هجو دستهي سوم
انسانها سه دسته اند:
آنها كه شك ميكنند، آنها كه شك نميكنند و آنها كه سوت ميزنند.
نمايش ددالوس و ايكاروس را تابستان ديدم. و خيلي دوست داشتم به بهانهي آن چيزي بنويسم كه نشد. آن موقع هنوز اين وبلاگ نبود. با خبر شدم كه اين نمايش در جشنواره جايزهاي برده است. با خودم گفتم بهترين فرصت است.
داستان اسطورهاي هوس پرواز، رسيدن به خورشيد، آب شدن بال مومي و سقوط را كم و بيش ميدانيد. در اين نمايش همايون غنيزاده (نويسنده و كارگردان) برداشتي متفاوت از اين داستان قديمي را با اجرايي متفاوتتر در هم ميآميزد، تا حرفهايي از جنس دغدغههاي امروزي به صحنه بياورد.
پدري ايدهآلگرا پسرش را به صلابه ميكشد تا او را نجات دهد، پدر مظهر اقتدار، عقلانيت و جديت است كه در جستجوي رسيدن به سعادت ابدي از هيچ كاري فروگذار نيست. پسر اما اهل حس و دل است. ملموس و مادي زندگي ميكند و لذت و خوشي آني را نميتواند فراموش كند. نمايش، جدال اين دو با هم است.
در جايجاي نمايش پدر سوت قرمز رنگش را به صدا در ميآورد و فرزند را به تمكين فرا ميخواند تا رنج تلاش را تحمل كند به اميد كمال. پياپي قاعده و قانون كلي صادر ميكند تا پسر تكليف خود را بداند. و البته هميشه خود را كه سوت ميزند به عنوان دستهي سوم مستثنا از اين احكام ميكند. سوت را هرچند برخي نماد قدرت و اقتدار دانستهاند، اما به نظر ميرسد سوت، ارزشها و اخلاقيات است و حتا بينش و دانش، و كسي كه سوت ميزند آن جاست كه اينها توليد ميشوند تا هستها و نيستها، و بايدها و نبايدها تدوين شوند.
پسر نمادي از محكومي است ناچار به تحمل همهي آنچه از سوتها در طول تاريخ صادر شده و ميشود. اوست كه ميخواهد فارغ از تمام اين تفكرات انتزاعي، زندگي كند آن طور كه حس ميكند. پدر روح مردانهي بشر است كه سالها پسر يعني سرشت زنانهي انسان را به بند كشيده و اينسو و آنسو ميبرد.
اين روايت هجوآميز بشر امروز با پاياني تراژيك هشداري است به آنچه بشر به سوي آن پر كشيده و ميرود.
مطلب را به بالاترین بفرستید
نانو ديپلماسي
ديپلماسي ايران هم عجب عجيب است، فكر نميكنم هيچ كشوري توانسته باشد چنين ابتكاراتي را كه ما در دستگاه ديپلماسي داريم، داشته باشد. و اينها همه را مديون خلاقيتهاي ذهني سران حكومت هستيم. در حالي كه يك عده كشور قلدر عليه ما قطعنامه صادر كردهاند و ميخواهند تحريممان كنند و البته شايد جنگ. ما به ديدار اكوادور و نيكاراگوئه ميرويم. آن هم در عاليترين سطح. با اينها پيمان مشترك اقتصادي نظامي امضا ميكنيم، تا پشت هر چه قطعنامه و قطعنامهنويس است بلرزد. كشورهايي كه شايد تعداد فشنگهايشان هم به تعداد موشكهايي كه به سمت ما نشانه رفتهاند نرسد.
من نميدانم با اين چپ و چولهاي دنيا چه برادرخواندگي داريم، الا داشتن آدمهاي كوچك با ادعاهاي بزرگ. انگار عدهاي در اين وزارت خارجه ذرهبين به دست گرفتهاند تا هر چه كشور بينام و نشان و البته بيزور و توان در عرصهي سياست و اقتصاد است، كشف كنند و پيماني برادرانه با آنها ببندند و مانيفست استكبارستيزي و مقاومت صادر كنند.
مانيفستي كه شعار آن اين است، كوتولههاي دنيا متحد شويد. اما دريغ از كسي كه اضافه كند اين را كه: تنها چيزي كه از دست ميدهيد ملتهايتان است. و نميدانم آن روز ارباب بدون رعيت چه فخري دارد كه بفروشد و چه فرماني كه صادر كند، درست مانند آن پادشاه شازده كوچولو.
مطلب را به بالاترین بفرستید
مرزهاي دانش
بعضي استاد خوب را فردي ميدانند كه دانش بسياري داشته باشد. گروهي خوب بودن يك استاد را در توان آموختن به دانشجويان معنا ميكنند. اما به نظر من استاد خوب استادي است كه نادانستههاي خود را هم به دانشجويانش بياموزد. از نظر من مجهولات مهمترين چيزهايي اند كه در نهايت و بايد آموخت. در واقع هر چه بيشتر مجهولات يك علم را بشناسيم بيشتر و بهتر به معلومات آن مسلط خواهيم بود.
بهترين استاد سخيترين استاد است. اوست كه دست دانشجويان خود را گرفته و آنها را به مرزهاي دانش خود ميبرد تا پايانِ آنچه خود آموخته را به آنها بياموزد. و پايانِ دانش هر كس آنجاست كه او جوابي جز نميدانم ندارد. از اين روست كه سقراط هميشه بهترين استاد خواهد ماند او كه ديگران را در نادانيهاي خود شريك ميكرد.
اينها همه را گفتم تا يادي كنم از بهترين استادي كه در كل دوران تحصيل داشتم. مسعود درخشان. چندين بار در جواب بعضي از سوالات، جواب يككلمهاي نميدانم را از او شنيدهام. و اين در ميان استادان ايراني كم اتفاق ميافتد. يادم هست كه يك بار چه خوب اختلاف نظر اقتصاددانان ملي به سركردگي فردريش ليست و مخالفانش را در كلاس تبيين كرد. وقتي نظر خودش را پرسيديم. گفت كه جوابي قطعي براي اين مساله ندارد. از نظر من اين همان يقينزدايي است كه در علوم انساني، به ويژه علوم اجتماعي به آن نياز داريم و از آن غافليم.
نميدانم الان كجاست؟ هنوز ايران است يا به انگلستان و دانشگاه آكسفورد برگشته و در كنار پسر و دخترش به تدريس در آنجا مشغول است؟ اگر شد كه دوباره او را ببينم حتما اينها را براي قدرداني از حقي كه بر من دارد به او خواهم گفت. به هر حال هر جا كه هست اميدوارم سلامت و سرخوش باشد.
مطلب را به بالاترین بفرستید
ديگر فريب هم به سرابم نميبرد
در راه زندگي با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اين كه ناله ميكشم از دل كه: آب ... آب ...
ديگر فريب هم به سرابم نميبرد
فكر ميكنم اين تكه از شعر فريدون مشيري، زبان حالم است. به اين دليل چند وقتي است كه آلبوم جام تهي، با صداي محمدرضا شجريان و آهنگ فريدون شهبازيان را مدام گوش ميدهم. اين مجموعه كه نمونهي زيبايي از كار بزرگان موسيقي و شعر معاصر ايران است، بدجور اشك دل را در ميآورد. كساني مانند، فرامرز پايور، محمدرضا لطفي، حسين عليزاده و هوشنگ ابتهاج كه هر يك به گونهاي گلي به اين دستهگل صدا و موسيقي و معنا، بخشيدهاند.
از شهبازيان پيش از اين با رباعيات خيام و شور عشق هم دمخور بودم و البته موسيقي فيلم آوار كه تا مدتها گوش ميدادم و نميدانستم كار اوست. با جام تهي دوباره با صداي شجريان هم صلح كردم. در اين آلبوم شعر زيبايي هم از ابتهاج هست كه با اين بيت پايان ميپذيرد:
نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم و سزاست
وگرنه بر درخت تر كسي تبر نميزند
مطلب را به بالاترین بفرستید
انقلاب ايران شيعي نبود
مطلب را به بالاترین بفرستید
اينجا خبرهايي است
ديروز ديدار خامنهاي با گروهي روحاني شيعي و سني پخش شد. حال خامنهاي اصلا خوب نبود، رنگ پريده، صداي گرفته و لحن آرام او اين مساله را نشان ميداد. هاشمي رفسنجاني هم كه مدتي است پيدايش نيست. علي لاريجاني سراسيمه به ديدن سران عربستان رفت تا قبل از رايس آنها را ملاقات كند. طرح تجديد نظر در همكاري با آژانس بينالمللي اتمي كه مجلس تصويب كرده، از سوي رييس جمهور كه اكنون با چپهاي دنيا پسرخاله شده، تاييد و به وزارت امور خارجه براي اجرا ابلاغ شده است. در كوههاي كرمان شيئي ناشناس منفجر ميشود كه كسي دربارهي آن توضيحي ندارد.
همهي اينها حاكي از انتظاري است كه همه ميكشند تا اوايل اسفند بيايد و مهلت شوراي امنيت به پايان برسد. مثل اين كه آقايان هم مثل مردم منتظرند تا دستپخت شان را ببينند و اميدوارند طعم كيك زرد به كام تمام ايرانيان شيرين باشد. البته آن گوشهي اتاق جامي هست كه وقتي كار بر همه تنگ ميشود به سراغش ميروند. در آن زهر است، اين يكي هرچند تلخ است اما ميگويند درمان است. چشم عدهاي اما به آن جام است.
مطلب را به بالاترین بفرستید
خداي اون و شيطون من
يار بيوفاي گذشتهها كاري برام كرده بود، بايد ازش تشكر ميكردم. چون ميدونستم فردا امتحان داره، بهش اساماس زدم: داري درس ميخوني، مزاحم نميشم. تشكر به خاطر زحمتي كه افتادي.
كمي بعد اون در جواب اساماس زد: خواهش ميكنم. كاري نكردم. دارم فيلم ميبينم.
به اين ترتيب جدال اساماسي ما شروع شد.
من: بيچاره استادتون!
اون: آره! اما زمان نمره گرفتن بيچاره من!
من: چيزي كه عوض داره گله نداره!
اون: من گله نكردم. فقط حرفت رو كامل كردم!
من: من هم چون ديدم اصلا گله نداري، خواستم دلداريت بدم!
اون: ممنون از دلداريت. بهتره از خداي من (برخلاف من اون خدا رو قبول داره) بخواي كه بزنه تو سر استاد كه به من نمره بده! يا از شيطونت (برخلاف اون من شيطون رو قبول دارم) بخواي بزاره درس بخونم!
من: من با خداي تو راهي ندارم. اما شيطون من اينجا بغلم خوابيده! پس تنبلي تو، ربطي به اون نداره!
اون: شيطونت اينجا هم شعبه داره!
من: نه! اون خداي شماست كه هرجائيه! شيطون من وفاداره! و تا از من نااميد نشه جايي نميره! من هم هرگز نااميدش نميكنم!
اون: ادامه بده! موفق باشيد!
من: چي رو ادامه بدم؟ و در چه كاري موفق باشيم؟
اون: بفرماييد آش رشته! (و يه شكلكي كه زبون درآورده بود) تا بعد!
من: نوش جان!
مطلب را به بالاترین بفرستید
خائنها ثايتاند نه سايت
دولت با اين طرح ساماندهي ميخواهد چه چيزي را ثابت كند؟ يعني نابهسامانيهاي دنياي حقيقي تمام و كمال پايان يافته كه حالا دولت ميخواهد فضاي مجازي را هم عاري از اختلال و بينظمي كند. خوب است همه در اين سرزمين رويايي زندگي ميكنيم و صبح تا غروب ترافيك قفل كردهي شهر را ميبينيم. براي دولتي كه احساس خدمتگزاري خواب شب و روزش را مختل كرده است، همان افتخار ناتواني حل مشكل ترافيك كفايت ميكند.
دولت احمدينژاد با اين كار ميخواهد اعمال حاكميت كند. چون از روزنامهها خيالش راحت شده و آن «آرام صدا»ي مخالفي هم كه بود ديگر نيست. پس سراغ سايتها آمده تا سكوت را در آنها هم حاكم كند. شايد بعد از آن دولت به سراغ اتاق خوابهايمان هم بيايد تا حاكميت دولت اسلامي و البته مهرورز را تا مغز استخوانهايمان حس كنيم.
من كه فكر نميكنم كه هدف اين طرح شناسايي وبلاگنويسها باشد. چون فكر ميكنم همين الان هم با ابزار تكنولوژي كه سيستم اطلاعاتي امنيتي كشور به آن مسلح است به راحتي بتوانند نويسندگان سايتها و وبلاگها را شناسايي كنند.
ثبت كردن يعني پذيرش حاكميت اسلامي در تمام شئون. يعني حضور پليس ديجيتالي و البته لباس شخصيهاي مجازي كه بيايند وبكمها را چك كنند تا مبادا خانمها حجاب و عفت اسلامي را فراموش كرده باشند. آن وقت ديگر اين اندك احساس آزادي هم سلب ميشود.
پيشنهاد ميكنم سايتهايي را كه تن به اين زورگويي قانوني دولت ميدهند در يك اقدام تنبيهي ثايت بناميم تا داغ ثبت شدن بر پيشانيشان هميشه بماند.
ما منتظر توليد كامپيوترهاي ايراني هستيم
نه، اشتباه نكنيد. اين جمله را رييسجمهور در سفرهاي استانياش بيان نكرده است. آن طرف دنيا كسي در ونزوئلا كه تا به حال ايران را نديده و احتمالا نخواهد ديد. جملهي فوق را در مصاحبه با خبرنگار تلويزيون ايران به زبان آورد. او كه دربارهي سفر احمدينژاد به كشورش و همكاريهاي ميان ايران و ونزوئلا سخن ميگفت. از توليد خودروهاي ايراني در كشورش ابراز رضايت كرد و گفت اميدوار است به زودي توليد كامپيوترهاي ايراني در كشورش آغاز شود.
اول فكر كردم اشتباه شنيدهام ولي بعدتر كه شبكهي خبر مجددا اين گزارش را بخش كرد دقت كردم. باز همان جمله را شنيدم. من كه در ميان ازدحام اين همه قطعات چيني، مالزياي، تايواني و سنگاپوري هرگز حتا يك كيس يا پاور ايراني در بازار نديدهام. شاخ درآوردم.
شايد ايران خيلي سريع دارد پيشرفت ميكند و من جا ماندهام و علاوه بر كيك زرد، مادر برد و سي پي يو هم توليد ميكنيم. اميدوارم اين كامپيوترها مثل پژوهاي ايران خودرو آتش نگيرند. كه آن وقت برادر چاوز از ما دلخور ميشود و ديگر هيچ كس نيست ما را تحويل بگيرد.
مطلب را به بالاترین بفرستید
عشق، سكس و ازدواج
حج و اشرافيت مذهبي
مطلب را به بالاترین بفرستید
عذاب رحمت
... و اينچنين ما به اشتباهات تو میگوييم حکمت و تو به اشتباهات ما میگويی معصيت.
اين را در "دندون يه آدم مرده" ديدم. بايد به آن اضافه كرد:
ما تو را به خاطر حكمتت ستايش ميكنيم
و تو ما را به خاطر معصيتمان عذاب.
با اين وجود، تو رحمان هستي و رحيم.
مطلب را به بالاترین بفرستید
ورق پارهي شوراي امنيت
وقتي خسرو پرويز نامهي محمد پيامبر نورسيده در حجاز را پاره كرد. فكرش را نميكرد كه جانشينانش چنان زمينگير جانشينان پيامبر اسلام شوند.
شوراي امنيت قطعنامهاي را تصويب كرده است. كه ورقپاره تعبير كردن آن يعني پاره كردنش. كه ممكن است همان تاثير را در تاريخ ايران بگذارد. و شايد هم بيشتر. چرا كه آن روز ايران قدرت اول دنيا بود و اعراب هيچ نام و نشاني در آن روز نداشتند. اما ايران امروز سالهاست كه ويران بيتدبيري است. و البته آن سوي ميدان هم آمريكاست كه حالا او قدرت اول دنياست.
نميشود نترسيد هرچند كه ميگويند: ولاتخف ان الله معنا و الا بذكر الله تطمئن القلوب. اينها را ميتوان از كسي باور كرد كه مطمئن به اين باشي كه خدا با اوست. نميخواهم بگويم كه خدا با آمريكاييهاست. اما با اين اتفاقاتي كه در اين سالها بر اين كشور رفته است، حتا اگر قبل از اين خدا با ما بوده باشد – كه شك دارم – بعيد ميدانم خدا در اين دعوا دخالت كند و طرف ما را بگيرد و طبيعي است كه اين قواعد زميني است كه برنده را مشخص ميكند نه قوانيين فرازميني.
وقتي جانشين سردار قادسيه خواهان حكم جهاد اعراب براي مقابله با ايران است و زماني كه عربستان خود را بيرون از ائتلاف عليه ايران اعلام ميكند. اين يك معنا بيش ندارد و آن اين كه جبههاي عليه ايران در حال شكلگير است كه طرفداران صدام عضو افتخاري آنند و قطعا سراغ عربستان هم رفتهاند كه او حضورش را در آن تكذيب ميكند.
فراخوان سپاهيان صدام به ارتش جديد عراق و پيوند زدن نام ايران به شيعيان عراق به عنوان مسببان اعدام صدام بيمعنا نيست. القاعده در عراق شيعيان را دشمن اول خود ميداند و بعد از آن آمريكا دومين هدفش محسوب ميشود. چنانكه ميبينيم آمار نبرد مذهبي و شيعهكشي كم نيست. بايد منتظر بود و ديد شايد جنگجويان القاعده هم به اين جبهه بپيوندد.
اكنون توپ در زمين ماست كه تمكين كنيم قطعنامه را يا ابتكار عمل را به دست آمريكا بسپاريم.
مطلب را به بالاترین بفرستید
تريلوژي اعدام
مطلب را به بالاترین بفرستید
اسم خيابانها
چهارراه خيام، خيابان سعدي، كوچهي دهخدا. آدرس خانهي پدريام بود. هر وقت جايي مينوشتمش يا به كسي آدرس ميدادم، الكي كيف ميكردم. گفتم بود نه اينكه نقل مكان كرده باشيم. خانهي ما هنوز همان جاست. اما اسمها را خيلي سريع عوض ميكنند.
يادم هست سالها پيش، از شهرداري به پدرم اصرار ميكردند كه قبول كند نام عمويم را كه در جنگ كشته شده بود، روي كوچهي مان بگذارند. عمويم سال آخر دبيرستان بود كه داوطلبانه به جنگ رفت و بهار سال 60، جسدش را به خاك سپرديم. خانهاي كه نيمي از كتابهاي كتابخانهاش از شريعتي باشد، نوجوان هجدهسالهاش هم ميشود عموي من.
به هر حال پدرم هرگز قبول نكرد كه اسم دهخدا را بردارند. چند سال بعد كه پسر يكي از همسايهها هم قرباني جنگ شد، كوچه را به نام او كردند. ميترسم يك روز خيام بشود چهارراه خليج فارس و بنبست پشت كوچهي مان هم بشود بنبست انرژي هستهاي – اين آخري بامسماست البته.
حالا كه آدرس مينويسم، باز دلم رضا نميدهد و داخل پرانتز مينويسم دهخداي سابق. هرچند ميدانم كه بيهوده نبايد دل به اسمها خوش كرد. ما كه رسممان رفته، بگذار اسممان هم برود.
مطلب را به بالاترین بفرستید
هذا جنايت ابي
مطلب را به بالاترین بفرستید
فرمان يازدهم: از نژادپرستي پنهان و آشكار بپرهيز
If a black man is racist, is it okay?
اگر يك سياهپوست نژادپرست باشد، قابل قبول است؟
When it’s the white man’s racism that made him that way.
در حاليكه نژادپرستي سفيدها او را به اين راه كشانده است.
The piano keys are black and white,
كليدهاي پيانو سياه و سفيد اند،
But they sound like a million colors in your mind.
اما در ذهن تو مانند ميليونها رنگ به گوش ميرسند.
( بخشهايي از ترانهي تارعنكبوت Spider’s web از كتي ملوا Katie Melua)
نژادپرستي آشكار همان اعتقاد به برتري نژادي يا مذهبي گروهي از انسانهاست كه منتهي به رفتار تبعيضآميز با ديگران ميشود. اما نژادپرستي پنهان رفتار تبعيضآميز با نژاد يا مذهبي خاص است بدون اينكه مبتني بر اعتقادي تئوريك باشد.
شايد بسياري از ما با قطعيت خود را از نژادپرستي آشكار مبرا بدانيم. اما بيشك نميتوانيم به اين سادگي خود را عاري از نوع پنهان آن به شمار آوريم. در ايران سياهپوست نداريم، اگر چنين نبود شايد در رفتار نژادپرستانه گوي سبقت از همه ميربوديم. برخوردهاي خود با افغانهاي مقيم ايران را به خاطر بياوريد. يا نگرشتان را به كردها، تركها يا عربها مرور كنيد.
علي ميماند و حوضش
ماهها پيش كه ماه عسل مذاكرات علي لاريجاني با خاوير سولانا بود، او چنان از تمايل سولانا به رفتاري متفاوت با برخورد آمريكا با ايران مطمئن بود، كه گويي اين دو زوج ديپلماتيك موفقياند كه منطقه را از بحران به در خواهند برد. اما چه ساده سولانا در پروندهي هستهاي ايران بيرنگ شد و لاريجاني را تنها گذاشت.
بعد از تصويب قطعنامهي تحريم ايران و حمايت محكم چين از آن با پافشاري به لزوم تمكين كردن ايران از شوراي امنيت، لاريجاني به چين رفته است تا دستهگل هستهاي را كه به آب دادهاند، رفع و رجوع كند. اما ظاهرا چين روي خوشي به ايران نشان نخواهد داد.
فقط ميماند روسيه كه تجربه نشانداده مهارت بيمانندي در سرشاخ كردن كشورهاي دنيا با آمريكا دارد. چنان كه يوگسلاوي سابق و همچنين عراق به پشتوانهي حمايت روسيه آخرين فرصتها را براي دوري از جنگ از دست دادند و در پايان اين حملهي نظامي آمريكا بود كه گريبانگيرشان شد.
شايد اگر از همان اول روي مخالفت روسيه با آمريكا حساب نميكردند، بدون جنگ خيلي از مسايل حل ميشد و اين همه هزينه بر مردمشان تحميل نميگشت.
ظاهرا شطرنج مذاكرات پروندهي هستهاي ايران به آخر بازي نزديك ميشود. و آخر بازي فرصت تدوين و تغيير استراتژي و يارگيري نيست. در آخر بازي اگر برتري مهره يا موقعيت نداشته باشي، بايد مطمئن باشي كه باختهاي و تسليم شوي. گفته شده كه دولت مايحتاج اساسي كشور را تا دو سال آتي خريداري و انبار كرده است و اين به زبان بيزباني يعني پذيرش شكست ديپلماتيك.
البته مذاكرهكنندهاي كه علي لاريجاني باشد بيش از اين از او برنخواهد آمد. كسي كه مهمترين پيشينهي كارياش سازمان عريض و طويل صدا و سيماست. ظاهرا لاريجاني مخاطبان مذاكرات خود را مانند مخاطبان تلويزيونياش در ايران فرض كرده كه به سادگي بتوان آنها را متقاعد كرد: انرژي هستهاي حق مسلم ماست و مقاصد ما در برنامههاي هستهاي صلحجويانه است.
مطلب را به بالاترین بفرستید
مرگ سياه و دينداري
اين اروپاييها كه روزگاري خيلي ديندار بودند، در عرض صدها سال به هزار و يك دليل و علت دين را بوسيدند و كنار گذاشتند – البته بوسهي بوسه هم كه نبود با لگد به بيرون از زندگي پرتش كردند.
يك علت را ميگويند طاعون بود كه آمد و نيمي از مردم اروپا را به كام خود كشيد. چنان كه اسمش شد مرگ سياه. آن روزها خداي آسمانها آرام در جايش نشسته بود و مردم بيچاره را كه عقل و دلسپردهي دين او و فرزندش عيسا بودند، تماشا كرد. عيسايي كه آمد و آنچنان مُرد تا رنج گناهان مردم را به جان بخرد.
اينگونه بود كه دست مردم از آسمان كوتاه شد و كمي به زمين و آنچه روي آن ميگذشت دقيقتر نگريستند.
فكر ميكنم تا زماني كه طلاي سياه در دل زمين اين سرزمين است، ما هم چشم به آسمان خواهيم داشت وگرنه سزاوار مردمي چنين تنبل و راحتطلب كه من ميبينم جز قحطي و گرسنگي نيست. آن وقت است كه شايد زندگي را جدي بگيرند. نميخواهم نااميد شويد اما به عنوان كسي كه اقتصاد خوانده ميدانم در اين كشور هيچ توليد نميشود، و در اصل اين نفت – و جديدا گاز – است كه ميسوزد و كم و زياد خانههايمان را گرم نگه ميدارد.
واي به روزي كه تمام شود يا آن را از ما بگيرند. آن روز مرگ سياه ما فرا رسيده است.
مطلب را به بالاترین بفرستید
مهران مديري و مايكل مور
مهران مديري ما با مايكل مور آمريكاييها فقط يك شباهت دارد، اين كه اسم و فاميلي او هم با ميم شروع ميشود. همين و نه بيشتر. و هر كاري كنيم نميشود يك لانگ شات گرفت كه هر دو در آن جا بگيرند. البته لزومي هم ندارد كه اين دو را كنار هم قرار دهيم.
مايكل مور هرچقدر هم سطحي و غيرخلاقانه كار كند و شارلاتانبازي دربياورد، باز يك كار ميكند و آن اينكه سنگپا به صورت قدرت و حاكمان كشورش ميكشد. اما مهران مديري علاوه بر كاسبي، كه امروز عادت همه شده است، زير پاي قدرت را آب و جارو ميكند. شايد اگر به او ميدان بدهند كفشهاي آقايان را هم جفت كند. مردم هم كه سرگرم ميشوند و در اين روزگار نامراد بهانهاي پيدا ميكنند و ميخندند.
مطلب را به بالاترین بفرستید
پارچههاي سفيد و خونآلود
يادم هست كه سال اول راهنمايي بودم، قرار بود در ميدان شهر چند زن و مرد را اعدام كنند. ما سركلاس بوديم چند تا از بچههاي شرور كلاس از پنجره بيرون پريدند و از مدرسه فرار كردند تا به تماشاي اعدام بروند. و فردا با آب و تاب از آنچه ديده بودند، سر كلاس براي همه تعريف ميكردند. يكبار هم از پسر همسايهمان كه سرباز بود دربارهي سنگساري كه در همدان شاهد آن بود، شنيده بودم.
اما چندسال پيش بود كه فيلمي از سنگسار شدن سه مرد ديدم. جرمشان تجاوز به عنف بود. تا مدتها تصوير پارچههاي سفيد و خونآلود روي بدن نيمه در خاك شدهي آن سه نفر جلوي چشمانم بود و نعرههاي الله اكبر مردمي كه آنها را سنگ ميزدند در گوشم. آنچه ديدم نمايش شقاوت بود.
وقتي از سنگسار يا حتا مجازات اعدام صحبت ميشود، مساله فقط مسالهي مجازاتشونده نيست. كه آيا سزاوار مردن يا اينگونه مردن است يا نه؟ مسالهي مهم ديگر اين است كه آيا در شان يك انسان است كه اين گونه وحشيانه و فجيع جان فرد ديگري را بگيرد؟ و آيا عدالت چنين پر بغض و غضب حاصل ميشود؟ و اينگونه جامعه روي صلح و آرامش را خواهد ديد؟
حتا اگر كسي معتقد به مجازات اعدام باشد و آن را ضروري بداند. نحوهي انجام اعدام بيشتر از آن كه به جرم و مجرم برگردد، نشاندهندهي رتبهي انساني مجازاتكننده است.
او نميرود و نميميرد
در ميدان اصلي شهر آدمك يك ژنرال را كه پر از خاك اره بود و بدون كت بلند آبي و دكمهْ طلايياش ميشد فهميد كه كيست، تيرباران كردند. ژنرال را متهم كردند كه در تلاشي نافرجام براي بازپسگيري قدرتي كه دوازده سال تمام اعمال كرده بود و كنگره آن را به اتفاق آرا از او سلب كرده بود، ارتش را مخفيانه به قيام تحريك كرده است. ... همگي اين شايعه را پخش ميكردند كه بيماري مشهور و مشكوكش، خستگي و تظاهرش به ترك كشور، همه و همه فقط حيلههاي سياسي است. ... آن شب سربازان رييس جمهور موقت سعي ميكردند شعار بدخطي را كه با ذغال روي ديوار كاخ سراسقف نوشته شده بود، پاك كنند:
اين جمله قطعا كوتاهترين و گوياترين توصيفي است كه ميتوان از يك ديكتاتور ارايه داد. و به خوبي گابريل گارسيا ماركز در كتاب ژنرال در هزارتوي خود كه شرح حال سيمون بوليوار است، از آن بهره برده است. او در اين رمان جنجالي، زندگي اسطورهي مبارز راه آزادي و اتحاد آمريكاي لاتين را به گونهاي متفاوت به تصوير ميكشد.

