تبليغاتX
علف هرزه‌‌

------- علف هرزه --------------------------------------------------

a

پربيننده ترين مطالب علف هرزه

فهرست كامل مطالب

فهرست موضوعي

لينك‌هاي ديگران

جستجو در علف هرزه
و من انگار گیاهی کوچک
و تو آن نور
که از دور
به من می‌تابی
عمر من کوتاه است
همه می‌میرند
اما علف هرزه‌ی کوچک
زودتر خواهد مرد
باغبان خیلی زود
خواهد چیدش
فردا
وقتی خورشید بیاید بالا
او نخواهد فهمید
که زمین یک نفر کم دارد

حامد صادقي صفت
hssefat[at]yahoo

صفحه‌ي اصلی
صفحه‌ي آرشيو

اخبار جهان
Google News
Yahoo News
Reuters
United Press
Herald Tribune
AFP
Spiegel
Guardian
Observer
Le Monde
Le Monde Diplomatic
Telegraph
Independent
Haaretz
CS Monitor
Times
NY Times
Washington Post
USA Today
Wall Street Journal
Financial Times
Bloomberg
Euro News
France 24
BBC
DW
CNN
Aljazeera
Fox News
Market Watch
Time
Newsweek
Businessweek
Economist
Religion News
All Headline News
الجزيره
الشرق الاوسط

اخبار ايران
ايرنا
ايسنا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري مهر
واحد مركزي خبر
خبرگزاري اقتصادي ايران
همشهري آن‌لاين
ايران
ايران ديلي
الوفاق
كيهان
كيهان لندن
جمهوري اسلامي
جام جم
روزنا
اعتماد
كارگزاران
سرمايه
جهان صنعت
دنياي اقتصاد
شبكه‌ي خبر
پرس تي وي
دويچه‌وله فارسي
بي بي سي فارسي
وي او اي فارسي
لوموند فارسي
راديو فردا
راديو زمانه
ميدان زنان
روز
نوروز
انتخاب
خبرنامه‌ي گويا
امروز
شريف نيوز
ادوار نيوز
آفتاب نيوز
شهرزاد نيوز
ايتنا
وبنا
هفتان
هزار تو
پارس آرتز
شهروند امروز
فيروزه
ماه و هور
رستاك
عصر ايران
تابناك
جهان نيوز
خزه
زيگزاگ
جن و پري
جديد آن‌لاين
مردمان
علف‌هاي هرزه‌ي تازه

ديگران
2007/5/21

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

تحقير است



پانزده انگليسي با توپ و تشر اجنبي‌ها با احترام آزاد مي‌شوند. رييس جمهور فرياد مي‌زند ما از حقوق مردم ايران كوتاه نمي‌آييم. زنان بازداشت و احضار و حبس مي‌شوند اينبار اما بي‌احترام. براي دختران ورزشگاه مي‌سازيم. رييس جمهور در كرمان مي‌گويد. پليس در كوچه و خيابان مزاحم نواميس مردم مي‌شوند تا ارشادشان كنند. رييس پليس از حفظ امنيت اجتماعي صحبت مي‌كند. مامور حراست دانشگاه رازي به دختري تعرض مي‌كند. دانشگاه اميركبير عرصه‌ي نيروهاي غيررسمي حكومت مي‌شود براي نوشته‌اي. گفته مي‌شود به زودي در توليد علم دست تمام بشريت را از پشت خواهيم بست. طرح دوفوريتي انقلاب فرهنگي دوم در حياط خلوت حكومت مطرح مي‌شود. بر عدالت و مهرورزي دولت تاكيد مي‌شود. مادر و دختري به خاطر تصوير گرفتن از برخورد ماموران با زنان ضرب و شتم مي‌شوند. و روزنامه‌ها از نوشتن منع مي‌شوند.

تحقير است
كه هر سپيده‌دم
از نو اختراع مي‌شود

(احمد شاملو)



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/21

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

سنگ تحجر



ديروز براي تسويه حساب به دانشگاه رفتم. گفتند بايد چكيده‌ي پايان‌نامه را به زبان عربي و انگليسي و البته فارسي! بنويسم و بعد تعداد قابل توجهي از پايان‌نامه تكثير كنم و صحافي. تا در قفسه‌هاي بخش‌هاي مختلف دانشگاه گرد بخورند و اين‌گونه توليد دانش بالا برود! كلاهم افتاد! خيلي بالا رفته است! نه؟

در دانشگاه حدود يكساعتي درست وسط روز معطل شدم چون وقت ناهار و نماز بود و مي‌دانيد جسم و روح شاداب براي كار علمي سخت مورد نياز است. به همين دليل جلوي مسجد خلق الله جمع بودند البته نه براي نماز چون فكر مي‌كنم نماز را داخل مسجد مي‌خوانند.

اين جمعيت ملت تازه نماز خوانده بودند كه، بعد از خودسازي معنوي انتظار غذاي جسم را مي‌كشيدند. آخر يادم رفت بگويم رستوران درست زير مسجد است تا مومنين با يك تير دو نشان را بزنند.

اسم مسجد آوردم ياد سال‌ها پيش افتادم كه جلوي اين مسجد سنگ قرمزرنگ بزرگي بود با قدي برابر قد من. يك تكه از اين حجرالاحمر دانشگاه  را صيقل زده بودند و ليبلي فلزي در آن بخش فرو كرده بودند با نوشته‌ي "مسجد" لابد مردم نمي‌فهميدند آن ساختمان مسجد است و با رستوران سنتي اشتباه مي‌گرفتند.

بعدها كه براي همه جا افتاد كه آنجا مسجد است. نوشته گم شد و سنگ ماند. ما از روي شيطنت نام اين حجر را سنگ تحجر گذاشته بوديم و حواله مي‌داديم به دوست و دشمن. مدتي بعد كه تعدادي شهيد را در كنار اين سنگ خاك كردند، براي اين كه شائبه‌ي بت‌پرستي و سنگ‌پرستي پيش نيايد سنگ را بردند و سربه‌نيست كردند. شايد هم در راستاي يك اقدام اصلاح‌طلبانه تحجرزدايي فرمودند.

جاي سنگ چه خالي بود امروز.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/20

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

اعتراف‌نامه



يك كار بد كردم امروز كه بايد مثل يك مسيحي خوب در محضر كشيش‌هاي بلاگستان اعتراف كنم تا خدا مرا ببخشايد. سوار اتوبوس شدم و در گرماي ظهر يك صندلي خالي و سايه‌ پيدا كردم و نشستم. اين مسير يوسف‌آباد كه مسافرش بودم تا دلتان بخواهد پيرزن و پيرمرد دارد طوري كه من فكر مي‌كنم خانه‌ي سالمندان تهران همين محله‌ي يوسف‌آباد است البته از معدود محله‌هاي تهران است كه خيلي دوستش دارم.

هنوز توی صندلي جاگير نشده بودم كه خيل پيرمردها وارد شدند و از آن‌جا كه تعداد صندلي‌هاي اتوبوس‌ محدود است بعضي‌ها مجبور شدند سرپا بايستند. و من هم در كمال نامردي از جا تكان نخوردم. و آن پيرمردهاي بي‌چاره عرق‌ريزان اين جوان لندهور بي‌معرفت را كه بي‌‌خيال روي صندلي ولو شده بود و رسم بزرگي و كوچكي به جا نمي‌آورد، احتمالا در دل شماتت مي‌كردند و اي‌بسا مقاديري بدوبيراه هم نثارم كرده باشند.

حال اي خدايي كه در آن آسمان‌هاي خنك با خيال راحت پايت را در چشمه‌هاي آب‌سرد ملكوت تكان تكان مي‌دهي. مرا اين بنده‌ي گناهكارت را مي‌بخشي؟

البته بايد يك اعتراف ديگر هم كنم كه همان لحظه‌ي اول به قباحت كارم پي بردم اما در يك اقدام مومنانه با ايمان به بخشندگي تو گفتم مي‌آيم در اين درگاه سايبرت و در محضر بندگان مجازي‌ات به گناهم اعتراف مي‌كنم و مي‌دانم تو بخشنده‌تر از آني كه رويم را به زمين اندازي و بشكني. بنابراين از جايم تكان نخوردم و گفتم فعلا بي‌خيال. حال خدايا تو هم بي‌خيالي طي كن و به قول مرحوم باباطاهر شتر ديدي نديدي.

اگر مومني پيدا شود اين اعتراف‌نامه را به زبان آلماني يا لاتين ترجمه كند تا به واتيكان و محضر بنديكت شانزدهم بفرستم تا ايشان براي خدا پاراف كنند، بسيار ممنون خواهم شد.

امضا الاحقر علف هرزه (غفرالله سيئاته و سيئاتكم)



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/20

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

سركوفت



خسته‌ام
از تاريخ
و افتخارهاي بي‌شرمانه‌ات
زمين!



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع شعرواره
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/19

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

تاثيرگذارترين‌ها بر من



آرزوهايي كه به گور نخواهم برد را بدون دعوت نوشتم. در بازي تاثير هم بي‌دعوت وارد مي‌شوم، چون اساسا كسي دعوت نمي‌كند! آرزوهايم اندكي طنز بود اما رگه‌هايي جدي هم داشت. اين يكي اما خشك است و جدي. خواستيد نخوانيد.

چيزهاي بسياري بر من اثر گذاشته‌اند اما قطعا اصلي‌‌ترين آن‌ها ده مورد زير اند كه مادر همه‌‌ي آن‌ها تصادف است چرا كه مرا در معرض اين عناصر ده‌گانه قرار داد.

خدا- آن وقت‌ها كه ايمانم به كفرم مي‌چربيد خالق زيبايي‌هاي كودكانه‌‌ي زندگي‌ام بود و هرچه از حجم وجوبش كم شد به من فضا داد تا بهترين لذت زندگي‌ام را كه همان انديشيدن ويران‌گر است تجربه كنم.
محمد- پدرم بود كه نه تنها راستي و درستي را به من آموخت، مهم‌تر از آن يادم داد كه بايد هزينه‌ي داشتن اين دو را به جان خريد.
پروين- مادرم بود كه آتش شيطنت كودكي‌ام را با وارد كردن كتاب به زندگي‌ام فرو نشاند تا تخيل مهم‌ترين ثروت دوران كودكي‌ام باشد.
جمشيد- عمويم كه كشته‌ي جنگ بود و اسطوره‌ي خانواده و به خاطر شباهت‌هاي من به او از او برايم مجسمه‌اي ساختند كه بايد آن مي‌شدم. اما چالش با آن جسارت را در من روياند.
ميرزا- پدربزرگ مادري‌ام كه اگرچه سواد مكتبي داشت اما هم او بود كه نخستين نغمه‌هاي دگرانديشي و دگرزيستي را ناخواسته در گوشم زمزمه كرد.
امام صادق- نه امام شيعيان بلكه دانشگاهي به اين نام که بيرون از كلاس و كتابش و برخلاف خواستش موقعيتي به من داد تا به معناي زندگي و موقعيت زماني و مكاني كه در آن قرار دارم عميق‌تر بنگرم.
جهان انرژي- ماهنامه‌اي كه ايجادش اولين و جدي‌ترين كار جمعي بود كه در آن شريك بودم، عاقبت به‌خير نشد اما سببي شد تا چيستي تلاش را بفهمم.
سليمانيه- شهري در عراق كه يك ماه به آن گريختم تا علاوه بر چشيدن لذت خانه‌به‌دوشي، اهميت سبكبالي قطره‌اي را كه از دريا مي‌گريزد درك كنم.
ترابي- دوستي در رداي استاد كه گير كردن دندانه‌هامان به هم جرقه‌اي شد تا بيابم آن چيزي را كه بايد عمرم را به پايش بسوزانم.
حامد- خودم كه اشتباه، گناه و خباثت‌هايم مانند ميوه‌ي ممنوعه‌‌ي بهشت، معناي زميني انسان بودن را در دهانم مزمزه كرد.

مسايل تاثيرگذار ديگري هست كه هنوز برايم اتفاق نيفتاده ولي حدس مي‌زنم ناگزير از آن‌هايم. عشق، شكست‌هاي بزرگ، پيروزي‌هاي بزرگ و مرگ حداقل آن‌هاست.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/18

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

فراتر از استاد



از دور شناختمش. دوان‌دوان خودم را به پشت‌سرش رساندم. آهسته گفتم: سلام استاد. استادم نبود اما. هرچند زياد از او ياد گرفته بودم. برگشت خودش بود. دالوند. لبخندي زد و با اشاره به موهاي كوتاه و قيافه‌ي جديدم به شوخي گفت تو هر روز تيپت جوانانه‌تر مي‌شود.
 
وقتي آن روز بعد از مدت‌ها به سرم زد براي گرفتن مدرك دوره‌ي روزنامه‌نگاري به مركز مطالعات رسانه‌ها سري بزنم. فكر نمي‌كردم دالوند را در آنجا خواهم ديد. و حتا زماني كه معطل شدم تا بگردند و ميان آن همه كاغذ و گواهي و سابقه‌ي مختلف، تكه‌كاغذ مهر و امضا شده‌اي را به دستم بدهند و من زير لب به خودم غر مي‌زدم كه كاش بي‌خيال مي‌شدم و به كارم مي‌رسيدم، به ذهنم نمي‌رسيد كه گرافيست اول مطبوعات كشور را كه كاربلد است و صاحب‌سبك آن‌جا خواهم ديد. تا نه تنها آن روزم تلف نشده باشد بلكه اين‌گونه روزم مزين به مردي چنين دوست‌داشتني شود.
 
احوال اكبر را پرسيد و وقتي گفتم كار روزنامه‌نگاري را دارد رها مي‌كند، شايد تجارت را جاي‌گزينش كند. نگاه نااميد و پرحسرتي كرد و گفت حيف است. همين كافي بود تا مرا به دوره‌ي كوتاه و پرافت و خيز انتشار جهان انرژي ببرد. جايي كه با دالوند كار كرديم و چه فروتنانه به ما چيزهايي آموخت كه در هيچ كتاب و كلاسي پيدا نمي‌شود.
 
كمي بعد كه دالوند رفت. به ورق‌پاره‌ي دستم نگاه كردم و ديدم چه حقير است اين مدرك در نشان دادن آن چه كه در اين دوره آموختم يا تلنگرايي كه كشف كردم. فريدون صديقي دوست‌داشتني كه مصاحبه درس مي‌داد و حسرت مي‌خورم كه جور نشد كه در كنارش كارآموزي كنم، خبرنويسي سخت و نه نرمي كه حسين قندي مي‌گفت كه خودش هم نرم نبود و بعضي اوقات غرور حرفه‌اي‌اش روي اعصابم بود، علي اكبر قاضي‌زاده كه گزارش‌نويسي را به بهترين شكل ممكن درس مي‌داد و وقتي از گزارش‌هايم تعريف مي‌كرد مثل بچه‌هاي كودكستاني خركيف مي‌شدم.
 
بهمن جلالي كه گپ‌هاي بعد از كلاس عكاسي‌اش را وقتي سيگار مي‌كشيد از ياد نمي‌برم. كامبيز نوروزي و حسن نمك‌دوست كه دايم در كلاس‌شان درباره‌ي حقوق و وظايف مطبوعات در حال بحث و جدل بوديم. يونس شكرخواه كه هيچ‌گاه سوالات و كنجكاوي‌هاي تمام‌ناشدني‌ام را درباره‌ي رسانه و ارتباطات بي‌جواب نمي‌گذاشت. و البته علي‌رضا ترابي كه دوستي‌اش مثل كلاس‌هايش از دست‌دادني نيست او به شكلي بي‌نظم اما موثري ارتباط جامعه‌شناسي، روانشناسي، فلسفه و سياست را با ارتباطات و رسانه در دانشجويانش القا مي‌كرد. او هم مثل احمدرضا دالوند چيزي‌ست فراتر از استاد.
 
آن كاغذ كذايي مهم نيست اما اميدوارم كه وقت و انرژي كه از اين‌ها گرفتم به هدر نرفته باشد.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/17

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

كابوس ميهن



حنجره بايد كه فرياد بكشد در برابر ظلم تا ظالم احساس آرامش نكند. و ذهن بايد كه سكوت كند بر انديشه تا آن را بفهمد. با اين حساب بايد ترسيد از جايي كه در برابر ظلم سكوت مي‌كنند و بر انديشه فرياد. اين بدترين كابوسي‌ست كه جامعه‌اي ممكن است به آن گرفتار شود.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع انديشه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/17

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

ندارد



دلي
كه ابر ندارد
كه بگيرد
نمي‌خواهم
و چشمي
كه اشك ندارد
كه بگريد


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع شعرواره
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/16

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

صد سال تباهي



انگار كه همين ديروز اين كتاب را نوشته‌اند و درباره‌ي مردم ايران امروز است. سياحت‌نامه‌ي ابراهيم بيك را مي‌گويم. برخي نسبت اين كتاب را با انقلاب مشروطه مانند كتاب قرارداد اجتماعي روسو با انقلاب فرانسه مي‌دانند. اين كتاب را زين العابدين مراغه‌اي در سال 1321 هجري قمري يعني حدود صد سال پيش نگاشته است.

كتاب شرح حال جواني‌ست ايراني و دور از وطن كه با تمام شيفتگي و ارادتي كه به ايران دارد از مصر به سياحت كشورش مي‌آيد و در آن به جز نابساماني، جهل و تنبلي و بي‌مسوليتي و بي‌اخلاقي چيزي نمي‌بيند. كوشش و تقلايي هم براي آگاهاندن مردم و حاكمان آن دوره مي‌كند اما انگار گوش هيچ‌كس بدهكار نيست. سرانجام رنجور و نالان به مصر باز مي‌گردد. در حالي كه مي‌داند از آن همه افتخار و شكوه و فرهنگ ايراني كه پيش از اين به آن مي‌باليد خبري نيست.

كتاب شرح دقيقي‌ست از فرهنگ و دين و حكومت و تجارت آن دوره از زمان كه سخت در سير انحطاط و تباهي قرار داشتند. وقتي كتاب را مي‌خواني تعجب خواهي كرد كه دردهاي ايران امروز آن روز هم بوده است. شايد مردم ايران امروز ظاهر مدرن‌تر داشته باشند و از پول نفت زرق و برقي مدرن به كشور آويخته باشند.

اما همان كه بوده هستيم. انگار همان آدم‌ها با همان سطح درك و دانش به صد سال بعد پرتاب شده‌اند و صد سالي كه پر از تلاش و تقلاي انقلابي‌گرانه بوده هيچ اثري نداشته است. گويي ايران اين صد ساله چاهي بوده است خشك كه با آب دستي انقلاب و اصلاح و تغيير، ذره‌اي بر آب و آباداني آن افزوده نشده است. كاش اين كتاب را همه مي‌خوانديم تا بدانيم همانيم كه بوديم.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع كتاب
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/15

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

خط پايان زندگي



سال اول راهنمايي بوديم. آن سال دبير ورزش‌مان مردي معتاد بود. قيافه‌ي اين دبير از دور زار مي‌زد كه معتاد است. من هم آن موقع مثل شما تعجب مي‌كردم كه چطور ممكن است يك دبير ورزش معتاد باشد. يادم هست در آن سال المپيك سئول در حال برگزاري بود و بن‌جانسن قهرمان كانادايي دوي صدمتر دوپينگ كرده بود. دبير ما سر كلاس سخن‌راني مفصلي كرد درباره‌‌ي اخلاق و ورزش.

تعريف كرد كه در همان المپيك ورزشكار كانادايي ديگري در رشته‌ي قايق‌راني وقتي قايق رقيبش واژگون مي‌شود و مي‌بيند او نمي‌تواند خودش را از قايق بيرون بكشد، در چند قدمي خط پايان بي‌خيال مدال و افتخار مي‌شود و برمي‌گردد، رقيب را نجات مي‌دهد.

همان سال كلهر نامي همكلاس ما بود كه دونده بود و در مسابقات دوي مدارس شهر اول شده بود و بايد در قهرماني استان شركت مي‌كرد. و اين دبير ما چقدر او را مهربانانه راهنمايي مي‌كرد كه چگونه نيرويش را تقسيم كند كه در ماراتن كم نياورد. و ما مي‌ديديم كه در زندگي‌اش چقدر كم آورده است.

چند سال بعد اعلاميه‌اي بر ديوار ديدم كه عكسي از دبير ورزش‌مان زده بود و  او را نشان مي‌داد كه دارد از خط پايان مي‌گذرد. و نوشته بود قهرمان دوي ايران و آسيا و پيش‌كسوت دو و ميداني شهر در گذشته است. از دوستان پرس‌وجو كردم گفتند كه خودش را آتش زده و مرده است.

اين دبير چهره‌اش و حرف‌هايش را هرگز از ياد نمي‌برم.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/14

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

سوبسيد حجاب



امروز برنامه‌ي روبه‌فردا از شبكه‌ي سه ميزگردي داشت با حضور فياض‌بخش نماينده‌ي زن مجلس هفتم و يك استاد دانشگاه درباره‌ي حجاب. بگذريم از حرف‌ها و تحليل‌هاي هميشگي كه در اين گونه برنامه‌ها ارايه مي‌شود، اين بار حرف تازه‌اي هم زده شد.
 
درباره‌ي بدحجابي خانم نماينده‌ي مجلس كار را به آن‌جا رساند كه قيمت چادر و لباس پوشيده گران است. ايشان طوري حرف زد كه انگار بدحجابي كه از ديد آن‌ها معضل است از روي نداري و گراني حجاب رخ مي‌دهد. استاد دانشگاه حاضر در اين ميزگرد هم پيشنهاد سازنده‌اي دادند مبني بر اين كه با پرداخت سوبسيد حجاب بايد معضل را حل كرد.
 
حال اگر از اين به بعد به خانم‌هاي كارمند كمك‌هزينه‌ي خريد چادر يا يارانه‌ي حجاب دادند، تعجب نكنيد!


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/14

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

سازهايي كه نمي‌بينيم



ترويج موسيقي با اهداف عاليه‌ي انقلاب تعارض دارد. سال‌ها پيش اين نقل قول را از رهبر كشور بر ديوارنوشته‌هاي دانشگاهي ديدم. و بر اساس همين ديدگاه‌هاست كه سال‌هاي سال است كه سازهاي نوازندگان در تلويزيون نمايش داده نمي‌شود.

گفته شده محمدرضا لطفي مي‌خواهد كنسرتي براي تلويزيون اجرا كند، با اين شرط كه سازهاي افراد اين كنسرت سانسور نشود. اگر تلويزيون ايران شرط را قبول كند و اجراي اين كنسرت را بدون حذف تصاوير سازها نمايش دهد، نبايد خوش‌حال شد و فكر كرد كه كسي پيدا شده و حق موسيقي ايران را از تلويزيون گرفته است.

اين مساله نه تنها جاي خوشحالي ندارد بلكه گريه‌دار هم هست! چرا كه حرمت امامزاده را متولي آن نگه مي‌دارد. وقتي بزرگان موسيقي كشور مي‌پذيرند بر صفحه‌ي تلويزيون ظاهر شوند درحالي كه حكم نارواي سانسور سازها هنوز باقي‌ست، تكليف جوانان موسيقي كشور معلوم است.

اگر نام لطفي‌ها آنقدر بزرگ هست كه دولت و رسانه‌ي آن به آن‌ها اين رانت را بدهند كه خودشان و سازشان را حذف نكنند. بايد عزت نفس بزرگان موسيقي و حرمت قايل شدن‌شان براي جواناني كه همچنان سانسور مي‌شوند، آنقدر باشد كه تن به همكاري با اين سازمان موسيقي‌برانداز ندهند.

كي مي‌شود كه موسپيدان موسيقي كشور به احترام ساز سانسورشده‌ي هجده‌ساله‌هاي اين كشور از پا گذاشتن به جام‌جم و ملحقاتش بپرهيزند.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع موسيقي
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/13

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

در اين گرما حجاب شكنجه‌ست



بعد از سفري كه قرار بود سه روز بيش‌تر طول نكشد، اما دو هفته طول كشيد، ديروز بالاخره به تهران برگشتم. قبل از برگشتن موهاي بلندم را به ماشين موزر برادرم سپردم، تا با كله‌ي كچل و ريش بزي بيش‌تر شبيه خلاف‌كارهاي فيلم قاتلين بالفطره شوم تا يك علف هرزه‌ي نجيب و سربه‌راه!

امروز ظهر كه براي خريد كتاب به انقلاب رفتم. براي فرار گرماي كلافه‌كننده‌ي مركز تهران، سرم را كه خيس مي‌كردم چنان حالي به من دست مي‌داد كه هيچ خلاف‌كاري تجربه نكرده و نخواهد كرد!

در خيابان اما كم نبودند زناني كه با مانتو و روسري تيره مي‌آمدند و مي‌رفتند. و من با سري لخت و تي‌شرت آستين‌كوتاه به خودم مي‌گفتم بي‌چاره‌ها چه تحملي دارند كه با اين حجم از رخت و لباس خم به ابرو نمي‌آورند. امروز اگر كسي مرا مجبور مي‌كرد با كت و شلوار به خيابان‌ها بروم، اين جز آزار و شكنجه‌ي من نمي‌توانست باشد. آن‌ها هم قاعدتا چنين حسي دارند.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/13

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

مغالطه‌‌ي دين‌داران



آيا دين‌شناس بايد لزوما دين‌پذير هم باشد؟ فرضا اگر كسي مطالعه، تحقيق و دقت‌نظر در مسايل اسلامي دارد، اما مسلمان نيست نمي‌توان به تحليل و تبيين او از اسلام التفاط كرد؟ دين به عنوان يك واقعيت اجتماعي تاريخي، مانند ساير پديده‌هاي اجتماعي و تاريخي ديگر، از سوي هر فرد قابل شناخت است.

 

فردي به نام سيد در كامنتي بر يادداشت اگر دين داريد لااقل آزاده باشيد گفته‌اند همه ادعاي دين‌شناس بودن دارند و در ادامه برخي از اين مدعيان را به پيروي از هواي نفس متهم كرده و گفته كه اين‌ها "برای این که حرف‌های خودشان را توجیه کنند از لباس دین برای پوشش این افکار پوچ استفاده می‌کنند. توصیه می کنم قبل از این که در مورد دین و قرائت بعضی‌ها نظر بدهی اول بروی کمی از عمق دین باخبر شوي بعد بیايي این جا اظهار فضل کني...!"

 

اولا، نفس‌پرستي برچسبي‌ست كه هر كس مي‌تواند به ديگري نسبت دهد و هرگز قابل اثبات هم نيست. در يك بحث فكري اتهامات اثبات‌ناپذير زدن نتيجه‌اي به جز به بيراهه كشاندن آن ندارد.

ثانيا، متهم كردن افكار ديگران به پوچي دردي را دوا نمي‌كند و تا زماني كه پوچ بودن آن تفكرات را با دليل و منطق نشان ندهيد اين اتهام چيزي به جز ناسزا گفتن نيست. كه اين هم در بحث جايي ندارد.

ثالثا، جايي كه گفته‌اي "برو و از عمق دين باخبر شو بعد بيا اظهار نظر كن." راه را بر هر بحثي مي‌بندد چرا كه هر كس مي‌تواند ادعا كند كه ديگري عمق دين را درك نكرده است. و به او هرگز مجال اظهار نظر را ندهد.

 

اتهام نشناختن دين، مغالطه‌ي رايجي‌ست كه براي تخطئه‌ي منتقدين به دين مطرح مي‌شود. در اين روش در رد نقد ارجاع به عمق و اساس دين داده مي‌شود و بعد گفته مي‌شود كه شناخت عمق دين كار هر كس نيست، و كسي كه عمق دين را فهميده باشد اين نقدها و سوالات را مطرح نخواهد كرد. كه اين مصادره به مطلوب كردن بحث است. از ديد اين دسته از دين‌داران، منتقد حجاب عمق دين را نفهميده، و بي‌جهت در اين باره اظهار نظر مي‌كند او اگر باطن حجاب را درك كرده بود هرگز به آن خرده نمي‌گرفت.

 

فرار به دين ناب، مغالطه‌ي ديگري‌ست كه برخي دين‌داران روشنفكرتر در برابر منتقدين به دين به آن متوسل مي‌شوند. مثلا وقتي كه به مساله‌ي حجاب يا عدم رعايت حقوق انساني براي زنان در دين سخن به ميان مي‌آيد. برخي دين‌داران مي‌گويند اين مسايل به دين ربطي ندارد. دين دچار تحرف شده است و حقيقت دين از اين ايرادها بري‌ست.

 

دغدغه‌ي منتقد دين، تحريف‌زدايي و يا كشف دين ناب نيست. از ديد منتقد واقعيتي اجتماعي تاريخي به نام دين هست كه برخي گزاره‌هاي آن مخل به حقوق انسان‌هاست. و او به عنوان يك انسان حق نفي و مقابله با وقوع اجتماعي اين گزاره‌ها را دارد. حال اگر كسي مدعي‌ست كه دين نابي وجود دارد كه اين خرده‌گيري‌ها بر آن وارد نيست. تا زماني كه اين برداشت از دين در مقياس وسيع اجتماعي پيروان عامد و عالم نداشته باشد، در حد سليقه‌ي فردي يا گروهي خواهد ماند كه به واقعيتي اجتماعي تبديل نشده است.

 

اين تبيبن و تعبير از دين تا زماني كه به يك گرايش رايج جامعه تبديل نشود اساسا از بحث منتقد دين خارج است زيرا دغدغه‌ي او نقد و اصلاح يك نهاد اجتماعي است به خاطر آسيب‌ها و عيب‌هاي نهفته در آن. دغدغه‌‌ي او تبيين اسلام ناب نيست و حتا اگر اسلام نابي هم موجود باشد تا زماني كه وقوع اجتماعي پيدا نكند محل بحث منقد اجتماعي دين نخواهد بود.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع دين
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/12

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

هيچ است



بايد كه مرد

تا نفس راحتي كشيد

 

ترسي كه هست

از تاريكي درون قبر

هيچ است

در برابر سياهي انديشه‌هاي نابه‌راه

 

بايد كه رفت

تا نفس راحتي كشيد

 

جان كندن است

چه‌چه بلبل

ميان هم‌همه‌ي كلاغ‌ها



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع شعرواره
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/11

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

مدادهاي ممنوع



چند وقت پيش تلويزيون فيلم يك مرد گريخت از روبر برسون را پخش مي‌كرد مربوط به دوران فرانسه‌ي در اشغال آلمان‌ها. داستان فيلم در زندان مي‌گذشت و تقلا و تلاش يك زنداني محكوم به مرگ براي فرار.

 

در سلول برخي زنداني‌ها پنهاني قلم و كاغذ نگه مي‌داشتند تا يواشكي بتوانند مطالبي را براي يكديگر بنويسند و در فرصت مناسب به هم بدهند تا اين گونه با هم در ارتباط باشند و درباره‌ي مسايل ممنوع با هم حرف بزنند. يا در صحنه‌اي ديگر دو زنداني شباهنگام كه همه در خواب بودند، پشت پنجره‌ي سلول مي‌آمدند و با هم حرف‌ها مگوي خود را مي‌زدند.

 

با خودم فكر كردم كه اينترنت و ايميل و وبلاگ هم براي ايران پر از ممنوعيت همان مدادها و كاغذهاي ممنوع است تا جبران زنداني‌بودن باشد در جامعه‌ي استبدادزده‌اي كه خيلي حرف‌ها را نمي‌شود زد و نمي‌توان شنيد. واي اگر روزي اين پنجره‌هاي كوچك سلول‌ها را هم ببندند. راستي به زندگي بدون اينترنت فكر كرده‌ايد؟



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/11

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

ديوارها



براي مرگ ديوارها

به بمب نيازي نيست

كلنگ هم نمي‌خواهد

پنجره كافي‌ست



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع شعرواره
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/10

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

مقابله با بدحجابي در لهستان!؟



يكي از مقامات لهستاني از ارايه‌ي لايحه‌اي خبر داد كه بر اساس آن دامن‌هاي خيلي كوتاه و ساير پوشش‌هاي تحريك‌كننده را ممنوع مي‌كند. هدف اين لايحه كاهش فاحشه‌گري خياباني‌ست. علاوه بر اين مساله وي خواهان ممنوعيت براي آرايش غليظ و بلوزهاي بدن‌نما نيز شده است.

 

اشپيگل با ارايه‌ي اين خبر مي‌گويد، [اين ممنوعيت در حالي‌ست كه] فاحشه‌گري در لهستان قانوني‌ست. اين ممنوعيت [حتا] ممكن است تاثيرات ناراحت‌كننده‌اي بر كساني كه فاحشه نيستند، داشته باشد. طراح اين برنامه مي‌گويد: شايد دختر زيبايي كه از ديسكو به خانه برمي‌گردد، هم بازداشت شود، اما بايد به  پليس اعتماد داشت كه بتواند زنان محترم را از آن‌هايي كه اخلاقيات درستي ندارند، تشخيص دهد.

تاريخ آخرين ممانعت از پوشيدن دامن كوتاه در اروپا به سال 1967 برمي‌گردد كه ژنرال نظامي يونان استفاده از دامن‌هاي كوتاه و همچنين ريش گذاشتن را ممنوع كرد!



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/10

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

استفاده‌ي ابزاري از ميكي ماوس



دختر والت ديزني، حماس را به خاطر بخش برنامه‌اي تلويزيوني كه در آن عروسكي به شكل ميكي ماوس كودكان را به مقابله‌ي خشن با اسراييل و آمريكا فرا مي‌خواند، تقبيح كرده و اين رفتار آن‌ها را نهايت شرارت خوانده است.

 

بنابر خبري كه گاردين دراين باره منتشر كرده است، در برنامه‌اي كه براي بچه‌ها از تلويزيون الاقصي پخش مي‌شود، فردي لباس ميكي ماوس مي‌پوشد و برنامه اجرا مي‌كند.

 

دختري جوان به نام سارا همراه اوست كه درباره‌ي مبارزه با اسراييل و آمريكا حرف مي‌زند. در حالي كه ميكي ماوس اداي تيراندازي در مي‌آورد، كودكان فلسطيني  براي ميكي ماوس شعرهايي با موضوع جنگيدن و مرگ مي‌خوانند و ميكي ماوس از بچه‌ها مي‌خواهد كه نماز بخوانند و دعا كنند كه حاكميت جهان به دست اسلام بيفتد.

اسراييلي‌ها معتقند كه اين برنامه كه از غزه پخش مي‌شود، به كودكان مي‌آموزد كه نفرت داشته باشند و بكشند. دختر 73 ساله‌ي ديزني به عنوان تنها بازمانده‌‌ي طراح اين شخصيت مشهر كارتوني براي كودكان، مي‌گويد مردم دنيا كودكان را دوست دارند و اين كار ضدبشري‌ست و نمي‌توان از آن چشم پوشيد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/10

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

بلاكشان دوران



در دو زن* صحنه‌اي‌ست كه زن ايتاليايي مقابل افسر نيروهاي متفقين مي‌ايستد و شكايت مي‌كند. چند صحنه قبل گروهي از سربازان تحت فرمان اين افسر به او و دختر پانزده شانزده ساله‌اش در كليسايي متروكه تجاوز مي‌كنند. در حالي كه افسر زحمت پياده شدن از جيپش را به خود نمي‌دهد. زن دامن دخترش را بالا مي‌زند و به بلايي كه بر سر او آورده‌اند اشاره مي‌كند و فرياد مي‌زند و مي‌گريد.

 

اين شايد تراژدي غم‌بار مردماني‌ست كه حماقت‌هاي حكومتشان گريبان‌گير زندگي‌شان مي‌شود. و بدبختي‌هاي اين مردم با رفتن آن‌ها هم خاتمه نمي‌يابد. امروز به بدبختي‌هاي مردم عراق فكر مي‌كردم و ياد اين فيلم افتادم.

*فيلمي كه ويتوريو دسيكا در سال 1960 بر اساس رماني با همين نام ساخت و سوفيا لورن جايزه‌ي اسكار را براي بازي در اين فيلم از آن خود كرد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/9

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

پاستوريزاسيون واژه‌ها



در دانشگاه يك بار عده‌اي از بچه‌مثبت‌ها براي پالايش زبان روزمره از برخي عبارات و اصطلاحات بي‌ادبانه، يك فرهنگستان تشكيل دادند و براي هر واژه‌ي ناجوري يك معادل جور ساختند تا اين طوري بعضي‌ها در به زبان آوردن اين تركيبات دچار معذوريت اخلاقي نشوند.

 

البته اين واژه‌سازي‌ها فايده نكرد و اصلا نتوانست جايگزين اصلي‌ها شود. اما دست‌مايه‌ي خنده و شوخي ما شد. از آن عبارت‌هاي غالبا نچسب چندتايي بد نبود و هنوز هم گاهي من از آن چندتا استفاده مي‌كنم. يكي، نشيمن‌گاه لرزان فلاني و ديگري، فراخي روزن. اينطور هاج و واج به من يعني علف‌هرزه‌.بلاگفا.كام نگاه نكنيد و الكي ژست بچه‌مثبت‌ها را به خود نگيريد، اصل اين بدل‌ها را خودتان مي‌دانيد!

چندوقت پيش كه با يكي از دوستان خيلي باادب گپ مي‌زدم، از اين دو استفاده كردم. كارآمدي اين‌ها چنان بود كه دوست من از خنده روده‌بر شد! و بحث جدي و خشك ما به خنده‌بازار بدل شد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/9

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

زدودن حجاب از اسلام



"به قرن اول هجری مسلمانان زن را در حجاب نکرده بودند، مردان و زنان با یکدیگر ملاقات می کردند و در کوچه ها پهلو به پهلو می رفتند و در مسجد با هم نماز می کردند."

 

"زنان پیکر خود را به نیم تنه و کمربند براق و جامه گشاد و رنگارنگ می آراستند، موی خود را به زیبایی دسته می کردند یا به دو طرف سر می آویختند و گاهی اوقات با رشته های سیاه ابریشم نمایش آن را بیشتر می کردند. غالباً خود را به جواهر و گل می آراستند. پس از سال 97 هجری چهره خویش را از زیر چشم به نقاب می پوشیدند. از آن پس این عادت همچنان رواج بود."

 

اين مطالب را عليرضا قراباغي در كامنتي بر مطلب اسلام خود را كاستومايز كنيد، از ويل دورانت نقل كرده‌اند. به اين وسيله پيامبر اسلام را بري از تحميل حجاب به زنان دانسته‌اند. هرچند همانطور كه در يادداشت محمد مردي كه بايد از نو شناخت گفته‌ام مسلمانان نيازمند بازخواني پيامبر خود هستند. و لازم است چه به لحاظ تاريخي و چه به لحاظ عقيدتي جايگاه و شخصيت او را بازنگري كنند.

 

اما تا چه حد در اين مسير مي‌توان گام نهاد؟ آيا مي‌توان دست به بازآفريني محمد زد و محمدي ارائه كرد كه با تمام معيارهاي دنياي جديد، بري از هر عيب و ايرادي باشد؟

 

بسياري از رفتارهاي محمد كه از سوي پيروانش سيره‌ي نبوي نام گرفته گزاره‌هايي تاريخي‌اند. كه مانند ديگر رويدادهاي تاريخي اطلاعات دقيق و يكدستي درباره‌ي آن‌ها موجود نيست. به اين ترتيب سخت بتوان به يك روايت واحد و مورد توافق از پيامبر، زندگي‌اش و گفته‌هايش دست يافت. در نتيجه اين روش براي رسيدن به يك دين ناب راه به جايي نخواهد برد.

 

اما فرض كنيد در مورد حجاب چنين باشد با يك باستان‌شناسي تاريخي بتوان حجاب را از اسلام زدود. با ساير گزاره‌ها هم مي‌توان چنين كرد. تعدد زوجات، جنگ، ارتداد و بسياري مسايل ديگر كه با بازخواني آن‌ها لزوما به جوابي مطابق ارزش‌هاي امروزي نخواهيم رسيد.

 

همان گونه كه گفتم تعارضات اسلام با فهم جديد بشري يكي دو مساله نيست و نيز از جنسي كه با دقت تاريخي زدودني باشند. اما شايد بتوان با پذيرش و رواج كج‌ديني آن‌ها را عالما و عامدا ناديده گرفت.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع دين
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/8

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

برهنگي سياسي



"ما چندان محافظه‌كار نيستيم." اين گفته‌ي يك استاد دانشگاهي در مكزيك است كه با استناد به حضور برهنه‌ي خودش به همراه هجده هزار نفر ديگر در انظار عمومي، نويد چهره‌اي جديد از فرهنگ سنت‌گراي مكزيك مي‌دهد. دراين باره اين پست را از حاجي كنزينگتن و اين مطلب را در اشپيگل بخوانيد.

 

اگر نگاه اين استاد براي كمرنگ شدن محافظه‌كاري و كاهش سنت‌گرايي در جامعه‌ي مكزيك را تعميم دهيم. با خود فكر كنيد كه يك سياست‌مدار ايراني براي اين كه نشان دهد محافظه‌كار نيست و گرايش‌هاي نوگرايانه‌ي سياسي خود را به نمايش بگذارد، بايد دست به چه نوعي از برهنگي سياسي بزند.

 

شايد نقد مذهب و حواشي آن يكي از پاسخ‌ها باشد. اما گزاره‌هاي مذهبي به گونه‌اي در ساختار سياسي جمهوري اسلامي تقدس و تحدب يافته‌اند كه اظهار نظر درباره‌ي آن‌ها توسط يك سياست‌مدار يا منتهي به خروج او از صحنه‌ي سياسي خواهد شد يا ناچار به درغلطيدن فرد به دامان محافظه‌كاري منجر مي‌شود. (به سير حركت ايده‌ي جامعه‌ي مدني به جامعه‌ي مدينه‌النبي در موضع‌گيري‌هاي خاتمي دقت كنيد.)

 

اما عموم سياست‌مداران منتقد كه قصد دستيابي به بخشي از قدرت دارند كه از درون صندوق‌هاي راي بيرون مي‌آيد، شايد نياز به اين شفافيت و برهنگي سياسي را حس نكنند. اما نتايج انتخابات رياست جمهوري و مجلس نشان مي‌دهند كه حجم سرنوشت‌سازي از راي‌دهندگان رغبتي به مشاركت در انتخابات ندارند. چرا كه آن‌ها يك بار با خاتمي و مجلس ششم آزمودند و ديدند كه علي‌رغم حضورشان چيزي از خواسته‌هايشان برآورده نشد.

 

همان‌هايي كه به تحريمي‌ها معروف شده‌اند. حضور دوباره‌‌ي اين گروه در انتخابات وابسته به طنازي‌ها و دلبرهاي سياست‌مداران منتقد است. و اين امر نيازمند نمايش‌هاي جسورانه‌اي از آن‌هاست به گونه‌اي كه راي‌دهندگان باور كنند كه خرده‌اي جسارت در اين مدعيان تغيير، براي پي‌گيري و اجراي مطالباتشان وجود دارد نه اين كه به رسم خاتمي گام به گام عقب‌نشيني كنند.

 

به نظر مي‌رسد اين استريپ‌تيزم سياسي بايد از جنس نقد جسورانه قانون اساسي و ساير قوانين نظير قوانين مربوط به زنان و نيز اعتراض اجتماعي منسجم به سياست‌هاي جاري دولت محافظه‌كار باشد. اما اين جمع در اين مدت دوساله‌ي دولت احمدي‌نژاد به جز حرف زدن كار ديگري نكرده‌اند كه نشان دهد درصدي از جسارت دارند.

 

حقا كه فعالان اجتماعي نظير معلمان، كارگران و زنان پايمردي و ثبات‌قدم بيشتري از اين جماعت سياست‌پيشه به خرج مي‌دهند. ظاهرا اين جناح اصلاح‌طلب سايه‌نشسته دل‌خوش اند كه عملكرد محافظه‌كاران در قدرت چنان نابخردانه و ضعيف بوده كه خود به خود و بدون تقلا و تلاشي از سوي  ايشان، باعث اقبال تحريمي‌ها به آن‌ها خواهد شد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/5/8

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

نوستالژي سَگانه



سگم

كه سنگ مي‌زندم

دست‌هاي روزگار

كه نيست

جاي تو در كوچه‌زار

چخه!

 

سگم

كه وغ‌‌وغم

لالايي خرابه‌‌هاست

 

مرد شكار نمانده

و بو كشيدنم

تلف زباله‌هاست

 

كسي رها نمي‌كند

دقيانوس و اعتبار سكه‌اش

بيهوده انتظار مي‌كشم

ديگر كسي به غار

نمي‌كند فرار

 

سگم

نمي‌شود كه عوض شد

چريد

كه علف خورد

در هرزه‌زارهاي بي‌بهار

 

سگم