من در سالي كه گذشت
نَفَسهاي آخرش را ميكشد، سال 85. در اين چند ساعتي كه تقريبا خانه ساكت و خلوت است. به يك چيز فكر ميكنم: سال بعد اين موقع در چهحالم؟ با خودم فكر ميكنم كه سال قبل چه كردم و چه نكردم؟ شايد اين طوري دستم بياد چه بايد بكنم.
* از شر پاياننامه خلاص شدم. و اين پدر و مادرم را خيليخوشحال كرد. در اين زمانه كه سخت ميشود كاري كرد كه آنها ناراحت نشوند، از خوشحالي آنها خوشحالم.
* دورهي روزنامهنگاري گذراندم. اي بد نبود!
* يك عشق فشرده پيش آمد و رفت. خوب بود، چون خامدستيهاي خودم را شناختم.
* از شر يك سري دوستيهاي فريبآلود و دوستان پرريا خلاص شدم. اين مساله حس از بيماري رستن را به من داد.
* وبلاگم را در اين سال شروع كردم. براي خودم خوب بود. براي وبلاگستان نميدانم!
* يك تجربهي كاري كوتاه و مفيد داشتم. كه شناختم را از مسايل دوچندان كرد.
* مهمترين و مغتنمترين دستاورد سال يافتن چند دوست جديد و با ارزش بود، كه چندتايي به مدد همين وبلاگ حاصل شد.
اين هفت ستاره هفت سين سفرهي سال تحويل من است. و همچنان به سال بعد فكر ميكنم كه چه خواهد شد و من چهها بايد بكنم. در اين باره در پست بعد خواهم نوشت.
مطلب را به بالاترین بفرستید
برنامهي تلويزيوني خيلي پستمدرن
داخلي- استديو- روز و شبش مهم نيست!
تصوير نقاشي شدهي دو دست كه در آسمان به سوي هم دراز شدهاند (حس اين معنويت برهنه بيننده را جر ميدهد!) زومبك تا آنجا كه از اين بكگراند به فضاي استديو وارد شويم. دو صندلي روبروي هم كه دو زن روي آنها نشستهاند. يكي چادري كه لابد مجري است و ديگري مانتويي كه مهمان برنامه است. اما موضوع برنامه كه خيلي مهم است و جالب! روش لاپلوسكوپي در درمان بيماريهاي مقاربتي زنان. كات ميخورد به تصوير دو دست ( اينبار اروتيسم نقاشي بيننده را حالي به حالي ميكند!)
مهمان برنامه خارجكي حرف ميزند. اما نه از زيرنويس خبريست و نه از برگردان فارسي! خوب كه دقت ميكني ميبيني در جملات خانم كارشناس حروف ربط و اضافهي فارسي به كار برده ميشود. پس لابد سواد من بيننده قد نميدهد و او فارسي حرف ميزند.
برنامه برخلاف ساير برنامههاي پزشكي خانواده زنده نيست. بنابراين بانوان ايراني نميتوانند تماس بگيرند و از بيماريهاي آميزشي خود سوال كنند. يكجا كارشناس به جاي واژهي فرنگي معادل، از واژهي آلت تناسلي زنان استفاده ميكند، درست در اين لحظه كارگردان كات ميزند به نماي اينسرت سيب قرمز دكور كه از سقف استديو آويزان است.
در حين توضيحات چندين بار كارشناس برنامه ارجاع ميدهد به عكسهايي كه نمايش خواهد داد. ولي ما هرگز آنها را نميبينيم.
ديزالو تصاوير به همان دستهاي آسماني كذايي. و برنامه خيلي زود تمام ميشود.
توضيح: اين طنز نبود كاملا جدي بود. روايت مشاهدات چند روز پيش من از يك برنامهي پزشكي خانواده كه قرار است اطلاعات پزشكي خانمهاي خانهدار را افزايش دهد. (البته شايد كمي پيازداغ قضيه را زياد كرده باشم.)
مطلب را به بالاترین بفرستید
بدون مصدق
سالها پيش يكي را ميشناختم كه براي تلويزيون ايران برنامه ميساخت. يك بار به او گفته بودند به مناسبت روز ملي شدن صنعت نفت، برنامهاي بسازد با اين شرط كه اسمي از مصدق در برنامه نياورد! من وقتي اين قضيه را شنيدم از شناعت اين كار خيلي ناراحت شدم. و با خودم فكر كردم كه ساختن اينطور برنامهاي ممكن نيست.
تا اين كه امسال در يكي از برنامههايي كه به مناسبت بزرگداشت انقلاب 57 پخش ميشد ايمان آوردم كه نه تنها اين كار بلكه هر كار ديگري از اين شيپور حكومت بر ميآيد. برنامهاي پخش ميشد با نام نوفللوشاتو كه دربارهي دوران حضور خميني در فرانسه بود. اين برنامه از واژهي همراهان به جاي يزدي و قطبزاده و سايرين كه در فرانسه كمكحال خميني بودند و حالا سربار تاريخ! نام ميبرد.
به هر حال شايد در آينده به جاي كلمهي مصدق در رسانهها واژههايي نظير نخستوزير يا دولت وقت به كار برده شود. هرچند همين حالا به ضميمه كردن نام كاشاني كنار او بسنده كردهاند.
امروز روز مليشدن صنعت نفت است، روزي كه دست استعمار از نفت مملكت كوتاه شد تا نفت تمام و كمال به جيب استبداد برود كه ظاهرا ريشههاي محكم آن به سادگي استعمار بريده نخواهد شد.
مطلب را به بالاترین بفرستید
آخرين خبر خوش
دو تن از فعالان مسايل زنان از زندان آزاد شدند. اين آخرين خبر خوشي بود كه امسال شنيدم. هر چند تعداد خبرهاي خوش امسال كم بود اما وجودشان در ميان انبوه ناخوشيها و نامراديهاي شخصي و جمعي غنيمت بود.
به هر حال رهايي هر زنداني از بند خوش است. اين آزادي خوشتر است اگر علت زندانيشدنش عقايد و انتقادهايش باشد. و باز خوشتر اگر آن عقايد و انتقادها بهحق باشد. و بدا به حال زندانبان كه خودش، قانونش و زندانش بهظلم است.
به اميد رهايي از ظلم و ظالمان.
مطلب را به بالاترین بفرستید
ژان والژان كجايي كه كوزتت رو كشتن
امروز كلي از من بيچاره كار كشيدند! و تازه فهميدم كوزت بيچاره چيميكشيده! اما هيچكس نبود به داد من بيچاره برسه!
مگه دستم به باني اين رسم خونهتكوني نرسه! به دادم برسيد! هرچند ميدونم شما خودتونم گرفتاريد! پس همه با هم دست به آسمان بلند كنيم و فرياد بزنيم: كمك!
مطلب را به بالاترین بفرستید
مانور قحطيزدگي
بعد از دو روز ناخوشي و 24 ساعت نخوردن چيزي، البته با كمك جوشاندهي مخصوص خاله، امروز حالم خوب شد. بنابراين ديگر راه گريزي از كمك كردن به خانواده براي خانهتكاني كه حالا بيشتر آن انجام شده، نبود. ناچار امروز صبح حياط را آب و جارو كردم.
از هر چيز سالنو خوشم بيايد از اين استرس و عجلهي مردم براي شستن و رُفتن و رَفتن و آمدن و خريدن خوشم نميآيد!
البته هجوم مردم به بازار براي خريدن، مانور خوبيست براي فرداهايي كه ممكن است با هزار جور تحريم و كمبود و احتمالا قحطي مواجه شویم!!
من كه چشمم آب نميخورد اين مانورهاي نظامي ارتش و سپاه فايدهاي داشته باشد. اما اميدوارم اين مانور قحطيزدگي مردم كمي آمادگي فيزيكي مردم را براي مقابله با دشمن فرضي كمبود فراهم كند!!!
مطلب را به بالاترین بفرستید
كدام اقتصاد؟ كدام مفسد؟
ظاهرا شهرام جزايري دستگير شده است. البته اگر فراري در كار بوده باشد. من كه از فرار او ناراحت نشده بودم به تبع از دستگيري او هم خوشحال نيستم. اگر راستش را بخواهيد حتا از فرار او خوشحال بودم و دستگيري او برايم چندان خوشايند نيست.
از او به عنوان بزرگترين مفسد اقتصادي نام برده ميشود. با اين عنوان براي او موافق نيستم. چرا كه اين مساله به نوعي گمراهكنندهي اذهان عمومي از مشكلات اساسي اقتصاد كشور است.
اگر بخواهيم مهمترين عامل تباهي و ويراني اقتصاد كشور را پيدا كنيم. رفتن به سراغ امثال جزايري گم كردن سوراخ دعاست. جزايريها يكي از محصولات اقتصاد بيمار و ناكآرامد كشورند. كه سيبل كردن آنها هدفي به جزء فريب مردم نميتواند داشته باشد.
از نظر من علتالعلل مشكلات اقتصادي كشور سياستگزاران و مديران كشورند، كه كشور و اقتصاد آن را به بيراهه ميبرند و نميخواهند اين مساله را بپذيرند و دايما مشكلات را به گردن اين و آن مياندازند.
مطلب را به بالاترین بفرستید
رنجهايي كه ميبريم
مردي كه سن و سالي از او گذشته و چندان نميشناسيدش اما چندبار همديگر را ديدهايد، ميآيد كنارتان مينشيند. سر حرف زدن را باز ميكند. و درد دلهايش را به زبان ميآورد. آنجاست كه چيزايي ميگويد كه شما نميدانيد گريه كنيد يا بخنديد.
ميگويد مدتها بچهدار نميشده و هيچ دوا و دكتري نتيجهبخش نبوده است. سرانجام كودكي بيسرپرست را ميآورد تا بزرگ كند و زندگياش رنگ و بوي واقعي بگيرد. با خودتان ميگوييد. اين كه ناليدن ندارد. حال تو هم بچهداري چه فرقي ميكند كه از خون تو باشد يا نه؟
مرد ادامه ميدهد. تا دو سال پيش مشكلي نبود اما الان در حسرت ميسوزد. نه در حسرت بچه. چرا كه الان دختري ناز و دوستداشتني دارد. اما مشكل چيز ديگري است. كنجكاو ميشويد كه چه مشكلي ميتواند باشد كه چنين مرد را نزار و پريشاناحوال كرده است.
با خودتان فكر ميكنيد لابد حسرت اين كه چرا بچهاش پسر نيست و دختر است. چه فرقي ميكند بچه بچه است. دختر و پسر بودنش چه تفاوت دارد؟ مرد ميگويد. دخترش را از جان دوستتر ميدارد. و اگر يك روز او را نبيند. انگار كه دارد ميميرد.
ميپرسيد پس دردت چيست؟ مرد آهي ميكشد كه اكنون دختر دلبندش يازده سال دارد. و دو سال است كه ديگر نميتواند او را بغل كند و ببوسد. اين است كه او را چنين پرآه و حسرت كرده است. ميگويد دو سال است دختر بالغ شده و نامحرم.
با خودتان فكر ميكنيد. چه رنجآور است كه دخترت را نتواني بغل كني و ببوسي. دختري كه اينقدر دوستش داري. راستي اين دو سال را چطور طاقت آورده است. ميخواهيد به او بگوييد به خانه برو و دختر عزيزت را بغل كن و بيخيال اين حرفها شو.
سر بلند ميكنيد و ميبينيد مرد دور شده است.
مطلب را به بالاترین بفرستید
از جادهها گذشتيم و زنده به مقصد رسيدم
سفر خيلي راحت بود. و جادهها بر خلاف انتظار ما خلوت. بر عكس سال قبل در مسير تصادفي نديديم. ظاهرا هنوز سفرهاي نوروزي براي بسياري شروع نشده است. نيمي از مسير آفتاب بود و كولر ماشين روشن و نيمهي ديگر هوا برفي و مهآلود با بادي كه ميخواست ماشين را از جا بكند. و بخاري ماشين روشن.
خوشبختانه مادرم به لاغر شدنم گير نداد. هواي اينجا عالي است. قرار بود امروز با احمد و يكي از دوستان به هواي تازه و پاك پاي كوه سري بزنيم. كه من حالم خوب نيست و نرفتم. و در حسرت جايي كه الان آنها هستند.
كاش ميشد، عطاي تهران را به لقايش بخشيد و به آن ازدحام برنگشت.
مطلب را به بالاترین بفرستید
سال ۸۶، سال قارچ هستهاي مبارك
تعطيلات ما از فردا صبح ساعت 4 كه قراره تهران رو ترك كنيم شروع ميشه. ميريم پيش مامانم اينا! هميشه موقع سفر احساس عجيبي دارم. حس معلق بودن ميان مرگ و زندگي. حس خانهبهدوشي.
از اين حرفاي رمانتيكزده كه بگذريم. اگه تهران ميمونيد. از خلوت، پاكي و سكوت اون لذت ببريد. كه فقط در اين موعد دستيافتنيه. من اگه شهردار تهران بودم يه كلك ميزدم. روز دوم سوم تعطيلات دور تهران رو سيمخاردار ميكشيدم و مين ميذاشتم. تا ملت رفته به تعطيلات ديگه نتونن برگردن.
و بعد از تعطيلات هيچكي رو راه نميدادم. تا حداقل عدهاي كمي كه موندن بتونن از زندگي در اين شهر بيدروپيكر اندك لذتي ببرن.
ميبينم ميخنديد و خوشحاليد كه قاليباف شهردارتونه و گرفتار ديوونهاي مثل من نيستيد. البته زياد خوشحال نباشيد چون ديوانگي هم انواع و اقسامي داره! ديوونگي آقايون از جنس ديگهايه! به هر حال اگه به تهران برگشتيد و با منظرهي يك قارچ هستهاي مواجه شديد.
اصلا نگران نشيد. سعي كنيد از منظرهي زيباي اون كه هديهي سال 86 جامعهي جهاني به ايرانيان است لذت ببريد!
سال جديد بر همگي خوش. فعلا اين پيشتبريك رو داشته باشيد تا بعد.
مطلب را به بالاترین بفرستید
بازداشتگاه توحيد
ديروز با يك دوست عكاس صحبت ميكردم. خيلي ناراحت بود. براي عكاسي به بازداشتگاه توحيد رفته بود. جايي كه هم قبل و هم بعد از انقلاب 57 محل بازداشت مخالفان حكومت بوده است. و تا چند سال پيش هم داير بود. بازداشتگاهي كه در اين مدت فقط زندانبانهاي آن عوض شده بود.
و هستند كساني كه هم قبل و هم بعد از انقلاب در آن بازداشت بودند. چند سالي است اين بازداشتگاه به موزه تبديل شده است. جايي كه در آن فضاي شكنجه و ضرب و شتم به مدد تعدادي مجسمهي انساننما بازسازي شده، تا عموم بيايند و ببينند.
دوست عكاس ما كه خود بعد از انقلاب مدتي را مهمان زندانهاي حكومت بوده است. ميگفت تا توانسته عكس گرفته، از فضاي رعب و وحشت آنجا. ميگفت ميگريسته و عكس ميگرفته. غافل از اين كه دوربينهاي مدار بستهاي او را زير نظر گرفته بودند.
و كساني پشت مانيتور ديدهاند كه او از سلول بعضي از آقايون كه از كسوت زنداني به زندانباني ارتقا يافتهاند، به يك فريم بسنده كرده اما از سلول گلسرخي زياد عكس گرفته است.
و در پايان بعد از چند ساعت عكاسي. و عليرغم هماهنگي اوليه حراست جلوي او را گرفته و حاصل عكاسي او را معدوم كرده است. در حالي كه بر ديوارهاي اين بازداشتگاه نوشته بودند: آزادي آسان به دست نيامده است.
اما راستي كدام آزادي؟ براي زنداني عوض شدن زندانبان به معناي آزادي نيست.
مطلب مرتبط: داستان ويزور اشكآلود
مطلب را به بالاترین بفرستید
فرهنگسازي ديگر چه صيغهايست
چند ماه پيش كه سوار اتوبوس شدم. ديدم كنار هر صندلي اتوبوس جعبهاي است كه روي آن نوشته سبد كتاب شهر. چند جاي اتوبوس هم نوشته بود: شهروند گرامي لطفا كتابها را از اتوبوس خارج نكنيد. البته من كه كتابي نديدم.
ظاهرا شهرداري تهران در راستاي فرهنگسازي و ترويج كتابخواني كتابهايي براي مطالعهي شهروندان هنگام حضور در اتوبوس گذاشته بود يا ميخواست كه بگذارد. اما هيچ كاري به اين مسخرگي نيست براي كتابخوان كردن مردم ايران.
وقتي سيستم آموزشي كشور آرامآرام لذت كتابخواندن را در بچهها ميكشد و حتا نفرت از كتاب و مطالعه را جايگزين آن ميكند. اين سياستهاي فرهنگسازي فقط بزك كردن بيمطالعه بودن ايرانيان است. كسي به فكر آن فرهنگسوزي نيست در نظام آموزشي.
دوستي ميگفت دختر خواهرش از وقتي وارد مقطع راهنمايي شده ديگر كتاب غيردرسي در دستش نميگيرد و درس و مشق فرصتي براي مطالعه براي او نگذاشته است. احتمالا كمكم وارد دبيرستان كه شود. حجم كتابها و درسهاي بيجاذبه و چرتي كه بايد بخواند، او را از مطالعه و كتاب متنفر هم خواهد كرد.
بيغيرتي ميهنپرستانهي من
پاي سيستم بودم و ميخواستم به يكي از كامنتها جواب بدم كه يك دفعه كامپيوتر خاموش شد و برق رفت. دوباره وصل شد و مجددا قطع شد و همه جا تاريك. سريع كامپيوتر و يخچال و بقيهي وسايل رو از برق كشيدم. ظاهرا بزرگداشت آيين چهارشنبه سوري كار دستمان داده بود. عليرغم اين كه من فارغ از آتش و آتشبازي در خانه نشسته بودم. دود آتشبازي مردم بايد به چشم ما هم ميرفت.
تا دورهي عزاداري بود شب و روز سروصداي هياتها آسايش از ما گرفته بود، حالا هم چند مدتي است كه سر و صداي ترقوتوروق شادي باستاني ايرانيان آرامشمان را به هم زده است. من كه از اسلاميت و ايرانيت فرهنگ مردم به جز اينها چيزي نديدم.
نميدانم شايد غيرت ايراني اسلامي در من مرده است. چون اين چند وقته كه ملت اينترنت را روي سرشان گذاشتند به خاطر فيلم 300. من هر چه كردم رگ كه نه حتا يك مويرگ وطنپرستي هم در من پيدا نشد كه بيرون بزند و من هم همراه معترضين شوم.
راز همسايهي ما
دربارهي همسايهي عجيبي كه داريم در پست "جارولوژي، علمالهمسايه يا نيبرشناسي" احتمالا خونديد. اما يه نكتهاي كه همين امروز من كشف كردم اين بود كه اصلا اين خانواده سهنفره نيستند.
وارد ساختمان كه ميشدم. پسر شيطون همسايه داشت خارج ميشد و ناگهان براي لحظاتي كوتاه عضو چهارم اين خانواده را من ديدم. براي لحظاتي چون خيلي سريع قايم شد. بعله دختر خانواده بود. كه لابد آقاي همسايه خوش نداشت كسي ببيندش.
ياد دوست برادرم افتادم كه ميگفت، وقتي كارت عروسي خواهرش رو براي همسايهها ميبرد. اونها با تعجب ميپرسند. مگه شما تو خونه دختر داشتيد؟ و البته اين رو به عنوان نشانهاي از نجابت خانوادگي و با افتخار تعريف ميكرد.
مامان بيخيال
ديشب اكبر كاسنينويس پيش ما بود به خودمان كه آمديم ساعت پنج صبح بود كه همگي خوابيديم. دربارهي شيرمرغ تا جان آدميزاد حرف زديم. وحيد ديرتر رفت سر كار. احتمالا صابر هم سر كلاس خوابآلود بود. من هم كه براي جبران كمخوابي عصر را تا يك ساعت پيش خوابيدم.
اما ديروز كه اكبر اومد يه اتفاق افتاد. هنوز با هم احوالپرسي نكرده بوديم كه پرسيد چرا اينقدر لاغر شدم. ديدم راست ميگه اين چند ماهه كمي آب رفتم.
يكباره ترس ورم داشت كه دو سه روز ديگه كه برم خونه. حتما مادرم خواهد گفت واي چه لاغر شدي! تو هيچي نميخوري؟ و از اين حرفها. و پدرم هم توصيه خواهد كرد چندتا وزنه بزارم جيبم كه باد من رو نبره!!
مطلب را به بالاترین بفرستید
عشق يواشكي
توي كوچهي باريك و خلوت پيچيدم. دختر و پسري آن سر كوچه با هم بودند. هوا داشت تاريك ميشد. هر دو سن و سال دبيرستان بودند. پسر با احتياط اطراف را نگاه كرد . از كيفش چند شاخه گل سرخ دراورد و به دختر داد. چشمهاي دختر از حدقه بيرون زد. خنديد و گفت نه، ممنون. و سريع ادامه داد، اما اصلا سليقه نداري. لبخند معصومانهي دختر به نيشخند موذيانه تبديل شده بود.
پسر اما نميدانست چه جوابي بدهد. كمي اينپا اونپا كرد و آخر سر هم چيزي نگفت. به آن سر كوچه كه رسيدم. دختر گفت اينجا بمون گل رو ببرم خونه. مامانت نفهمه؟ پسر با نگراني پرسيد. دختر گفت ميگم نسرين بهم داده! و همراه من دختر از كوچه بيرون آمد. خيابان اصلي شلوغ بود. هر دو به راست پيچيديم.
پنجاه متر جلوتر دختر كليد به در خانهاي انداخت و با دستهي گل داخل شد. در چند ثانيهاي كه با او همقدم بودم. لبخند رضايت چهرهي دختر را زيباتر كرده بود. انگار همهي دنيا را پسر داده بود دست دختر. و همه چيز مال دختر شده بود.
وارد ايستگاه مترو شدم. به خودم گفتم بعيد است مادر باور كند كه دستهگل كار نسرين است.
مطلب را به بالاترین بفرستید
وقتي با من حرف ميزني دهنت رو ببند
روزنامهي شرق بعد از ماهها رفع توقيف شد. ظاهرا 900 هزار تومان ناقابل توي گلوي آن گير كرده بود كه با پرداخت آن دوباره ميتواند منتشر شود. تنها معنايي كه براي اين رويداد تراژيك فرهنگ ايران ميتوانم بيابم، تيتر كميك اين پست است.
حاكميت ايراني اسلامي به زبان بيزباني فرياد ميزند: آهاي روزنامهنگار، آهاي رسانه، اگر قرار است حرف بزني اگر قرار است با جامعه و حكومت تعامل داشته باشي، بايد دهانت را ببندي! تمام. اين يعني آزادي اين يعني دموكراسي. اين يعني ركن چهارم.
شرقي كه تا قبل از توقيفش، هزار حرف نگفته گذاشت. معلوم نيست اينبار بايد بيخيال كدام واقعيتهاي جاري و ساري در اين كشور شود. نميدانم با اين شرايط آيا ميشود در اين رسانهها كار كرد و باز هم اسم خود را روزنامهنگار گذاشت. شير بييال و دم و اشكم كه ديد؟!
زن به مثابهي ديوايس يا ديوايس منيجر
چرا عدهاي نميخواهند باور كنند كه وضع بانوان ايراني ارتقا يافته است و ديگر خانوادههاي مردسالار زنان را مورد سوءاستفاده قرار نميدهد؟ اين پست عسل بانو را در فصلي ديگر بخوانيد تا بگويم چرا؟
يكي دو نسل پيش زنان خانهدار ايراني ميشستند و ميپختند و ميرفتند، و هيچكس براي اين همه كار حقوقي به آنها نميداد و دست آخر هم مالك چيزي از آن زندگي مشترك نبودند. در حد خدمتكاري كه با تمام انرژي بايد كار كنند به شمار ميآمدند.
اما در سالهاي اخير هرچند باز هم بايد بدون چشمداشتي همان كارهاي سابق را انجام دهند، اما به مدد پيشرفت تكنولوژيك و ماشينيشدن زندگي، سختي كمتري در انجام كارهاي خانه متقبل ميشوند.
خلاصه اين كه اگر در نسل پيش زنان در خانه در نقش ديوايسي براي راحتي اهل خانه مخصوصا مردان بودند. حالا نفششان به ديوايس منيجر آقاي خانه ارتقا يافته است!! كه اين البته كلي پيشرفت است. كه براي آن بايد از پول نفت ممنون بود كه زندگي لوكس را براي ايران به ارمغان آورده و همين طور اين ماشينيسم ضد انساني غرب!!!
منيت و ماييت
كي گفته كه تكبر فقط با اول شخص مفرد صرف ميشود؟
اصلا به نظر من مبتذلترين و به بياني كمخطرترين تكبرها منيت است. وگرنه ماييتها خيلي وحشتناكتر از منيت است. با منمنكردن فرد خود يا چند نفر محدود را بيچاره ميكند. اما ماماكردنها در طول تاريخ يك جامعه و يك نسل و حتا گاهي چند ملت و چند نسل را به دامان تباهي و ويراني كشانده است. هيتلر و استالين و امثال آنها در اين زمينه شاهكارهاي تاريخ اند.
قصهي احمدينژاد هم همين است. ما ملت برگزيده ميخواهيم تمام بشريت را از شر تمام بدبختيها نجات دهيم. و تودههاي ستمكشيدهي دنيا هم همه چشم انتظار ظهور مايند. اين تفكر از هر بمب اتمي خطرناكتر است. بايد منتظر ماند و ديد كي و كجا ميتركد و چه كساني را با چه عمقي به بدبختي ميكشد.
البته بوش هم از اين جنس است. در بهترين حالت بوش نسخهي آمريكايي احمدينژاد است. سخنرانيهاي بوش هم بوي جهاد و شهادت براي نجات نوع بشر ميدهد.
مطلب را به بالاترین بفرستید
ديشب ترور شدم
در يك مهماني نيمهرسمي نيمهخودماني يك مرد شيكپوش به سمتم آمد. و صداي شليك. از خواب پريدم. نفميدم. كجا بودم. كي شليك كرد و چرا؟
حتا نميدانم در اثر شليك مردم يا نه؟ دوباره خوابيدم و هر چه سعي كردم ادامهي خوابم را نديدم. حيف شد خيلي وقت است خواب جنايي نديدهام.
اينقدر در دنيايي پر از صلح و صفا زندگي كردهايم كه دلم براي استرس و تنش مرگ و زندگي لك زده است!!!
مطلب را به بالاترین بفرستید
تزوير رسانهاي
در اخبار رسانههاي ايران اين روزها گفته ميشود: مردم دنيا در يك نظر سنجي كه بيبيسي برگزار كرده است اسراييل را منفيترين كشور دنيا شناختهاند. خلاصهاي از اين نظرسنجي در اين صفحه از سايت بيبيسي آمده است.
مطابق اين نظرسنجي ايران بعد از اسراييل جايگاه دوم را در ميان كشورهاي منفي داراست و بعد از ايران آمريكا سومين رتبه را در اختيار دارد. رسانههاي ايراني براي اين كه رتبهي دوم را اعلام نكنند. حتا از اعلام رتبهي سوم گذشتند. چون نميشد و اول و سوم را اعلام كرد و جايگاه دوم را بيخيال شد.
در اين نظرسنجي از 28 هزار شهروند 27 كشور دنيا در مورد 12 كشور سوال شده كه تا چه حد تاثير منفي يا مثبت در جهان دارند؟
نتايج اين نظرسنجي:
1- اسراييل 56 درصد منفي 17 درصد مثبت
2- ايران 54 درصد منفي 18 درصد مثبت
3- ايالات متحده 51 درصد منفي 30 درصد مثبت
4- كرهي شمالي 48 درصد منفي 19 درصد مثبت
البته سابقهي رسانههاي دولتي ايران به خصوص صدا و سيما در اين گونه موارد زياد است. مثلا بارها شنيدهايد كه در خبرهاي ايران از موسسهي گالوپ نقل ميشود كه محبوبيت دولت بوش يا سياستهاي او در خاورميانه و عراق در ميان مردم آمريكا كاهش يافته است و حتا اين كه مردم آمريكا بر اساس نظرسنجيهاي اين موسسه به خشونتهاي اسراييل منتقد هستند.
اما در لابهلاي همين تحقيقات نظراتي دربارهي نقش ايران در منطقه يا رفتار گروههاي فلسطيني هم مطالبي هست كه هرگز شهروندان ايراني از آن باخبر نميشوند.
يك نكتهي جالب دربارهي موسسهي گالوپ اين است كه چند سال پيش عبدي، گرانپايه و قاضيان به عنوان مديران موسسهي آينده متهم به جاسوسي براي دولت آمريكا شدند از طريق نظرسنجي كه به سفارش موسسهي گالوپ انجام دادند.
راستي: فرصت كرديد اين پست را از حاجي واشنگتن و اين پست را هم از حاجي كنزينگتن بخوانيد. جالب هستند هرچند به موضوع اين پست من ارتباطي ندارند. خدا اين حاجيين را از ما نگيراد!
كرم بندگي و بتپرستي ديني
امروز تلويزيون فيلمي پخش ميكرد كه در آن معلم يك مدرسه درختي را به يك شاگرد معرفي كرد كه اگر زير آن درخت درس بخواند حتما موفق خواهد شد. پسر اين كار را كرد و جواب گرفت. اين ترفند معلم براي واداشتن محصل به درس خواندن، كار را به جايي رساند كه نه تنها شاگردان مدرسه براي درس خواندن زير درخت سرودست ميشكستند، حتا يكي از معلمان مدرسه هم به معتقدان به قدرت اين درخت پيوست و شبها براي امتحان فوقليسانس زير درخت درس ميخواند.
ديروز هم ايميلي دريافت كردم كه در آن عكسهايي بود از محرم امسال در شهر قدس. مردم اين شهر كه نميدانم كجاست، نقش حاصل از نم ديوار خانهاي را به قامت اباالفضل نزديك ديده بودند و براي تبرك و شفا و حاجت، چه ازدحامي كرده بودند.
اين كه انسان در اثر ترس، جهل، تنهايي، درد و رنج زندگي و هر دليل اصيل و غير اصيل ديگر و حتا مطابق ديدگاه ديني بر اساس فطرت حقجوي خود، نياز به خدايي دارد تا او را بپرستد، جاي بحث است كه نميخواهم به آن وارد شوم. اما گاهي فكر ميكنم مردم ايران در ارضاي اين نياز راه افراط ميروند. طوري كه بر اين نياز مفرط اسمي به جز كرم بندگي نميتوانم بگذارم كه روح انساني آنها را ميخورد.
كار حتا به جايي رسيده كه فرعيات و خرافات ديني با كمك عناصر ديني و مراسمها و مناسك ديني چنان حضور پررنگي در زندگي مردم پيدا كردهاند، كه به جرات ميتوان گفت خدا در دين مرده و فراموش شده است.
البته وقتي رييس جمهور يك كشور در اطراف خود حلقهي نور ميبيند. جمهور هم بايد اين گونه باشند.
لمپنيسم مذهبي و دروغهاي يوميه و اين شعر را هم كه بيارتباط با اين موضوع نيست، بخوانيد.

