوس و تراموا. دارای تراس، انباری و پارکینگ با امکانات فول.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/7/28

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

عشق عادتم نمی‌شود



دست من
برای لمس دست تو
به روی دست دیگرم
منتظر نشسته است

چشم‌های من
برای دیدن تو می‌تپد

دهان تشنه‌ام
در آرزوی بوسه از لبان توست
ولی تو نیستی

بارها برای تو نوشته‌ام
که نیستی
و عشق عادتم نمی‌شود



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع شعرواره
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/7/26

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

بهترين علف‌هاي هرزه



داشتم دستي به سر رو روي علف هرزه مي‌كشيدم، نگاهي به ليست آمار كردم. ديدم دويست و نود پست در مدت نه ماه عمر علف هرزه نوشتم. بيست مطلبي كه بيش‌تر از بقيه خواننده داشتن رو اينجا ليست كردم. اگه به صفحه‌ي آرشيو كه عنوان مطالب رو به ترتيب زمان نشون مي‌ده نگاه كنين مي‌بينيد تقريبا همه‌ي اون‌ها مربوط به سال 86 هستن و ظاهرا با سال جديد بخت اين علف هرزه‌ي بي‌چاره داره باز مي‌شه.

بعضي از اين بيست مطلب چون دوستان لطف كردن و تو گلخونه‌ي وبلاگشون يه شاخه علف هرزه هم راه دادن و لينك زدن زياد خونده شده. برخي هم به علت داشتن واژه‌هاي مورددار مورد بازديد جستجوگران محترم قرار گرفته. و مابقي هم لابد خوب بوده. مطالب سال 85 هم چون اون موقع علف هرزه خيلي گمنام‌تر از الان بود مظلوم واقع شدن.

بهترين‌هاي علف هرزه

1- داستان دست دادن
2- عشق سكس و ازدواج
3- فشن مو
4- صداي اكثريت خاموش
5- رام كردن رييس‌جمهور سركش
6- پليس امنيت يا مخل راحت
7- كمي هم اخلاق وبلاگ‌نويسي
8- هيچكاك با طعم سكس و خشونت
9- آرزوهايي كه به گور نخواهم برد
10- صد سال تباهي
11- بانو گوگوش العالمين زنده باد
12- مراسم زن‌كشي
13- بحران عدم ازدواج
14- اسلام خود را كاستومايز كنيد
15- گناه سکوت
16- تست الكل
17- ايرانيان فرزندان اهريمن شده‌اند
18- خدا پاشو باهات حرف دارم
19- مقابله با بدحجابي در لهستان!؟
20- مادران و دختران



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/7/23

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

آخوندک و عمامه



کسی را می‌شناختم که زمانی آخوند بود و لباس می‌پوشید منتها به دلایل عقیدتی و سیاسی خلع لباس شد. این فرد طرف‌دار شدید تیم آبی پایتخت بود. من هم که همیشه دنبال بهانه‌ای هستم تا طرف‌داران دو تیم استقلال و پرسپولیس را اذیت کنم به این فرد سابقا آخوند می‌گفتم می‌دانی که بعد از انقلاب قرار بود تیم تاج به عمامه تغییر نام دهد.

از شوخی گذشته بعضی از تغییر اسم‌ها که بعد از انقلاب صورت گرفت به همین اندازه احمقانه و خنده‌دار بود. من شخصا حسرت بعضی از این اسم‌ها را می‌خورم نمونه‌ی آن اسم خیابان جردن است که به آفریقا تغییر یافت. در صورتی که بنا بر خدماتی که این آمریکایی برای کشور کرده شایسته بود اسم آن خیابان هرگزعوض نمی‌شد.

اخیرا شنیدم تلویزیون مستندی درباره‌ی آخوندک پخش کرده است که در آن از این حشره با نام راهبک صحبت به میان می‌آوردند. نمی‌دانم آیا این اسم سابقه‌ای دارد یا نه ولی حتا اگر این نام برای این حشره وجود داشته باشد. نادیده گرفتن رایج بودن اسم آخوندک بسیار مسخره به نظر می‌رسد.

فقط امیدوارم کار به جایی نکشد که در فرهنگ لغت‌ها هم دست ببرند و برای بسیاری واژه‌های اصیل معادل‌سازی‌های این گونه انجام دهند. از این جماعت بعید نیست.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید





 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM