تبليغاتX
علف هرزه‌‌

------- علف هرزه --------------------------------------------------

a

پربيننده ترين مطالب علف هرزه

فهرست كامل مطالب

فهرست موضوعي

لينك‌هاي ديگران

جستجو در علف هرزه
و من انگار گیاهی کوچک
و تو آن نور
که از دور
به من می‌تابی
عمر من کوتاه است
همه می‌میرند
اما علف هرزه‌ی کوچک
زودتر خواهد مرد
باغبان خیلی زود
خواهد چیدش
فردا
وقتی خورشید بیاید بالا
او نخواهد فهمید
که زمین یک نفر کم دارد

حامد صادقي صفت
hssefat[at]yahoo

صفحه‌ي اصلی
صفحه‌ي آرشيو

اخبار جهان
Google News
Yahoo News
Reuters
United Press
Herald Tribune
AFP
Spiegel
Guardian
Observer
Le Monde
Le Monde Diplomatic
Telegraph
Independent
Haaretz
CS Monitor
Times
NY Times
Washington Post
USA Today
Wall Street Journal
Financial Times
Bloomberg
Euro News
France 24
BBC
DW
CNN
Aljazeera
Fox News
Market Watch
Time
Newsweek
Businessweek
Economist
Religion News
All Headline News
الجزيره
الشرق الاوسط

اخبار ايران
ايرنا
ايسنا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري مهر
واحد مركزي خبر
خبرگزاري اقتصادي ايران
همشهري آن‌لاين
ايران
ايران ديلي
الوفاق
كيهان
كيهان لندن
جمهوري اسلامي
جام جم
روزنا
اعتماد
كارگزاران
سرمايه
جهان صنعت
دنياي اقتصاد
شبكه‌ي خبر
پرس تي وي
دويچه‌وله فارسي
بي بي سي فارسي
وي او اي فارسي
لوموند فارسي
راديو فردا
راديو زمانه
ميدان زنان
روز
نوروز
انتخاب
خبرنامه‌ي گويا
امروز
شريف نيوز
ادوار نيوز
آفتاب نيوز
شهرزاد نيوز
ايتنا
وبنا
هفتان
هزار تو
پارس آرتز
شهروند امروز
فيروزه
ماه و هور
رستاك
عصر ايران
تابناك
جهان نيوز
خزه
زيگزاگ
جن و پري
جديد آن‌لاين
مردمان
علف‌هاي هرزه‌ي تازه

ديگران
2006/12/21

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

امشب بيا



گفتم
كه از ياد برده‌ام
نگاه تو
امشب بيا
كه دارم از اين شهر
مي‌روم
اما سكوت بود
جواب تو
و اشك‌هاي من
كه دانه دانه مي‌چكيد
به تنهايي‌ام
 
***
 
نفرين نمي‌كنم
ولي زنده مانده‌ام
كه ببينم
زوال تو


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع شعرواره
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/12/17

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

آزادِ آزاد



زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابيده بود. از رخت‌خواب بيرون رفت. باد پرده‌ها را آهسته و بي‌صدا تكان مي‌داد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوي سيگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را ديد. در بالكن روي زمين نشسته بود و سيگاري به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچاله‌تر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در اين بيست سالي كه با او زندگي مي‌كرد، مردش را چنين آشفته و غمگين نديده بود. كنارش نشست. چيزي شده؟ جوابي نشنيد. با توام. سرد است بيا بريم تو. چرا پكري؟ باز پرسيد. اين بار مرد به او نگاهي كرد و بعد از مكثي گفت. مي‌داني فردا چه روزي است؟ نه. يك روز مثل بقيه‌ي روزها. بيست سال پيش يادت هست. مرد گفت. زن ادامه داد. تازه با هم آشنا شده بوديم. مرد گفت. بله. سيگارش را روي زمين خاموش كرد و ادامه داد. اما بيست سال پيش، پدرت به ماجراي من و تو پي برد. مرا خواست. آره، يادم هست، دو ساعتي با هم حرف زديد و تو تصميم گرفتي با من ازدواج كني. مي‌داني چه گفت؟ نه. آنقدر از پيشنهاد ازدواجت شوكه شدم كه به هيچ چيز ديگري فكر نمي‌كردم. مرد سيگار ديگري روشن كرد و گفت. به من گفت يا دخترم را بگير يا كاري مي‌كنم كه بيست سال آب‌خنك بخوري؟ و تو هم ترسيدي و با من ازدواج كردي؟ زن با خنده گفت. اما پدرت قاضي شهر بود. حتما اين كار را مي‌كرد. زن بلند شد. گفت من سردم است مي‌روم تو. به مرد نگاهي كرد و پرسيد. حالا پشيماني؟ مرد گفت. نه. زن ادامه نداد و داخل اتاق شد. مرد زيرلب ادامه داد. فردا بيست سال تمام مي‌شد و من آزاد مي‌شدم. آزادِ آزاد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع داستانك
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/12/16

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

بمانم، بجنگم و بميرم يا بروم؟



نمي‌شود بمانم و سكوت كنم. بايد بگويم و آنقدر بگويم تا به چيزهايي برسم كه به خاطرشان مجبور شوم بجنگم. بايد در اين جنگ تا آنجا پيش بروم تا تصميم بگيرند مرا بكشند.  و يا اين كه بروم. نمي‌دانم ماندني كه به مردن ختم مي‌شود، آيا ثمري هم دارد؟ و در رفتن هم هيچ چشم‌انداز روشني نمي‌بينم.
 
مانده‌ام ميان ماندن و رفتن. والبته تنها مانده‌ام. شايد بايد اول در جستجوي همراه باشم. كه اين هم يافت مي‌نشود. آدم‌ها آنقدر حقير شده‌اند كه خيلي زود به ته آن‌ها مي‌رسي و تمام مي‌شوند.
 
چه كنم؟


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/12/15

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

ديكتاتورها هم مي‌ميرند اما



چندي پيش پينوشه مرد. و كساني را كه در تكاپوي محاكمه‌ي او بودند، ناكام گذاشت. در اين شكي نيست كه همه‌ي ديكتاتورها خواهند مرد. اما همه‌ي آن‌ها ديكتاتور نخواهند مرد. اين به آن معنا نيست كه  پشيمان مي‌شوند و توبه مي‌كنند و عابد و زاهد مي‌شوند. نه آن‌ها مي‌ميرند درحالي كه بسياري از مردم آن‌ها را مرداني بزرگ مي‌دانند كه تاريخ را ورق زده‌اند، آن هم نه يكي دو صفحه بلكه چند فصل. اين گونه است كه آن‌ها را چونان قهرماني بزرگ به خاك مي‌سپارند و در فراقشان ناله‌ها سرمي‌دهند.

 

چگونه است كه يكي چنين بدنام مي‌ميرد و ديگري چنان خوش‌نام؟

 

دو عامل در دسته‌ي دوم هست كه خوش‌نامي را به آن‌ها تقديم مي‌كند. يكي ذكاوت فريب دادن است كه در فرد ديكتاتور و پيروانش وجود دارد. و ديگري بلاهت فريب خوردن كه در مردمان معاصر با آن‌ها يافت مي‌شود. يعني ديكتاتوري كه درمي‌يابد پايه‌هاي حكومتش را كجا بگذارد كه با گذشت زمان و رفت‌وآمد سال‌ها سست نشود و سلسله‌اي از خود جاي بگذارد كه بتواند راه او را تداوم بخشد، قطعا تا مدت‌ها محبوب تاريخ خواهد ماند. وگرنه يا جسم او را دادگاهي محاكمه خواهد كرد و يا روحش را تاريخ.

 

تنها اتفاقي كه ممكن است اين مردان را كه جايگاه سروري در تاريخ گرفته‌اند، به زير بكشد، از دست دادن قدرت است. اگر خود و پيروانشان حكومت را از دست بدهند، پرده‌ها خواهد افتاد و يكباره فصل بلندي از تاريخ كه مملو از افتخار و شكوه است بازنويسي مي‌شود و جاي آن را تاريكيِِ حماقت و شقاوت مي‌گيرد.

 

اين‌گونه است كه اگر پينوشه مي‌توانست سلسله‌اي به دنبال خود بنشاند، اكنون با شكوه و احترام فراوان با او وداع مي‌كردند، و اشك‌ها بدرقه‌ي راه او مي‌شد، نه لبخندها.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/12/14

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

اس ام اس



اس ام اسي مي‌آيد. به اميد اين كه دوستي پيامي فرستاده يا لطيفه‌اي، از رخت‌خواب جدا مي‌شوي. گوشي را از روي ميز بر مي‌داري. وقتي متن پيام را مي‌خواني، مي‌خواهي به يكي فحش دهي. ناموسي و غيرناموسي‌اش مهم نيست، بايد چيزي به كسي بگويي تا راحت شوي. پيام ساده است و روشن: در انتخابات خبرگان به آيت الله فلاني راي دهيد.

 

آيت الله فلاني را خوب مي‌شناسي. چندي قاضي و دادستان بود و حكم اعدام بسياري را صادر كرد. با خودت فكر مي‌كني، در لحظه‌ي صدور اين همه حكم، به چه فكر مي‌كرده است؟ اصلا آيا فكر مي‌كرده است؟ تو فقط خدا را شايسته‌ي گرفتن جان آدميان مي‌داني و بس. اين كه تا به امروز كسي بوده و از فردا ديگر نخواهد بود، آن هم به خاطر حكم و دستوري كه تو صادر مي‌كني. به خود مي‌لرزي.

 

به سركار مي‌روي. دوستت مي‌پرسد: چرا گرفته‌اي؟ تعريف مي‌كني كه صبح چگونه از خواب بيدار شده‌اي. او مي‌خندد و مي‌گويد. آيت الله فلاني، در فلان جا عده‌اي را شام داده و در جاي ديگر چنين كرده و چنان گفته است. مرخصي نگرفته از شركت بيرون مي‌زني.

 

به روي نيمكتي در پاركي مي‌نشيني. دوباره اس ام اسي مي‌رسد. باز هم آيت الله فلاني. پيام اينگونه شروع مي‌شود: كار كه براي خدا باشد، او خودش پشتيبان آن است. اين بار گوشي‌ات را پرتاب مي‌كني. نگهبان پارك آن را آورده به دستت مي‌دهد و مي‌گويد دعوا نمك زندگيست و از اين حرفها. مي‌خواهي چيزي بگويي، كه عابري آدرس مي‌پرسد. بلوار شهيد آيت الله... بقيه‌ي حرفش را نمي‌شنوي.

 

يادت مي‌افتد كه چندي پيش كسي سعي كرد آيت الله فلاني را بكشد، ولي نتوانست. در ذهنت خياباني را به اسم شهيد آيت الله فلاني تجسم مي‌كني. سرت سوت مي‌كشد. اصلا حالت خوب نيست. به شركت زنگ مي‌زني و يك هفته مرخصي مي‌گيري و از شهر فرار مي‌كني.

 



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع داستانك
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/12/13

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

وقتي خيابان‌ها پر از خون است، ملك بخريد



اين پند اقتصادي را سال‌ها پيش سرمايه‌دار بزرگ يهودي روچيلد مطرح كرد، كه با اجراي آن كسان بسياري ثروت‌هاي بي‌اندازه براي خود و نوادگانشان دست و پا كردند. كساني كه خون را بو مي‌كشيدند تا از فضاي غبارآلود جنگ‌ها ماهي درشت بگيرند.

 

يكي از دوستان كه چهار ماه پيش آپارتماني كوچك خريده بود، مي‌گفت امروز مي‌تواند آن را به نرخي دوبرابر قيمت خريد بفروشد. البته هنوز خوني ريخته نشده است. اما شايد بوي خون مي‌آيد، بويي كه خيلي‌ها را به اين فكر انداخته كه توصيه‌ي روچيلد را جدي بگيرند و قبل از شليك اولين گلوله دست بكار شوند. به هر صورت پرونده‌ي ما هنوز در شوراي امنيت دست به دست مي‌چرخد.

 

در كنار اين دورانديشي كه برخي را به تكاپو انداخته، حسن تدبير بيش از اندازه‌ي دولت هم، سيل تسهيلات بي‌حساب و كتاب بانكي را روانه‌ي بازار كرده كه به جز ويراني و بيچارگي چيزي برجاي نخواهد گذاشت. بالاخره نمي‌شود دولت مردمي باشد و وام ندهد و بسيجي باشد و نجنگد. حتا اگر اين كارها تيشه به ريشه‌ي همين مردم بزند.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع اقتصاد
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/12/12

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

شوي سياسي تلويزيون



گزارش‌گر فوتبال در هر نيمه از بازي دوبار مفصلا درباره‌ي انتخابات تحليل و توصيه مي‌كند، به بينندگاني كه از هجمه‌ي ‌پرشمار تبليغ و تيزر و كليپ‌هاي انتخاباتي ساير شبكه‌هاي تلويزيوني، به تماشاي فوتبال پناه آورده‌اند. كمتر زماني از روز است كه حداقل نيمي از شش شبكه‌ي تلويزيون، درباره‌ي اينكه بايد در انتخابات شركت كرد، حرف نزنند.

 

انتخابات مهم‌ترين ابزار دموكراسي‌هاست تا به مدد آن حاكمان انتخاب شده، سياست‌هايي براي اجرا برگزيده شوند. مدام از در و ديوار تلويزيون ايران اين شعار آويزان است كه تقريبا جمهوري اسلامي هر سال يك انتخابات برگزار كرده است. اما آيا اين به آن معناست كه ايران داراي دموكراسي است؟

 

كارل پوپر جايي تعريفي صريح، ساده و مفيد از دموكراسي ارايه مي‌دهد و آن نظام سياسي را داراي دموكراسي مي‌داند كه در آن هرگاه مردم خواستند، با كمترين هزينه و در كمترين زمان ممكن، حاكمان خود و سياست‌هاي آن‌ها را عوض كنند.

 

آيا ايران چنين است؟ دو دوره انتخاب خاتمي و يك دوره مجلس ششم نشان داد كه انتخابات حاكمان را عوض نمي‌كند. آيا در آن هشت سال خاتمي حكومت كرد؟ آيا مجلس ششم توانست قانون مطبوعات را مطابق سياست‌هاي خود عوض كند؟

 

انتخابات به خودي خود ارزشي ندارد، اگر نتواند آن كاركرد لازم را در نظام سياسي داشته باشد. شايد به همين دليل است كه انتخابات به شوي تلويزيوني پرزرق و برقي تبديل شده است كه با هرترفندي مي‌خواهد واقعيت نبود دموكراسي در كشور را پنهان كند.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع تلويزيون
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/12/11

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

عشق و سيگار



دو چيز است كه يك مرد را نابود مي‌كند:عشق و سيگار

مرد درمانده‌ي فيلم موزيكال Romance & Cigarettes با اين جمله اعلام مي‌كند كه به آخر خط رسيده است. بايد اين خبر را اعلام كنم كه خوش‌بختانه يا بدبختانه من از نابودي گريختم! زيرا در اين مدت حدودا يك‌ماهه از شر اين دو راحت شدم. از عشق عبور كردم و مي‌دانم فرار از اين بيماري تا مدت‌ها مرا در برابر اين ويروس مردافكن مقاوم خواهد كرد. سيگار هم ديگر نمي‌كشم و نخواهم كشيد.

آمدن و رفتن اين دو به زندگي من در كمتر از يك سال اتفاق افتاد. اميدوارم از يك شر بزرگ هم تا سال آينده خلاص شوم. شري كه سال‌هاست آن را تحمل مي‌كنم. شري كه در اين كشور بسياري گرفتار آنند. اگر زنده باشم خبرش را همين جا اعلام مي‌كنم. البته براي اين يكي جشن خواهم گرفت. اميدوارم چنين باد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/12/3

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

مدتي نخواهم نوشت



كمي گرفتاري شخصي و كار درس و مدرسه سرم را شلوغ كرده،
به همين دليل مدتي نخواهم نوشت شايد دو يا سه هفته،
وظيفه‌ي خود دانستم بنويسم تا در اين مدت نياييد و ببينيد خبري نيست.
 
اما نه اينكه برويد و ديگر اصلا نياييد.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/12/2

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

كيسه‌ي كوچك و سياه



بلد است مرده بشويد؟ پيرمرد سياه‌پوش از مرد پرسيد. آره. خيالت راحت، از پدرش هم بهتر مي‌شويد. پيرمرد نامطمئن به مرد نگاه كرد و گفت. تا به حال نديدم به جز حاجي و زنش كس ديگري  مرده بشويد. اين جوان‌ها كه نماز درست و حسابي نمي‌خوانند. نه، رغبت نمي‌كنم مرده را به آن‌ها بسپارم.

مرد استكاني چاي به دست پيرمرد داد و گفت. من پنج سال است نگهبان اين گورستانم. شستن حاجي را ديده‌ام. زنش را نمي‌دانم. اما اين پسر كه يكسالي است گاهي مرده مي‌شويد. كارش بي‌عيب و نقص است. سريع‌تر از حاجي مرده را شسته و كفن شده به تو تحويل مي‌دهد. خيالت راحت.

پيرمرد استكان خالي را به مرد پس داد و گفت. اما. اما ندارد. اصلا خودت برو بالاي سرش ببين چه مي‌كند. موتوري پشت در ايستاد. جواني كه بادگير پوشيده بود با كلاهي كه تا روي ابروهايش پايين آمده بود وارد شد. سلامي كرد و يكراست به سمت بخاري رفت. مرد با ابرو جوان را به پيرمرد نشان داد و زير لب گفت. خودش است. صداي زنگ آمد. جوان از جيبش تلفنش را درآورد. سلام ديشب نيامدي. خيلي خوش گذشت. نه، قبرستانم. نه مشكلي نيست. منتظرم. خيالت راحت.

پيرمرد برخاست به سمت جوان رفت. خسته نباشي. ملتمسانه اين را گفت و بسته‌ي نسبتا بزرگي را كه در دست داشت به سمت جوان گرفت و گفت. كفن و سدر و كافور است. خودش كنار گذاشته براي چنين روزي. مكثي كرد و ادامه داد. كاري كن كه نه من و نه تو آن دنيا مديون نباشيم.

مرد نگهبان ليواني چاي غليظ جلوي جوان مرده‌شو گذاشت. جوان به چشمان پيرمرد نگاه كرد. لبخندي زد و گفت. نگران نباش. كارم را بلدم. پيرمرد به چهره‌ي جوان دقيق شد. لب‌ها و دور چشم‌هاي جوان كبود بود. پيرمرد برگشت و بر جايش نشست. جوان دست در گريبان بادگيرش كرد و بسته‌اي سيگار درآورد. نخي روشن كرد و در چشم به هم زدني يك سوم آن را كشيد.

جوان برخاست و به اتاق پشتي رفت و با يك قاشق و يك نعلبكي برگشت. خاكستر سيگار را در نعلبكي خالي كرد. قندان را از روي ميز مرد نگهبان برداشت. نيمي از قندهاي آن را در ليوان ريخت و با قاشق هم زد. ته‌سيگار را در نعلبكي خاموش كرد و نصف ليوان را سركشيد. پيرمرد رفتار جوان را زير نظر داشت. مدتي گذشت. پيكاني جلوي در، كنار موتور ايستاد. جواني از آن پياده شد. در را باز كرد و سلام كرد. جوان مرده‌شو برخاست و بيرون رفت. پيرمرد پشت پنجره آمد و آن دو را كه با هم حرف مي‌زدند، نگاه مي‌كرد.

مرده‌شو چيزي گفت. جوان خنديد. به سمت پيكان اشاره كرد. زني جوان و رنگ پريده از آن پياده شد. كيسه‌ي كوچك و سياهي را بغل كرده بود. پيش آن دو آمد. زن كيسه را كه كمي بزرگتر از يك لنگ كفش بود، با احتياط به دست جوان مرده‌شو داد. زن گريه مي‌كرد. مرده‌شو با پشت دست اشك‌هاي زن را پاك مي‌كرد و صورتش را نوازش مي‌كرد. مرد همراه زن، مقداري پول از جيب درآورد و به مرده‌شو داد. مرده‌شو خنده‌اي كرد. آنچنان كه دندان‌هاي زرد و به‌هم‌ريخته‌اش بيرون زد.

پيرمرد به نگاه كردن به آن‌ها ادامه نداد. به سمت ميز نگهبان رفت. كيسه‌ي كفن را برداشت. در باز شد. مرده‌شو وارد شد. كيسه‌ي كوچك و سياه را روي صندلي گذاشت. به سمت نگهبان رفت و مقداري پول به او داد و گفت. اين هم خرج امروز.  پيرمرد چهره در هم كشيد و بيرون رفت.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع داستانك
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/12/2

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

برگ خشكيده



برگ خشكيده‌اي را مانم

در انتظار

پاي رهگذري

تا خرد شوم

با اين تفاوت

كه از من

صدايي برنخواهد خاست

 

***

 

قاب خالي كوچكي

كشيده‌ام

براي حضور دوباره‌ات

كه بيايي



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع شعرواره
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/12/1

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

حكومت احمق‌ها



احمق كيست؟ شايد اين سوال احمقانه باشد. اما اگر به جواب اين سوال فكر نكرده باشيم، سخت بتوانيم از شر حماقت خود و ديگران رهايي يابيم. معمولا هر كس احمق را طوري تعريف مي‌كند كه خود در آن نگنجد. اما از نظر من احمق كسي است كه بر حماقت خود اصرار كند. يعني پذيرفته‌ام كه همه از جمله خودم دست به كارهاي احمقانه بزنيم. اما اگر در حماقت خود گير نكرديم، ذكاوت به خرج داده‌ايم.
 
اما آيا اين به آن معناست كه هر حماقتي براي يكبار پذيرفتني است؟ نه، هرگز چنين نيست. بعضي حماقت‌ها آنقدر عواقب وخيم و فجيعي دارند كه حتا يكبار هم پذيرفتني نيستند. مثلا حماقت‌هايي كه ممكن است در كار حكومت رخ دهد و نتيجه‌ي آن فقر، ظلم، جنگ و ويراني جامعه باشد.
 
از اين روست كه سيستم حكومتي بايد به گونه‌اي طراحي شود كه بخش‌هاي مختلف حكومت حماقت‌هاي يكديگر را بي‌اثر كنند. البته اين نقش خنثاكنندگي را  مردم و همچنين رسانه‌ها نيز بايد انجام دهند. اما واي به روزي كه سيستم حكومتي به جاي به حداقل رساندن اين آفت، طوري عمل كند كه بخش‌هاي مختلف حكومت بر حماقت همديگر دامن زنند و آن را تكثير نمايند.
 
مثلا اگر رييس جمهور يك كشور موضع‌گيري يا رفتار احمقانه‌اي داشته باشد. بايد اميد داشت كه پارلمان، رسانه‌ها و مردم بتوانند به دور از آن حماقت‌ها شرايط را تعديل كنند.
 
در حكومت‌هاي غير دموكراتيك يا حكومت‌هايي كه حاكمان از يك قماشند و اجازه‌ي دخول هيچ كس ديگري را به قدرت نمي‌دهند. بايد هميشه منتظر بود كه حماقت‌ها به شكلي تصاعدي تكثير شوند و دامان ملت را بگيرند و هزينه‌هاي بسيار بر آن‌ها تحميل كنند.
 
واي به روزي كه به حماقت‌هاي حاكمان، همراهي رسانه‌ها و اكثريت مردم را هم اضافه كنيم. در اين صورت آنكه احمق نيست يا بايد بجنگد يا بگريزد. اما سكوت  با همراهي تفاوتي نخواهد داشت.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/30

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

كشتن براي خدا



گوش‌هايم را بريدند. جواني سياه كه لب‌ها و بيني‌اش بريده شده رو به دوربين تعريف مي‌كند. بعد انگشتان دست راستم را. التماس كردم كه دست چپم را سالم بگذارند. پسر مكثي مي‌كند و دو دست بدون انگشتش را بالا مي‌آورد.

  

ارتش مقاومت اللهLord’s Resistance Army ، پسر جوان را به گمان اينكه سرباز دولت اوگانداست چنين قصابي كرده‌اند. گروهي شبه‌نظامي در شمال اوگاندا كه شعارشان مبارزه عليه ظلم بر اساس تعاليم مسيح است.

 

اين صحنه بخشي از فيلم كودكان گمشده Lost Children، ساخته‌ي دو كارگردان آلماني درباره‌ي جنگ داخلي اوگانداست. يكي از اين دو فيلمساز علي صمدي نام دارد كه ايراني الاصل است و در دوازده سالگي براي فرار از كشته شدن در جنگ ايران و عراق به آلمان پناه برده است. اكنون او خودخواسته به منطقه‌اي جنگي مي‌رود اما نه براي كشتن يا شهيد شدن، بلكه براي به تصوير كشيدن فجايع يك جنگ.

 

كودكي هشت‌ساله تعريف مي‌كند كه چگونه به دستور مافوقش انساني را به رگبار بسته تا سر قرباني متلاشي شود. اين حرف‌ها را بدون شرمندگي به زبان مي‌آورد. انگار كشتن انسان‌ها فرماني الهيست كه او آن را اجرا كرده و نبايد ناراحت و پشيمان باشد.

 

موضوع اصلي فيلم كودكاني‌اند كه توسط ارتش مقاومت الله دزديده مي‌شوند تا براي جنگيدن و كشتن آموزش نظامي و عقيدتي ببينند. كودكاني كه بين 8 تا 15 سال سن دارند و پياده‌نظام بازي آدم‌بزرگ‌ها مي‌شوند. بازي هولناكي كه از آن چيزي نمي‌فهمند و شايد هرگز هم نفهمند.

 

فيلم را شبكه‌ي چهار تلويزيون ايران مطابق معمول با سانسور بخش‌هايي نمايش داد. البته با مقدمه‌اي درباره‌ي مقصر بودن آمريكا در مسايل اوگاندا و سودان.

 

اطلاعات بيشتر را در سايت رسمي فيلم مي‌توانيد بيابيد.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فيلم و سينما
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/29

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

فوتبال دوازده نفره



تيم ايران كه محروم شد، تلويزيون ايران از كنار مساله گذشت و فقط خبر آن را با عنوان محروم كردن ايران از حق خود اعلام كرد. موضعي كه در قبال پرونده‌ي هسته‌اي هم به آن پناه مي‌بريم. اما وقتي به ايران براي تن دادن به خواسته‌هاي فيفا فرصت داده شد. بغض تلويزيون تركيد و با آب و تاب اين موفقيت آقايان را در رايزني ستودند!
 
محروميت فوتبال مساله‌اي است كه ريشه در ناداني صاحب‌منصبان دارد. ندانستن اينكه جهاني بودن اين ورزش ريشه در مسابقات منظم بين‌المللي و يگانگي و يكشكلي آن دارد وگرنه مانند بسياري از ورزش‌ها، بومي منطقه‌اي خاص مي‌ماند و هر كس فوتبال را به سبك خود با قواعد خود بازي مي‌كرد.
 
تفكر حاكم در ايران كه گمان مي‌كند، آمده است كه نه تنها براي ايران بلكه براي دنيا طرحي نو دراندازد، مي‌خواهد سياست و اقتصاد و فرهنگ جهان را با نگاه خام مذهبي خود به ناكجاآبادي ببرد، كه در اين چند ساله ايران را برده است.
 
با ناديده گرفتن تمام دستاوردهاي انسان‌ها در طول ساليان دراز و خودستايي ديني‌اش مي‌خواهد كارخرابي و ناتواني‌اش را پنهان كند. اين هياهوها فقط براي فريب ايرانيان ساده‌انديش است و گرنه دنيا اين وعده‌هاي فريبنده را از زبان ديگران كم نشنيده است. كافيست فقط تاريخ قرن اخير اروپا را مرور كرد.
 
حماقت چيز عجيبي نيست. شايد فوتبال اين مملكت براي عدم تشبث به كفار و به نيت دوازده امام، به جاي يازده نفر، دوازده نفره بازي شود و جام جهاني آن هم هر سال در ام‌القراي اسلام برگزار شود. تا در مسابقات فوتبال هم مانند كيك زرد خودكفا شويم.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/29

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

انواع سکوت



جايي خواندم که آنچه بيشتر از پليدي انسان­هاي نابکار در تاريخ سرنوشت را رقم زده، سکوت انسان­هاي خوب بوده است. نمي­دانم چقدر مي­شود اين گزاره­ي کلي را پذيرفت. اما بايد قبول کرد که گاهي اين حرف کاملا درست است. اگر نوع پيش گفته از سکوت را بي­تفاوتي و بي­مسووليتي بدانيم. انواع ديگري هم از سکوت داريم. با اين مقدمه بخشي از گفتگوي استيون ريگينز (سرخ­پوست) با ميشل فوکو را آورده­ام که به اين مساله مربوط است.
 
سوال-  ارج نهادن به سکوت يکي از آن چيزهاي بي­شماري است که خواننده­ي شما بدون آنکه انتظارش را داشته باشد، در آثارتان مي­يابد. شما در مورد آزادي­يي که سکوت امکان­پذير مي­کند و در مورد علت­ها و معناهاي بي­شمار آن نوشته­ايد. براي مثال، در آخرين کتابتان [اراده به دانستن] گفته­ايد نه يک سکوت بلکه سکوت­هاي بسياري وجود دارد. آيا درست است که بگوييم در اين گفته عنصري قوي مربوط به زندگيتان وجود دارد؟
 
فوکو- من فکر مي­کنم که هر کودکي که درست پيش از جنگ جهاني دوم يا طي آن در محيطي کاتوليک پرورش يافته باشد، اين تجربه را داشته است که شيوه­هاي بي­شمار و متفاوتي از سخن گفتن و نيز شکل­هاي بي­شماري از سکوت وجود دارد. برخي از سکوت­ها مي­توانست بر دشمني شديد دلالت داشته باشد و برخي ديگر برعکس، نشانه­ي دوستي عميق، ستايشي عاطفي و حتا عشق بود. به خوبي به ياد دارم که هنگام ملاقات با دانيل شميد (فيلم­ساز) که نمي­دانم براي چه کاري به ديدن­ام آمده بود، من و او بعد از چند دقيقه دريافتيم که واقعا حرفي براي گقتن به يکديگر نداريم. ما به همين ترتيب از ساعت سه بعد از ظهر تا نيمه شب را با هم گذرانديم. نوشيديم، حشيش کشيديم و شام خورديم. و من فکر نمي­کنم در اين ده ساعت بيش­تر از بيست دقيقه با هم حرف زده باشيم. اين نقطه­ي آغاز يک دوستي نسبتا طولاني شد و براي من نخستين بار بود که دوستي در سکوتي کامل پا مي­گرفت.
 
ممکن است عنصر ديگر اين ارج نهادن به سکوت با الزام به سخن گفتن مرتبط باشد. من کودکي­ام را در محيط خرده­بورژوايي يکي از شهرستان­هاي فرانسه گذراندم و الزام به سخن گفتن و گفتگو با ميهمانان براي من چيزي غريب و در عين حال بسيار ملال­آور بود. اغلب از خود مي­پرسيدم که چرا آدم­ها احساس مي­کنند مجبور به سخن گفتن اند. سکوت مي­تواند شيوه­ي بسيار جالب­تري از ارتباط با ديگران باشد.
 
سوال- در فرهنگ سرخ­پوستان آمريکاي شمالي به مراتب بيش­تر از جامعه­هاي انگليسي زبان و حتا به گمان­ام جامعه­هاي فرانسوي زبان به سکوت ارج مي­نهند.
 
فوکو- بله همانطور که مي­دانيد به نظر من سکوت يکي از آن چيزهايي است که متاسفانه جامعه­ي ما از آن دست کشيده است. ما فرهنگ سکوت نداريم. فرهنگ خودکشي نداريم. اما ژاپني­ها دارند. به روميان و يونانيان جوان ياد مي­دادند که در رويارويي با افراد مختلف شيوه­هاي گوناگوني از سکوت را اختيار کنند. در آن دوران، سکوت نمايان­گر شيوه­اي کاملا خاص از رابطه با ديگران بود. به اعتقاد من سکوت ارزش آن را دارد که آموخته شود.
 
ادامه‌ي اين گفتگو هم خواندني و جالب است. اگر مايليد، به مصاحبه‌ي "خود كمينه‌گرا" از كتاب "ايران: روح يك جهان بي‌روح" مراجعه كنيد.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/28

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

فرهنگ شيون



تشييع جنازه، تنها مراسم سنتي است كه در ميان رسوم بي‌شمار مردم برايم جالب و شگفت است. علاقه‌ي چنداني به حضور در هيچ مجلس و مراسم غم و شادي ندارم. اما تشييع جنازه يك استثناست. شايد اين ميل و علاقه را نشانه‌ي ميلي نهيليستي ويا ساديستي بدانيد.
 
روز گذشته هم كه در تشييع و خاك‌سپاري عمويم شركت كردم بعد از مدت‌ها در اين خلسه‌ي لذت‌آور حزن‌انگيز غوطه‌ور بودم، هرچند ديدن شيون زنان و مردان آزاردهنده است. جمع زيادي از مردان و زنان زنده كه در پي جسدي بي‌جان روانه‌اند. گاه بي‌تابند و گاه آرام. گاه ساكتند و گاه نالان.
 
اين تصوير تراژيك نمادي از زندگي و سرانجام انسان‌هاست. به دنبال مرده‌اي مي‌روند كه خود لحظه به لحظه به آن نزديك مي‌شوند و درنگ نمي‌كنند كه دم را غنيمت شمرند.
 
هجو انسان‌هايي كه مي‌روند مسيري را كه خود هم سرانجام خواهند رفت. شايد بارها اين مسير را بروند در پي مردگاني بسيار، اما به آن آخرين‌باري كه اين مسير را خواهند رفت، آن هم روي دست مردمان، نمي‌انديشند. اگر هم بينديشند به طمع بهشتي است كه طالب آنند و  ترس از دوزخي كه از آن روگردانند. نه از حسرت زنده نبودن و زندگي نكردن.
 
مرگ دفعتا نمي‌آيد. مرگ بيماري لاعلاجي است كه از بدو تولد همه به آن مبتلايند. هر روز و هر لحظه ذره ذره داريم مي‌ميريم و خبر نداريم. اين فرصت اندك براي بودن را انديشيده سپري بايد كرد. شايد نگاه اينگونه به مردن در ميان شيون و اشك گم مي‌شود.
 
در اين نمايش غم، به جاي اين همه زاري، كاش كمي هم نقش سكوت بازي مي‌كرديم با ديالوگ درنگ.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع انديشه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/27

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

برگ‌سوزان



صداي لرزان مادرم بود. گريه مي­كرد. نمي­شنيدم چه مي­گويد. آب را بستم. حالا واضح شنيدم كه گفت عمويم مرده است. دوباره آب را باز كردم و زير دوش رفتم. به عمويم فكر مي­كردم. هيچ خاطره­ي بدي از او در ذهنم نبود.

 

احمد كه آمد لباسم را پوشيده بودم و طبق روال چند روزه با هم به پياده‌روي رفتيم. به او هم جريان را گفتم. فقط يك كلمه گفت: مرد بي‌آزاري بود. شايد او هم چون مثل من، در اين مدت از افراد زيادي آزار ديده بود، اين نكته‌ي عمو در نظرش برجسته‌تر شده بود.

 

مسيرمان تا پارك سيفيه همه از كوچه‌هاي پردرخت بود. سطح كوچه‌ها پر از برگ كه زير پا خش‌خش خرد شدن‌شان گوش‌نواز بود و دل‌گداز. در تمام مسير به مرگ فكر مي‌كردم و اين كه روزي هم نوبت من مي‌رسيد. هميشه دوست داشتم بسوزم و بميرم. حتا اگر به شكل ديگري هم مردم، گفته‌ام مرا بسوزانند و خاكسترم را به باد دهند. ازين كه قبري داشته باشم متنفرم.

 

به خودم كه آمدم. در ميان توده‌اي از برگ‌هاي درختان پارك بودم كه آن‌ها را آتش زده بودند. برگ‌هايي كه از درخت‌هاي تنومند افتاده بودند. هم درختان را لخت كرده بودند و هم خودشان زرد و رنگ‌پريده بودند. خوشا به حالشان كه مي‌سوختند و مي‌مردند.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/27

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

ايراني­ها مي­ترسند



من ايراني­ها را در پاريس مي­شناختم و آنچه در بسياري از آنان مرا شگفت­زده مي­کرد ترس بود. ترس از اين که معلوم شود با چپ­ها رفت و آمد دارند. ترس از اين که ماموران ساواک باخبر شوند که آنان فلان کتاب را مي­خوانند و غيره. وقتي درست پس از کشتار ماه سپتامبر [17 شهريور] به ايران وارد شدم به خود مي­گفتم که با شهري وحشت­زده روبرو خواهم شد، چون در آنجا چهار هزار نفر کشته شده بودند. نمي­توانم بگويم که در آنجا مردماني شاد و مسرور ديدم، اما از ترس خبري نبود و حتا شجاعتشان بيشتر هم شده بود.٭
مي­گويند که ترس شرط عقل است و فقط ديوانگان هستند که از چيزي نمي­ترسند. اين درست است، اما به نظر مي­رسد هر کس بايد بويي از شجاعت هم ببرد. چرا که شجاعت لازمه­ي اعتماد به نفس است براي تغيير و رشد. اما وضعيت ما ايرانيان به گونه­ي اسفناکي از اعتدال به دور است. گاهي از ترس چون سنگ سخت و بي­تحرک مي­شويم. گاهي هم چنان بي­ترس که همه چيز را فراموش مي­کنيم، حتا تدبير و عقلانيت را.
 
سکوت مي­کنيم و بر ظلم و بي­تدبيري لب فرو مي­بنديم تا کار به آنجا رسد که عرصه بر همه تنگ شود. فشار آنچنان زياد شود که همه تاب تحمل از دست دهند و از شدت خشم و درماندگي عقل از کف دهند. حال ديگر بدون هيچ ترس و عاقبت­انديشي چونان امواجي خودسر همه چيز را ويران مي­کنيم. يکي را به زير مي­کشيم و ديگري را بالانشين مي­کنيم. و باز دربرابر او سکوت، تا دوباره کارد به استخوانمان برسد.
 
اين داستان تکراري تاريخ ماست که فرصت­ها را مي­سوزد و حسرت­ها مي­سازد.
 
٭ بيان ميشل فوکو از ايران در مصاحبه­اي با عنوان "روح يک جهان بي­روح" که در کتابي با همين نام چاپ شده است.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/24

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

نام­ها و رسانه­ها



در ژانويه­ي 1980، کريستين دلاکامپني از روزنامه­ي لوموند تصميم گرفت از ميشل فوکو درخواست گفتگويي مفصل کند. فوکو نيز بي­درنگ اين درخواست را پذيرفت اما يک شرط اساسي گذاشت: اين گفتگو بي­نام به چاپ رسد و نام او مشخص نباشد و هر نشانه­اي که امکان حدس نام او را دهد پاک شود.
 
ميشل فوکو در توجيه اين شرط چنين استدلال آورد: از آنجا که صحنه­ي روشنفکري در چنگ رسانه­هاست و شخصيت­هاي نام­آور چنان بر انديشه­ها تقدم دارند که ديگر انديشه­ها را نمي­توان باز شناخت، در نتيجه آن کس که سخن مي­گويد اهميت بيشتري از آنچه مي­گويد دارد. حتا همين نقد بر رسانه­ها نيز اين خطر را دارد که بي­اعتبار شود و چه بسا خوراکي شود براي آنچه در صدد افشاي آن است، به خصوص اگر آن کس که اين نقد را بيان مي­کند خود ناخواسته جايگاهي را در نظام رسانه­اي اشغال کرده باشد- مثل ميشل فوکو. پس براي پرهيز از اين اثرهاي تباه­کننده و براي به گوش رساندن گفتاري که نتوان آن را تا حد نام کسي که آن را بيان مي­کند فروکاست، بايد وارد عرصه­ي بي­نامي شد.
 
... تصميم گرفته شد گفتگو با يک فيلسوف نقابدار و بدون هويت مشخص انجام گيرد ... اين راز تا زمان مرگ ميشل فوکو محفوظ ماند ...
برگرفته از مقدمه­ي گفتگو با ميشل فوکو با عنوان "فيلسوف نقابدار" از کتاب "ايران: روح يک جهان بي­روح" که مجموعه مصاحبه­هاييست از فوکو با موضوعات مختلف که توسط نشر ني و با ترجمه­ي نيکو سرخوش و افشين جهانديده چاپ شده است.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع انديشه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/24

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

اُبنه­اي­ها



مردي قزويني، پسري خوش­سيما را در بن­بستي گير انداخت. پسر که نه راه پيش داشت، نه راه پس. تسليم شد. پشت به مرد قزويني کرد. روبه ديوار ايستاد و سعي کرد لذت ببرد.

 

چند وقتي است بسياري را که مي­شناختم. به گمان خود راه­حل آن پسر را پيش گرفته­اند. اما به نظر مي­رسد در اين مسير به افراط افتاده­اند و به دنبال فرصتي اند تا به کوچه­اي بن­بست بپيچند و لذت ببرند. اين جماعت سپرانداخته­ي خودباخته، بعد از چرخش سياسي جامعه، به اين نتيجه رسيده­اند که همين است که هست و اين سرنوشت محتوم است و از اين بن­بست راه گريزي نيست.  پس بهتر است جامعه را به حال خود رها کرد. آن­ها تنها کارشان دست زدن به ديوار است و لذت بردن.

 

نمي­دانم با اين جماعت نخبه­ي درس­آموخته چه بايد کرد. اما مي­دانم که در کنار اين جمع نمي­توان بود و به جنگ الواط رفت.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/24

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

آيا بسيج با عدالت رابطه­اي هم دارد؟



هفته­ي بسيج است و گوشه و کنار مي­شنوم که اين جماعت، مدام عدالت­محوري و ظلم­ستيزي را به يقه­ي خود سنجاق مي­کنند در حاليکه نه تنها با آن نسبتي ندارند. بلکه خود عين ظلم اند.

 

دو سال پيش بود که برادرم در نتايج آزمون دانشگاه آزاد، مطلبي را به من نشان داد. کارنامه­ي دو نفر. يکي در رشته مکانيک قبول شده بود و دومي رد. در حاليکه نمره­ي نفر دوم حدود هفتصد واحد از اولي بيشتر بود. اما جرمش اين بود که بيسجي فعال نبود.

 

اين نمونه­اي کوچک است از عدالت علي­وار اين جمع!



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/23

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

محروميت فوتبال و ماجراي هسته­اي



ايران از حضور در تمامي ميادين بين­المللي ورزش فوتبال محروم شد. همه انتظارش را مي­کشيدند. اما مسوولين کشور انگار اميد به امداد غيبي داشتند که او هم افتخار حضور نداد. حال يا ايران بايد تن به قواعد بين­المللي بازي فوتبال بدهد يا به دنبال سماجت بر روش خود باشد.
 
اگر بپذيرند يعني ايران را بايد به مرگ گرفت تا به تب راضي شود. چه در فوتبال چه در ماجراجويي هسته­اي. اما اگر نپذيرند. جوانان اين مملکت بايد در حسرت حضور در مسابقات بسوزند و بسوزند. جواناني که عين خيالشان نيست ماجراجويي هسته­اي چه بر سر آينده­ي آنان مي­آورد. شايد اينگونه کمي به فکر فرو روند.
 
اي کاش فوتبال ايران را بنابر مسايل سياسي از جام جهاني محروم مي­کردند. تا پيام روشني براي مردم فوتبال­زده و آينده­نبين ايران باشد، تا کمي به ندانم­کاري حاکمان خود فکر کنند. شايد اين اميدي بيهوده باشد. اما بايد همه­ي راه­ها را رفت. به نظر مي­رسد تنها آخرين راه است که جواب مي­دهد. همان راهي که ژاپن را سرعقل آورد. هرچند به قيمت ويراني آن تمام شد.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/23

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

طبع سرسخت و روح سرکش



شنيده­ام هواي کوهستان طبع سرسخت و روح سرکش مي­پرورد. اين مساله در مورد من درست بوده و هست. هرگاه در برابر شرايط زمانه کم مي­آورم، به دامنه­هاي کوه پناه مي­آورم تا در آرامش، علاوه بر بازسازي فکري و روحي، انگيزه­ي از دست­رفته را دوباره زنده کتم.

 

اين بار هم به دامنه­ي کوه و پارک سيفيه پناه آورده­ام. تا کمي در کار خود درنگ کنم و به خود فرصت تغيير دهم. قصد دارم هر روز به پاي درختان پيري بروم که کودکي پدربزرگم را هم به خاطر دارند. هرچند او ديگر نيست، اما درخت همچنان ايستاده­اند و من و شايد فرزندان مرا هم ببيند و از پا نيفتد. من هم سعی خواهم کرد در برابر جور زمانه از پا نيفتم.

 

اگر نيستم و کم می­نويسم. بدانيد پای کوهم يا زير درخت ويا سردرگريبان.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید





 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM