امشب بيا
كه از ياد بردهام
نگاه تو
امشب بيا
كه دارم از اين شهر
ميروم
اما سكوت بود
جواب تو
و اشكهاي من
كه دانه دانه ميچكيد
به تنهاييام
ولي زنده ماندهام
كه ببينم
زوال تو
مطلب را به بالاترین بفرستید
آزادِ آزاد
زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابيده بود. از رختخواب بيرون رفت. باد پردهها را آهسته و بيصدا تكان ميداد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوي سيگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را ديد. در بالكن روي زمين نشسته بود و سيگاري به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچالهتر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در اين بيست سالي كه با او زندگي ميكرد، مردش را چنين آشفته و غمگين نديده بود. كنارش نشست. چيزي شده؟ جوابي نشنيد. با توام. سرد است بيا بريم تو. چرا پكري؟ باز پرسيد. اين بار مرد به او نگاهي كرد و بعد از مكثي گفت. ميداني فردا چه روزي است؟ نه. يك روز مثل بقيهي روزها. بيست سال پيش يادت هست. مرد گفت. زن ادامه داد. تازه با هم آشنا شده بوديم. مرد گفت. بله. سيگارش را روي زمين خاموش كرد و ادامه داد. اما بيست سال پيش، پدرت به ماجراي من و تو پي برد. مرا خواست. آره، يادم هست، دو ساعتي با هم حرف زديد و تو تصميم گرفتي با من ازدواج كني. ميداني چه گفت؟ نه. آنقدر از پيشنهاد ازدواجت شوكه شدم كه به هيچ چيز ديگري فكر نميكردم. مرد سيگار ديگري روشن كرد و گفت. به من گفت يا دخترم را بگير يا كاري ميكنم كه بيست سال آبخنك بخوري؟ و تو هم ترسيدي و با من ازدواج كردي؟ زن با خنده گفت. اما پدرت قاضي شهر بود. حتما اين كار را ميكرد. زن بلند شد. گفت من سردم است ميروم تو. به مرد نگاهي كرد و پرسيد. حالا پشيماني؟ مرد گفت. نه. زن ادامه نداد و داخل اتاق شد. مرد زيرلب ادامه داد. فردا بيست سال تمام ميشد و من آزاد ميشدم. آزادِ آزاد.
مطلب را به بالاترین بفرستید
بمانم، بجنگم و بميرم يا بروم؟
مطلب را به بالاترین بفرستید
ديكتاتورها هم ميميرند اما
چندي پيش پينوشه مرد. و كساني را كه در تكاپوي محاكمهي او بودند، ناكام گذاشت. در اين شكي نيست كه همهي ديكتاتورها خواهند مرد. اما همهي آنها ديكتاتور نخواهند مرد. اين به آن معنا نيست كه پشيمان ميشوند و توبه ميكنند و عابد و زاهد ميشوند. نه آنها ميميرند درحالي كه بسياري از مردم آنها را مرداني بزرگ ميدانند كه تاريخ را ورق زدهاند، آن هم نه يكي دو صفحه بلكه چند فصل. اين گونه است كه آنها را چونان قهرماني بزرگ به خاك ميسپارند و در فراقشان نالهها سرميدهند.
چگونه است كه يكي چنين بدنام ميميرد و ديگري چنان خوشنام؟
دو عامل در دستهي دوم هست كه خوشنامي را به آنها تقديم ميكند. يكي ذكاوت فريب دادن است كه در فرد ديكتاتور و پيروانش وجود دارد. و ديگري بلاهت فريب خوردن كه در مردمان معاصر با آنها يافت ميشود. يعني ديكتاتوري كه درمييابد پايههاي حكومتش را كجا بگذارد كه با گذشت زمان و رفتوآمد سالها سست نشود و سلسلهاي از خود جاي بگذارد كه بتواند راه او را تداوم بخشد، قطعا تا مدتها محبوب تاريخ خواهد ماند. وگرنه يا جسم او را دادگاهي محاكمه خواهد كرد و يا روحش را تاريخ.
تنها اتفاقي كه ممكن است اين مردان را كه جايگاه سروري در تاريخ گرفتهاند، به زير بكشد، از دست دادن قدرت است. اگر خود و پيروانشان حكومت را از دست بدهند، پردهها خواهد افتاد و يكباره فصل بلندي از تاريخ كه مملو از افتخار و شكوه است بازنويسي ميشود و جاي آن را تاريكيِِ حماقت و شقاوت ميگيرد.
اينگونه است كه اگر پينوشه ميتوانست سلسلهاي به دنبال خود بنشاند، اكنون با شكوه و احترام فراوان با او وداع ميكردند، و اشكها بدرقهي راه او ميشد، نه لبخندها.
مطلب را به بالاترین بفرستید
اس ام اس
اس ام اسي ميآيد. به اميد اين كه دوستي پيامي فرستاده يا لطيفهاي، از رختخواب جدا ميشوي. گوشي را از روي ميز بر ميداري. وقتي متن پيام را ميخواني، ميخواهي به يكي فحش دهي. ناموسي و غيرناموسياش مهم نيست، بايد چيزي به كسي بگويي تا راحت شوي. پيام ساده است و روشن: در انتخابات خبرگان به آيت الله فلاني راي دهيد.
آيت الله فلاني را خوب ميشناسي. چندي قاضي و دادستان بود و حكم اعدام بسياري را صادر كرد. با خودت فكر ميكني، در لحظهي صدور اين همه حكم، به چه فكر ميكرده است؟ اصلا آيا فكر ميكرده است؟ تو فقط خدا را شايستهي گرفتن جان آدميان ميداني و بس. اين كه تا به امروز كسي بوده و از فردا ديگر نخواهد بود، آن هم به خاطر حكم و دستوري كه تو صادر ميكني. به خود ميلرزي.
به سركار ميروي. دوستت ميپرسد: چرا گرفتهاي؟ تعريف ميكني كه صبح چگونه از خواب بيدار شدهاي. او ميخندد و ميگويد. آيت الله فلاني، در فلان جا عدهاي را شام داده و در جاي ديگر چنين كرده و چنان گفته است. مرخصي نگرفته از شركت بيرون ميزني.
به روي نيمكتي در پاركي مينشيني. دوباره اس ام اسي ميرسد. باز هم آيت الله فلاني. پيام اينگونه شروع ميشود: كار كه براي خدا باشد، او خودش پشتيبان آن است. اين بار گوشيات را پرتاب ميكني. نگهبان پارك آن را آورده به دستت ميدهد و ميگويد دعوا نمك زندگيست و از اين حرفها. ميخواهي چيزي بگويي، كه عابري آدرس ميپرسد. بلوار شهيد آيت الله... بقيهي حرفش را نميشنوي.
يادت ميافتد كه چندي پيش كسي سعي كرد آيت الله فلاني را بكشد، ولي نتوانست. در ذهنت خياباني را به اسم شهيد آيت الله فلاني تجسم ميكني. سرت سوت ميكشد. اصلا حالت خوب نيست. به شركت زنگ ميزني و يك هفته مرخصي ميگيري و از شهر فرار ميكني.
مطلب را به بالاترین بفرستید
وقتي خيابانها پر از خون است، ملك بخريد
اين پند اقتصادي را سالها پيش سرمايهدار بزرگ يهودي روچيلد مطرح كرد، كه با اجراي آن كسان بسياري ثروتهاي بياندازه براي خود و نوادگانشان دست و پا كردند. كساني كه خون را بو ميكشيدند تا از فضاي غبارآلود جنگها ماهي درشت بگيرند.
يكي از دوستان كه چهار ماه پيش آپارتماني كوچك خريده بود، ميگفت امروز ميتواند آن را به نرخي دوبرابر قيمت خريد بفروشد. البته هنوز خوني ريخته نشده است. اما شايد بوي خون ميآيد، بويي كه خيليها را به اين فكر انداخته كه توصيهي روچيلد را جدي بگيرند و قبل از شليك اولين گلوله دست بكار شوند. به هر صورت پروندهي ما هنوز در شوراي امنيت دست به دست ميچرخد.
در كنار اين دورانديشي كه برخي را به تكاپو انداخته، حسن تدبير بيش از اندازهي دولت هم، سيل تسهيلات بيحساب و كتاب بانكي را روانهي بازار كرده كه به جز ويراني و بيچارگي چيزي برجاي نخواهد گذاشت. بالاخره نميشود دولت مردمي باشد و وام ندهد و بسيجي باشد و نجنگد. حتا اگر اين كارها تيشه به ريشهي همين مردم بزند.
مطلب را به بالاترین بفرستید
شوي سياسي تلويزيون
گزارشگر فوتبال در هر نيمه از بازي دوبار مفصلا دربارهي انتخابات تحليل و توصيه ميكند، به بينندگاني كه از هجمهي پرشمار تبليغ و تيزر و كليپهاي انتخاباتي ساير شبكههاي تلويزيوني، به تماشاي فوتبال پناه آوردهاند. كمتر زماني از روز است كه حداقل نيمي از شش شبكهي تلويزيون، دربارهي اينكه بايد در انتخابات شركت كرد، حرف نزنند.
انتخابات مهمترين ابزار دموكراسيهاست تا به مدد آن حاكمان انتخاب شده، سياستهايي براي اجرا برگزيده شوند. مدام از در و ديوار تلويزيون ايران اين شعار آويزان است كه تقريبا جمهوري اسلامي هر سال يك انتخابات برگزار كرده است. اما آيا اين به آن معناست كه ايران داراي دموكراسي است؟
كارل پوپر جايي تعريفي صريح، ساده و مفيد از دموكراسي ارايه ميدهد و آن نظام سياسي را داراي دموكراسي ميداند كه در آن هرگاه مردم خواستند، با كمترين هزينه و در كمترين زمان ممكن، حاكمان خود و سياستهاي آنها را عوض كنند.
آيا ايران چنين است؟ دو دوره انتخاب خاتمي و يك دوره مجلس ششم نشان داد كه انتخابات حاكمان را عوض نميكند. آيا در آن هشت سال خاتمي حكومت كرد؟ آيا مجلس ششم توانست قانون مطبوعات را مطابق سياستهاي خود عوض كند؟
انتخابات به خودي خود ارزشي ندارد، اگر نتواند آن كاركرد لازم را در نظام سياسي داشته باشد. شايد به همين دليل است كه انتخابات به شوي تلويزيوني پرزرق و برقي تبديل شده است كه با هرترفندي ميخواهد واقعيت نبود دموكراسي در كشور را پنهان كند.
مطلب را به بالاترین بفرستید
عشق و سيگار
دو چيز است كه يك مرد را نابود ميكند:عشق و سيگار
مرد درماندهي فيلم موزيكال Romance & Cigarettes با اين جمله اعلام ميكند كه به آخر خط رسيده است. بايد اين خبر را اعلام كنم كه خوشبختانه يا بدبختانه من از نابودي گريختم! زيرا در اين مدت حدودا يكماهه از شر اين دو راحت شدم. از عشق عبور كردم و ميدانم فرار از اين بيماري تا مدتها مرا در برابر اين ويروس مردافكن مقاوم خواهد كرد. سيگار هم ديگر نميكشم و نخواهم كشيد.
آمدن و رفتن اين دو به زندگي من در كمتر از يك سال اتفاق افتاد. اميدوارم از يك شر بزرگ هم تا سال آينده خلاص شوم. شري كه سالهاست آن را تحمل ميكنم. شري كه در اين كشور بسياري گرفتار آنند. اگر زنده باشم خبرش را همين جا اعلام ميكنم. البته براي اين يكي جشن خواهم گرفت. اميدوارم چنين باد.
مطلب را به بالاترین بفرستید
مدتي نخواهم نوشت
به همين دليل مدتي نخواهم نوشت شايد دو يا سه هفته،
وظيفهي خود دانستم بنويسم تا در اين مدت نياييد و ببينيد خبري نيست.
مطلب را به بالاترین بفرستید
كيسهي كوچك و سياه
بلد است مرده بشويد؟ پيرمرد سياهپوش از مرد پرسيد. آره. خيالت راحت، از پدرش هم بهتر ميشويد. پيرمرد نامطمئن به مرد نگاه كرد و گفت. تا به حال نديدم به جز حاجي و زنش كس ديگري مرده بشويد. اين جوانها كه نماز درست و حسابي نميخوانند. نه، رغبت نميكنم مرده را به آنها بسپارم.
مرد استكاني چاي به دست پيرمرد داد و گفت. من پنج سال است نگهبان اين گورستانم. شستن حاجي را ديدهام. زنش را نميدانم. اما اين پسر كه يكسالي است گاهي مرده ميشويد. كارش بيعيب و نقص است. سريعتر از حاجي مرده را شسته و كفن شده به تو تحويل ميدهد. خيالت راحت.
پيرمرد استكان خالي را به مرد پس داد و گفت. اما. اما ندارد. اصلا خودت برو بالاي سرش ببين چه ميكند. موتوري پشت در ايستاد. جواني كه بادگير پوشيده بود با كلاهي كه تا روي ابروهايش پايين آمده بود وارد شد. سلامي كرد و يكراست به سمت بخاري رفت. مرد با ابرو جوان را به پيرمرد نشان داد و زير لب گفت. خودش است. صداي زنگ آمد. جوان از جيبش تلفنش را درآورد. سلام ديشب نيامدي. خيلي خوش گذشت. نه، قبرستانم. نه مشكلي نيست. منتظرم. خيالت راحت.
پيرمرد برخاست به سمت جوان رفت. خسته نباشي. ملتمسانه اين را گفت و بستهي نسبتا بزرگي را كه در دست داشت به سمت جوان گرفت و گفت. كفن و سدر و كافور است. خودش كنار گذاشته براي چنين روزي. مكثي كرد و ادامه داد. كاري كن كه نه من و نه تو آن دنيا مديون نباشيم.
مرد نگهبان ليواني چاي غليظ جلوي جوان مردهشو گذاشت. جوان به چشمان پيرمرد نگاه كرد. لبخندي زد و گفت. نگران نباش. كارم را بلدم. پيرمرد به چهرهي جوان دقيق شد. لبها و دور چشمهاي جوان كبود بود. پيرمرد برگشت و بر جايش نشست. جوان دست در گريبان بادگيرش كرد و بستهاي سيگار درآورد. نخي روشن كرد و در چشم به هم زدني يك سوم آن را كشيد.
جوان برخاست و به اتاق پشتي رفت و با يك قاشق و يك نعلبكي برگشت. خاكستر سيگار را در نعلبكي خالي كرد. قندان را از روي ميز مرد نگهبان برداشت. نيمي از قندهاي آن را در ليوان ريخت و با قاشق هم زد. تهسيگار را در نعلبكي خاموش كرد و نصف ليوان را سركشيد. پيرمرد رفتار جوان را زير نظر داشت. مدتي گذشت. پيكاني جلوي در، كنار موتور ايستاد. جواني از آن پياده شد. در را باز كرد و سلام كرد. جوان مردهشو برخاست و بيرون رفت. پيرمرد پشت پنجره آمد و آن دو را كه با هم حرف ميزدند، نگاه ميكرد.
مردهشو چيزي گفت. جوان خنديد. به سمت پيكان اشاره كرد. زني جوان و رنگ پريده از آن پياده شد. كيسهي كوچك و سياهي را بغل كرده بود. پيش آن دو آمد. زن كيسه را كه كمي بزرگتر از يك لنگ كفش بود، با احتياط به دست جوان مردهشو داد. زن گريه ميكرد. مردهشو با پشت دست اشكهاي زن را پاك ميكرد و صورتش را نوازش ميكرد. مرد همراه زن، مقداري پول از جيب درآورد و به مردهشو داد. مردهشو خندهاي كرد. آنچنان كه دندانهاي زرد و بههمريختهاش بيرون زد.
پيرمرد به نگاه كردن به آنها ادامه نداد. به سمت ميز نگهبان رفت. كيسهي كفن را برداشت. در باز شد. مردهشو وارد شد. كيسهي كوچك و سياه را روي صندلي گذاشت. به سمت نگهبان رفت و مقداري پول به او داد و گفت. اين هم خرج امروز. پيرمرد چهره در هم كشيد و بيرون رفت.
مطلب را به بالاترین بفرستید
برگ خشكيده
برگ خشكيدهاي را مانم
در انتظار
پاي رهگذري
تا خرد شوم
با اين تفاوت
كه از من
صدايي برنخواهد خاست
***
قاب خالي كوچكي
كشيدهام
براي حضور دوبارهات
كه بيايي
مطلب را به بالاترین بفرستید
حكومت احمقها
مطلب را به بالاترین بفرستید
كشتن براي خدا
گوشهايم را بريدند. جواني سياه كه لبها و بينياش بريده شده رو به دوربين تعريف ميكند. بعد انگشتان دست راستم را. التماس كردم كه دست چپم را سالم بگذارند. پسر مكثي ميكند و دو دست بدون انگشتش را بالا ميآورد.
ارتش مقاومت اللهLord’s Resistance Army ، پسر جوان را به گمان اينكه سرباز دولت اوگانداست چنين قصابي كردهاند. گروهي شبهنظامي در شمال اوگاندا كه شعارشان مبارزه عليه ظلم بر اساس تعاليم مسيح است.
اين صحنه بخشي از فيلم كودكان گمشده Lost Children، ساختهي دو كارگردان آلماني دربارهي جنگ داخلي اوگانداست. يكي از اين دو فيلمساز علي صمدي نام دارد كه ايراني الاصل است و در دوازده سالگي براي فرار از كشته شدن در جنگ ايران و عراق به آلمان پناه برده است. اكنون او خودخواسته به منطقهاي جنگي ميرود اما نه براي كشتن يا شهيد شدن، بلكه براي به تصوير كشيدن فجايع يك جنگ.
كودكي هشتساله تعريف ميكند كه چگونه به دستور مافوقش انساني را به رگبار بسته تا سر قرباني متلاشي شود. اين حرفها را بدون شرمندگي به زبان ميآورد. انگار كشتن انسانها فرماني الهيست كه او آن را اجرا كرده و نبايد ناراحت و پشيمان باشد.
موضوع اصلي فيلم كودكانياند كه توسط ارتش مقاومت الله دزديده ميشوند تا براي جنگيدن و كشتن آموزش نظامي و عقيدتي ببينند. كودكاني كه بين 8 تا 15 سال سن دارند و پيادهنظام بازي آدمبزرگها ميشوند. بازي هولناكي كه از آن چيزي نميفهمند و شايد هرگز هم نفهمند.
فيلم را شبكهي چهار تلويزيون ايران مطابق معمول با سانسور بخشهايي نمايش داد. البته با مقدمهاي دربارهي مقصر بودن آمريكا در مسايل اوگاندا و سودان.
اطلاعات بيشتر را در سايت رسمي فيلم ميتوانيد بيابيد.
فوتبال دوازده نفره
مطلب را به بالاترین بفرستید
انواع سکوت
فرهنگ شيون
مطلب را به بالاترین بفرستید
برگسوزان
صداي لرزان مادرم بود. گريه ميكرد. نميشنيدم چه ميگويد. آب را بستم. حالا واضح شنيدم كه گفت عمويم مرده است. دوباره آب را باز كردم و زير دوش رفتم. به عمويم فكر ميكردم. هيچ خاطرهي بدي از او در ذهنم نبود.
احمد كه آمد لباسم را پوشيده بودم و طبق روال چند روزه با هم به پيادهروي رفتيم. به او هم جريان را گفتم. فقط يك كلمه گفت: مرد بيآزاري بود. شايد او هم چون مثل من، در اين مدت از افراد زيادي آزار ديده بود، اين نكتهي عمو در نظرش برجستهتر شده بود.
مسيرمان تا پارك سيفيه همه از كوچههاي پردرخت بود. سطح كوچهها پر از برگ كه زير پا خشخش خرد شدنشان گوشنواز بود و دلگداز. در تمام مسير به مرگ فكر ميكردم و اين كه روزي هم نوبت من ميرسيد. هميشه دوست داشتم بسوزم و بميرم. حتا اگر به شكل ديگري هم مردم، گفتهام مرا بسوزانند و خاكسترم را به باد دهند. ازين كه قبري داشته باشم متنفرم.
به خودم كه آمدم. در ميان تودهاي از برگهاي درختان پارك بودم كه آنها را آتش زده بودند. برگهايي كه از درختهاي تنومند افتاده بودند. هم درختان را لخت كرده بودند و هم خودشان زرد و رنگپريده بودند. خوشا به حالشان كه ميسوختند و ميمردند.
مطلب را به بالاترین بفرستید
ايرانيها ميترسند
من ايرانيها را در پاريس ميشناختم و آنچه در بسياري از آنان مرا شگفتزده ميکرد ترس بود. ترس از اين که معلوم شود با چپها رفت و آمد دارند. ترس از اين که ماموران ساواک باخبر شوند که آنان فلان کتاب را ميخوانند و غيره. وقتي درست پس از کشتار ماه سپتامبر [17 شهريور] به ايران وارد شدم به خود ميگفتم که با شهري وحشتزده روبرو خواهم شد، چون در آنجا چهار هزار نفر کشته شده بودند. نميتوانم بگويم که در آنجا مردماني شاد و مسرور ديدم، اما از ترس خبري نبود و حتا شجاعتشان بيشتر هم شده بود.٭
مطلب را به بالاترین بفرستید
نامها و رسانهها
در ژانويهي 1980، کريستين دلاکامپني از روزنامهي لوموند تصميم گرفت از ميشل فوکو درخواست گفتگويي مفصل کند. فوکو نيز بيدرنگ اين درخواست را پذيرفت اما يک شرط اساسي گذاشت: اين گفتگو بينام به چاپ رسد و نام او مشخص نباشد و هر نشانهاي که امکان حدس نام او را دهد پاک شود.ميشل فوکو در توجيه اين شرط چنين استدلال آورد: از آنجا که صحنهي روشنفکري در چنگ رسانههاست و شخصيتهاي نامآور چنان بر انديشهها تقدم دارند که ديگر انديشهها را نميتوان باز شناخت، در نتيجه آن کس که سخن ميگويد اهميت بيشتري از آنچه ميگويد دارد. حتا همين نقد بر رسانهها نيز اين خطر را دارد که بياعتبار شود و چه بسا خوراکي شود براي آنچه در صدد افشاي آن است، به خصوص اگر آن کس که اين نقد را بيان ميکند خود ناخواسته جايگاهي را در نظام رسانهاي اشغال کرده باشد- مثل ميشل فوکو. پس براي پرهيز از اين اثرهاي تباهکننده و براي به گوش رساندن گفتاري که نتوان آن را تا حد نام کسي که آن را بيان ميکند فروکاست، بايد وارد عرصهي بينامي شد.... تصميم گرفته شد گفتگو با يک فيلسوف نقابدار و بدون هويت مشخص انجام گيرد ... اين راز تا زمان مرگ ميشل فوکو محفوظ ماند ...
مطلب را به بالاترین بفرستید
اُبنهايها
مردي قزويني، پسري خوشسيما را در بنبستي گير انداخت. پسر که نه راه پيش داشت، نه راه پس. تسليم شد. پشت به مرد قزويني کرد. روبه ديوار ايستاد و سعي کرد لذت ببرد.
چند وقتي است بسياري را که ميشناختم. به گمان خود راهحل آن پسر را پيش گرفتهاند. اما به نظر ميرسد در اين مسير به افراط افتادهاند و به دنبال فرصتي اند تا به کوچهاي بنبست بپيچند و لذت ببرند. اين جماعت سپرانداختهي خودباخته، بعد از چرخش سياسي جامعه، به اين نتيجه رسيدهاند که همين است که هست و اين سرنوشت محتوم است و از اين بنبست راه گريزي نيست. پس بهتر است جامعه را به حال خود رها کرد. آنها تنها کارشان دست زدن به ديوار است و لذت بردن.
نميدانم با اين جماعت نخبهي درسآموخته چه بايد کرد. اما ميدانم که در کنار اين جمع نميتوان بود و به جنگ الواط رفت.
مطلب را به بالاترین بفرستید
آيا بسيج با عدالت رابطهاي هم دارد؟
هفتهي بسيج است و گوشه و کنار ميشنوم که اين جماعت، مدام عدالتمحوري و ظلمستيزي را به يقهي خود سنجاق ميکنند در حاليکه نه تنها با آن نسبتي ندارند. بلکه خود عين ظلم اند.
دو سال پيش بود که برادرم در نتايج آزمون دانشگاه آزاد، مطلبي را به من نشان داد. کارنامهي دو نفر. يکي در رشته مکانيک قبول شده بود و دومي رد. در حاليکه نمرهي نفر دوم حدود هفتصد واحد از اولي بيشتر بود. اما جرمش اين بود که بيسجي فعال نبود.
اين نمونهاي کوچک است از عدالت عليوار اين جمع!
محروميت فوتبال و ماجراي هستهاي
مطلب را به بالاترین بفرستید
طبع سرسخت و روح سرکش
شنيدهام هواي کوهستان طبع سرسخت و روح سرکش ميپرورد. اين مساله در مورد من درست بوده و هست. هرگاه در برابر شرايط زمانه کم ميآورم، به دامنههاي کوه پناه ميآورم تا در آرامش، علاوه بر بازسازي فکري و روحي، انگيزهي از دسترفته را دوباره زنده کتم.
اين بار هم به دامنهي کوه و پارک سيفيه پناه آوردهام. تا کمي در کار خود درنگ کنم و به خود فرصت تغيير دهم. قصد دارم هر روز به پاي درختان پيري بروم که کودکي پدربزرگم را هم به خاطر دارند. هرچند او ديگر نيست، اما درخت همچنان ايستادهاند و من و شايد فرزندان مرا هم ببيند و از پا نيفتد. من هم سعی خواهم کرد در برابر جور زمانه از پا نيفتم.
اگر نيستم و کم مینويسم. بدانيد پای کوهم يا زير درخت ويا سردرگريبان.
مطلب را به بالاترین بفرستید

