تبليغاتX
علف هرزه‌‌

------- علف هرزه --------------------------------------------------

a

پربيننده ترين مطالب علف هرزه

فهرست كامل مطالب

فهرست موضوعي

لينك‌هاي ديگران

جستجو در علف هرزه
و من انگار گیاهی کوچک
و تو آن نور
که از دور
به من می‌تابی
عمر من کوتاه است
همه می‌میرند
اما علف هرزه‌ی کوچک
زودتر خواهد مرد
باغبان خیلی زود
خواهد چیدش
فردا
وقتی خورشید بیاید بالا
او نخواهد فهمید
که زمین یک نفر کم دارد

حامد صادقي صفت
hssefat[at]yahoo

صفحه‌ي اصلی
صفحه‌ي آرشيو

اخبار جهان
Google News
Yahoo News
Reuters
United Press
Herald Tribune
AFP
Spiegel
Guardian
Observer
Le Monde
Le Monde Diplomatic
Telegraph
Independent
Haaretz
CS Monitor
Times
NY Times
Washington Post
USA Today
Wall Street Journal
Financial Times
Bloomberg
Euro News
France 24
BBC
DW
CNN
Aljazeera
Fox News
Market Watch
Time
Newsweek
Businessweek
Economist
Religion News
All Headline News
الجزيره
الشرق الاوسط

اخبار ايران
ايرنا
ايسنا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري مهر
واحد مركزي خبر
خبرگزاري اقتصادي ايران
همشهري آن‌لاين
ايران
ايران ديلي
الوفاق
كيهان
كيهان لندن
جمهوري اسلامي
جام جم
روزنا
اعتماد
كارگزاران
سرمايه
جهان صنعت
دنياي اقتصاد
شبكه‌ي خبر
پرس تي وي
دويچه‌وله فارسي
بي بي سي فارسي
وي او اي فارسي
لوموند فارسي
راديو فردا
راديو زمانه
ميدان زنان
روز
نوروز
انتخاب
خبرنامه‌ي گويا
امروز
شريف نيوز
ادوار نيوز
آفتاب نيوز
شهرزاد نيوز
ايتنا
وبنا
هفتان
هزار تو
پارس آرتز
شهروند امروز
فيروزه
ماه و هور
رستاك
عصر ايران
تابناك
جهان نيوز
خزه
زيگزاگ
جن و پري
جديد آن‌لاين
مردمان
علف‌هاي هرزه‌ي تازه

ديگران
2007/1/20

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

هجو دسته‌ي سوم



انسان‌ها سه دسته اند:

آن‌ها كه شك مي‌كنند، آن‌ها كه شك نمي‌كنند و آن‌ها كه سوت مي‌زنند.

 

نمايش ددالوس و ايكاروس را تابستان ديدم. و خيلي دوست داشتم به بهانه‌ي آن چيزي بنويسم كه نشد. آن موقع هنوز اين وبلاگ نبود. با خبر شدم كه اين نمايش در جشنواره جايزه‌اي برده است. با خودم گفتم بهترين فرصت است.

 

داستان اسطوره‌اي هوس پرواز، رسيدن به خورشيد، آب شدن بال مومي و سقوط را كم و بيش مي‌دانيد. در اين نمايش همايون غني‌زاده (نويسنده و كارگردان) برداشتي متفاوت از اين داستان قديمي را با اجرايي متفاوت‌تر در هم مي‌آميزد، تا حرف‌هايي از جنس دغدغه‌هاي امروزي به صحنه بياورد.

 

پدري ايده‌آل‌گرا پسرش را به صلابه مي‌كشد تا او را نجات دهد، پدر مظهر اقتدار، عقلانيت و جديت است كه در جستجوي رسيدن به سعادت ابدي از هيچ كاري فروگذار نيست. پسر اما اهل حس و دل است. ملموس و مادي زندگي مي‌كند و لذت و خوشي آني را نمي‌تواند فراموش كند. نمايش، جدال اين دو با هم است.

 

در جاي‌جاي نمايش پدر سوت قرمز رنگش را به صدا در مي‌آورد و فرزند را به تمكين فرا مي‌خواند تا رنج تلاش را تحمل كند به اميد كمال. پياپي قاعده و قانون كلي صادر مي‌كند تا پسر تكليف خود را بداند. و البته هميشه خود را كه سوت مي‌زند به عنوان دسته‌ي سوم مستثنا از اين احكام مي‌كند. سوت را هرچند برخي نماد قدرت و اقتدار دانسته‌اند، اما به نظر مي‌رسد سوت، ارزش‌ها و اخلاقيات است و حتا بينش و دانش، و كسي كه سوت مي‌زند آن جاست كه اين‌ها توليد مي‌شوند تا هست‌ها و نيست‌ها، و بايدها و نبايدها تدوين شوند.

 

پسر نمادي از محكومي است ناچار به تحمل همه‌ي آنچه از سوت‌ها در طول تاريخ صادر شده و مي‌شود. اوست كه مي‌خواهد فارغ از تمام اين تفكرات انتزاعي، زندگي كند آن طور كه حس مي‌كند. پدر روح مردانه‌ي بشر است كه سال‌ها پسر يعني سرشت زنانه‌ي انسان را به بند كشيده و اين‌سو و آن‌سو مي‌برد.

 

اين روايت هجوآميز بشر امروز با پاياني تراژيك هشداري است به آنچه بشر به سوي آن پر كشيده و مي‌رود.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع تياتر
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/1/19

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

نانو ديپلماسي



ديپلماسي ايران هم عجب عجيب است، فكر نمي‌‌كنم هيچ كشوري توانسته باشد چنين ابتكاراتي را كه ما در دستگاه ديپلماسي داريم، داشته باشد. و اين‌ها همه را مديون خلاقيت‌هاي ذهني سران حكومت هستيم. در حالي كه يك عده كشور قلدر عليه ما قطعنامه صادر كرده‌اند و مي‌خواهند تحريممان كنند و البته شايد جنگ. ما به ديدار اكوادور و نيكاراگوئه مي‌رويم. آن هم در عالي‌ترين سطح. با اين‌ها پيمان مشترك اقتصادي نظامي امضا مي‌كنيم، تا پشت هر چه قطعنامه و قطعنامه‌نويس است بلرزد. كشورهايي كه شايد تعداد فشنگ‌هايشان هم به تعداد موشك‌هايي كه به سمت ما نشانه رفته‌اند نرسد.

 

من نمي‌دانم با اين چپ و چول‌هاي دنيا چه برادرخواندگي داريم، الا داشتن آدم‌هاي كوچك با ادعاهاي بزرگ. انگار عده‌اي در اين وزارت خارجه ذره‌بين به دست گرفته‌اند تا هر چه كشور بي‌نام و نشان و البته بي‌زور و توان در عرصه‌ي ‌سياست و اقتصاد است، كشف كنند و پيماني برادرانه با آن‌ها ببندند و مانيفست استكبارستيزي و مقاومت صادر كنند.

 

مانيفستي كه شعار آن اين است، كوتوله‌هاي دنيا متحد شويد. اما دريغ از كسي كه اضافه كند اين را كه: تنها چيزي كه از دست مي‌دهيد ملت‌هايتان است. و نمي‌دانم آن روز ارباب بدون رعيت چه فخري دارد كه بفروشد و چه فرماني كه صادر كند، درست مانند آن پادشاه شازده كوچولو.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/1/19

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

مرزهاي دانش



بعضي استاد خوب را فردي مي‌دانند كه دانش بسياري داشته باشد. گروهي خوب بودن يك استاد را در توان آموختن به دانشجويان معنا مي‌كنند. اما به نظر من استاد خوب استادي است كه نادانسته‌هاي خود را هم به دانشجويانش بياموزد. از نظر من مجهولات مهمترين چيزهايي اند كه در نهايت و بايد آموخت. در واقع هر چه بيشتر مجهولات يك علم را بشناسيم بيشتر و بهتر به معلومات آن مسلط خواهيم بود.

 

بهترين استاد سخي‌ترين استاد است. اوست كه دست دانشجويان خود را گرفته و آن‌ها را به مرزهاي دانش خود مي‌برد تا پايانِ آنچه خود آموخته را به آن‌ها بياموزد. و پايانِ دانش هر كس آنجاست كه او جوابي جز نمي‌دانم ندارد. از اين روست كه سقراط هميشه بهترين استاد خواهد ماند او كه ديگران را در ناداني‌‌هاي خود شريك مي‌كرد.

 

اين‌ها همه را گفتم تا يادي كنم از بهترين استادي كه در كل دوران تحصيل داشتم. مسعود درخشان. چندين بار در جواب بعضي از سوالات، جواب يك‌كلمه‌اي نمي‌دانم را از او شنيده‌ام. و اين در ميان استادان ايراني كم اتفاق مي‌افتد. يادم هست كه يك بار چه خوب اختلاف نظر اقتصاددانان ملي به سركردگي فردريش ليست و مخالفانش را در كلاس تبيين كرد. وقتي نظر خودش را پرسيديم. گفت كه جوابي قطعي براي اين مساله ندارد. از نظر من اين همان يقين‌زدايي است كه در علوم انساني، به ويژه علوم اجتماعي به آن نياز داريم و از آن غافليم.

 

نمي‌دانم الان كجاست؟ هنوز ايران است يا به انگلستان و دانشگاه آكسفورد برگشته و در كنار پسر و دخترش به تدريس در آنجا مشغول است؟ اگر شد كه دوباره او را ببينم حتما اين‌ها را براي قدرداني از حقي كه بر من دارد به او خواهم گفت. به هر حال هر جا كه هست اميدوارم سلامت و سرخوش باشد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع انديشه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/1/18

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

ديگر فريب هم به سرابم نمي‌برد



در راه زندگي با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي

با اين كه ناله مي‌كشم از دل كه: آب ... آب ...

ديگر فريب هم به سرابم نمي‌برد

 

فكر مي‌كنم اين تكه از شعر فريدون مشيري، زبان حالم است. به اين دليل چند وقتي است كه آلبوم جام تهي، با صداي محمدرضا شجريان و آهنگ فريدون شهبازيان را مدام گوش مي‌دهم. اين مجموعه كه نمونه‌ي زيبايي از كار بزرگان موسيقي و شعر معاصر ايران است، بدجور اشك دل را در مي‌آورد. كساني مانند، فرامرز پايور، محمدرضا لطفي، حسين عليزاده و هوشنگ ابتهاج كه هر يك به گونه‌اي گلي به اين دسته‌گل صدا و موسيقي و معنا، بخشيده‌اند.

 

از شهبازيان پيش از اين با رباعيات خيام و شور عشق هم دمخور بودم و البته موسيقي فيلم آوار كه تا مدت‌ها گوش مي‌دادم و نمي‌دانستم كار اوست. با جام تهي دوباره با صداي شجريان هم صلح كردم. در اين آلبوم شعر زيبايي هم از ابتهاج هست كه با اين بيت پايان مي‌پذيرد:

نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم و سزاست

وگرنه بر درخت تر كسي تبر نمي‌زند



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع موسيقي
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/1/17

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

انقلاب ايران شيعي نبود



اين جمله را رهبر ايران در ديدار با جمعي از روحانيان شيعه و سني به زبان آورد. در اين ديدار خامنه‌اي با تاكيد بر وحدت شيعه و سني در مقابل دشمن مشترك كه استعمار است، به نوعي از سني مذهبان كه اكثريت كشورهاي اسلامي را تشكيل مي‌دهند، خواست كه در برابر آمريكا در كنار ايران بمانند، يا حداقل به آمريكا نپيوند. كاري كه علي لاريجاني براي آن به عربستان فرستاده شده است.
 
البته طبيعي است وقتي فشارهاي بين‌المللي و منطقه‌اي بر ايران افزايش يافته است و اعدام صدام اين چنين به يكباره سران و مردم كشورهاي اسلامي را در مقابل شيعيان عراق و حاميان آن‌ها يعني ايران قرار داده، سران مملكت ايران چنين بي‌مقدمه بر طبل وحدت بكوبند.
 
اما آيا واقعا انقلاب ايران شيعي نبود؟ آيا مي‌دانيد كه سني‌مذهبان ايران در دوره‌ي خاتمي بعد از كلي نامه‌نگاري و مذاكره نتوانستند اجازه‌ي تاسيس مسجدي خاص سنيان را در تهران بگيرند؟ آيا مي‌دانيد مجلس ششم كه اصلاحات نام گرفته بود حاضر نشد نماينده‌ي سني مذهب سنندج را حتا به عنوان نامزد حضور در هيات رييسه بپذيرد؟ بگذريم از تلويزيون دولتي ايران كه از شش شبكه‌ي آن دايما براي تاييد و تمجيد بزرگان شيعه مستقيم و غيرمستقيم، سران مذهب اهل سنت زير سوال مي‌روند.
 
اين مهرباني نابه‌هنگام رهبر ايران با اين جمله كه انقلاب ايران شيعي نبود، تداعي‌كننده‌ي جمله‌ي معروفي است كه به وقت اضطرار در پاريس گفته شد و آن اين كه در ايران بعد از انقلاب كمونيست‌ها هم مي‌توانند باشند.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/1/17

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

اينجا خبرهايي است



ديروز ديدار خامنه‌اي با گروهي روحاني شيعي و سني پخش شد. حال خامنه‌اي اصلا خوب نبود، رنگ پريده، صداي گرفته و لحن آرام او اين مساله را نشان مي‌داد. هاشمي رفسنجاني هم كه مدتي است پيدايش نيست. علي لاريجاني سراسيمه به ديدن سران عربستان رفت تا قبل از رايس آن‌ها را ملاقات كند. طرح تجديد نظر در همكاري با آژانس بين‌المللي اتمي كه مجلس تصويب كرده، از سوي رييس جمهور كه اكنون با چپ‌هاي دنيا پسرخاله شده، تاييد و به وزارت امور خارجه براي اجرا ابلاغ شده است. در كوه‌هاي كرمان شيئي ناشناس منفجر مي‌شود كه كسي درباره‌ي آن توضيحي ندارد.

 

همه‌ي اين‌ها حاكي از انتظاري است كه همه مي‌كشند تا اوايل اسفند بيايد و مهلت شوراي امنيت به پايان برسد. مثل اين كه آقايان هم مثل مردم منتظرند تا دست‌پخت شان را ببينند و اميدوارند طعم كيك زرد به كام تمام ايرانيان شيرين باشد. البته آن گوشه‌ي اتاق جامي هست كه وقتي كار بر همه تنگ مي‌شود به سراغش مي‌روند. در آن زهر است، اين يكي هرچند تلخ است اما مي‌گويند درمان است. چشم عده‌اي اما به آن جام است.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/1/15

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

خداي اون و شيطون من



يار بي‌وفاي گذشته‌ها كاري برام كرده بود، بايد ازش تشكر مي‌كردم. چون مي‌دونستم فردا امتحان داره، بهش اس‌ام‌اس زدم: داري درس مي‌خوني، مزاحم نمي‌شم. تشكر به خاطر زحمتي كه افتادي.

كمي بعد اون در جواب اس‌ام‌اس زد: خواهش مي‌كنم. كاري نكردم. دارم فيلم مي‌بينم.

به اين ترتيب جدال اس‌ام‌اسي ما شروع شد.

من: بي‌چاره استادتون!

اون: آره! اما زمان نمره گرفتن بي‌چاره من!

من: چيزي كه عوض داره گله نداره!

اون: من گله نكردم. فقط حرفت رو كامل كردم!

من: من هم چون ديدم اصلا گله نداري، خواستم دلداريت بدم!

اون: ممنون از دلداريت. بهتره از خداي من (برخلاف من اون خدا رو قبول داره) بخواي كه بزنه تو سر استاد كه به من نمره بده! يا از شيطونت (برخلاف اون من شيطون رو قبول دارم) بخواي بزاره درس بخونم!

من: من با خداي تو راهي ندارم. اما شيطون من اينجا بغلم خوابيده! پس تنبلي تو، ربطي به اون نداره!

اون: شيطونت اينجا هم شعبه داره!

من: نه! اون خداي شماست كه هرجائيه! شيطون من وفاداره! و تا از من نااميد نشه جايي نميره! من هم هرگز نااميدش نمي‌كنم!

اون: ادامه بده! موفق باشيد!

من: چي رو ادامه بدم؟ و در چه كاري موفق باشيم؟

اون: بفرماييد آش رشته! (و يه شكلكي كه زبون درآورده بود) تا بعد!

من: نوش جان!



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/1/13

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

خائن‌ها ثايت‌اند نه سايت



دولت با اين طرح سامان‌دهي مي‌خواهد چه چيزي را ثابت كند؟ يعني نابه‌ساماني‌هاي دنياي حقيقي تمام و كمال پايان يافته كه حالا دولت مي‌خواهد فضاي مجازي را هم عاري از اختلال و بي‌نظمي كند. خوب است همه در اين سرزمين رويايي زندگي مي‌كنيم و صبح تا غروب ترافيك قفل كرده‌ي شهر را مي‌بينيم. براي دولتي كه احساس خدمت‌گزاري خواب شب و روزش را مختل كرده است، همان افتخار ناتواني حل مشكل ترافيك كفايت مي‌كند.

 

دولت احمدي‌نژاد با اين كار مي‌خواهد اعمال حاكميت كند. چون از روزنامه‌ها خيالش راحت شده و آن «آرام ‌صدا»ي مخالفي  هم كه بود ديگر نيست. پس سراغ سايت‌ها آمده تا سكوت را در آن‌ها هم حاكم كند. شايد بعد از آن دولت به سراغ اتاق خواب‌هايمان هم بيايد تا حاكميت دولت اسلامي و البته مهرورز را تا مغز استخوان‌هايمان حس كنيم.

 

من كه فكر نمي‌كنم كه هدف اين طرح شناسايي وبلاگ‌نويس‌ها باشد. چون فكر مي‌كنم همين الان هم با ابزار تكنولوژي كه سيستم اطلاعاتي امنيتي كشور به آن مسلح است به راحتي بتوانند نويسندگان سايت‌ها و وبلاگ‌ها را شناسايي كنند.

 

ثبت كردن يعني پذيرش حاكميت اسلامي در تمام شئون. يعني حضور پليس ديجيتالي و البته لباس شخصي‌هاي مجازي كه بيايند وبكم‌ها را چك كنند تا مبادا خانم‌ها حجاب و عفت اسلامي را فراموش كرده باشند. آن وقت ديگر اين اندك احساس آزادي هم سلب مي‌شود.

 

پيشنهاد مي‌كنم سايت‌هايي را كه تن به اين زورگويي قانوني دولت مي‌دهند در يك اقدام تنبيهي ثايت بناميم تا داغ ثبت شدن بر پيشانيشان هميشه بماند.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع وبلاگ‌نويسي
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/1/12

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

ما منتظر توليد كامپيوتر‌هاي ايراني هستيم



نه، اشتباه نكنيد. اين جمله را رييس‌جمهور در سفرهاي استاني‌اش بيان نكرده است. آن طرف دنيا كسي در ونزوئلا كه تا به حال ايران را نديده و احتمالا نخواهد ديد. جمله‌ي فوق را در مصاحبه با خبرنگار تلويزيون ايران به زبان آورد. او كه درباره‌ي سفر احمدي‌نژاد به كشورش و همكاري‌هاي ميان ايران و ونزوئلا سخن مي‌گفت. از توليد خودروهاي ايراني در كشورش ابراز رضايت كرد و گفت اميدوار است به زودي توليد كامپيوترهاي ايراني در كشورش آغاز شود.

اول فكر كردم اشتباه شنيده‌ام ولي بعدتر كه شبكه‌ي خبر مجددا اين گزارش را بخش كرد دقت كردم. باز همان جمله را شنيدم. من كه در ميان ازدحام اين همه قطعات چيني، مالزياي، تايواني و سنگاپوري هرگز حتا يك كيس يا پاور ايراني در بازار نديده‌ام. شاخ درآوردم.

شايد ايران خيلي سريع دارد پيشرفت مي‌كند و من جا مانده‌ام و علاوه بر كيك زرد، مادر برد و سي پي يو هم توليد مي‌كنيم. اميدوارم اين كامپيوترها مثل پژوهاي ايران خودرو آتش نگيرند. كه آن وقت برادر چاوز از ما دلخور مي‌شود و ديگر هيچ كس نيست ما را تحويل بگيرد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع اقتصاد
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/1/12

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

عشق، سكس و ازدواج



در خيابان يك پژوي تشريفاتي ساخت وطن كه با طرح ليموزين‌هاي مرسوم تشريفات ساخته شده، بزك شده و با ساز و آواز بوق و هم‌همه‌ي كاروان همراه رد مي‌شود. و عروس و دامادي را به خانه‌ي بخت مي‌برد. نمي‌دانم اين خانه‌ي بخت برايشان چقدر آب خورده و تا كي دوام مي‌آورد. از خودم مي‌پرسم اين چه جور شادي و تفريحي است؟ شايد وقتي قِر در كمر اجازه‌ي بروز پيدا نكند، يك‌باره در رانندگي كردن مارپيچي ظهور كرده و به رقص ماشين‌ها تبديل شود.
 
كنار اتوبان مي‌ايستم پرايدي مرا سوار مي‌كند. راديو باز است آقايي از نابساماني در روابط با جنس مخالف ابراز نگراني مي‌كند و مي‌گويد براي نجات جامعه از شرايطي كه در آن يك پسر با چند دختر و يك دختر با چند پسر ارتباط جنسي دارد، بايد به ازدواج موقت پناه برد. و اين عمل را به مردان مجرد و زنان مطلقه يا بيوه توصيه مي‌كند تا در دام شيطان نيفتند. نمي دانم از ديد او دختران مجرد نياز جنسي ندارند؟ يا گوينده دختري جوان در خانه دارد و غيرت قلمبه شده‌اش باعث مي‌شود دختران مجرد را از ليست خارج كند.
 
مجري مي‌پرسد آيا ازدواج موقت موجب بالا رفتن سن ازدواج يا ازدواج نكردن نمي‌شود؟ كارشناس برنامه كه ظاهرا دكتراي الاهيات است، مي‌گويد كه ازدواج در جامعه‌ي ما به خاطر غريزه‌ي جنسي نيست بلكه عشق و تمايل به تشكيل خانواده علت‌هاي اصلي ازدواج است. بنابراين اگر براي كنترل شهوت در شرايط اضطرار ازدواج موقت توصيه شده، اين مساله تامين‌كننده‌ي ساير نيازهاي فطري كه با ازدواج و تشكيل خانواده تامين مي‌شود، نخواهد بود.
 
هرچه فكر مي‌كنم نمي‌فهمم چطور مي‌شود عشق و سكس را به اين راحتي از هم تفكيك كرد. از كنار ماشين عروس و كاروان همراهش مي‌گذريم. مي‌خواهم خريت كنم، پنجره ماشين را پايين بكشم و از داماد بپرسم، راستش را بگو چرا تصميم گرفتي ازدواج كني؟ هر چند مي‌دانم مردم براي اين سوالات، پاسخ‌هاي كليشه‌اي بسياري در جيب دارند.
 
از ماشين كه پياده مي‌شوم. مي‌خندم كه هنوز جامعه‌ي ايران اسلامي هيچ راه‌حل مشخصي براي نيازهاي جنسي جوانانش ندارد. اما پسرها و دخترها راه خودشان را مي‌روند چه ديگران خوششان بيايد، چه خوششان نيايد.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/1/9

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

حج و اشرافيت مذهبي



سال گذشته در رسانه‌ها اعلام شد كه سالانه ميليون‌ها كودك در اثر سو تغذيه و سو بهداشت در كشورهاي اسلامي مي‌ميرند. در حاليكه هر سال ميليون‌ها نفر از سراسر كشورهاي اسلامي به مراسم حج مي‌روند و ده‌ها ميليون دلار هزينه‌ي انجام اين فريضه‌ي مذهبي مي‌شود تا رضايت خداي يگانه تامين شود و ثوابي ذخيره‌ي آخرت مسلمانان شود.
 
چندي قبل فيلم مستندي در شبكه‌ي چهار تلويزيون ايران پخش شد كه در آن چگونگي ساخت و تجهيز مسجد الحرام با مصالحي شاهانه و گران‌قيمت نمايش داده مي‌شد. سنگ‌هاي قيمتي، چوب‌ها و شيشه‌هاي مخصوص و كمياب از مناطق مختلف دنيا گردآوري مي‌شد و به وسيله‌ي بهترين معماران و هنرمندان در دروديوار، سقف و ستون خانه‌ي خدا به كار بسته مي‌شد.
 
هر سال طي مراسم خاصي با صدها شيشه عطر و گلاب ناب ايراني درون و بيرون كعبه شست‌وشو مي‌شود. و تلويزيون ايران با آب و تاب فراوان از اين افتخار عظيم مغرورانه گزارش مي‌دهد.
 
فرض كنيد مراسمي با همين هزينه و زرق و برق را گروهي بت‌پرست در هندوستان هر ساله اجرا مي‌كنند. براي بت‌هاي زيبا و قيمتي‌شان. قطعا بسياري از مومنين اين رفتار اين گروه بت‌پرست را شماتت مي‌كنند. وقتي صورت و ظاهر اين‌قدر شبيه هم است چه چيزي در كعبه هست كه در بت‌خانه نيست و باعث مي‌شود يكي ممدوح باشد و ديگري مذموم.
 
قطعا خواهيد گفت در يكي خدا هست و در ديگري خدا نيست. اما يكبار ديگر به مراسم حج با آن مختصات نگاه كنيد. خدا در كجاي آن است؟ در ميان آن همه زرق و برق، آن همه نور و عطر و آن همه هياهو خدا گم شده و نيست. حتا اگر روزي بوده حالا ديگر نيست.
 
روزي ابراهيم در همين كعبه بت‌ها را شكسته است. آيا آن‌ها فقط بت‌هايي سنگي و چوبي بودند. يا بت جهل و بي‌عقلي كه در دل و روح مردمان بوده و با شكستن بت‌ها ابراهيم آن‌ها را در هم شكسته است.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع دين
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/1/8

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

عذاب رحمت



... و اينچنين ما به اشتباهات تو می‌گوييم حکمت و تو به اشتباهات ما می‌گويی معصيت.

 

اين را در "دندون يه آدم مرده" ديدم. بايد به آن اضافه كرد:

 

ما تو را به خاطر حكمتت ستايش مي‌كنيم

و تو ما را به خاطر معصيتمان عذاب.

با اين وجود، تو رحمان هستي و رحيم.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع دين
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/1/8

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

ورق پاره‌ي شوراي امنيت



وقتي خسرو پرويز نامه‌ي محمد پيامبر نورسيده‌ در حجاز را پاره كرد. فكرش را نمي‌كرد كه جانشينانش چنان زمين‌گير جانشينان پيامبر اسلام شوند.

 

شوراي امنيت قطعنامه‌اي را تصويب كرده است. كه ورق‌پاره تعبير كردن آن يعني پاره كردنش. كه ممكن است همان تاثير را در تاريخ ايران بگذارد. و شايد هم بيش‌تر. چرا كه آن روز ايران قدرت اول دنيا بود و اعراب هيچ نام و نشاني در آن روز نداشتند. اما ايران امروز سال‌هاست كه ويران بي‌تدبيري است. و البته آن سوي ميدان هم آمريكاست كه حالا او قدرت اول دنياست.

 

نمي‌شود نترسيد هرچند كه مي‌گويند: ولاتخف ان الله معنا و الا بذكر الله تطمئن القلوب. اين‌ها را مي‌توان از كسي باور كرد كه مطمئن به اين باشي كه خدا با اوست. نمي‌خواهم بگويم كه خدا با آمريكايي‌هاست. اما با اين اتفاقاتي كه در اين سال‌ها بر اين كشور رفته است، حتا اگر قبل از اين خدا با ما بوده باشد – كه شك دارم – بعيد مي‌دانم خدا در اين دعوا دخالت كند و طرف ما را بگيرد و طبيعي است كه اين قواعد زميني است كه برنده را مشخص مي‌كند نه قوانيين فرازميني.

 

وقتي جانشين سردار قادسيه خواهان حكم جهاد اعراب براي مقابله با ايران است و زماني كه عربستان خود را بيرون از ائتلاف عليه ايران اعلام مي‌كند. اين يك معنا بيش ندارد و آن اين كه جبهه‌اي عليه ايران در حال شكل‌گير است كه طرفداران صدام عضو افتخاري آنند و قطعا سراغ عربستان هم رفته‌اند كه او حضورش را در آن تكذيب مي‌كند.

 

فراخوان سپاهيان صدام به ارتش جديد عراق و پيوند زدن نام ايران به شيعيان عراق به عنوان مسببان اعدام صدام بي‌معنا نيست. القاعده در عراق شيعيان را دشمن اول خود مي‌داند و بعد از آن آمريكا دومين هدفش محسوب مي‌شود. چنانكه مي‌بينيم آمار نبرد مذهبي و شيعه‌كشي كم نيست. بايد منتظر بود و ديد شايد جنگجويان القاعده هم به اين جبهه بپيوندد.

 

اكنون توپ در زمين ماست كه تمكين كنيم قطعنامه را يا ابتكار عمل را به دست آمريكا بسپاريم.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/1/7

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

تريلوژي اعدام



اپيزود اول:
 
اعدامشان كردند. اين را كه شنيدم به خود لرزيدم. خدا را شكر كه من فقط نگهبان بند بودم و بس. اگر جزو جوخه‌ي اعدام بودم. آيا شليك مي‌كردم؟ شب و روز با اين‌ها بودم. عادت كرده بوديم به هم. بعضي‌ها را دوست داشتم.
 
باز به خود لرزيدم. علي. نكند او را هم اعدام كرده باشند. نه. او پانزده سال بيش‌تر نداشت. چه كسي دلش مي‌آيد به آن چشم‌هاي درشت و آن صورت ظريف نگاه كند و دستور اعدام دهد. مي‌دانستم كه اصلا نگاه نمي‌كنند به صورت زنداني. مبادا كه دست و دلشان بلرزد و رحم كنند.
 
به بند آمدم. سوت و كور بود. اما سكوت نگرانم نكرد. علي ساكت بود هميشه. و من در حسرت شنيدن صدايش بودم. تعداد كمي مانده بودند. آن‌ها هم زانوي غم بغل كرده، هيچ نمي‌گفتند.
 
به مقابل سلول رسيدم. خالي بود و هيچ‌كس نمانده بود، حتا علي. دستم را به ميله‌ها گرفتم و آهسته نشستم. آن چشم‌هاي درشت از جلوي چشمان من كنار نمي‌رفت. گريه كردم. آن قدر كه بار دلم خالي شد. بلند شدم و رفتم براي هميشه.
 
اپيزود دوم:
 
بر سرت فرياد زد و تو هم داد زدي. كم مانده بود، دعوايتان شود. اين اولين برخورد تو بود با انقلاب. برايت عجيب بود كه انقلاب اسم او باشد. اما بعد كم‌كم در طول سفر با هم دوست شديد. و تو فهميدي كه اين پسر زمين تا آسمان با آن چه روز اول ديدي فرق دارد.
 
در ميان كوه‌ها و درختان كردستان پيش مي‌رفتيد و او بلدتان بود. جواني مهربان، با آن لهجه‌ي كردي كه فارسي را حرف مي‌زد، گاهي خنده‌ات مي‌گرفت. در آن چند روز كردستان را با تمام تاريخچه‌اش برايت تعريف كرد. تاريخچه‌اي كه در هيچ كتابي نوشته نبود و او سينه به سينه آن‌ها را ياد گرفته بود از پدر بزرگش. دايم شعري را به كردي زمزمه مي‌كرد. از شعر خوشت آمد. گفتي برايت شعر را بنويسد با معناي فارسي‌اش. فقط معنا را نوشت برايت. گفت كه خواندن و نوشتن زبان مادري‌اش را بلد نيست.
 
آن شب تمام اعضاي گروه كوه‌نوردي كوچكتان در خواب بودند. تو با انقلاب پاي آتش نشسته بوديد. خنديدي و پرسيدي كه چرا اسمش را انقلاب گذاشته‌اند. با چوبي لاي آتش را به هم مي‌زد. گفت سال انقلاب 57 به دنيا آمده است و پدرش چون عليه حكومت شاه بوده و مدتي هم در زندان او اسير، اسم پسرش را انقلاب گذاشته است.
 
پرسيدي و اي كاش نمي‌پرسيدي، كه پدرش الان كشاورز است لابد. چوب درون آتش ريخت و گفت كه همان سال‌هاي اول انقلاب اعدامش كردند. اشك را در چشمانش ديدي. و تو از آن شب به بعد ديگر انقلاب صدايش نكردي.
 
اپيزود سوم:
 
آلبوم عكس‌هاي پدر را ورق زد. اكنون كه مي‌خواست ازدواج كند، مي‌دانست كه اگر پدرش بود با اطمينان بيش‌تر تصميم مي‌گرفت. پدر هم سن و سال اكنون او بود كه اعدام شد. هنوز نمي‌دانست كه اعدام پدرش با گلوله بود يا طناب دار. هرگز جسدي را به مادر و خانواده‌ي پدرش تحويل ندادند.
 
پدر ايستاده بود با همان تيپ‌هاي اول انقلاب كه بارها ديده بود. در عكس مي‌خنديد و دست مادرِ دختر را در دست داشت. مادر اما محجوبانه سر به زير انداخته بود. اين اولين عكس دوران نامزدي آن‌ها بود. پدر و مادرش يك سال و نيم با هم بودند. و پدر رفت. يعني او را بردند. و دختر هرگز طعم خانواده‌ي سه نفره را نچشيد.
 
باز آلبوم را ورق زد. در يكي از آخرين عكس‌ها، پدر به دور دست‌ها خيره بود. جاها و زمان‌هايي كه هرگز فرصت نكرد ببيندشان. دختر اما گاه پدرش را نكوهش مي‌كرد. كه مگر هيچ عقيده و مسلكي ارزش زندگي شيرين‌شان را داشت كه اين‌گونه تباه شده بود.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع داستانك
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/1/7

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

اسم خيابان‌ها



چهارراه خيام، خيابان سعدي، كوچه‌ي دهخدا. آدرس خانه‌ي پدري‌ام بود. هر وقت جايي مي‌نوشتمش يا به كسي آدرس مي‌دادم، الكي كيف مي‌كردم. گفتم بود نه اينكه نقل مكان كرده باشيم. خانه‌ي ما هنوز همان جاست. اما اسم‌ها را خيلي سريع عوض مي‌كنند.

 

يادم هست سال‌ها پيش، از شهرداري به پدرم اصرار مي‌كردند كه قبول كند نام عمويم را كه در جنگ كشته شده بود، روي كوچه‌ي مان بگذارند. عمويم سال آخر دبيرستان بود كه داوطلبانه به جنگ رفت و بهار سال 60، جسدش را به خاك سپرديم. خانه‌اي كه نيمي از كتاب‌هاي كتابخانه‌اش از شريعتي باشد، نوجوان هجده‌ساله‌اش هم مي‌شود عموي من.

 

به هر حال پدرم هرگز قبول نكرد كه اسم دهخدا را بردارند. چند سال بعد كه پسر يكي از همسايه‌ها هم قرباني جنگ شد، كوچه را به نام او كردند. مي‌ترسم يك روز خيام بشود چهارراه خليج فارس و بن‌بست پشت كوچه‌ي مان هم بشود بن‌بست انرژي هسته‌اياين آخري بامسماست البته.

 

حالا كه آدرس مي‌نويسم، باز دلم رضا نمي‌دهد و داخل پرانتز مي‌نويسم دهخداي سابق. هرچند مي‌دانم كه بيهوده نبايد دل به اسم‌ها خوش كرد. ما كه رسممان رفته، بگذار اسممان هم برود.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/1/7

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

هذا جنايت ابي



چي شد كه به دنيا آمدم. آيا مي‌شد كه من نباشم. بارها به خدا – اگر خدايي باشد – گفته‌ام كه آيا اگر من يكي را نمي‌آفريدي از خلاقيت، قدرت و علمت چيزي كم مي‌شد.
 
به هر حال هستم و فعلا هم تصميم ندارم نباشم. تنها مشكلم اين است كه چگونه باشم. از خودم مي‌پرسم تا به حال چطوري بودم؟ دهه‌ي اول زندگي‌ام شيطون، نه، خيلي شيطون. ده سال دوم درسخون. دهه‌ي سوم هم كه الان آخرش دارد طي مي‌شود، حيرون.
 
نمي‌دانم كارم به ده سال چهارم مي‌كشد يا نه. اگر سريِ زماني زندگي من با همين روند ادامه داشته باشد، فكر مي‌كنم ده سال چهارم سرگردون باشم. و طبيعتا دهه‌ي پنجم پشيمون.
 
شايد به سرم زده كه نشستم به اين چرنديات فكر مي‌كنم. اما طبيعي است در آستانه‌ي روز تولدم به اين چرنديات فكر كنم.
 
٭ هذا جنايت ابي و ما جنيت احدا. شعري از ابو علا معري شاعر عرب كه گفت بر روي قبرش بنويسند. جنايت پدرم بودم اما بر كسي اين جنايت را روا نداشتم.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/1/6

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

فرمان يازدهم: از نژادپرستي پنهان و آشكار بپرهيز



If a black man is racist, is it okay?

اگر يك سياه‌پوست نژادپرست باشد، قابل قبول است؟

When it’s the white man’s racism that made him that way.

در حاليكه نژادپرستي سفيدها او را به اين راه كشانده است.

 

The piano keys are black and white,

كليدهاي پيانو سياه و سفيد اند،

But they sound like a million colors in your mind.

اما در ذهن تو مانند ميليون‌ها رنگ به گوش مي‌رسند.

 

 

( بخش‌هايي از ترانه‌ي تارعنكبوت  Spider’s web از كتي ملوا  Katie Melua)

 

نژادپرستي آشكار همان اعتقاد به برتري نژادي يا مذهبي گروهي از انسان‌هاست كه منتهي به رفتار تبعيض‌آميز با ديگران مي‌شود. اما نژادپرستي پنهان رفتار تبعيض‌آميز با نژاد يا مذهبي خاص است بدون اينكه مبتني بر اعتقادي تئوريك باشد.

 

شايد بسياري از ما با قطعيت خود را از نژادپرستي آشكار مبرا بدانيم. اما بي‌شك نمي‌توانيم به اين سادگي خود را عاري از نوع پنهان آن به شمار آوريم. در ايران سياه‌پوست نداريم، اگر چنين نبود شايد در رفتار نژادپرستانه گوي سبقت از همه مي‌ربوديم. برخوردهاي خود با افغان‌هاي مقيم ايران را به خاطر بياوريد. يا نگرشتان را به كردها، ترك‌ها يا عرب‌ها مرور كنيد.

 

با اين مقدمه دو مطلب با عنوان‌هاي "گل گفتن و شنيدن نژادپرستان در تهران" و "عرب از ايراني متنفر است" را از جلال افشار در الفبا بخوانيد. قضاوت با خودتان.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/1/6

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

علي مي‌ماند و حوضش



ماه‌ها پيش كه ماه عسل مذاكرات علي لاريجاني با خاوير سولانا بود، او چنان از تمايل سولانا به رفتاري متفاوت با برخورد آمريكا با ايران مطمئن بود، كه گويي اين دو زوج ديپلماتيك موفقي‌اند كه منطقه را از بحران به در خواهند برد. اما چه ساده سولانا در پرونده‌ي هسته‌اي ايران بي‌رنگ شد و لاريجاني را تنها گذاشت.

 

بعد از تصويب قطعنامه‌ي تحريم ايران و حمايت محكم چين از آن با پافشاري به لزوم تمكين كردن ايران از شوراي امنيت، لاريجاني به چين رفته است تا دسته‌گل هسته‌اي را كه به آب داده‌اند، رفع و رجوع كند. اما ظاهرا چين روي خوشي به ايران نشان نخواهد داد.

 

فقط مي‌ماند روسيه كه تجربه نشان‌داده مهارت بي‌مانندي در سرشاخ كردن كشورهاي دنيا با آمريكا دارد. چنان كه يوگسلاوي سابق و همچنين عراق به پشتوانه‌ي حمايت روسيه آخرين فرصت‌ها را براي دوري از جنگ از دست دادند و در پايان اين حمله‌ي نظامي آمريكا بود كه گريبان‌گيرشان شد.

 

شايد اگر از همان اول روي مخالفت روسيه با آمريكا حساب نمي‌كردند، بدون جنگ خيلي از مسايل حل مي‌شد و اين همه هزينه بر مردمشان تحميل نمي‌گشت.

 

ظاهرا شطرنج مذاكرات پرونده‌ي هسته‌اي ايران به آخر بازي نزديك مي‌شود. و آخر بازي فرصت تدوين و تغيير استراتژي و يارگيري نيست. در آخر بازي اگر برتري مهره يا موقعيت نداشته باشي، بايد مطمئن باشي كه باخته‌اي و تسليم شوي. گفته شده كه دولت مايحتاج اساسي كشور را تا دو سال آتي خريداري و انبار كرده است و اين به زبان بي‌زباني يعني پذيرش شكست ديپلماتيك.  

 

البته مذاكره‌كننده‌اي كه علي لاريجاني باشد بيش از اين از او برنخواهد آمد. كسي كه مهمترين پيشينه‌ي كاري‌اش سازمان عريض و طويل صدا و سيماست. ظاهرا لاريجاني مخاطبان مذاكرات خود را مانند مخاطبان تلويزيوني‌اش در ايران فرض كرده كه به سادگي بتوان آن‌ها را متقاعد كرد: انرژي هسته‌اي حق مسلم ماست و مقاصد ما در برنامه‌هاي هسته‌اي صلح‌جويانه است. 



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/1/5

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

مرگ سياه و دين‌داري



اين اروپايي‌ها كه روزگاري خيلي دين‌دار بودند، در عرض صدها سال به هزار و يك دليل و علت دين را بوسيدند و كنار گذاشتند – البته بوسه‌ي بوسه هم كه نبود با لگد به بيرون از زندگي پرتش كردند.

 

يك علت را مي‌گويند طاعون بود كه آمد و نيمي از مردم اروپا را به كام خود كشيد. چنان كه اسمش شد مرگ سياه. آن روزها خداي آسمان‌ها آرام در جايش نشسته بود و مردم بيچاره را كه عقل و دل‌سپرده‌ي دين او و فرزندش عيسا بودند، تماشا كرد. عيسايي كه آمد و آنچنان مُرد تا رنج گناهان مردم را به جان بخرد.

 

اينگونه بود كه دست مردم از آسمان كوتاه شد و كمي به زمين و آنچه روي آن مي‌گذشت دقيق‌تر نگريستند.

 

فكر مي‌كنم تا زماني كه طلاي سياه در دل زمين اين سرزمين است، ما هم چشم به آسمان خواهيم داشت وگرنه سزاوار مردمي چنين تنبل و راحت‌طلب كه من مي‌بينم جز قحطي و گرسنگي نيست. آن وقت است كه شايد زندگي را جدي بگيرند. نمي‌خواهم نااميد شويد اما به عنوان كسي كه اقتصاد خوانده مي‌دانم در اين كشور هيچ توليد نمي‌شود، و در اصل اين نفت – و جديدا گاز –  است كه مي‌سوزد و كم و زياد خانه‌هايمان را گرم نگه مي‌دارد.

 

واي به روزي كه تمام شود يا آن را از ما بگيرند. آن روز مرگ سياه ما فرا رسيده است.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع دين
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/1/5

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

مهران مديري و مايكل مور



مهران مديري ما با مايكل مور آمريكايي‌‌ها فقط يك شباهت دارد، اين كه اسم و فاميلي او هم با ميم شروع مي‌شود. همين و نه بيشتر. و هر كاري كنيم نمي‌شود يك لانگ شات گرفت كه هر دو در آن جا بگيرند. البته لزومي هم ندارد كه اين دو را كنار هم قرار دهيم.

 

مايكل مور هرچقدر هم سطحي و غيرخلاقانه كار كند و شارلاتان‌بازي دربياورد، باز يك كار مي‌كند و آن اينكه سنگ‌پا به صورت قدرت و حاكمان كشورش مي‌كشد. اما مهران مديري علاوه بر كاسبي، كه امروز عادت همه شده است، زير پاي قدرت را آب و جارو مي‌كند. شايد اگر به او ميدان بدهند كفش‌هاي آقايان را هم جفت كند. مردم هم كه سرگرم مي‌شوند و در اين روزگار نامراد بهانه‌اي پيدا مي‌كنند و مي‌خندند.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع تلويزيون
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/1/4

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

پارچه‌هاي سفيد و خون‌آلود



يادم هست كه سال اول راهنمايي بودم، قرار بود در ميدان شهر چند زن و مرد را اعدام كنند. ما سركلاس بوديم چند تا از بچه‌هاي شرور كلاس از پنجره‌ بيرون پريدند و از مدرسه فرار كردند تا به تماشاي اعدام بروند. و فردا با آب و تاب از آنچه ديده بودند، سر كلاس براي همه تعريف مي‌كردند. يكبار هم از پسر همسايه‌مان كه سرباز بود درباره‌ي سنگساري كه در همدان شاهد آن بود، شنيده بودم.

 

اما چندسال پيش بود كه فيلمي از سنگسار شدن سه مرد ديدم. جرمشان تجاوز به عنف بود. تا مدت‌ها تصوير پارچه‌هاي سفيد و خون‌آلود روي بدن نيمه در خاك شده‌ي آن سه نفر‌ جلوي چشمانم بود و نعره‌هاي الله اكبر مردمي كه آن‌ها را سنگ مي‌زدند در گوشم. آنچه ديدم نمايش شقاوت بود.

 

وقتي از سنگسار يا حتا مجازات اعدام صحبت مي‌شود، مساله فقط مساله‌ي مجازات‌شونده نيست. كه آيا سزاوار مردن يا اين‌گونه مردن است يا نه؟ مساله‌ي مهم ديگر اين است كه آيا در شان يك انسان است كه اين گونه وحشيانه و فجيع جان فرد ديگري را بگيرد؟ و آيا عدالت چنين پر بغض و غضب حاصل مي‌شود؟ و اين‌گونه جامعه روي صلح و آرامش را خواهد ديد؟

 

حتا اگر كسي معتقد به مجازات اعدام باشد و آن را ضروري بداند. نحوه‌ي انجام اعدام بيش‌تر از آن كه به جرم و مجرم برگردد، نشان‌دهنده‌ي رتبه‌ي انساني مجازات‌كننده است.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2007/1/3

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

او نمي‌رود و نمي‌ميرد



در ميدان اصلي شهر آدمك يك ژنرال را كه پر از خاك اره بود و بدون كت بلند آبي و دكمهْ‌ طلايي‌اش مي‌شد فهميد كه كيست، تيرباران كردند. ژنرال را متهم كردند كه در تلاشي نافرجام براي بازپس‌گيري قدرتي كه دوازده سال تمام اعمال كرده بود و كنگره آن را به اتفاق آرا از او سلب كرده بود، ارتش را مخفيانه به قيام تحريك كرده است. ... همگي اين شايعه را پخش مي‌كردند كه بيماري مشهور و مشكوكش، خستگي و تظاهرش به ترك كشور، همه و همه فقط حيله‌هاي سياسي است. ... آن شب سربازان رييس جمهور موقت سعي مي‌كردند شعار بدخطي را كه با ذغال روي ديوار كاخ سراسقف نوشته شده بود، پاك كنند:

 

اين جمله قطعا كوتاه‌ترين و گوياترين توصيفي است كه مي‌توان از يك ديكتاتور ارايه داد. و به خوبي گابريل گارسيا ماركز در كتاب ژنرال در هزارتوي خود كه شرح حال سيمون بوليوار است، از آن بهره برده است. او در اين رمان جنجالي، زندگي اسطوره‌ي مبارز راه آزادي و اتحاد آمريكاي لاتين را به گونه‌اي متفاوت به تصوير مي‌كشد.