بيخدايي كه خدا با او بود
زندگي موتزارت توسط ميلوش فورمن تبديل به فيلم جالبي شده است به نام آمادئوس. راوي اين داستان سالياري، دشمن و رقيب موتزارت است.
سالياري مرديست باايمان و مذهبي كه با نيات الهي به موسيقي رو آورده است. او با موتزارت رو به رو ميشود. موتزارت مرديست لاابالي و بيقيد كه از مذهب و بايد و نبايدهايش دور است و آلوده به هيچ ايمان الهي نيست. اما سرشار از شور و استعداد موسيقيست و صداقت و بيآزاري كودكانه.
سالياري كه موسيقيدان ارشد دربار اتريش است، حس ميكند كه شاهكارهاي موتزارت صداي خداست كه بر زمين طنين مياندازد. بر خود ميپيچد كه چرا خدا او را وانهاده و اين مرد بيقيد را برگزيده است. اين حسادت قابيلي سالياري تبديل به تلاش او ميشود براي نابودي موتزارت.
آمادئوس روايت اين نبرد است. فضاي اين فيلم يادآور فيلم كمتر شناخته شدهاي از استنلي كوبريك است به نام باري ليندون. هرچند خصومت تا مرز جنون كه از سالياري سر ميزند بيشتر شبيه داستاني است از اونامونو به نام قابيل.
شيعهگري و اسلام
چند روز پيش اتفاقي به سوالي كه در يك مسابقهي تلويزيوني مطرح شد برخوردم كه حاوي تفكرات اغراقآميز در تشيع بود. سوال دربارهي مصحف فاطمه بود كه لابد نويسندگان برنامه به مناسبت ايام فاطميه طراحي كرده بودند.
اما نكته در جوابي بود كه به عنوان پاسخ صحيح مطرح شد. مصحف فاطمه از سوي خدا بر فاطمه نازل شده و علي آن را مكتوب كرده است. حال تصور كنيد معناي اين كلام چه چيز است.
در تفكر شيعي دوازده امام متصور است كه وظيفهي تداوم راه پيامبر را داشتهاند كه براي آنها علم و عصمت براي انجام وظيفه ضروري دانسته ميشود. يعني در تشيع سيزده نفر وظيفهي راهبري و امامت داشتهاند. به نوعي در اين ديدگاه پيامبر اسلام علاوه بر نبوت داراي مقام امامت نيز بوده است.
اما مسالهي جالب اين است كه تشيع به دوازده امام و يك پيامبر معتقد است اما قايل به چهارده معصموم است. حال تصور كنيد كه فاطمه معصوم بوده و خدا با او صحبت ميكرده است و اين كلام به صورت كتابي تحت عنوان مصحف فاطمه گردآوري شده است.
آيا اين اعتقادات با خاتميت محمد و اصل نبوت در تضاد نيست. بگذريم از اين كه جايگاه فرازمينياي كه شيعه براي چهارده معصومش قايل است و سلطهاي كه اين افراد بر ايمان مردم دارند، خود شركآلود است و با اصل توحيد تقابل دارد.
مطلب را به بالاترین بفرستید
کمدی عدالت
چند شب پيش در يك مهماني، دوستي داستان بازداشت و دادگاه و زندان خود را نقل ميكرد. او به خاطر ساخت فيلم مستندي دربارهي دختري كه مدل برهنهي عكاسان و نقاشان ميشد، چند سال پيش بازداشت شده بود و با پشت سر گذاشتن انواع اتهامها سرانجام با سختي و تقلاي فراوان توانسته بود از بند برهد.
معمولا اين گونه سرگذشتها اشكآور و ناراحتكننده است. اما اين فرد چنان روايت خندهدار و كميكي از اين دوران براي جمع نقل ميكرد كه همگي از شدت خنده اشكهايمان درآمد.
اما بايد گريه كرد بر سينمايي كه فيلمساز زيرزمينياش مسعود دهنمكي است با فقر و فحشا و البته در چنين جامعهاي عدالت هم اين ميشود كه يكي به سختي و جانكندن از ميلههاي زندان رها شود و آن يكي به درجهي دردانهي سيستم براي ساخت فيلمي بيمحتوا و مبتذل نايل شود كه ركورد فروش سينماي ايران را بشكند.
آنقدر چماق بايد بر سر مردان و زنان رشيد اين مملكت بخورد تا سر خم كنند و ميدان براي كوتولهها باز شود.
انشتين كلاس ما
سال دوم قرار بود معلم جديدي براي رياضيات جديد ما بيايد كه ما از آمدنش راضي نبوديم. در اولين جلسهي كلاس دوست نابغهي كلاس ما چنان اين دبير جديد را در سوال كردن و گير دادن فيتيلهپيچ كرد كه او هرگز سر كلاس ما برنگشت. و ما به مراد دلمان رسيديم و دبيرمان كس ديگري شد.
اين دوست نابغهي ما سيدعلي نام داشت كه من سيد صدايش ميزدم. بهترين خاطرات دبيرستانم با او سپري ميشد كه بين كلاسها با هم گل آقا ميخريديم و در پارك سيفيه كه اطراف مدرسه بود قدم ميزديم و ميخوانديم و ميخنديديم.
دبيرستان ما دبيرستان تيزهوشان استان بود غالبا بچهها همه با هوش و زرنگ بودند. يادم هست ما كه سال اول بوديم شاگرد اول سال چهارميها ميآمد و از سيد اشكال ميپرسيد و به ما ميگفت اين سيد شما يك سال از ما باسوادتر است و سه سال كوچكتر، يعني چهار سال ما از او عقبيم.
اما شباهت سيد به انشتين فقط در هوشش نبود او هم موهايي هميشه آشفته داشت. هميشه از ظاهرش غافل بود. سيد دو رشتهي كامپيوتر و فيزيك را همزمان در شريف ميخواند. اما يك شب به قول خودش مرد و از هوش رفت. و مشخص شد اختلالی در رگ های مغزی اش دارد. با چند عمل وحشتناك به شكل معجزهآسايي سيد به زندگي برگشت. اما چه برگشتني.
هر وقت به ملاير ميروم با سيد قرار كوه ميگذاريم. و با هم كلي گپ و مرور خاطرات داريم. سيد الان در حال نوشتن تز فوقليسانس كامپيوتر است در پليتكنيك. چند روزی كه ملاير بودم با احمد شبي را مهمان سيد بوديم. بهانهاي شد تا اينجا يادي از او كنم.
يادم ميآيد كه بهمن جلالي در يكي از كلاسهاي عكاسي مجموعهي عكسي به ما نشان داد كه عكاس از خيابانهاي شلوغ نيويورك – شايد هم شهر ديگري – در روز گرفته بود اما در عكسها هيچ انساني ديده نميشد. عكاس با استفاده از فيلم با حساسيت پايين و باز نگهداشتن طولاني مدت شاتر اجسام متحرك را از عكسها حذف كرده بود و فقط ساختمانها و خيابانها معلوم بود بدون هيچ انسان و ازدحامي.
سيد هم بعد از جراحي مشكلي چنين پيدا كرده است و حافظهي كوتاه مدتش چيزي را نگه نميدارد. بنابراين جزييات و مسايل روزمره را سريع از ياد ميبرد اما حافظهي بلند مدتش و هوشش همچنان عاليست. هنوز هم يادش هست كه سال اول دبيرستان چه كرديم و چه گفتيم و چه شد.
سيدي كه ميتوانست و هنوز هم ميتواند در هر زمينهاي سرآمد باشد اكنون بيشتر در خانه است و هدر ميرود. حيف.
مطلب را به بالاترین بفرستید
و ناگهان مشكلات دوبل ميشوند
ديشب در راه برگشت به تهران بودم و صبح رسيدم و از خستگي افتادم. با صداي تلفن بيدار شدم. دوستي خبر داد كه يكي از همكاران سابق مادرش را از دست داده است. اسمش زهرا بود. قبلترها پدرش رفت و حالا مادرش. او كه خانوادهي پدر از دست داده را اداره ميكرد. هم درس ميخواند و هم كار.
برادري بيمار داشت كه گاهي اشكش را در ميآورد. اين دختر در حالي كه همسنهايش در نگراني عوض كردن دوستپسرهايشان تب ميكردند. يك تنه زندگياش را به دندان ميگرفت و پيش ميبرد. از آنها بود كه تلاش و رنجهايش ستودنيست و قابل احترام.
ميدانم كه پريشان رفتن مادر است و رنجور نديدنش. اما كمكم كه سعي كند به عادت كردن به اين تنهايي حتما مشكلات دوچندان شده تنهايش نخواهند گذاشت. كاش خدايي باشد تا يارياش كند.
مطلب را به بالاترین بفرستید
صندوق ذخيرهي مرگ
قديميها معمولا از يك سني به بعد آمادهي مرگ ميشدند و براي آن تدارك ميديدند. قبري ميخريدند و پولي براي خرج كفن و دفن كنار ميگذاشتند. فيلم مادر و چند ميگيري گريه كني چنين حال و هوايي را نشان ميدهند. گاهي اين انتظار مرگ خيلي طولاني ميشود طوري كه فرد پانزده بيست سال در انتظار ميماند تا بالاخره فرشتهي مرگ بر بالينش حاضر شود.
گاهي در اين مدت انتظار اتفاقاتي ميافتاد كه تمام برنامهها به هم ميريزند. مادرم تعريف ميكرد كه يكي از همشهريها كه مدتهاست در تهران ساكن است و به همين رسم قديمي، سالها پيش قبري دنج در بهشت زهرا خريداري كرده اما اكنون قيمت آن قبر آن قدر زياد شده كه اين پير در آستانهي رفتن را به هوس انداخته كه بفروشدش و بيايد در همين ولايت خود بميرد و ما به تفاوت را خرج كار ديگر كند.
البته هميشه وخامت اقتصاد به نفع شهروندان رقم نميخورد. پيرزن بيكس و كاري را تصور كنيد كه تمام داشتههاي خودش را از سالها پيش پسانداز كرده تا آبرومندانه مردهاش را به خاك بسپارند. اما روز حادثه وقتي داشتههاي او را نگاه ميكنند ميبينند با آن حتا نميشود كفني مناسب براي او خريد.
شايد اين بانكهاي رنگارنگ خصوصي هم به اين فكر بيفتند كه صندوق ذخيرهاي براي حل اين مشكل مردم تاسيس كنند. تا پا به سن گذاشتهها با خيالي راحت سالهاي پاياني زندگي خود را بگذرانند. هرچند امروزه ديگر تقلاي مشكلات زندگي به مردم كمتر فرصت آمادگي براي نقطهي پاياني ميدهد.
مطلب را به بالاترین بفرستید
بوسهي گمشده
كيومرث پوراحمد مهمان شب شيشهاي بود. برادرم، وحيد، خبرش را از قبل به من داده بود تا مثل برنامهاي كه حاتميكيا مهمان بود اين يكي را از دست ندهم. در ميان چند قسمتي كه از اين برنامه ديدهام اين يكي بهتر بود چون علاوه بر تعارف، حرفهاي ديگري هم در آن زده شد.
از پوراحمد بيبي چلچله را كه در بچگي ديدهام، دوست دارم. بعدها داستان درخت زيباي من را كه خواندم و فهميدم فيلم از اين داستان دلنشين برزيلي اقتباس شده خيلي برايم جالب بود. البته آلبوم تمبر، قصههاي مجيد، شب يلدا و اتوبوس شب هم از كارهاي دوستداشتني پوراحمد اند. به علاوهي خواهران غريب كه هم داستان اصلي و هم اين اقتباس پوراحمد هر دو جذاب اند.
نكتهي جالب گقتگوي شب شيشهاي با پوراحمد جسارت اين كارگردان در زدن حرفهاي مگو بود كه خيليها آمدند و رفتند و نگفتند. پوراحمد گفت كه سانسور بيحساب و كتاب است. گفت كه گارگردان و صاحب اثر از بلايي كه سر اثرش ميآورند دردش ميگيرد. و گفت كه خوشبختانه هنوز به سانسور عادت نكرده است.
بيبي چلچله داستان رابطهي عاطفي پيرمرديست با پسري نوجوان كه در آخر فيلم معلوم ميشود پدر واقعي پسر است. در داستان اصلي هيچ رابطهي پدر و فرزندي ميان اين دو وجود ندارد. براي من جاي سوال بود كه چرا پوراحمد اين نسبت خوني را ميان اين دو در فيلمش قرار داده است.
و ديروز وقتي وحيد گفت كه مجوز به فيلم ندادند و گفتهاند اين رابطه ذهنيت بچهباز بودن به پيرمردي كه نقشش را داوود رشيدي بازي ميكرد وارد خواهد كرد، و پوراحمد را مجبور كردهاند تا بعد از اتمام فيلم دوباره تصوير بگيرد و اين رابطهي پدر و فرزندي را براي آدمهاي فيلمش خلق كند. معناي درد سانسور را بهتر فهميدم.
وحيد ميگفت در قصههاي مجيد هم صحنهاي بوده است كه در آن بيبي، پيشاني مجيد را ميبوسد و آن را حذف ميكنند. و پوراحمد هنوز هم از اين مساله ناراحت است. با خودم فكر ميكردم كه قصههاي مجيد چقدر اين بوسهي گمشده - يا بهتر بگويم دزديده شده - را كم داشت.
در اين گفتگو وقتي مجري، اسم از آويني آورد. پوراحمد گفت كه اول از سورهي آويني خوشش نميآمد چون كه تند بودند. اما هم او، باز بودن و تحمل مخالف را به عنوان ويژگيهاي آويني بر ميشمرد. تا گلايهاش را از ديگراني كه چنين نيستند كامل كند.
با خودم گفتم كه چرا آويني عليرغم تفكراتش اهل تحمل مخالف بوده است. يك جواب يافتم و آن اين كه او مخالفش را زندگي كرده بود و نميتوانست آن را درك و تحمل نكند.
عرفانبازي و تحقير عقلانيت
پسر يك بازاري را ميشناختم كه ميخواست از حجرهي پدر بيرون بزند و پا در دنياي تجارت مدرن بگذارد. از من هم خواست كه با او همكاري كنم. اما همكاري ما يكماه بيشتر دوام نياورد. در اين يك ماه هم بارها با او بحثم شد كه چرا اصول كار تجاري را رعايت نميكني. اينقدر بياخلاقي به خرج ميدهي.
از شفافيت و حسابگري گرفته تا بررسي و بازارسازي. اين بازاريزاده نه تنها به پرينسيپلهاي تجارت مدرن تن نميداد حتا حاضر به رعايت ديسيپلينهاي تجارت سنتي هم نبود. نه به گذشتگاني نظير پدرش وفادار بود و نه به آيندگاني كه پيرو تجارت آزاد و مدرن بودند. و ميپنداشت با دور زدن اين هر دو يك شبه ره صدساله خواهد رفت.
تازگيها شنيدهام اين جناب تاجر ورشكسته شدهاند و ترك تجارت نمودهاند. اما جالبتر حرفهي جديد ايشان است. مولويشناسي. بله. اشتباه نخواندهايد. اين تاجر سابق كه دانشآموختهي يكي از رشتههاي فني مهندسي هم هست، به مدد نشستن پاي صحبت يكي دو نفر و البته اعتماد به نفس و زبانبازي خود، ميخواهد مثنويخواني كند براي مردم و آموزش گام به گام عرفان ايراني راه بيندازد.
از بيحساب و كتاب بودن اين كلاسها كه بگذريم. مسالهاي ميماند و آن اين است كه چرا اين موضوعات در ميان مردم طرفدار دارد. از مذهبي و غيرمذهبي گرفته تا روشنفكر و سنتي و باسواد و عامي. همه طرفدار چنين مباحثي اند.
كم نيستند كساني كه از جان و دل پاي صحبتهاي الهي قمشهاي مينشينند و مراتب و موارد عرفان را ميشنوند. ادبيات و تاريخ ما هم كه پر است از عارف و شاعر كه عقل و توان آن را تحقير ميكنند و عشق و شيدايي را ترويج.
و البته اين حرفها و بحثها نه تنها ضرورت جامعهي بحرانزدهي ما نيست بلكه براي ما سم هم هست. افتادن به دامان عرفانزدگي و عقلگريزي مشكلي از مشكلات صدها سالهي ما حل كه نميكند هيچ، بلكه همچنان ما را بر مدار عدم تعقل و تدبر نگه ميدارد. و همان كه بوديم خواهيم ماند.
چرا كه گمان ميكنيم با ماليخولياي عشق و عرفان روحمان را به خدايان تقديم ميكنيم هرچند كه اجساممان در تسخير شياطين و پليديها باشد.
پيمان
عاشقي را
بيجهت
پيمان نميبندند مردم
منفعت بايد
که در اين کار باشد
مطلب را به بالاترین بفرستید
نشانهها و خودنگري
هفتهي پيش چند روزي وحيد و صابر نبودند و من تنها بودم و با خود خلوت كردم. يك شب كه تا ديروقت بيدار بودم براي لحظهاي خوابم برد و خواب جالبي ديدم. مردي با بريدن گلويش خودش را كشت از خواب پريدم. آبي به صورت زدم. دهانم بدمزه بود كمي آب قرقره كردم. وقتي تف كردم، رنگ آب به قرمز ميزد.
فرداي آن روز يكي از فيلمهايي وحيد را برداشتم كه ببينم. آمادئوس. شروع فيلم صحنهاي داشت كه پيرمرد آهنگساز گلوي خودش را ميبريد. ادامهي فيلم را نگاه نكردم. از خانه بيرون زدم و به اين فكر ميكردم چرا آن خواب را ديدم و بعدش اين فيلم.
قطعا تصادفي بود اما با خودم گفتم كه اگر به سبك بعضي اينها را نشانه فرض كنم چه نتيجهاي از اين اتفاقات خواهم گرفت. اين بهانهاي شد تا اين چند روزه به فكر روم.
يادم هست چند سال پيش با دختري دوست بودم. چند مدتي در سفر بودم او را نديدم. در سفر ساعتم خراب شد. وقتي برگشتم رابطهي ما به هم خورد. ساعت هديهي او بود به من. پيش ساعتساز رفتم تشخيصش اين بود كه باتري را بايد عوض كرد. ساعت دوباره كار افتاد و رابطهي ما دوباره خوب شد. اما چيزي نگذشت كه دوباره به هم زديم و ساعت ديگر كار نكرد. و ديگر آن دختر را نديدم.
برخي ايدههاي مبتني بر نشانهها و معناهايشان به راحتي از كنار اين همزماني نميگذرند. البته هيچ دليل منطقي و عقلاني براي ارتباط دادن اين دو مساله به هم وجود ندارد. من شخصا وقتي به اين اتفاق فكر ميكنم سعي بر اين دارم كه دچار ماورازدگي بيهوده و بيمنطق نشوم.
اكنون فكر ميكنم كه قضيهي ساعت و باتري آن بايد مرا وا ميداشت دقيقتر رابطهام را با آن فرد بازخواني ميكردم، شايد اگر اين درنگ را به خرج ميدادم. رابطهي ما حفظ ميشد و از بين نميرفت. به نظر من نشانهها اگر بهانهاي براي انديشيدن و بازانديشي باشد، از منطق و عقلانيت انساني به دور نخواهد بود.
حالا اين چند روزه دارم زندگي چند ماه اخير را بازخواني ميكنم تا به بهانهي آن خواب، با نگاهي متفاوت به خودم و تصميمات جديد زندگيام نگاه كنم. نتيجه تا به حال اين شده كه خيلي به طول عمرم خوشبين بودم. نمونهاش اين كه دو سال سربازي بروم و خلاص. تا فارغالبال به هزار كار نكرده بپردازم.
غافل از اين كه - به قول سعدي - عمر برف است و آفتاب تموز. شايد اين دو سالي را كه ميخواهم با گذراندن سربازي از شرش خلاص شوم آخرين سالهاي زندگيام باشد.
فكر كردم كه در زندگي خيلي لـََختم و آرام قدم برميدارم. حالا فكر ميكنم كه لحظات عمر را آن چنان كه شايستهي آخرين لحظات است بايد خرج كنم و نميكنم.
مطلب را به بالاترین بفرستید
چنین مباد
آن چه چيز است كه مردمان را از نيكبختي باز ميدارد؟ پيرمرد از اين سوال جوان سرخوش شد و خنديد. جمعيت بهتزده نگاه ميكردند. طمع. پيرمرد فرياد زد. همه شنيدند.
و در گوش جوان به نجوا ادامه داد. طمع نه به مال و مكنت و قدرت. بلكه طمع براي خوب بودن بدون اين كه هزينههايش را بپردازند و سختيهايش را به جان بخرند. اگر آدمي با رنج ِ نيك بودن بزيد نيكي در تنش بزايد.
اين آخرين كلام پير بود قبل از اين كه شعلههاي آتش او را در خود فرو برد. مردم شيههي شادي كشيدند. آتش در ميدان شهر شعلهور بود. روبروي ميدان در ايوان عمارت سلطاني مردي تاريخ نويس بود كه چنين نوشت:
طمع. آخرين كلامي بود كه سقراط ثاني به زبان راند پيش از مرگش. در جواب سوال از علت گمراهياش. سقراط ثاني بزرگي بود كه تاب حمل امانت الهي ِ دانش را به دوش نداشت. او كه چراغ فروزان دانش بشر در دوران ما بود. پيش از غروب آفتاب روز شكرگزاري در پيشگاه خدايان سوزانده شد. تا باد كسي چنين مباد.
خدا پاشو باهات حرف دارم
اسفندماه پارسال يه روز صابر با يه بغل سيدي اومد. و گفت اينها كارهاي رپ ايرانيه كه همه زيرزميني منتشر شده. اون روزا من تو مود كارهاي نامجو بودم. اما امروز نشستم و چندتايي رو گوش دادم. آلبوم جنگل آسفالت بد نبود.
نالهها و فريادهاي انتقادي به جامعهي ايراني به موسيقي نرسيده بود كه با رايج شدن كارهاي رپيستها اين يكي هم شد. از شكوه به خدا در خدا پاشو باهات حرف دارم تا اعتراض به قانون و پليس در من يه قرباني از جنگلم كه اميدوارم كسي پيدا بشه و از اين ترانه به همراه تصاوير برخورد خشن و غيرانساني پليس با خلافكارها كليپي جانانه بسازه.
البته پليس هم از خجالت اين جماعت و توليدكنندگان ترانههاي رپ در اومد و تعدادي از اونها رو بازداشت و بازخواست كرد تا كسي به فكر توليد اعتراضي موسيقي و توزيع زيرزميني نيفته. هرچند در همين جنگل آسفالت آهنگهايي هست كه به ايران و ايراني بودن ميبالد و و حتا از حقوق هستهاي كشور دفاع ميكند! به دشمنان آن ميتازد و جوانها رو دعوت به مقابله با اونها ميكند.
مطلب را به بالاترین بفرستید
کسی نمی شنود
صدای طبل
می آید از دور
کسی نمی شنود
شیپور جنگ نیست
طبل نابودی ست
کسی نمی شنود
مطلب را به بالاترین بفرستید
گزارهي ديني لزوما اخلاقي نيست
اخلاق معناگراست و نه صورتگرا. يعني عمق رفتار و روح حاكم بر آن است كه مهر اخلاقي بودن يا غيراخلاقي بودن ميخورد. به همين دليل است كه كارهاي كليشهاي كه به اخلاقي بودن معروف شدهاند خيلي زود غيراخلاقي ميشوند. و حتا بدتر به ضداخلاق هم تبديل شوند.
تواضع بيش از حد خود دليل ادعاست. اين عبارت متناقضنما مثال خوبي از اين مسالهست. اگر عادت و عرف تواضع را صورتي از رفتار مردان نيك به شمار آورد، ديگر تواضع روح و معناي تواضع را نخواهد داشت. و تواضع از محتوا خالي خواهد شد.
دين سرشار است از مراسم و نمايش و صورت. به شكلي كه ميتوان آن را فرم دانست تا محتوا. و فرم مهمترين دشمن محتواست. رفتارهاي انسان چون هرگز از صورت و شكل خالي نميتواند باشد، سريع به سبب مكان و زمان و اصرار و تكرار سخت و مجسم شده و از محتوا تهي ميشود.
نيايش اگر محتواي آن اقرار است به ناتواني و هيچ بودن در برابر خداي توانا، تبديل ميشود به نمايشي كه در آن مطمئن ميشوي از خداگونه بودن خودت و حقير و ناچيز ديدن كساني كه بينماز و دعا هستند.
در دين شريعت بر ساير وجوه آن غلبه دارد و احكامي مملو از بايدها و نبايدها كه چون فرم و صورت اند سريع از محتوا خالي ميشوند. مجازاتهايي كه در دين آمده همه صورت اند، معاملات همين طور و نيز اخلاق جنسي كه دين به ارمغان آورده است.
خيلي راحت ميشود برشمرد مواردي از روابط زناشويي كه در شرع مجاز است اما روح غيراخلاقي و غيرانساني بر آنها جاريست. و بالعكس هستند رابطههايي كه نه تنها غيرشرعي بلكه در تضاد كامل با داوريهاي ديني اند اما محتواي آنها سرشار از انسانيت و محبت انسانيست.
بنابراين چون دين را از فرم نميتوان خالي كرد و فرم در شرايط مختلف محتواهايي متفاوت خواهد داشت لذا اخلاقي و انساني بودن آنها سريع از دست ميرود زيرا اين دو محتوا هستند و نه فرم و نميتوان آنها را اسير فرم و صورت كرد.
دينداري شديدا آلوده به بتپرستيست. چرا؟ چون ايمان محتواست و نه فرم. اما دين حجم وسيعي از فرمهاست كه بسياري از آنها نه تنها محتواي ايماني خود را از دست دادهاند بلكه محتوايي غيرايماني هم يافتهاند. بيراه نخواهد بود اگر دين را سرشار از بتپرستي ببينيم. چرا كه فرمها و مراسمهاي ديني خيلي راحت دين را از ايمان تهي ميكنند. و وقتي ايمان رخت ببندد شرك لانه خواهد ساخت.
مطلب را به بالاترین بفرستید
صندلی داغ
روي صندلي مينشيني و مدتي دربارهي خودت و نگاهت به زندگي و ترسها و آرزوهايت حرف ميزني. خاطراتت را مرور ميكني و خوشيها و تلخيهايشان را. و روبرويت كساني نشستهاند كه ميشنوند. بعد شروع ميكنند به سوال كردن و تو بايد جواب دهي. نبايد دروغ بگويي.
آنها تا جايي كه بتوانند با سوالهايشان تو را زير و رو ميكنند. مثل مشكي ناگهان سوراخ ميشوي و ميريزي. خالي ميشوي. خودت را در آينهي نگاه ديگران نگاه ميكني. قضاوتهايشان را ميشنوي و توصيههاشان را. لزوما همه چيز درست و دقيق نيست اما به فكر فرو ميروي.
و وقتي از صندلي بلند ميشوي به زميني شخمزده ميماني. كه ميخواهد شروع كند. به آدمي كه برهنه شده و لباسها را كنده و ميخواهد از نو بپوشد.
اين تمام اتفاقي بود كه ديروز عصر براي من افتاد. صندلي داغ نوعي استريپتيزم روحي و فكريست، كه فرد را در آماج چكشهاي ديگران قرار ميدهد تا كمي از بيرون به خود نگاه كند و درنگي دقيقتر به خود نمايد. توصيه ميكنم آن را تجربه كنيد.
حدود چند هفته چيزي از بلاگستان نخواندم. و يك هفتهاي هم چيزي ننوشتم. حالم چندان خوش نبود و حس و حال هيچ كاري نداشتم. اما بعد از صندلي داغ ديروز حسهايم نو شد.
مطلب را به بالاترین بفرستید
كشتن در سكوت
آينه
در آب
ميشكني
تا صدايي
كسي نشنود
و نبيند
خودش را
مطلب را به بالاترین بفرستید
مراسم زنكشي
چند سال پيش قطبالدين صادقي تياتري با نام هفت قبيلهي گمشده اجرا كرد كه داستان آن به ايران در اشغال مغول برميگشت. در اين تياتر فرماندهي مغول ميخواست بداند چگونه ميتوان بر ايران و مردمش حكومت كرد. سوالي كه هنوز هم ميتواند مطرح باشد. و جواب ترس بود. ترس از دست دادن. از دست دادن هر چيز كوچكي كه هست. اين مردم تا زماني كه بترسند ارادهي مقاومت و نافرماني نخواهند داشت.
شايد به همين دليل است كه پليس چنين بيرحم و خشن با زنان برخورد ميكند. بازداشت دهها هزار زن و اخذ تعهد از آنها كه قوانين مربوط به پوشش را بايد رعايت كنيد. ديدن همه روزه پليس در معابر كه به راحتي و به خاطر مانتوي كوتاه يا روسري نامناسب، زنان و دختران را بازخواست ميكند.
معمولا حجاب دغدغهي مذهبيون بوده و هست. و اين گروه بودهاند كه پليس و مقامات قضايي را تحت فشار قرار ميدادند كه با غيراسلامي بودن پوشش بايد برخورد كرد. پليس هم معمولا اين درخواست را ناديده ميگرفت چون نميخواست با مردم درگير شود. اما اين بار وضعيت برعكس هميشه است. پليس خود برنامه را طراحي كرده و حتا حاضر شده است بياعتمادي و نارضايتي مردم را هم به جان بخرد.
و عليرغم تمام اعتراضها جا نميزند و تا آخر ميرود. چون اين برنامه براي برخورد با بدحجابي نيست بلكه برنامهاي كاملا حسابشده براي اعلام حضور و اعمال قدرت حاكميت است تا نشان دهد كه عليرغم فشارهاي بيروني، حاكميت باقدرت حضور دارد و اجازهي ظهور و بروز به مخالفتهاي اجتماعي را نخواهد داد.
اين روزها فعالان مسايل زنان بسيار پركار شده بودند و قصد داشتند يك نيروي منسجم معترض به مسايل زنان تشكيل دهند كه آغازش با كمپين يك ميليون امضا بود. حكومت خوب ميداند كه اين حركتهاي اجتماعي باعث ساماندهي و انسجام مخالفان خواهد شد. مسالهاي كه در آينده ممكن است به تجمعات و راهپيماييهاي بزرگتر هم منجر شود.
پشت صحنهي پروژهي ارتقاي امنيت اجتماعي، وزارت كشور قرار دارد كه پورمحمدي در راس آن است. فردي با دغدغههاي امنيتي اطلاعاتي كه ميداند كه بايد جنگ رواني را عليه مخالفان اجتماعي چنان باشدت و حدت پي بگيرد تا هرگز اين جمعهاي كوچك، منسجم و به هم پيوسته نشوند. تا تبديل به تهديدي سياسي امنيتي نگردند.
با فشارهاي خارجي بيشتر و تحريم اقتصادي گستردهتر كه فشارش به اقشار مردم هم وارد خواهد شد. حكومت نميخواهد اقتدار و تسلطش بر بحرانهاي داخلي از بين برود و احيانا در سراشيب بيفتد. لذا اين مراسم زنكشي را تدارك ديده تا نشان دهد كه ما هستيم و خواهيم بود و كسي فكري به سرش نزند.
رام كردن رییس جمهور سركش
(به مناسبت 2 خرداد 76)
سرقتي بزرگ اتفاق افتاده است. دستهي دزدها در بد وضعي گير افتادهاند و امكان لو رفتنشان ميرود. تنها اميدشان به كشتن آنهاييست كه سرنخ را در دست دارند. وقتي كه سردسته ميگويد شاهدها را بكشيم. يكي كه با آدمكشي مخالف است ميگويد بايد تسليم شد و ميگويد همه چيز را به پليس ميگويد. سردسته اما او را ميترساند كه اگر لو بدهي خودت هم محاكمه و زنداني خواهي شد.
گروه دزدها شاهدها را ميكشند و از معركه در ميروند و همه چيز براي آنها به خوشي تمام ميشود. اول آن دزد سست عنصر را ميكشند تا همگي تسليم اين ايده شوند كه بايد تا آخر بازي كرد حتا اگر به قيمت كشتن و كشته شدن باشد. نبايد جا زد. بعد از آن ديگر اين گروه فقط دزد نيست بلكه جنايتكار هم هست.
گر پرده برافتد نه تو ماني و نه من. چند سال پيش اين جمله را حسينيان به گنجي گفت. اين يعني پرده دارد ميافتد و اگر بيفتد خيلي چيزها روشن ميشود. اين نقطهي عطف اصلاحطلبي در ايران بود. اگر ايران از اين مرحله با پيروزي گنجي خارج ميشد يعني پرده ميافتاد و ميشد اصلاحات ادامه يابد.
اما حسينيان برد. گنجي زنداني شد. اين يعني كه به هر قيمتي كه باشد نبايد جا زد. اين نقطهي عطف در قتلهاي زنجبرهي اتفاق افتاده و در كوي دانشگاه هم تكرار شده بود. اولي را ابتدا با اعلام دخالت وزارت اطلاعات اصلاحطلبي برد. اما با مرگ سعيد امامي و لاپوشاني قضيه در محاكمههاي متخلفين دوباره ورق برگشت.
در مسالهي كوي دانشگاه هم ابتدا بسياري از سياسيون معتدل نگران بودند و با وعدهي پيگيري و برخورد با متخلفين و همدردي با دانشجويان داشتند راضي ميشدند كه پرده برافتد. اما تندروها كه در سپاه پايگاه قابل توجهي داشتند به اين كار راضي نشدند. با دخالت سپاه و بسيج و سركوبي اعتراضات. اينبار هم پردهاي نيفتاد و همه چيز براي حاكميت بهخير و براي اصلاحطلبي به شر گذشت.
با بستن پيدرپي روزنامهها و دادگاه و زندان و بازداشتها. كه بعد از اين حرفهاي حسينيان جامهي عمل پوشيد. حاكميت بر همه چيز سوار شد وتير خلاص به اصلاحطلبي هم زده شد. وقتي حاكميت از بلا گريخت. ايدهي اول حكومت اين شد كه تا آخر بايد ايستاد محكم و بدون رحم. اين بود كه يكباره حجم نيروهاي سپاهي به دستگاههاي دولتي سرازير شد. كساني كه وفاداريشان به اين ايده را قبلا نشان داده بودند.
حالا ديگر همه چيز بر وفق مراد است. و حسينيان در جايگاه دستيار امنيتي رييس جمهور نشسته تا با ياري همكار سابقش در اطلاعات، پورمحمدي، كه بر وزارت كشور سوار است، مراقب باشد كه كسي به فكر پرده افكندن نيفتد.
مطلب را به بالاترین بفرستید
مثبتانديشي غيرفريبكارانه
فردي در جزيرهاي تنها گير ميافتد از خدا كمك ميخواهد. روزي قايقي براي نجات او ميآيد. نميرود. ميگويد منتظر است و ايمان دارد كه خدا او را نجات خواهد داد. باز دعا ميكند. مدتي بعد يك كشتي براي نجاتش ميآيد. اينبار هم نميرود و در انتظار ياري خدا ميماند. اما ديگر خبري نميشود. باز از خدا كمك ميخواهد و در جواب ميشنود: اي بندهي نادان دوبار كمكت كرديم و خودت نخواستي.
اين لطيفهايست كه پسر شش هفت سالهي ويل اسميت – كه پسر واقعي او هم هست و خوب هم بازي ميكند- در فيلم در جستجوي خوشبختي، براي پدر درماندهاش تعريف ميكند. فيلم داستان تلاش جانكاه مرديست درمانده كه زنش او را ترك كرده كار درستي ندارد و بايد براي امرار معاش و نگهداري پسر دوستداشتنياش تقلاي بسيار كند.
فيلم اگرچه پاياني خوش دارد. اما فضاي فيلم جدي و واقعيست. فيلم اگرچه نگاه مثبت به زندگي دارد و به گونهاي راههاي خوشبخت شدن و كاميابي را تبليغ ميكند، اما براي اين كار به فانتزي و فضاي طنز معمول در فيلمهاي آمريكايي پناه نميبرد. فيلمهايي كه در فضايي غيرواقعي و با تاكيد بر خودشناسي و روانشناسي كاربردي داعيهدار راه بهتر زيستن هستند.
اما سختيها، رنجها و بدبختيهاي رايج جامعهي امروز را ناديده ميگيرند و موفقيت را بيشتر در فضايي توهمي نمايش ميدهند. مشكلات آدمهاي اين گونه فيلمها شخصي و درونيست. كه محيط و جامعه در آنها نقشي ندارند.
فيلم در جستجوي خوشبختي هم اگرچه از تغيير و تلاش براي زندگي بهتر حرف ميزند اما هرگز اين پيام را در محيطي تهي از مشكل و نابساماني بيان نميكند. ويل اسميت و پسرش رنج بيپولي، تحقير و بيكسي را تحمل ميكنند. براي زندگي سگدو ميزنند و حتا از خوابيدن در گداخانهها و دستشويي مترو هم سرباز نميزنند تا به موفقيت برسند.
تمام پيام اين فيلم عبارتيست كه از جفرسن در اعلاميهي استقلال نقل ميشود. و در آن جفرسن از آزادي براي خوشبختي حرف نميزند بلكه از آزادي براي جستجو كردن ِ خوشبختي حرف ميزند. عليرغم اين كه من با تفكر مثبتانديشي مبتذل و قلابي مخالفم و آن را بيشتر فريب ميدانم تا راهگشايي. اما اين فيلم را كه مثبتانديشياش صادقانهتر است، توصيه ميكنم ببينيد.
از 300 هم بدتريم؟
تصاوير و اوصافي را كه از زندان ابوغريب و گوانتانامو ديدهايد و شنيدهايد، به خاطر آوريد. حال اين تصاوير و اين ديگري را ببينيد. يكي اتهامش اوباشيگريست و ديگري بدون اتهام. در كجا زندگي ميكنيم؟ هر روز بدتر از ديروز. احساس شرم ميكنم.
ديروز كه فيلم 300 را ميديدم. با خودم گفتم چرا بايد از اين فيلم فانتزي كه دستمايهاش صدها سال پيش است برآشوبيم. اما اين مسايل كه هر روز در اطراف ما در جريان است، راحت از كنارشان بگذريم؟ نميدانم چرا ساكتيم و فقط نظاره ميكنيم و حداكثر ابراز تاسف. همگي با هم فرو ميرويم در مردابي كه سرانجامش ويراني است و تباهي.
ما خيلي زرنگيم
ما نميخواهيم هيچ كشوري را محو كنيم. اين جمله را منوچهر متكي در سفر اخير اروپايياش در تعارض با درخواست احمدينژاد براي حذف اسراييل، در مقابل سوالهاي رسانههاي غربي بر زبان راند. و خيلي سريع به وسيلهي خود وزير خارجه در گفتگو با رسانههاي داخلي تكذيب شد و تغيير يافت.
مساله اين است كه داخل كشور مدام گفته ميشود اسراييل بايد محو شود و وعده ميدهند كه اين امر به زودي تحقق خواهد يافت. اما وقتي مقابل غربيها و رسانههايشان با سوال آنها از اين موضع دولت سوال ميشوند سريع جا ميزنند كه نه، حكومت در اسراييل بايد از طريق دموكراسي و انتخابات با حضور همهي ساكنان تعيين شود.
دشمن صهيونيستي، رژيم صهيونيستي و رژيم اسراييل سه تعبير متفاوت براي اسراييل اند كه توسط رسانههاي دولتي ايران استفاده ميشوند، اولي را در اخبار به زبان عربي خواهيد شنيد، دومي به زبان فارسي و سومي به زبان انگليسي به كار برده ميشود. به تفاوت تعبيرها را با توجه به مخاطب دقت كنيد.
يك مثال ديگر سياست اعلامي ايران است مبني بر حمايت از دولت عراق به عنوان ارادهي مردم آن كشور. در كنار اين ادعا اشغالگر دانستن نيروهاي آمريكا و انگلستان، در حالي كه خود دولت عراق چنين عقيدهاي ندارد و آنها را نيروهاي چندمليتي پاسدار امنيت ميداند، سوال برانگيز است. و ميدانيم تعبير اشغالگر را گروههاي تروريستي مخالف دولت عراق به كار ميبرند.
ايران مدام آمريكا را معركهگردان و طراح خشونتهاي مذهبي در عراق ميداند. در عين حال همراه با ديگر منتقدان سياستهاي آمريكا، ناتواني دولت بوش را در برقراري امنيت و جلوگيري از خشونت و ترور در عراق مقصر دانسته و آمريكا را شكست خورده در عراق تلقي ميكند. يعني آمريكا طراح ترورهاييست كه ارتش خودش را در عراق زمينگير كرده است.
ظاهرا ما خيلي زرنگيم و مخالفان ما خيلي احمق و تازه انتظار داريم باور كنند كه سياستهاي اعماليمان در برنامههاي هستهاي همان سياستهاي اعلاميمان خواهد بود.
مطلب را به بالاترین بفرستید
چشمک
زندگي
چشمك يك زندانیست
به پرستاري سبزه
در لباسي سفيد
كه معاينه ميكند
او را
پيش از اعدام
مطلب را به بالاترین بفرستید
