تبليغاتX
علف هرزه‌‌

------- علف هرزه --------------------------------------------------

a

پربيننده ترين مطالب علف هرزه

فهرست كامل مطالب

فهرست موضوعي

لينك‌هاي ديگران

جستجو در علف هرزه
و من انگار گیاهی کوچک
و تو آن نور
که از دور
به من می‌تابی
عمر من کوتاه است
همه می‌میرند
اما علف هرزه‌ی کوچک
زودتر خواهد مرد
باغبان خیلی زود
خواهد چیدش
فردا
وقتی خورشید بیاید بالا
او نخواهد فهمید
که زمین یک نفر کم دارد

حامد صادقي صفت
hssefat[at]yahoo

صفحه‌ي اصلی
صفحه‌ي آرشيو

اخبار جهان
Google News
Yahoo News
Reuters
United Press
Herald Tribune
AFP
Spiegel
Guardian
Observer
Le Monde
Le Monde Diplomatic
Telegraph
Independent
Haaretz
CS Monitor
Times
NY Times
Washington Post
USA Today
Wall Street Journal
Financial Times
Bloomberg
Euro News
France 24
BBC
DW
CNN
Aljazeera
Fox News
Market Watch
Time
Newsweek
Businessweek
Economist
Religion News
All Headline News
الجزيره
الشرق الاوسط

اخبار ايران
ايرنا
ايسنا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري مهر
واحد مركزي خبر
خبرگزاري اقتصادي ايران
همشهري آن‌لاين
ايران
ايران ديلي
الوفاق
كيهان
كيهان لندن
جمهوري اسلامي
جام جم
روزنا
اعتماد
كارگزاران
سرمايه
جهان صنعت
دنياي اقتصاد
شبكه‌ي خبر
پرس تي وي
دويچه‌وله فارسي
بي بي سي فارسي
وي او اي فارسي
لوموند فارسي
راديو فردا
راديو زمانه
ميدان زنان
روز
نوروز
انتخاب
خبرنامه‌ي گويا
امروز
شريف نيوز
ادوار نيوز
آفتاب نيوز
شهرزاد نيوز
ايتنا
وبنا
هفتان
هزار تو
پارس آرتز
شهروند امروز
فيروزه
ماه و هور
رستاك
عصر ايران
تابناك
جهان نيوز
خزه
زيگزاگ
جن و پري
جديد آن‌لاين
مردمان
علف‌هاي هرزه‌ي تازه

ديگران
2007/2/19

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

هم‌خوابگي اقتصاد و اسلام



روزي انيشتين در يك مهماني همرقص زني زيبا بود كه دايم مي‌خواست او را به همبستري با خود تشويق كند. با يك استدلال ساده كه اگر حاصل همخوابگي من و تو فرزندي باشد كه عقل و هوش را از تو و زيبايي و تناسب اندام را از من به ارث ببرد. بهترين فرزند را من و تو خواهيم داشت. انيشتين رو به زن مي‌كند و مي‌گويد اما من مي‌ترسم برعكس شود و عقل تورا به ارث ببرد و خوشگلي مرا.

 

بعد از انقلاب يك مساله‌اي كه در ايران باب شده اين است كه هم اسلامي باشيم هم مدرن. هم خدا را داشته باشيم. هم خرما را. مفاهيمي نظير اقتصاد اسلامي. حكومت ديني. توسعه‌ي اسلامي. دموكراسي ديني. همه از اين زياده‌خواهي ايراني و انقلابي نشات مي‌گيرد كه هم دنيا را مي‌خواهيم و هم آخرت را. تمام اين تركيب‌هاي وصفي حامل اسلام و دين از اين جهت است كه از طرفي مي‌خواهيم عدالت و اخلاق ديني و خدا را داشته باشيم. از طرف ديگر مي‌دانيم كه رشد و پيشرفت بدون ابزار دنياي مدرن به دست نمي‌آيد كه همگي دسترنج توسعه‌ي غربي بوده و هست.

 

در اقتصاد اسلامي با همخوابه كردن اسلام با اقتصاد كشور مي‌خواهند دختري نابالغ را به حجله‌ي مردي فرتوت بفرستند با اين طمع كه از آن كابين پسري حاصل آيد كه كارايي  اقتصاد غرب و عدالت تعاليم شرق را داشته باشد. بي‌خبر از آن كه كودكي گنگ را متولد مي‌كنند كه ناكارآمدي سنت شرقي و اسلامي و فساد و بي‌عدالتي غربي را بيش از اصل آن‌ها خواهند داشت و در واقع فرزندي فلج و عقب‌مانده خواهند داشت.

 

خامنه‌اي امروز گفته است كه برنامه‌هاي اقتصادي كشور دو هدف دارد، يكي عدالت و ديگري افزايش ثروت. اين هم از مصاديق آن است كه گفته شد. من در آينده‌ي اين كلام مي بينم كه بي‌عدالتي و فقر گريبان‌گيرمان خواهد شد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع اقتصاد
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/2/18

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

فوتبال مهمتر است يا امنيت؟



اي اف سي تيم استقلال تهران را از جام باشگاه‌هاي آسيا خط زده است. اين مساله واكنش‌هاي تندي را ميان طرفداران اين تيم و ورزشي‌نويسان برانگيخته است. پيش از اين هم وقتي فوتبال ايران از سوي فيفا از حضور بين‌المللي محروم شد تنش زيادي ميان فوتبال‌دوستان به وجود آمد.

 

وقتي قطعنامه‌ي شوراي امنيت عليه ايران صادر شد. بسياري از رسانه‌ها و مردم مساله را جدي نگرفتند. هنوز هم خيلي‌ها نمي‌دانند مفاد اين قطعنامه چيست و چه عواقبي براي كشور خواهد داشت؟ و چه قطعنامه‌هاي ديگري در راه است؟

 

رسانه‌ها و به تبع آن مردم، با حساسيت و آزادي بيش‌تري درباره‌ي سرنوشت فوتبال قضاوت مي‌كنند، در حالي كه درباره‌ي مسايل هسته‌اي يا موضع رسمي حكومت را تكرار مي‌كنند يا با سكوت از كنار مساله مي‌گذرند. شايد به همين دليل حساسيت مردم و شدت عمل فيفا بود كه فوتبال ايران حكم فيفا را تمكين كرد، مصطفوي رفت و صفايي فراهاني بازگشت.

 

تمكين نكردن ما از فيفا به قيمت عدم حضور بين‌المللي فوتبال ايران تمام مي‌شد. اما در مساله‌ي هسته‌اي، تشكيل ائتلافي جهاني و منطقه‌اي عليه ايران، تحريم، فشار اقتصادي و شايد هم جنگ، عواقب اين تكروي ايران خواهد بود.

 

با محروميت فيفا مردم يكي از محبوب‌ترين سرگرمي‌هايشان را از دست مي‌دهند. ولي قطعنامه‌هاي شوراي امنيت و تشكيل ائتلاف جهاني عليه كشور احتمالا خيلي چيزها را از مردم خواهد گرفت.

 

همه از بي‌تدبيري مديران باشگاه استقلال و فدراسيون فوتبال واكنش نشان مي‌دهند. اما كمتر كسي است كه به ناتواني ديپلماسي و سياست‌هاي خارجي و منطقه‌اي اعتراض كند.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/2/17

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

سپاه قدس از كربلا مي‌گذرد؟



يادم هست كه زمان حمله‌ي آمريكا به افغانستان، يكي از بچه‌هاي دانشگاه كه عمويش از فرماندهان سپاه قدس بود، مي‌گفت كه وزارت خارجه كنسولگري هرات را به اين نيرو واگذار كرده و ايشان هم در رهانيدن نيروهاي القاعده از چنگال آمريكايي‌ها و ترانزيتشان به خارج از افغانستان سنگ تمام گذاشته‌اند.

 

بنابراين ادعاي آمريكا مبني بر دخالت سپاه قدس ايران در وقايع عراق، چيز بعيدي نيست. وقتي سپاه قدس بتواند كنسولگري هرات را از دولت خاتمي بگيرد چرا نبايد باور كرد در دولت احمدي‌نژاد، كنسولگري ايران در اربيل هم در دست آن‌ها باشد و دبير دوم سفارت ايران از فرماندهان سپاه قدس و طراح برنامه‌هاي ايران در راستاي به هم زدن شكل‌گيري نظم آمريكايي در عراق.

 

فارغ از بهانه‌جويي نوع آمريكايي. نمي‌توان دردسرتراشي نوع انقلابي، اسلامي‌اش را ناديده گرفت. در وقايع لبنان هم شنيده‌ام معركه‌گردان اصلي سپاه قدس بوده است. اين نيرو كه از قرار معلوم قرار است پيش‌قراولان انفلاب جهاني مهدي باشند، ظاهرا مجري بخشي از دكترين مهدويت جمهوري اسلامي هستند.

 

سپاه قدس اكنون به طريق زميني از راه عراق و سوريه و لبنان تا مرز فلسطين مي تواند برود. شهاب دو و سه هم كه آن‌ها را از آسمان به اسراييل مي‌رساند. يعني همان راه قدس از كربلا مي‌گذرد. كه با جنگ هشت ساله محقق نشد. با مدد حمله‌ي آمريكايي‌ها به عراق و سرنگوني صدام براي ايران تحقق يافته است.

 

بي‌دليل هم نيست كه بوش عذاب وجدان نئومحافظه‌كارانه‌اش گل كرده كه عراق را از حضور ايران خالي كند. طبيعي است به خاطر ايرانيزه شدن عراق اسراييلي‌ها آمريكا را مقصر بدانند و بوش را سخت زير فشار بگذارند.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/2/16

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

نفس خيلي عميق



كماكان قلب مي‌تازد به سوي هيچ

 و خون انگار

بر خلاف جاذبه

همزمان با ثانيه

دنبال تحفه‌ي «تقدير»

مي‌گردد!

 

زمين گرد است و شب تاريك

نگرد اي خون درون من

كه چيزي نيست!

بمان ديگر...

منعقد شو قرمز شاكي

كه حتا

حس «خوابيدن»

درونم نيست!

 

اين قطعه بخشي از مرثيه‌ي شبانه‌ي دوست عزيزم ميم ميم است. يك خاطره‌ي جالب در زندگي من هست كه به او تعلق دارد كه فكر نمي‌كنم نظير آن براي كسي پيش آمده باشد. من تازه با ميثم – يعني همين ميم ميم -  آشنا شده بودم. چندبار با هم گپ زديم. از جمله يك روز در كافه تيتر كه هنوز يادم هست.

 

فيلم نفس عميق را دوست داشت و حتا به من داد كه آن را ببينم. من هم كتاب ورونيكا تصميم مي‌گيرد بميرد – از نظر من بهترين كار كوئيلو است به مراتب بهتر از كيمياگر- را به او دادم. هم فيلم و هم كتاب به موضوع خودكشي مربوط مي‌شوند، اما نگاه‌ها خيلي متفاوت است.

 

مدتي بعد اين دوست من ناپديد شد. يعني اين كه موبايلش جواب نمي‌داد و وبلاگش را هم آپ نمي‌كرد. و من هم هيچ راه دسترسي به او نداشتم نه آدرسي و نه شماره‌ي تماسي. حتا دوست مشتركي هم نداشتيم كه سراغش را بگيرم.

 

نمي‌دانم چرا من به اين توهم دچار شدم كه مبادا او بلايي به سر خودش آورده باشد. در مدت كوتاهي يواش يواش باورم شده بود كه او افسرده شده و احتمالا... بدبختي اين بود كه در آخرين تماس ما او به من زنگ زد و سر من خيلي شلوغ بود. صحبت موكول شد به بعد كه من فراموش كردم.

 

و چنان عذاب وجداني گرفتم كه اگر آن روز من با او حرف زده بودم، شايد وضعيت فرق مي‌كرد! يعني من اين دوستم را خودكشي كردم! و بدبختي هم اين بود كه هيچ راهي براي مطمئن شدن وجود نداشت به جز موبايلش كه جواب نمي‌داد و وبلاگش هم كه آپ نمي‌شد.

 

چند مدت بعد آقا آفتابي شد و من بيچاره‌ي نيمه‌جان شده را از نگراني رهانيد. دو هفته‌اي است از او خبري ندارم. و مدتي است وبلاگش را آپ نكرده. فردا زنگي به او خواهم زد. شايد اينبار خودكشي كرده باشد!!



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/2/15

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

رهايي از زندان سبز



ديروز بعد از كلي سنگ اندازي كه انجام شد بالاخره دفاع كردم. آخرين نمونه‌ي كارشكني‌ها اين كه زمان دفاع رييس دانشكده در اتاقش جلسه تشكيل داده بود و برگزاري جلسه دو ساعت به تاخير افتاد. دست آخر جلسه را بدون حضور آقاي رييس كه مشاور پايان‌نامه‌ام بود شروع كرديم و ايشان وسط ارايه‌ي من آمدند. و حتا يك عذرخواهي خشك و خالي هم نفرمودند.

 

موضوع پايان‌نامه برآورد حجم واردات قاچاق با رويكرد منطق فازي بود كه با نمره‌ي 91 دفاع شد. و به اصطلاح فارغ‌التحصيل شدم. از دانشگاهي كه نه تنها از خودش و مسوولينش دل‌خوشي ندارم. حتا از دانشجويانش هم جز بي‌وفايي و تظاهر چيزي نديدم.

 

ديشب هرچند از رها شدن از قيد پايان‌نامه خوشحال بودم. خبر را پست نكردم تا مفصل امروز با اشاره به مسايل دوران تحصيل و درگيري‌هاي آن دوره و آدم‌هاي دانشگاه بنويسم. كه نوشتم اما از پست كردنش پشيمان شدم. باز هم سكوت مي‌كنم تا وقتي ديگر. يكبار به يكي از اساتيد گفتم كه فارغ‌التحصيل شدن از اين دانشگاه براي من افتخار نيست. بلكه براي دانشگاه افتخار است. و هنوز هم بر اين اعتقادم.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/2/14

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

اینچنین عریان



اول بگم از شر تز راحت شدم.

ياد يه دختري افتادم چارده پونزده ساله. و ناخداگاه گريه‌ام گرفت. اين شعر رو كه قبلا نوشتم و به دلم ننشسته بود و پستش نكردم حالا خوندم و به دلم نشست و پستش مي‌كنم.

 

عجيب دلم گرفته است

كه اينچنين

بي‌اختيار روي صحنه مي‌گريم

 

تماشاگران اما

نگاه مي‌كنندم با حسرت و صد آه

 

كارگردان

از بازي عالي‌‌ام

خوشحال سراپا

بازي نيست اما

 

كسي نيست

كه جدي بگيرد اين اشك‌ها را

 

كاش دستي بكشد

پرده را

و تمام شود بازي

 

نقش مقابلم زني است

كه نمي‌شود در اين لحظه‌ي حساس

بغلم كند حتا

 

كه تنها بار اين صحنه را به دوش نكشم

اينچنين عريان

مقابل اين همه چشم

تنهاي تنها

 

كاش پرده را بكشند

 

اسمش سروه بود كه فكر كنم تو كردي معناي نسيم ميده. دو سال پيش كه كردستان عراق بودم. واليبال بازي مي‌كرديم. بدون عينك بازي مي‌كردم. چون بند عينكم رو نبرده بودم. گلسر كهنه‌اش رو شكافت داد كه عينكم رو ببندم.

و اون روز غمبار كه مجبور شدم برگردم شيشه‌ي ادكلنم رو به سروه دادم. خوشحال شد و گفت هرگز ادكلنش رو نمي‌زنه و هميشه نگهش مي‌داره. من هنوز اون بند كهنه رو دارم.

كاش يكي خبر مي‌آورد كه سروه زنده است و داره زندگي مي‌كنه يا نه؟

ديگه نمي‌تونم جلوي گريه‌ام رو بگيرم.

فعلا.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع شعرواره
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/2/14

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

عقرب



برادرم احمد تعدادي داستان نوشته برايم ايميل كرده بود. چندتايي را خواندم. يكي را با اجازه‌ي او اينجا مي‌گذارم، شايد شما هم خوشتان بيايد.

 

مرد، خسته و درمانده با گام‌هايي كُند به جلو مي‌رود. روي دوشش كيفي از بند آويزان است و تلوتلو مي‌خورد. چشمان مرد مي‌چرخد. كودكي پرشتاب و شاداب در دشتي سرسبز مي‌دَوَد. مرد، نَفَسي عميق مي‌كشد و دوباره بر پيكره‌ي عريان بيابان چشم مي‌دَواند. كسي نيست.

 

تكه خاري بر روي شن‌ها مي‌غلتد و به كناري مي‌افتد. به خودش مي‌آيد و گام‌هايش را سريع‌تر برمي‌دارد. ديري نمي‌گذرد كه دوباره گام‌هايش سنگين مي‌شوند. سنگيني‌اي كه خستگيِ درازمدت مرد را آشكار مي‌كند. كلاهش را برمي‌دارد وبا آستين پيراهنش عَرَق پيشاني‌اش را پاك مي‌كند. شعاعي از نور، مستقيماً، چشمانش را نشانه مي‌گيرد. كلاهش را روي سرش مي‌گذارد و دوباره راه مي‌افتد.

 

ضرب‌آهنگ گام‌هايش با نَفَس‌هايش يكي مي‌شوند؛ اما هر بار كه مي‌ايستد بُريده‌‌بُريده نَفَس مي‌كشد. روي زانوهايش مي‌نشيند. دست به قمقمه‌اش مي‌بَرَد. تكانش مي‌دهد. خالي است. لبخندي بر لبانش مي‌رويد. سرش را پايين مي‌اندازد. خاطره‌اي او را مي‌آزارد. شانه‌هايش تكان مي‌خورد. مثل كسي، كه باري را از روي دوشش بردارند و سبك شده باشد، دوباره برمي‌خيزد و راهش را ادامه مي‌دهد.

 

حركتي در ميان شن‌ها نگاهش را مي‌رُبايد. عقرب است؛ با نيشي واژگون بر پشتش. لب‌هاي مرد مي‌جُنبد: «آيا عقرب مي‌تواند خودش را بِگَزَد؟» لبخندي بر لب‌هايش مي‌رويد. خودش را روي شن‌ها مي‌اندازد. داغي شن صورتش را مي‌سوزاند؛ اما صورتش را با فشار بيشتري به شن‌ها مي‌چسباند.

 

 چشمانش را مي‌بندد. مثل اين مي‌مانَد كه خوابش برده باشد و خواب ببيند. عقرب، آرام از حاشيه‌ي لباسش بالا مي‌رود. شانه‌هاي مرد را مي‌پيمايد و از روي يقه‌اش پايين مي‌آيد و آرام‌آرام از مرد دور مي‌شود. نگاه مرد با حسرت فراوان عقرب را تعقيب مي‌كند.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع داستانك
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/2/13

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

امامزاده صالح، شلوار حاملگي و كارلوس سانتانا



فقط يكبار بود كه از در اصلي وارد شدم. اون هم وقتي كه ورودي بازار به امامزاده رو مسدود كردن. ديشب رفتيم امامزاده صالح. من كه چند روزي از خونه بيرون نيومده بودم. وقتي وحيد گفت بريم نتونستم مقاومت كنم. ديشب هم از بازار پيچيديم تو امامزاده. بلندگو زيارت عاشورا مي‌خوند. رسيده بود به لعن اولي كه پا به امامزاده گذاشتم. تو اين دوازده سالي كه كلاهم افتاده توي اين تهران بي‌در و پيكر، خيلي خاطرات از تجريش، بازارش و امامزاده داشتم.

 

و ديشب بعد از مدت‌ها دوباره اون طرفا پيدام شد. خيلي چيزا عوض شده بود. اغذيه‌فروشي‌ها زيادتر شده بود و چندتايي بوتيك لباس‌فروشي و مركز خريد مجلل. بچه‌ها رفتن حرم و من يه دوري به رسم قديم توي بازار تجريش زدم. بازار خلوت بود و در حال تعطيل شدن. اما بوي خوش بازار هنوز سرحال مي‌آوردم. هرچند با بوي عطرهاي مختلف آدماي جورواجوري كه رد مي‌شدند، قاطي شده بود.

 

مغازه‌ي بزرگي كه حالا يه تيغه‌ي ديوار نصفش كرده بود تا سهم‌الارث پسرهاي صاحب مرحومش مشخص بشه. جيگركي اما هنوز سرجاش بود. ياد اكبر افتادم كه اولين بار با اون مشتري جيگركي شدم. مغازه‌اي كه هنوز هم روش نوشته بود سمنوي عمه ليلا. يه مغازه‌ي شيك لباس فروشي كه قبلا اين نبود و حالا روش نوشته بود: جوراب وضو رسيد و كوچيكتر كنار اون: شلوار حاملگي موجود است.

 

بلندگو ساكت شده بود و ديگه كسي رو لعن نمي‌كرد. روي ديوار پوستري بود كه زيرش نوشته بود: هيات ديوانگان دو بانوي دمشق. دوباره وارد امامزاده شدم. برا امامزاده صالح داشتن برج و بارو مي‌ساختن. نمي‌دونم چرا چيزاي كوچيك و قشنگ رو بزرگ مي‌كنن و بي‌روح. سال هفتاد و سه به امامزاده قاسم  دربند رفته بودم. خيلي حال كردم. دنج و باصفا هرچند كوچيك و محقر.

 

دو سال پيش كه براي بار دوم رفتم اونجا. شوكه شدم. رويش هندسي ديوارهاي سنگي و سيماني، بكارت دست‌نيافتني امامزاده قاسم رو نابود كرده بود. كلي غصه خوردم و گفتم كاش نمي‌رفتم و همان تصوير قديم  رو با خودم حفظ مي‌كردم و حالش رو مي‌بردم. دو دختر بزك كرده كه چادرهاي گلدار امامزاده روي سرشون زار مي‌زد كه تا حالا تو عمرشون چادر سر نكردن، خنده‌كنان از كنارم گذشتن.

 

صابر خرمايي به من داد. وحيد بند پوتينش رو بست و با هم در ميدان تجريش قدم زديم. به اطراف كه نگاه كردم احساس غربت كردم. خيلي چيزا و خيلي كسا رو نمي‌شناختم. دخترايي كه تنشون از لاي لباساي تنگشون بيرون مي‌زد. پسرايي كه آرايش كرده بودن و دلبري مي‌كردند. يكي‌شون با موهاش دوتا شاخ درست كرده بود، بلند. وحيد به من زد و گفت فكر مي‌كني از ديدن تو شاخ درآورده يا من.

 

با احساس نوستالژيك له‌شده بزرگراه‌هاي قد و نيم‌قد شهر رو طي مي‌كرديم. سه‌تايي ساكت بوديم و به آهنگ‌هاي ويران‌كننده‌ي كارلوس سانتانا گوش مي داديم. به خانه كه رسيديم ساعت دوازده بود.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/2/11

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

پخش دفاعيه‌ي خسرو گلسرخي از تلويزيون



داشتم فوتبال منچستر و چالتون را از شبكه‌ي سوم مي‌ديدم كه زيرنويس زد ساعت يازده جلسه‌ي دفاعيه‌ي خسرو گلسرخي دوباره پخش مي‌شود. حواسم بود كه اين برنامه ر ا ازدست ندهم. شاعري مبارز و ماركسيست كه توسط شاه اعدام شد و اوايل انقلاب به عنوان يكي از شهيدان مبارزه به حساب مي‌آمد و تا حالا فراموش شده بود. حالا بعد از سال‌ها تلويزيون ايران سراغش رفته است.

 

تصاوير مربوط به سي و سه سال پيش بود. در آن گلسرخي از علي و حسين و ماركس و لنين حرف زد تا يزيد و امپرياليسم را بكوبد. نمي‌دانم كل دفاعيات گلسرخي چه بوده و تلويزيون ايران چقدر از آن را حذف كرده بود ولي جسارت گلسرخي در به زبان آوردن آن عبارات جالب بود.

 

به هر حال تلويزيوني كه سال‌هاست مبارزان و شهداي آن را در فداييان اسلام خلاصه مي‌كند. ناپرهيزي عجيبي كرد. بعد از پخش اين تصاوير فرزاد حسني مجري از ضرغامي و جسارتش براي اجازه‌ي پخش اين تصاوير آرشيوي تشكر كرد. ظاهرا شب قبل پخش آن با استقبال مواجه شده بود و درخواست كرده بودند دوباره اين تصاوير پخش شود.

 

اما نكته‌ي جالب اين بود كه صفار هرندي، وزير ارشاد دولت احمدي‌نژاد، مهمان برنامه بود و گلسرخي را مصداقي از گفته‌ي حسين دانست كه اگر دين نداريد آزاده باشيد. از نظر او گلسرخي ماركسيست و ملحد آزاده بود و با شاه تا پاي مرگ مبارزه كرد. اما مجري به توضيحات جناب وزير اكتفا نكرد و گفت از كجا معلوم او پاي جوخه‌ي اعدام شهادتين را بر زبان نياورده باشد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع تلويزيون
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/2/8

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

تز لعنتي



اين تز لعنتي مثل اين كه طلسم شده است. دفاع با ويديو كنفرانس جور نشد. ناچار استاد راهنما را عوض كردم به تبع آن لازم است تغييراتي در پايان‌نامه بدهم. حالم از هر كتاب و تز و موضوعي كه به پايان‌نامه‌ام مربوط مي‌شود به هم مي‌خورد.

 

اميدوارم هفته‌ي ديگر طلسم بشكند و راحت شوم. آن وقت است كه احساس آزادي مي‌كنم و من مي‌مانم و هزار كار نكرده كه بايد بكنم.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/2/6

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

اتوبوس جنگي، پر از تراژدي و خالي از حماسه



گزارشي خودماني از تماشاي فيلم اتوبوس شب در جشنواره

 

بالاخره بعد از چند روز كه وحيد خواست و برنامه‌ي من جور نبود. ديشب سوار بر پرايد كوچكش در خيابان‌هاي شلوغ رفتيم كه فيلمي از جشنواره ببينيم. بين راه دو سه نفر از دوستانش را هم سوار كرد و ما شديم شش جوان بي‌قواره كه گويان و خندان ذره ذره در ترافيك ابدي تهران روانه‌ي موزه‌ي سينما در باغ فردوس مي‌شديم تا فيلم اتوبوس شب كار جديد پوراحمد را ببينيم.

 

خوشبختانه آخرين تجربه‌ي من از پوراحمد شب يلدا بود كه به دلم نشست و اين چند كار تجاري و ظاهرا بي‌مايه‌اش را نديده بودم. تم اتوبوس شب جنگي است. ظاهرا سياست‌هاي ارزش‌كارانه‌ي دولت جديد در جشنواره‌ي امسال خودش را نشان داده كه با خيلي از سينماي جنگي مواجهيم. تنگي جا و سختي راه به همراه احتمال دير رسيدن آزارمان مي‌داد. اما تنها اميدمان اين بود كه فيلم شب پيش را وحيد و دوستانش با يك ساعت تاخير ديده بودند.

 

با نيم ساعت تاخير به موزه رسيديم. بچه‌ها ياد كاغذ بي‌خط تقوايي افتادند كه موزه يكي از لوكيشن‌هايش بود. جلوي در ازدحامي از جوان‌هاي بدون بليط بود كه پيشنهاد خريد بليت‌هايمان را دادند. ما داخل شديم. با خودم گفتم اميدوارم بعد از فيلم پشيمان نباشيم كه اي كاش بليت‌ها را مي‌فروختيم و مي‌رفتيم و بستني مي‌خورديم. رديف اول آن سالن كوچك چند جاي خالي داشت كه ما رفتيم و نشستيم.

 

فيلم هنوز شروع نشده بود. مصادف با نشستن ما چراغ‌ها را خاموش كردند. اين  همزماني عده‌اي را به اين گمان انداخت كه همه‌ي ملت نيم‌ساعت است علاف مايند. و ما از اين توهم آن‌ها بسيار مغرور بوديم و اندكي شرمنده. اولين نكته‌اي كه فيلم داشت نمي‌شد آن را نديد اين بود كه فيلم سياه و سفيد بود نه رنگي. به ياد كودكي ايوان كار تاركفسكي افتادم كه آن هم جنگي بود.

 

بيش‌تر ماجرا در اتوبوسي مي‌گذشت كه حامل اسيران عراقي بود از خط مقدم به پشت جبهه. جدال و بگومگوي شكيبايي در نقش راننده‌ي اتوبوس با با رزمنده‌ي خردسال فيلم، مرا به ياد بي‌بي چلچله‌ي پوراحمد انداخت كه آن هم دلنشين بود البته نه به اندازه‌ي داستاني كه از آن اقتباس شده بود.

 

فيلم كمي بيش از حد كش‌دار شده بود و جاهايي پر از ديالوگ‌هاي شعاري ضدجنگ. البته گيرايي فيلم آنقدر بود كه در بار اول ديدن فيلم اين مسايل بيننده را آزار ندهد. به لحاظ بصري كلوز آپ‌هاي بي‌شمار و بي‌ثباتي و بي‌قراري دوربين چشمگير بود. كه لابد مي‌خواست موقيعيت نامتعادل  را بيش‌تر القا كند.

 

در نيمه‌راه فرمانده‌ي اتوبوس جنگي فيلم كور مي‌شد و بعد از آن اتوبوس دايما در بي‌راهه بود و فرماندهي آن را كودك- جواني احساسي به عهده داشت كه نمي‌دانست كجاست و به كجا مي‌خواهد برساند مسافرانش را.شايد اين‌ها استعاره‌هايي بود كه كنايه به جنگ ايران مي‌زد و سرگرداني ماشين جنگي ايران را نشانه گرفته بود. اما به هر صورت نويسنده براي به دست آوردن دل تهيه‌كننده‌ي دولتي فيلم و هدف‌هاي خيلي مقدسشان درپاره‌اي جاها ديالوگ‌ها و اتفاقاتي گذاشته بود كه او هم راضي باشد. نظير صحنه‌اي كه در آن اغراق‌آميز به بهره گرفتن ارتش عراق از جنگجويان غيرعراقي تاكيد مي‌كرد. هرچند روح فيلمش را به سفارش‌دهندگان نفروخته بود.

 

همين كه اتوبوس جنگي پوراحمد پر از حماسه نبود خودش خيلي قابل توجه است. بلكه پر بود از تراژدي. و به قول عيسا رزمنده‌ي جوان در پايان فيلم. اتوبوس از جهنم مي‌آمد. نه مرزهاي آسماني بهشت كه در ديگر فيلم‌ها بر آن تاكيد مي‌شود. در اين فيلم برخلاف جو حاكم سينماي جنگي از اسطوره‌ي شهادت خبري نبود. همه‌جا مرگ بود و هيچ فرقي هم نداشت چه براي آن اسير كه به ضرب تركش مي‌مرد يا آن جوان ايراني كه با بارش خمپاره. براي من البته اصرار بر نكشتن اسير توسط سربازان ايراني در اين فيلم دور از واقعيت اسيركشي است كه غيررسمي از خود رزمندگان ايراني شنيده بودم.

 

فيلم سرجمع خوب و قابل دفاع بود. بعد از فيلم بيرون از سالن بچه‌ها بازيگر نقش عيسا را ديدند كه انصافا خوب بازي كرد. البته ابراهيم كه تياتر مي‌خواند كلا از بازي‌ها راضي نبود. دوباره گروهان ما سوار بر پرايد كوچك وحيد شد و راه رفته را بازگشتيم. در بين راه با علي كه عرب بود درباره‌ي فصيح بودن عربي عراقي‌هاي فيلم صحبت شد. البته يك كرد عراقي هم بود كه نقشش را كورش دوست صميمي اكبر يا همان «كاسني» بازي مي‌كرد. اي كاش كورش به سينما و تلويزيون پا نمي‌گذاشت و ما را با خاطره‌هاي كارهاي صحنه‌اي اش با قطب‌الدين صادقي تنها نمي‌گذاشت. البته تياتر پولي ندارد و او متاهل شده و زندگي هنري دردي را دوا نمي‌كند. او را هم البته بعد از فيلم ديديم ولي با توافق ناگفته دورادور احوالي پرسيديم و كسي جلو نرفت تا مجبور نباشد از سر تعارف از بازي‌اش در فيلم تعريف كند. لهجه‌ي او هم كرمانشاهي بود  كه به كردهاي عراق ربطي نداشت.

 

وحيد اما از تدوين فيلم ناراضي بود. او كه كارش اينست، مي‌گفت در اين صحنه‌هايي كه حس بازيگر بسيار است نبايد در تدوين روي پلان‌ها مكث كرد. بايد سريع گذشت، تا تاثير پلان حسي مخدوش نشود. اين البته خيلي فني است. و شايد حق با او بود.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فيلم و سينما
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/2/6

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

باد و درخت و سبزه



يك جاي دور

كنار تپه

نهالي نشسته بود

يك سبزه بود كنار دست او

هم‌صحبت و دوست براي او

 

روزي ولي باد نابكار

وزيد و كند

سبزه را و بُرد

 

نهال غمگين شد و گريست

بر نبود يار دوران كودكي

برگي به سان اشك ريخت و گفت

ريشه اگر داشت او

اگربيش‌تر

دل به خاك داده بود

اينك تن به باد نمي‌سپرد

 

زمان گذشت و درخت قد كشيد و ريشه دوانيد بيش‌تر درون خاك

قدش گذشت از بلنداي تپه آن درخت

دشتي وسيع بود آن طرف

و درختان بي‌شمار

رودي و كوهي

خانه‌ها

بسيار

 

شب بود

درخت كهنه

شاخه‌ها به سوي آسمان گرفته

مي‌گريست

اي كاش ريشه نداشتم

در اين خاك بي‌ثمر

باد مي‌آمد و مرا مي‌برد



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع شعرواره
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/2/5

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

فرار از آزادي



حدود ده دوازده سال پيش در ريدرز دايجست مقاله‌اي خواندم كه به دلايل واقعي تصميم به ازدواج گرفتن مردان مي‌پرداخت. يكي از دلايلي كه نويسنده آورده بود. عبارت بود از فرار از آزادي. به تعبير صاحب مقاله، تجرد دوران سرگرداني است و استرس ناشي از گزينه‌هاي بي‌شماري كه در اثر آزادي ناشي از متاهل نبودن پيش رو داري و نمي‌داني كدام را انتخاب كني.

 

استرس و فشار ناشي از اين كه چه كني و چه نكني؟ يا اين كه چه برنامه‌اي داشته باشي، يكي از آزارهايي است كه توان تحمل آن در مرد مجرد به سر مي‌آيد و او تصميم به ازدواج مي‌گيرد. با ازدواج است كه برنامه‌ي زندگي او شكل مي‌گيرد. مي‌داند كه صبح تا عصر بايد برود سر كار بعد از آن خانه و زن و بچه. آخر هفته با آن‌ها برنامه‌ي تفريحي بگذارد و چه روزنامه يا احيانا كتابي را بخواند و به چه چيزهايي فكر كند.

 

دغدغه‌هاي يك مرد متاهل مانند دغدغه‌هاي يك مجرد توده‌اي بي‌شكل و سيال نيست كه هر دم در جايي باشد و به چيزي ميل كند. مجرد بودن براي مرد گونه‌اي از آزادي مي‌آورد كه بر اساس آن مي‌تواند انتخاب كند. گستره‌ي وسيع انتخاب كردن، حيراني را در او ايجاد مي‌كند كه آرامش را از او مي‌گيرد. او با انتخاب كردن ازدواج. در واقع از آزادي لجام‌گسيخته‌ي خود فرار مي‌كند و از بسياري دغدغه‌ها مي‌گريزد.

 

يادم هست در كلاسي من اين بحث را مطرح كردم و از ازدواج و كاركرد فرار از آزادي آن، به دين گريز زدم و كاركرد مشابهي كه دين دارد. دين نه تنها با جواب‌هاي از پيش تعيين شده خيال تو را از بسياري جهات راحت مي‌كند تا آرامش بيابي، بلكه سوال‌هاي زندگي را طوري براي تو تدوين مي‌كند كه ذهنت از درگير شدن با بسياري مسايل در امان بماند.

 

اين مي‌تواند به تعبيري همان كاركرد تخديري دين هم باشد. چرا كه با مدل‌سازي كه از عالم هستي و مسايل آن مي‌كند، دغدغه‌هاي ذهني تو را از فهم و تحليل هستي و چگونگي تعامل با آن كه بسيار طاقت‌فرساست، بي‌نياز مي‌كند و فقط تو را به جلب رضايت خالق مشغول مي‌دارد كه براي آن هم قواعدي مشخص دارد.

 

در فيلم ناخدا خورشيد، ناخدا در صحنه‌اي مي‌گويد: «دنيا مثل خرگوش است، نيمي از آن حلال و نيمي حرام.» اين قاعده خيال تو را از همه چيز راحت مي‌كند. كاركرد دين اين است كه تو را از چه‌كنم چه‌كنم برهاند. ماهيت استخاره در دين كامل كردن اين مساله است، دين نمي‌خواهد تو هيچ‌گاه احساس درماندگي و بي‌جوابي كني.

 

در آن كلاس خيلي‌ها به حرف‌هاي من اعتراض كردند، البته نه به ديدگاهي كه درباره‌ي دين مطرح كردم. بلكه به مقدمه‌اي كه درباب ازدواج و با اشاره به آن مقاله‌‌‌‌ آوردم.  مدتي است فكر مي‌كنم كه شايد من هم نياز به فرار از آزادي دارم. البته نه از نوع دينداري بلكه شايد از نوع ازدواج.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع انديشه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/2/4

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

تركيب فلسفه‌ي صدرايي و عرفان اسلامي



چند روز پيش با يكي از دوستان صحبت از  عملكرد خميني بود كه بحث‌برانگيز شد. از نظر من خميني به تدريج از يك مرجع تقليد و فقيه به سمت يك سياستمدار سوق پيدا كرد، اما نه يك سياستمدار سنتي، بلكه يك سياستمدار راديكال. كه حتا سنت اسلامي را كه از آن برخاسته بود، نفي مي‌كرد.

 

او در اوايل با انتشار كتاب حكومت اسلامي معتقد بود كه فقيه براي برپا داشتن احكام اسلامي بايد حكومت تشكيل دهد. اما كم‌كم نگرشش تغيير يافت تا جايي كه حفظ حكومت اسلامي ايران را از اهم واجبات دانست و اعلام كرد كه حكومت اسلامي حتا مي‌تواند احكام اوليه‌ي اسلام را تعطيل كند. و اين گونه جمهوري اسلامي به چيزي ضد فكر اوليه‌ي تشكيل خود تبديل شد.

 

بحث آن شب ما به خاطر اختلاف در تعليل اين تغيير رويكرد بود. آيا قدرت‌طلبي و منفعت‌طلبي بود كه رويكرد خميني و به تبع آن جمهوري اسلامي را تغيير داد؟ به نظر من خاستگاه جمهوري اسلامي و حكومت اسلامي در ديدگاه خميني تغيير كرد. او كه تا قبل از آن به عنوان يك فقيه، حد اعلاي حكومت را اجراي احكام اسلامي مي‌دانست. جايگاه خود را از يك فقيه به يك عارف و فيلسوف كه به فلسفه‌ي صدرايي گرايش دارد، تغيير داد.

 

خود را از يك فقيه به يك عارف و سالك ارتقا داد كه به حدي از وحدت وجود با مبدا هستي دست‌يافته كه در بايدها و نبايدهاي مذهب دخل و تصرف نمايد. در اين جايگاه جديد بود كه او به خود اجازه مي‌داد كه احكامي صادر كند كه در مذهب شيعه بدعت محسوب مي‌شد. و بحث مقتضيات زمان و فقه پويا را مطرح كرد. در نگاه اول اين رويكرد نگاهي روشنفكرانه به نظر مي‌رسد. اما اين نگاه بيش از هر چيز بنيادگرايانه است كه همزادهاي فلسفي و عرفاني خود را يافته است.

 

جايي كه فرد در مقامي قرار مي‌گيرد كه اناالحق تنها تبيين دقيق از آن است.  با اين نگاه از نظر من ايده‌ي قدرت‌طلبي و منفعت‌طلبي مردود است. مگر اين كه تعريفي متفاوت از منفعت ارايه شود. كه علاوه بر منافع روي زمين شامل منافع در آسمان‌ها هم باشد.