تبليغاتX
علف هرزه‌‌

------- علف هرزه --------------------------------------------------

a

پربيننده ترين مطالب علف هرزه

فهرست كامل مطالب

فهرست موضوعي

لينك‌هاي ديگران

جستجو در علف هرزه
و من انگار گیاهی کوچک
و تو آن نور
که از دور
به من می‌تابی
عمر من کوتاه است
همه می‌میرند
اما علف هرزه‌ی کوچک
زودتر خواهد مرد
باغبان خیلی زود
خواهد چیدش
فردا
وقتی خورشید بیاید بالا
او نخواهد فهمید
که زمین یک نفر کم دارد

حامد صادقي صفت
hssefat[at]yahoo

صفحه‌ي اصلی
صفحه‌ي آرشيو

اخبار جهان
Google News
Yahoo News
Reuters
United Press
Herald Tribune
AFP
Spiegel
Guardian
Observer
Le Monde
Le Monde Diplomatic
Telegraph
Independent
Haaretz
CS Monitor
Times
NY Times
Washington Post
USA Today
Wall Street Journal
Financial Times
Bloomberg
Euro News
France 24
BBC
DW
CNN
Aljazeera
Fox News
Market Watch
Time
Newsweek
Businessweek
Economist
Religion News
All Headline News
الجزيره
الشرق الاوسط

اخبار ايران
ايرنا
ايسنا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري مهر
واحد مركزي خبر
خبرگزاري اقتصادي ايران
همشهري آن‌لاين
ايران
ايران ديلي
الوفاق
كيهان
كيهان لندن
جمهوري اسلامي
جام جم
روزنا
اعتماد
كارگزاران
سرمايه
جهان صنعت
دنياي اقتصاد
شبكه‌ي خبر
پرس تي وي
دويچه‌وله فارسي
بي بي سي فارسي
وي او اي فارسي
لوموند فارسي
راديو فردا
راديو زمانه
ميدان زنان
روز
نوروز
انتخاب
خبرنامه‌ي گويا
امروز
شريف نيوز
ادوار نيوز
آفتاب نيوز
شهرزاد نيوز
ايتنا
وبنا
هفتان
هزار تو
پارس آرتز
شهروند امروز
فيروزه
ماه و هور
رستاك
عصر ايران
تابناك
جهان نيوز
خزه
زيگزاگ
جن و پري
جديد آن‌لاين
مردمان
علف‌هاي هرزه‌ي تازه

ديگران
2007/7/20

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

به اسم براندازی



در برنامه‌ي اعتراف تصويري كه تلويزيون ايران تحت عنوان "به اسم دموكراسي" پخش كرد فارغ از صحت مطالب آن يك مساله قطعي وجود دارد و آن تلاش حكومت براي نسبت دادن همه‌ي فعاليت‌هاي فرهنگي اجتماعي به حمايت آمريكا براي براندازي جمهوري اسلامي‌ست.

يعني فعالان زن، دانشجويان و مدافعان حقوق بشر و اصولا هر كسي كه نسبت به مسايل كشور معترض يا مخالف باشد، به عناد و براندازي حكومت محكوم مي‌شود، چرا كه از نگاهي كه حكومت ايران در اين برنامه ارائه داد، همه از سوي آمريكا تحريك و تامين مي‌شوند.

اما نكته‌اي كه همواره مورد غفلت بوده اين است كه شوروي و بازمانده‌هاي آن بيش از پروژه‌هاي براندازنده تحت تاثير فروپاشي ساختار خود بودند. ناگيرايي و ناتواني ايدئولوژي حاكم در جذب مردم و ساماندهي به مسايلشان بود كه اين كشورها را زمين زد.

به هر حال اين ترفند حكومت است تا همه‌ي حركت‌هاي اجتماعي، سياسي و فرهنگي را به اسم برانداز سركوب كند، در حالي كه بسياري از اين خواسته‌ها و مطالبات طبقات مختلف مردم اعم از زنان، كارگران و دانشجويان به حق و اصيل است و تنها راه حل آن‌ها پاسخ مناسب از سوي ساختار سياسي كشور است كه آن هم به علت ايدئولوژي حاكم دست‌نيافتني‌ست.

و اگر برخوردهاي سركوبگرانه‌ي حكومت ادامه يابد اين حركت‌ها را به سمت وحدت در مبارزه عليه ايدئولوژي حاكم بر كشور هدايت خواهد كرد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/7/20

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

اراده‌ي معطوف به مردن



مردي كه در حادثه‌اي قطع نخاع شده،‌ از دادگاه اجازه‌ي خودكشي قانوني مي‌خواهد، دادگاه درخواست او را رد مي‌كند. استدلال اين مرد اين است كه هر انساني حق دارد زندگي با عزتي داشته باشد و وقتي براي او اين شرايط فراهم نيست اين حق اوست كه به زندگي خود پايان دهد.

فيلم درياي درون ساخته‌ي آمنابار روايت اين داستان است و توسل به خودكشي غيرقانوني وقتي اجازه‌ي قانوني اين كار به مرد داده نمي‌شود. فيلم با ايجاد اين موقعيت آدم‌هاي مختلف را به بازي مي‌گيرد تا نشان دهد كه زندگي براي بسياري از آن‌ها عادتي‌ست كه نمي‌توانند از آن بگريزند.

قهرمان داستان زندگي پرافت و خيز و سرشار از تجربه‌هاي گوناگون داشته كه در سفرهاي مختلفي كه به مناطق مختلف دنيا داشته به دست آورده است. حال كه زمين‌گير شده و براي ابتدايي‌ترين نيازهايش ناتوان و نيازمند حمايت و ترحم ديگران است، به اين فكر مي‌رسد كه پايان خوشي براي زندگي سرخوشانه‌ي خود انتخاب كند تا خاطرات زيبايش زير بار ناتواني‌اش فراموش نشود.

فيلم علي‌رغم موضوع آن كه مرگ خود‌خواسته است، پر از لحظات پرشور زندگي‌ست. تصاوير زيبا با موسيقي دلنشين جذابيت فيلم را دوچندان كرده است و اغلب بينندگان خود را به اين فكر فرو مي‌برد كه آيا اين حق مرد نيست كه به زندگي رنج‌آور خود پايان دهد؟ سوالي كه به راحتي نمي‌توان به آن جواب مثبت ويا منفي داد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فيلم و سينما
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/7/19

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

داستان دست دادن



به مهماني دوستانه‌اي دعوت شده‌ايد. وقتي وارد مي‌شويد برخي مهمان‌ها آمده‌اند. تعدادي از آن‌ها را مي‌شناسيد. به عنوان مرد خيلي راحت با آقايون مجلس دست مي‌دهيد حتا برخي را كه مي‌شناسيد و خيلي وقت است نديده‌ايد. در آغوش مي‌كشيد.

اما وقتي به خانم‌ها مي‌رسيد. مي‌مانيد. بعضي خانم‌ها حجاب دارند. بيش‌تر اما حجابشان را برداشته‌اند و البته تعدادي هم هستند كه لباس باز مهماني پوشيده‌اند. ميزبان يكي يكي آن‌ها را كه بيشترشان را نمي‌شناسيد معرفي مي‌كند. اولي كه خانمي‌ست با روسري و پيرهن و شلواري بلند و گشاد. هنگام سلام كردن دستش را دراز مي‌كند. با مكث و تعجب به او دست مي‌دهيد.

كنار او زني‌ست حدود سي و چند ساله كه دامني كوتاه به تن دارد و تاپي كه سر و سينه‌ي او را به نمايش گذاشته است. دستتان را براي سلام كردن به سمت او هم دراز مي‌كنيد. با اكراه و نوك انگشتي دست مي‌دهد. تا پايان مراسم معارفه همين ناسازگاري‌ها تكرار مي‌شود.

وقتي تمام مي‌شود نفس راحتي مي‌كشيد كه از چه‌كنم چه‌كنم موقع دست دادن نجات يافته‌ايد. در حال سوال و جواب با يكي از دوستان حاضر در مهماني هستيد و بعد از جوزدگي اوليه تازه فكتان گرم تعريف و بگو و بخند شده است كه ناگهان يكي ديگر از مهمان‌ها از راه مي‌رسد. زوجي كه هر دو را مي‌شناسيد.

با مرد دست مي‌دهيد. زن خوشبختانه قبل از اين كه به شما برسد دستش را دراز مي‌كند و شما از بلاتكليفي نجات مي‌دهد. اما تا به خود مي‌آييد مي‌بينيد كه او شما را به سمت خودش مي‌كشد و گونه‌هايتان را مي‌بوسد و احوال‌پرسي گرمي مي‌كند.

خوشبختانه در پايان مهماني، وقت خداحافظي ديگر گيج نيستيد. مي‌دانيد با كدام بايد دست بدهيد و به چه كسي با سر بايد شب بخير بگوييد. البته يك استثنا هم پيش مي‌آيد. خانم مسني كه هنگام ورود با شما سلام و احوال‌پرسي هم نكرد. اما در مهماني با او بسيار بحث و گفتگو داشته‌ايد. حالا براي خداحافظي مادرانه شما را در آغوش هم مي‌كشد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/7/19

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

چه كسي دروغ مي‌گويد و چرا؟



سياست‌مداران دروغ مي‌گويند تا حقايق را پنهان كنند اما هنرمندان دروغ مي‌گويند تا حقيقت را آشكار نمايند. اين كلامي‌ست كه يك مبارز عليه استبداد در فيلم كينه يا انتقام، از هنرمندي معدوم نقل مي‌كند. داستان تخيلي فيلم در آينده‌ي نه چندان دور شهر لندن و در شرايط حاكميت فاشيسم در انگلستان مي‌گذرد. از اين جهت يادآور داستان 1984 است.

معناي آن كلام اين است كه سياست‌مداران و حاكمان براي حفظ و غلبه بر قدرت همواره در حال دروغ‌گويي و پنهان‌كاري اند. اما در مقابل هنرمندان هستند كه با خلاقيت و قدرت تخيل خود براي افشا نمودن فريب حاكمان دست به آفرينش هنري مي‌زنند.

با اين حساب جامعه‌اي را تصور كنيد كه در آن هنرمندانش هم همراه و همگام با سياست‌پيشه‌هاي دست به فريب و كتمان حقيقت بزنند. ما در فرهنگ خود شاعران درباري كم نداشته‌ايم. به اين خاطر است كه در شعرشان اثري از ستم و خودكامگي‌هاي شاهان نيست.

در دوران مشروطه‌خواهي‌ست كه شعر به سمت سياسي اجتماعي شدن پيش مي‌رود و دست به اعتراض و انتقاد مي‌زند. اما به هرحال اين دوره‌ها كه هنرمندان و نويسندگانش خلاف جهت حاكميت به روايت‌گري واقعيت‌ها پرداخته‌اند بسيار كوتاه و ناپايدار بوده و بيشتر به سبب ضعف حكومت شكل مي‌گرفته است تا قدرت اجتماعي هنرمندان و نويسندگان.

امروز هم اگر سري به عرصه‌ي فرهنگ بزنيم. در انواع رسانه‌هاي نوشتاري و ديداري و شنيداري كمتر اثري از واقعيت‌هاي جامعه مي‌بينيم. گويي همه‌ي توليدات فكري فرهنگي جامعه از سوي صاحبان قدرت تهيه و تنظيم مي‌شود و نويسندگان و هنرمندان هم در راستاي سياست‌ها و براي خدمت به حاكمان دروغ‌پردازي مي‌كنند.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/7/17

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

گناه سکوت



مردي را در ورودي شهر به گاري بسته بودند تا بار بكشد و سربازي بود كه هر از گاهي او را به شلاق مي‌زد. اين منظره‌اي بود كه صبح، هنگام ورود به شهر سقراط ثاني و شاگردانش با آن روبرو شدند. سقراط ثاني از شاگردانش قول گرفت كه كنار بايستند و دم فرو بندند و هيچ نگويند.

سقراط ثاني جلو رفت و پرسيد كه چرا با او چنين مي‌كند. سرباز جواب داد كه آن مرد حاكم پيشين شهر است كه بر مردمان ظلم بسيار روا داشته است. و حال محكوم است كه به سان حيوان بار مردم را بكشد و بر او شلاق بزنند.

سقراط ثاني پيراهن از تن بكند و از سرباز خواست تا او را هم به گاري ببندند و با او به مانند محكوم رفتار كند. با سقراط ثاني به اصرار خودش چنين كرد. ضربات تازيانه كه بر بدنش فرود مي‌آمد قطرات خونش با عرق بدنش مخلوط مي‌شد و از بدنش خونابه جاري مي‌شد و زخم‌ها را مي‌سوزاند.

سقراط ثاني دم نمي‌زد و مانند محكوم بار مي‌كشيد و شلاق مي‌خورد. گاهي هم بدنش طاقت از كف مي‌داد و از هوش مي‌رفت. نگهبان با پاشيدن سطلي آب، او را دوباره براي كار به هوش مي‌آورد. در پايان روز كه محكوم را به زندان مي‌بردند، سقراط ثاني را از گاري باز كردند. شاگردانش به بالين خسته و خون‌آلودش آمدند و پرسيدند كه اين چه كار بود كه كردي؟

او جواب داد كه سال پيش به اين شهر آمده و روزي را در آن سپري كرده‌ام. در آن زمان كه اين ظالم حكم مي‌راند. من شاهد ظلم او بودم و بر آن سكوت كردم. پس من هم به اندازه‌ي يك روز خود را در ستم‌كاري مرد شريك مي‌دانستم و مستوجب چنين مجازاتي بودم.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سقراط ثانی
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/7/17

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

خبرچين‌ها



از دي‌كاپريو اصلا خوشم نمي‌آمد. تا چند روز پيش كه فيلم مردگان ساخته‌ی اسكورسيزي را ديدم. واقعا در اين فيلم بازي خوبي  از خود نشان داده است. قبل از اين چهره‌ي او بود كه در فيلم‌ها حضور داشت نه بازي‌اش. در مردگان اما او واقعا بازي مي‌كند. نه تنها بازي‌اش از دو هم‌بازي‌اش جك نيكلسون و مت ديمون كم ندارد بلكه جاهايي حتا بهتر از آن‌ها هم خود را نشان مي‌دهد.

اين آخرين فيلم اسكورسيزي كه جايزه‌ي اسكار را عايدش كرد، فيلم پركشش و جذابي‌ست. هيچ‌كدام از فيلم‌هاي اسكورسيزي كه ديده‌ام بد نبوده‌اند. يادم مي‌آيد اولين باري كه راننده‌ تاكسي را ديدم با خودم گفتم اين فيلم نسخه‌ي اصيلي از سينماي كيميايي‌ست. چون سينماي كيميايي به نظرم اصيل نيست.

شايد اين حرف براي طرفداران كيميايي خوشايند نباشد، اما به نظر من فيلم‌هاي كيميايي تكراري و غيراصيل اند. فيلم‌هاي اسكورسيزي هرگز كهنه نمي‌شوند و تكراري نيستند و هميشه پرمغز اند و منسجم. چيزي كه در كارهاي كيميايي ديده نمي‌شود.

در مردگان، داستان تقابل دو خبرچين، يكي خبرچين پليس در ميان تبهكاران و ديگري خبرچين تبهكاران ميان پليس، كشمكش و دوئلي پاياپاي را رغم زده كه علي‌رغم پايان تلخ، فيلم را شيرين كرده است.

كاستلوي تبهكار كه نقشش را نيكلسون پير بازي مي‌كند در جايي از فيلم مي‌گويد: در كليسا به ما مي‌گفتند كه [سرنوشت] شما را يا پليس مي‌كند يا جنايتكار. و من اضافه مي‌كنم كه وقتي اسلحه‌اي پر به سمت تو نشانه رفته باشد [و جانت در خطر باشد] چه فرقي مي‌كند پليس باشي يا تبهكار؟ اين چيزي‌ست كه كليسا به ما نگفت.

فيلم مردگان نمايش اين حرف است.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فيلم و سينما
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/7/17

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

تعبیر داستان



تا به حال پيش آمده خوابي ديده باشيد كه بعدا جزا يا كلا در زندگي واقعي‌تان اتفاق افتاده باشد؟ در اين گونه موارد قديمي‌ها مي‌گفتند كه خوابم با فلان اتفاق كه برايم افتاد تعبير شد. حالا من هم بايد بگويم داستان چشم‌آبي كه كاملا تخيلي بود برايم تعبير شد.

دو روز پيش به اتفاق يكي از دوستان به نمايشگاه صنايع دستي استان سمنان در كاخ سعدآباد رفته بودم. نمايشگاه چيز خاصي نداشت فقط از تعدادي تابلو كاشي خوشم آمد كه البته خيلي گران بود. دوستم در حال گپ زدن با خانمي كه مي‌شناخت بود و اين خانم پسربچه‌ي بانمك و شيطاني داشت به نام سينا.

با سينا دوست شدم. سر به سرش مي‌گذاشتم و دنبالش مي‌كردم. او هم البته مرا به عنوان هم‌بازي گنده‌ي خود پذيرفته بود. بعد از كلي جست و خيز، بغلش كردم و براي شوخي به طرف حوضي بردم و گفتم كه در آب مي‌اندازمش و شروع كرد به دست وپا زدن و جيغ و داد.

در همين حين بود كه نمي‌دانم پايم به كجا گير كرد و تلوتلو خوردم. چون سينا را با دو دست بغل كرده بودم و او دست و پا مي‌زد، نتوانستم تعادلم را حفظ كنم. در آن شرايط فقط تنها كاري كه توانستم بكنم اين بود كه طوري بيفتم كه براي بچه اتفاقي نيفتد. اين بود كه با زانو بر زمين فرو آمدم. شانس آوردم و سينا آسيبي نديد. اما زانوي من ضربه‌ي بدي خورد.

زانوي پاي راستم خراش برداشت و كمي ورم كرد و سياه شد. البته خرج خريد يك شلوار نو روي دستم ماند كه با دوستم از تجريش خريديم. چون ديگر با آن شلوار نمي‌توانستم تا خانه برگردم. البته دوستم هم سليقه و هم چانه‌زني فوق‌العاده‌اي به خرج داد تا كمبود مرا در اين دو امر جبران كند تا زياد ضرر نكرده باشم.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/7/12

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

چشم آبی



سوار شدم. بعد از من دختري زيبا به همراه مادرش سوار شد. دختر چشم‌هاي آبي و قشنگي داشت و كنار من نشست. گونه‌هاي دختر به سرخي مي‌زد و آدم را به هوس مي‌انداخت كه ببوسدشان. دختر كه ميان من و مادرش نشسته بود از مادرش آب خواست. مادر از كيفش شيشه‌ي آب‌معدني درآورد و به او داد.

دختر جرعه‌اي خورد و با صداي ناز و كودكانه‌اش پرسيد. اينجا چي نوشته؟ با اشاره به اسم آب‌معدني كه روي شيشه حك شده بود. دختر پرسيد. سهند. سهند يعني چي؟ مادر با حوصله‌ي تمام به او توضيح مي‌داد كه سهند اسم كوهي‌ست در آذربايجان. آذربايجان كجاست؟ در شمال غربي ايران. يعني اين آب از آن‌جا آمده؟ دخترك كه روي صندلي لميده بود مادر را سوال پيچ مي‌كرد و مادر صبورانه جواب مي‌داد.

به مادر نگاهي كردم، مانتو شلوار و مقنعه داشت. ظاهرش مي‌خورد كه معلم باشد. مي‌خواستم وارد حرف‌هايشان بشوم و اسم دختر شيرين زبانش را بپرسم ولي نخواستم بحث‌شان را قطع كنم. موهاي بور دخترك را باد به هم مي‌ريخت و او عين خيالش نبود و يك‌نفس از مادر سوال مي‌كرد.

بايد پياده مي‌شدم. ممنون. نگه داريد. كرايه را به راننده دادم. ممكن است از اين در پياده شوم؟ مشكلي نيست فقط مراقب باش. دخترك كه تا آن موقع اصلا حواسش به من نبود. به سمت من برگشت و لبخندي به من زد. حواسم به دختر بود كه نفهميدم چه شد پرت شدم وسط خیابان و صداي همزمان بوق و ترمز ماشين.

براي لحظاتي سرم درد عجيبي داشت و بعد از جا بلند شدم سريع به سمت ماشين رفتم كه حالا دري نداشت. دخترك نگران و ترسان بود. مادر رنگ‌پريده بود و وسط خيابان را نگاه مي‌كرد. نزديك شدم همه حواسشان به جايي بود كه من افتاده بودم. خم شدم و گونه‌ي دختر را بوسيدم. خنديد من هم خنديدم.

مادر كه تازه به خود آمده بود با دست جلوي چشمان دخترش را گرفت تا جسد خون‌آلود مرا وسط خیابان نبيند. دخترك پرسيد. چرا اين آقا من رو بوسيد؟ و مادر جوابي نداد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع داستانك
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/7/12

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

خواب کبوتر



خواب عجيبي ديدم كه هنوز هم فراموشش نكردم. در جايي عجيب شبيه جشن عروسي بودم. آدم‌هاي مختلفي آنجا بودند. از دوست و فاميل و آشناي و دور و نزديك. چند بازيگر سرشناس كه من نمي‌شناختمشان و حتا ادم‌هايي كه فقط اسمشان را مي‌دانستم و هرگز نه خودشان و نه عكسي از آن‌ها ديده بودم.

پسرخاله‌ام پيش من آمد و كبوتري بزرگ و سفيد به من داد و گفت تا آخر مراسم آن را بايد محكم بگيرم تا فرار نكند. و در مقابل هر چه در يك جيب داشتم خالي كرد. اعتراض كردم گفت اين يك رسم است. ساكت  شدم و سعي مي‌كردم كبوتر را نگه دارم كه نپرد.

ساعتي گذشت و در آن هياهوي مراسم من فقط فكرم به كبوتر بود. كبوتر هم تقلاي زيادي مي‌كرد كه فرار كند اما من نمي‌گذاشتم. حاصل اين تقلاي او شكستن يكي از بال‌هايش بود و بيدار شدن من از خواب.

تمام روز را به كبوتر بي‌چاره فكر مي‌كردم كه اي كاش رهايش مي‌كردم تا بالش نمي‌شكست. اگر دوباره اين خواب را ببينم حتما او را مي‌پرانم تا برود.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/7/8

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

ایستگاه مواد



نيمه‌شب بود. از كنار پلي كه بر روي چمران در تقاطع اوين مي‌زدند گذشتم و جلوي ايستگاه اتوبوس كه حالا توسط چند دست‌فروش كه گردوي تازه و بلال و مخلفاتي از اين دست مي‌فروختند، ايستادم بلكه كسي به سمت توحيد يا جمهوري برود و مرا برساند. نيم ساعتي گذشت اما حتا كسي توقف نكرد كه مسير را بپرسد.

تنها تعدادي سواري مدل بالا مي‌ايستادند كه از دستفروش‌ها چيزي بخرند. خسته شدم و روي صندلي‌هاي ايستگاه لختي نشستم تا خستگي در كنم. جوان‌هايي را كه مي‌ايستادند و مشتري دستفروش بودند نگاه مي‌كردم. يكباره فهميدم كه هيچ‌كدام اصلا چيزي نمي‌خرند كمي با فروشنده‌ها گپ مي‌زدند و بعد مي‌رفتند.

جواني ژيگول ايستاد از ماشينش پياده شد. چند اسكناس دوهزاري در دست داشت. به سمت يكي از فروشنده‌ها آمد و پول را به او داد و چيزي گفت. فروشنده به سمت دوستقد كوتاهش آمد و زير گوش او چيزي گفت. پسر قد كوتاه به پشت ايستگاه رفت و چرخي زد. از پايين آمد و به جوان ژيگول اشاره كرد. جوان ژيگول به سمتش آمد و يواشكي چيزي را از او گرفت. سوار ماشينش شد و رفت.

ظاهرا دستفروش‌ها مواد مي‌فروختند. با دقت بيش‌تر زيرنظر گرفتم‌شان. پنج شش نفر بودند. با خودم گفتم چرا بايد اين همه ادم پشت يك بساط دستفروشي بايستند. در همين افكار بودم كه متوجه شدم دو سه نفري از آن‌ها مرا زير نظر دارند و با هم پچ‌پچ مي‌كنند.

از جا بلند شدم و دوباره به كنار بزرگ‌راه آمدم. شايد كه كسي نگه دارد و من بگريزم. هنوز آن جوان‌ها به من نگاه مي‌كردند و با هم حرف مي‌زدند. نااميد براي ماشين‌هايي كه مي‌گذشتند دست بلند مي‌كردم اما همه به سرعت مي‌گذشتند. به عقب برگشتم به آن جماعت نگاه كردم. ديدم كه يكي‌شان به سمت من مي‌آيد. در اين فكر بودم كه به دو فرار كنم و دور شوم جوان نزديك‌تر مي‌شد.

پيكاني جلوي پايم ايستاد. سريع خودم را داخل ماشين پرت كردم. راننده پرسيد كجا. گفتم مستقيم تا هركجا كه برويد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع داستانك
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/7/8

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

فشن مو



يكي از آشنايان مي‌گفت كه احتمالا چند روزي را به دبي برود. پرسيدم براي گردش و خريد. گفت نه كاري به او پيشنهاد شده است. چند و چون كار را كه پرسيدم مشكوك شدم.

ظاهرا نمايندگي شركتي ايتاليايي كه توليد كننده‌ي رنگ موست قصد دارد فشني براي توليداتش در دوبي برگزار كند. به همين جهت به دنبال تعدادي زن و دختر زيبا و خوش‌اندام است كه به عنوان مدل و مانكن از آن‌ها استفاده كنند.

تمام اين فعاليت‌ها توسط شركتي بي‌نام و نشان و بدون اسم و آدرس و تابلو انجام مي‌شود و به متقاضيان گفته شده است كه بعد از انتخاب با پروازهاي جداجدا و به عنوان مسافر عادي به دبي فرستاده مي‌شوند و آن جا با آن‌ها قرارداد بسته مي‌شود. در تمام طول يك ماهي كه در دبي اند. در ويلايي اختصاصي اسكان داده مي‌شوند و به جز براي كار حق خروج از آن را ندارند.

به داوطلبان اين كار كه عموما زنان و دختران جوان اند گفته شده است بايد بپذيرند كه لباس‌هاي سكسي بپوشند و آرايش و گريم شوند. در انظار عموم ظاهر شوند و از مصاحبت با مردان غريبه سرباز نزنند.

وقتي اين قصه‌ها را از اين دوست شنيدم. به او هشدار دادم كه مراقب باشد اين كارها مشكوك است. و بعيد نيست كه اين جمع باندي براي قاچاق زنان و دختران باشد كه اين گونه طعمه‌هاي خود را شكار مي‌كنند.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/7/5

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

رنج‌هاي سرزمين مادري‌ام



ديروز از مساله‌اي ناراحت بودم به خانه كه آمدم حال هيچ‌كاري نداشتم. از سر بي‌حوصلگي وسايلم را مرتب كردم تا هم خودم را مشغول كنم و هم از ناراحتي رها شوم. در ميان وسايلم كتابي را ديدم كه يكي از دوستان به من داده بود تا بخوانم و من تا به حال به تاخير انداخته بودم. برداشتم و چند صفحه‌ي اول را خواندم. و اين شد كه يك نفس تا آخر كتاب رفتم. كم آوردم و در برابر افرادي مثل قهرمان داستاني كه خواندم احساس شرم كردم. كه اگر رنج و سختي اين است نگراني‌ها و ناراحتي‌هاي من هيچ است.

... ما وقتي از قم آمديم آقاجون اجازه داد كه من به مدرسه برم حتا وقتي گفتم تو مدرسه هيچ‌كس چادر سر نمي‌كنه و منو مسخره مي‌كنن بهم اجازه داد كه روسري سر كنم به شرط اين كه مواظب باشم خراب نشم و آبروش رو نريزم. من نمي‌فهمم خراب شدن چه جوريه و يه دختر چطور مي‌تونه مثل يه غذاي مونده خراب بشه ولي مي‌دونستم حتا بدون چادر و حجاب درست و حسابي چه كار بايد بكنم كه آبروي آقاجون نريزه ...

سهم من، پري‌نوش صنيعي، انتشارات روزبهان، چاپ چهارم، 1382.

داستان بلند سهم من شايد از نظر ادبي كتابي معمولي به حساب آيد اما به دوراني پر افت و خيز از تاريخ معاصر مي‌پردازد و در بستر آن زندگي نابود شده‌ي انسان‌هايي را نشان مي‌دهد كه قرباني فرهنگ و سياست ايران ميان سال‌هاي 40 تا 75 بوده‌اند.

اين دوران شايد مورد تحليل سياسي اجتماعي قرار گرفته باشد اما كمتر داستان و رماني در بستر سياسي اجتماعي اين دوران نوشته شده و اجازه‌ي نشر يافته است. سهم من در سال 79 نوشته شده و در فاصله‌ي بهار 81 تا بهار 82 چهار بار به چاپ رسيده است، كه بعيد مي‌رسد در دوران اخير هم اجازه‌ي انتشار يابد چرا كه به بسياري از مسايل نانوشته‌ي بعد از انقلاب پرداخته كه خط قرمز محسوب مي‌شوند.

البته نويسنده با احتياط به اين مسايل نزديك شده و برخي را بسيار ظريف و غيرمستقيم مطرح كرده است. با همه‌ي اين حرف‌ها ظاهرا اين كتاب هم از مميزي و سانسور به سلامت گذر نكرده چرا كه در شناسنامه‌ي كتاب تعداد صفحات كتاب 553 اعلام شده اما خواننده در كتاب با بيشتر از 525 صفحه روبرو نخواهد شد.

به هر حال كتاب روان، جذاب و واقعي‌ست هرچند روايتي تلخ و تراژيك دارد. خواندن اين كتاب براي كساني كه در اين مقطع از تاريخ معاصر زيسته‌اند بسيار خاطره‌انگيز است. داستان روايت زندگي زني جوان است تا رسيدن به سن پيري و اين كه شرايط آن دوره‌هاي سخت زندگي او را به كام خود مي‌كشد و او قرباني هميشگي هر ايده و حكومتي‌ست كه مي‌آيد و مي‌رود.

داستان علي‌رغم اوج و فرود بسيار نشان مي‌دهد كه برخلاف گذشت سال‌ها هنوز هم زن داستان با وجود رنج‌هايي كه پشت سر گذاشته باز هم از حق انساني خود محروم است. كساني كه طوبا و معناي شب شهرنوش پارسي‌پور را خوانده باشند، اين دو داستان را از جهتي كه زندگي زني را در تلاطم طوفان‌هاي بنيان‌كن سياسي نشان مي‌دهد شبيه به هم مي‌يابند.

... از سويي به حميد  كه با كارهايش ما را به روز سياه نشانده بود فحش مي‌دادم و مقصرش مي‌دانستم از سوي ديگر به خود مي‌گفتم: يعني هنوز شكنجه معمول است؟ الان حميد در چه وضعي است؟ مي‌گفت چهل و هشت ساعت اول بدترين شكنجه‌ها را مي‌دهند، آيا او تحمل ضربات شلاق را دارد؟ پاهايش تازه به حالت عادي برگشته بودند، اتهام او دقيقا چيست؟ آيا در دادگاه انقلاب محاكمه خواهد شد؟ مي‌خواستم جيغ بزنم، احتياج به تنهايي داشتم، به اطاق خوابم رفتم و در را به روي خود بستم ...



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع كتاب
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/7/5

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

دعاي نقد اجابت نسيه



بعضي وقت‌ها روي اسكناس‌هاي پول نوشته‌هاي جالبي مي‌نويسند كه شايد شما هم به چندتايي از آن‌ها برخورد كرده باشيد. چند روز پيش من اسكناس پانصد توماني به دستم رسيد كه ظاهرا حاوي مطلبي بود كه دختري جوان نوشته است.

سلام بر ضامن آهو، يا امام هشتم، ظهور حضرت مهدي را نزديك كن، همه‌ي مريض‌ها را شفا بده، تمام زندانيان را آزاد نما، و همه‌ي دختراني را كه دوست دارند ازدواج كنند به آرزويشان برسان و ما را به راه راست هدايت فرما.
يا امام رضا قسمت مي‌دهم به خداي عالم كه آرزوي مرا برآورده كني تا سالي ديگر بتوانم به پابوست بيايم و نذرم را به جا آورم. از تو صبر مي‌خواهم كه به آبروي فاطمه‌ي زهرا آبرويم را حفظ كني.
آمين يا رب العالمين.
فروزان

لابد اين پول را درون ضريح انداخته و اميد دارد كه خواسته‌اش برآورده شود. كه حالا از بد روزگار اين پول به دست من رسيده كه كاري هم از من ساخته نيست.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/7/4

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

نابه‌ساماني



دلم گرفته
عجب روز نابه‌ساماني‌ست
پرنده پر نمي‌زند
آسمان خالي‌ست



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع شعرواره
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/7/1

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

احمدي‌نژاد را صادر كنيد




فرداي همان شبي كه غوغاي سهميه‌بندي بنزين بود و صف و ازدحام و آتش بود در پمپ‌بنزين‌ها. در يكي از روزنامه‌ها تيتري ديدم به نقل از صفارهرندي وزير ارشاد كه گفته بود بسياري از مردم دنيا آرزوي احمدي‌نژاد را دارند. كاش لب تر كنند تا دودستي تقديم كنيم!

حال كه دنيا تشنه‌ي عدالت است و فاصله‌ي فقر و غنا را نمي‌شود با احياي فقرا كم كرد! چرا مسسبان را به ممالك فرادست نفرستيم تا هم بي‌چارگان فرودست نفسي تازه كنند و هم با همت عالي آقايان قله‌هاي ثروت يك‌شبه به ويرانه‌هاي نداري تبديل شود و ديگر مساله‌اي به نام فقير و غني در هيچ‌كجا نباشد و همه يك‌دست عندالله فقير باشند!

همان روز در تاكسي و اتوبوس قيافه‌ي مردمان برآشفته‌اي را ديدم، كه هر چه از اعتراض مودبانه و غيرمودبانه داشتند نثار حاكمان مي‌كردند. لحظه‌اي به خود ناليدم كه بدا به حال مردمي كه شجاعت اعتراض و ذكاوت انديشيدن‌شان فقط وقتي گل كند كه نان شب‌شان به خطر مي‌افتد.

خوشمزه‌تر اين كه آقايي با تيپ كارگر و يا كارمند دون‌پايه كه تا به حال زندگي را كم و بيش مي‌گذراند و راضي بود به رضاي خدا، مي‌ناليد كه شب تا به صبح خوابش نبرده از ترس اينكه پمپ بنزين كنار خانه‌ي‌شان را به آتش بكشند و زندگي او گزندي ببيند.

اين آقا كه به كلام و جملاتش نمي‌خورد اهل سواد و كتاب و مطالعه باشد. مي‌گفت كه همه چيز از جي هشت شروع شد كه تصميم گرفته‌اند ايران را تحريم بنزين كنند و حكومت را وعده مي‌داد كه فردا كه آمريكا حمله كند عمرا اسلحه به دست بگيرد و مقابله كند. معناي اين حرف اين بود كه تا قبل از اين مي‌خواسته با آمريكاي جهان‌خوار بجنگد اما حالا بي‌خيال شده است!

يادم مي‌آيد چندسال پيش كه صحبت حمله‌ي نظامي آمريكا به ايران بود به يكي از دوستان گفتم كه بوش در يك صورت مي‌تواند اميد به شوراندن مردم عليه حكومت داشته باشد. آن هم وقتي كه از آن همه موشكي كه مي‌خواهد به تاسيسات نظامي ايران شليك كند چندتايي اشتباها !!! به چند پالايشگاه كشور و البته سازمان راديو تلويزيون جمهوري اسلامي بخورد.

چرا كه اين گونه چوب لاي چرخ مردم سردرگريبان مي‌كند تا به فرياد آيند و نيز با قطع توان رسانه‌اي حكومت سكوتي ايجاد كند تا شايد به دور از تبليغات رسمي مردم كمي فكر كنند بر آن چه در پيش دارند.

بر روي دكه‌ي روزنامه‌ها از احمدي‌نژاد در نوشته بود كه با گسترش خودروهاي گازسوز مي‌خواهد بنزين را صادر هم كند! كمي آن طرف‌تر روزنامه‌ي ديگري نوشته بود كه اليور استون مي‌خواهد درباره‌ي احمدي‌نژاد فيلم بسازد. با خودم گفتم چه فيلمي بشود آن! راستي فكر مي‌كنيد ژانر فيلم كمدي‌ست يا تراژدي؟ شايد هم حماسي؟!



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/7/1

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

بانو گوگوش العالمين زنده باد



چند روز پيش با تاخير شنيدم كه مهستي درگذشت و به خواهرش هايده پيوست. برخي از كارهاي هايده را گوش مي‌دهم و بدم نمي‌آيد. از مهستي هم فقط يك بار نواري شنيدم كه همراه ستار خوانده بود و خوش آمد. هرچند ديگر هرگز آن آلبوم را نيافتم كه گوش كنم. اما به هر حال خاطه‌ي خوشي از اين نوگذشته بود كه گفتم اينجا بگويم تا هم يادي باشد و هم شايد كسي داشت آن آلبوم را و از سر خيرخواهي به من برساند.

به هر حال اميدوارم اين دو خواهر در كنار خدايشان خوش باشند و شادان. هرچند طرفدارشان نبودم  اما به هر حال از بعضي كارهاشان لذت برده‌ام و به عنوان كساني كه خاطرات فراموش نشدني براي بسياري از ايرانيان آفريده‌اند، براي‌شان احترام قايلم.

البته براي گوگوش هم هرچند از كارهايش خوشم نمي‌آيد و گوش نمي‌دهم، احترام قايلم چرا كه به هر حال طلايه‌دار پاپ‌خوان‌هاي جوان‌پسند بوده و حتا هنوز هم هست. اين احساس احترام بيش‌تر هم مي‌شود وقتي كه صداي نابه‌جاي خوانندگان رنگارنگ پاپ امروز را مي‌شنوم. فرقي هم نمي‌كند اين‌طرف آب باشند يا آن طرف.

هنوز هم وقتي صداي شادمهر را مي‌شنوم و يا تصويرش را با آن گيتار برقي نچسبش مي‌بينم. افسوس بهار من اش را مي‌خورم و مي‌گويم اي كاش اين بشر لال مي‌بود تا دست از سر ويالونش برنمي‌داشت و به جاي خواندن فقط مي‌نواخت.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع موسيقي
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/6/27

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

و ناگهان احمدي‌نژاد



سال‌ها پيش در دوره‌ي خاتمي، خامنه‌اي در يكي از سخنراني‌هايش به مانند رهبر اپوزيسيون كشور از همه چيز كشور انتقاد كرد. و كشور را نيازمند آن نوع از حركت اصلاحي دانست كه به سمت مبارزه با فقر و فساد و تبعيض پيش رود.

و اين حرف‌ها را در شرايطي به زبان آورد كه از ابتداي انقلاب تاكنون يكي از چند فرد اصلي در تصميم‌گيري‌هاي كشور بوده و هست. اگر خاطرتان باشد او در صبح دوم خرداد هفتاد و شش وقتي راي‌اش را به صندوق ريخت گفت كه براي او هيچ‌كس مثل هاشمي نخواهد شد. و حال اين چنين ماحصل كار هاشمي را كه بدون حمايت‌هاي او به دست نمي‌آمد را به باد انتقاد مي‌گرفت.

آن روز با خود گفتم كه ايران بعد از انقلاب به مانند كودك سرراهي شده است كه هيچ‌كس حاضر نيست مسووليت آن را بپذيرد و همه آن را بر در خانه‌ي ديگري رها مي‌كنند. همه كاسه‌كوزه را بر سر دشمنان داخلي و خارجي مي‌شكنند و حاضر نيستند هيچ يك از مصايب كشور را به پاي انقلابي‌گري خام‌دستانه‌ي انقلابيون و رهبري‌اش بگذارند.

از همه جالب‌تر ظهور پديده‌اي به نام احمدي‌نژاد بود كه به گونه‌اي دهه‌هاي گذشته‌ي جمهوري اسلامي را نقد مي‌كرد كه انگار آن چندساله را هم حكومت پهلوي در راس امور بوده است. او و دولتش جا پاي همان حركات انقلابي بي‌منطق و احساسي گذاشت.

گروهي از مخالفان خاتمي معتقد بودند كه او با آمدنش فروپاشي حكومت ناكارآمد را به تاخير انداخته است و آب رفته‌ي انقلاب پنجاه و هفت را دوباره به جوي حكومت بازگردانده است. با اين تحليل آمدن ناطق نوري حركت شكست پديده‌ي جمهوري اسلامي را تسريع مي‌كرد كه خاتمي نگذاشت.

اما ظاهرا حضور ناگهاني احمدي‌نژاد سرعت تغيير و تحولات را به گونه‌اي شگفت‌آور بالا برده است. و كندي و عقب‌افتادگي ناشي از دوره‌ي خاتمي را جبران مي‌كند. از هم‌گسيختگي اقتصادي و ديپلماتيك كشور از جمله‌ي اين دست‌آوردهاي معكوس است.

شايد الان وقتش است كه مخالفان جمهوري اسلامي كه آن روز منتقد خاتمي با آن استدلال‌ها بودند شعار آن روز دوم‌خردادي‌ها را براي امروز سر دهند كه اندكي صبر سحر نزديك است.

* برگرفته از عنوان فيلم و ناگهان بالتازار اثر روبر برسون



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/6/27

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

دروغ‌هاي آماري



در حوزه‌ي اقتصاد و تجارت معمولا ادعاهاي دروغ فراوان است اما چون اين ادعاها به زير ظاهر غلط‌ انداز آمار پنهان مي‌شوند غالبا كسي متوجه‌ي آن‌ها نمي‌شود و جدي‌شان نمي‌گيرد.

به اين مثال دقت كنيد: در تابلوهاي تبليغي متروي تهران گفته شده است كه در صورت خريد بليط‌هاي اعتباري تا پنجاه درصد تخفيف دريافت خواهيد كرد. اما آيا به راستي چنين است؟

در اين حالت شما با پرداخت ده هزار تومان به جاي اعتبار ده هزار توماني اعتباري برابر با پانزده هزار تومان دريافت مي‌كنيد. اما اين به معناي تخفيف پنجاه درصدي نيست.

چرا كه شما براي خريد اعتبار پانزده هزار توماني با تخفيف پنجاه درصد بايد هفت هزار و پانصد تومان بپردازيد. در حالي كه ده هزار مي‌پردازيد.

حال با دقتي بيش‌تر به آمارها و تحليل‌هاي اقتصادي مبتني بر آن‌ها بنگريد. مثال‌هايي از اين دست خواهيد يافت.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع اقتصاد
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/6/26

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

مادران و دختران



شب است، مادر خسته از سركار برمي‌گردد از اتوبوس كه پياده مي‌شود دختر نوجوانش را در ايستگاه منتظر مي‌بيند. باران تازه بند آمده و دختر خيس است. مادر مي‌پرسد چرا اينجايي. دختر جواب مي‌دهد كه منتظر او بوده است. مادر مي‌گويد مي‌رفتي خانه. خيس شده‌اي و سرما مي‌خوري. دختر جوابي نمي‌دهد.

به خانه كه مي‌رسند دختر بغض مي‌كند مادر مي‌پرسد چه اتفاقي افتاده است. دختر توضيح مي‌دهد كه چگونه پدرش مي‌خواسته به او تجاوز كند و او چاقو را برداشته تا او را بترساند اما فايده نكرده و او مجبور شده است او را بزند. مادر به آشپزخانه مي‌رود و با جسد شوهرش مواجه مي‌شود.

فيلم بازگشت يا به تعبير بهتر رجعت بعد از سكانس معرفي با اين سكانس وارد ماجرا مي‌شود. اما ماجراي اصلي فيلم با رجعت مادربزرگ مرده شكل مي‌گيرد و در روايتي سرخوشانه و كمي كند پرده از ماجراهاي گذشته‌ي اين خانواده كنار مي‌رود. با كنار هم چيدن قطعات پازل زندگي مادران و دختران فيلم در انتها همه چيز آشكار مي‌شود.

رنج‌هاي درهم تنيده و مشترك زناني كه در فيلم حضور دارند. باعث شده تا فيلم طعمي زنانه بيابد. كارگردان تعمدا مردي در فيلم باقي نمي‌گذارد تا آهنگ زنانه‌ي فيلم نمودي از تقابل با مردان نيابد. در فيلم تضاد دو جنس موجود است. اما عدم حضور مردان و محكوم كردن مرداني از گذشته‌ي زنان كه ديگر در فيلم حضور ندارند، لحن فمينيستي فيلم را دلنشين‌تر كرده است.

سبك پرده‌پوشانه‌ي آلمودوار كه در آن كم‌كم ماجرا لو مي‌رود و روايت‌هاي غيرآزاردهنده و تا حدودي شادانه از روابط و عشق‌هاي نامتعارف و به ظاهر آزاردهنده در اين فيلم مانند دو فيلم با او حرف بزن و تربيت بد به وضوح ديده مي‌شود. به هرحال فضاي شفاف و پررنگ و لعاب فيلم‌هاي آلمودوار نگاهي متفاوت به زندگي‌ست كه نمي‌توان آن را ناديده گرفت.

گروه موسيقي ريتمي تمريني با سازهايشان مي‌نوازند مادر كه نقشش را پنلوپه كروز ايفا مي‌كند با ريتم آهنگ ترانه‌اي را زمزمه مي‌كند. دختر از اين كه مادرش آواز بخواند تعجب مي‌كند. مادر مي‌گويد دوست داري كه بشنوي. دختر استقبال مي‌كند. مادر با گروه صحبت مي‌كند و لحظاتي بعد مادر ترانه‌اي سوزناك را كه مادر بزرگ به او آموخته براي همه از جمله دختر مي‌خواند.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فيلم و سينما
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/6/22

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

اقليت غيرقانوني



اوايل در خانواده‌ي ما پدرم و برادرم احمد هر دو عينكي بودند و سروكارشان با عينك‌سازي و عينك فروشي زياد بود. آن سال‌ها كه من محصل ابتدايي بودم، يادم هست عينك‌سازي بود كه ما هميشه به آن مراجعه مي‌كرديم.صاحب آن دو برادر خوش‌برخورد و منصف بودند كه در كارشان هرگز كم نمي‌گذاشتند.

بعد از مدت‌ها ديگر پدر به آن‌ها مراجعه نمي‌كرد و عينك‌سازش را عوض كرد. هرچند ما هيچ بدي از آن‌ها نديده بوديم. يك بار كه جوياي ماجرا شديم گفت كه آن‌ها بهايي بوده‌اند. آن موقع بهايي بودن به نظرم خيلي هيولايي آمد كه باعث شده بود ديگر پدر با آن‌ها معامله نكند.

بعدها چيزهايي درباره‌ي اين فرقه‌ي مذهبي خواندم اما به نظرم كفايت نمي‌كرد چرا كه در فضايي منتشر شده بود كه از ديد اكثريت مردم و حكومت اين گروه، فرقه‌ي ضاله خوانده مي‌شدند.

چندي پيش با جواني برخورد كردم كه بهايي بود، مي‌خواستم درباره‌ي مذهبش از او سوال كنم اما با جوي كه عليه آ‌ن‌هاست گفتم شايد اعتماد نكند و اندك دوستي هم كه هست از دست برود. بارها شده است كه در روزنامه آگهي‌هاي پررنگ و لعابي ديده‌ام كه در آن فردي با درج عكس خود ضمن انكار بهاييت از اين مذهب اعلام برائت نموده است.

اقليت بودن در يك جامعه‌ي بسته بسيار سخت و غيرقابل تحمل است و موجب بسياري محروميت‌ها خواهد شد. حال واي اگر اين اقليت غيرقانوني هم باشد كه هرگز حتا به رسميت هم شناخته نشده است.

مدت‌ها پيش شنيدم كه يكي از دو برادر عينك‌ساز در دريا غرق شده است و ديگري هم پيدايش نيست. گاهي به آن چه بر سر آن‌ها آمده مشكوك مي‌شوم. زيرا موقعيت بهايي‌ها در ايران بي‌شباهت به وضع يهودي‌ها در آلمان نازي نيست.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید





 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM