تبليغاتX
علف هرزه‌‌

------- علف هرزه --------------------------------------------------

a

پربيننده ترين مطالب علف هرزه

فهرست كامل مطالب

فهرست موضوعي

لينك‌هاي ديگران

جستجو در علف هرزه
و من انگار گیاهی کوچک
و تو آن نور
که از دور
به من می‌تابی
عمر من کوتاه است
همه می‌میرند
اما علف هرزه‌ی کوچک
زودتر خواهد مرد
باغبان خیلی زود
خواهد چیدش
فردا
وقتی خورشید بیاید بالا
او نخواهد فهمید
که زمین یک نفر کم دارد

حامد صادقي صفت
hssefat[at]yahoo

صفحه‌ي اصلی
صفحه‌ي آرشيو

اخبار جهان
Google News
Yahoo News
Reuters
United Press
Herald Tribune
AFP
Spiegel
Guardian
Observer
Le Monde
Le Monde Diplomatic
Telegraph
Independent
Haaretz
CS Monitor
Times
NY Times
Washington Post
USA Today
Wall Street Journal
Financial Times
Bloomberg
Euro News
France 24
BBC
DW
CNN
Aljazeera
Fox News
Market Watch
Time
Newsweek
Businessweek
Economist
Religion News
All Headline News
الجزيره
الشرق الاوسط

اخبار ايران
ايرنا
ايسنا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري مهر
واحد مركزي خبر
خبرگزاري اقتصادي ايران
همشهري آن‌لاين
ايران
ايران ديلي
الوفاق
كيهان
كيهان لندن
جمهوري اسلامي
جام جم
روزنا
اعتماد
كارگزاران
سرمايه
جهان صنعت
دنياي اقتصاد
شبكه‌ي خبر
پرس تي وي
دويچه‌وله فارسي
بي بي سي فارسي
وي او اي فارسي
لوموند فارسي
راديو فردا
راديو زمانه
ميدان زنان
روز
نوروز
انتخاب
خبرنامه‌ي گويا
امروز
شريف نيوز
ادوار نيوز
آفتاب نيوز
شهرزاد نيوز
ايتنا
وبنا
هفتان
هزار تو
پارس آرتز
شهروند امروز
فيروزه
ماه و هور
رستاك
عصر ايران
تابناك
جهان نيوز
خزه
زيگزاگ
جن و پري
جديد آن‌لاين
مردمان
علف‌هاي هرزه‌ي تازه

ديگران
2006/11/20

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

فرار مي­کنم امروز



از شهر بزرگ خواهم گريخت . شهري که در آن نامرادي دوران و نامردي دوستان، آنقدر هست که از دشمن بي­نيازم کند. شهري که در خيابان­هاي آن، هوسبازي تردد دارد و دروغ­پردازي. مهرباني و اميد مي­سوزند و دود فريب و ريا مي­سازند. مي­روم تا به جايي برسم که آسمان آبيست. آنجا زير گوش طبيعت خواهم گفت: شهر پردود جاي من نبود.

از شاعري افغان که اسمش را به ياد ندارم، اين شعر را زمزمه مي­کنم.

غروب

با نفس گرم جاده خواهم رفت

پياده آمده بودم

پياده خواهم رفت



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع خودم
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/20

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

باغبان زمین گیر



به باغبان زمين­گيرمان چه بد کرديم

که آخرين گل اين باغ را لگد کرديم



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع شعرواره
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/19

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

پِرتيِ خلقت



چند روزيست پدر و مادرم مهمان ما هستند. روز گذشته، وحيد برادرم، پيشنهاد داد به ديدن فيلم ميم مثل مادر برويم. بعد از سال‌ها که آدم برفي را دسته‌جمعي ديديم دوباره اين اتفاق تکرار شد.
 
يک فيلم هندي اشک‌آور. حرف فيلم اين بود که به بهانه‌ي معلوليت امکان زندگي را از جنين نگيريد. در آخر فيلم هم به آيه‌اي از قرآن اشاره مي‌شود که اعراب را مخاطب قرار مي‌دهد که فرزندانتان را به خاطر فقر نکشيد. که اشاره به زنده به گور کردن دختران به وسيله‌ي پدران دارد.
 
قبل از تولد کودکي پدر و مادر پي به معلوليت او مي‌برند. پدر مي‌گويد او را سقط کنند و مادر مخالف است. فيلم احساسي ملاقلي‌پور احساس گرم مادري را در برابر حسابگري پدري قرار مي‌دهد. و در پايان با نمايش توانايي‌هاي فرزند حق را به مادر مي‌دهد.
 
اما آيا هميشه اينگونه است؟
 
معلولان جسمي و روحي بيشماري که در اثر اختلالات ژنتيکي و ازدواج­هاي فاميلي هرساله متولد مي‌شوند. در طول ساليان حياتشان، رنج­هاي بسيار مي‌کشند و خانواده‌هاي بسياري را رنج مي‌دهند. چه خدا را مقصر بدانيم چه بشر. چه آن‌ها را پِرتي کارخانه‌ي خدا بدانيم چه بدشانسي روزگار. واقعيت تلخ زندگي آن‌ها و خانواده‌هايشان انکار ناپذير است. هلن کلر واقعيت دارد اما يک استثناست. درکنار اين استثناها بايد هزاران فرد درمانده و وامانده  را هم در نظر گرفت.
 
به هرحال يک سوال بي‌جواب در اين مساله باقيست؟ که آيا ما حق داريم جلوي تولد کودکان معلول را بگيريم و حتا به زندگي رنج‌آور آن‌ها بايد پايان داد يا نه؟ هميشه به سادگي ملاقلي‌پور نمي‌توان به اين سوال پاسخ داد.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فيلم و سينما
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/18

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

کدام باور؟



در وبلاگي خواندم که

آيا در شما باوري هست که به خاطر آن حاضر به مبارزه باشيد؟

آيا براي مبارزه در راه آن باور حاضريد از جان خود بگذريد؟

چه چيزي وجود دارد که باعث شود در راه آن عقايد جان افراد ديگر را نگيريد؟

 

با خود که فکر کردم ديدم اکثر باورهاي مذهبي و غير مذهبي راديکال کار را به آنجا مي­رسانند که حاضرند در راه رسيدن به اهداف خود به راحتي جان انسان­ها را بگيرند.

کمي فکر کنيم، به خود و باورهايمان.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع انديشه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/17

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

اولين باري که از ايراني بودن خود شرمنده شدم



اين جمله را يکي از استادان روزنامه­نگاري در تقبيح افشاي فيلم خصوصي صحنه­هاي سکس بازيگر زن تلويزيون با دوست پسرش به زبان آورده است. و اينگونه بر لزوم تصويب قانوني درباره­ي حفظ حريم خصوصي افراد تاکيد کرده است.

 

همه­ي اين حرف­ها درست. اما به نظر مي­رسد اين استاد دانشگاه اين چند ساله خواب بوده­اند. البته وقتي استاد روزنامه­نگاري اين مملکت اينقدر پرت باشد. روزنامه­نگاري آن هم اين مي­شود که مي­بينيم.

 

در اين سال­ها همواره در اين کشور هر که را به جرم سياسي و عقيدتي بازداشت کردند. به موازات آن زندگي خصوصي او را شخم زدند. راست و دروغ بر او بستند و پرونده­ي اخلاقي و منکراتي سنگين­تري براي او تدارک ديدند. آن موقع حريم خصوصي کشک و پشم بود.

 

جرمي که حکومت مي­کند و همه دم فرو مي­بندند. طبيعي است روزي تفريح و کاسبي مردم به حساب بيايد. وقتی حکومت به خاطر حب و بغض خود حق دارد به زندگي خصوصي مردم تجاوز کند. چگونه می­توان انتظار داشت مردم آن جامعه در دشمني­هايشان به خود اين حق را ندهند و مدني و انساني رفتار کنند. درست است که جامعه خيلي بي­فرهنگ است اما حاکمان بي­فرهنگ­تر. و البته فرومايگي و بي­اخلاقي حاکمان خيلي سريع و قوي در جامعه تکثير مي­شود. نخبگان اين جامعه هم که نظير اين استاد سوراخ دعا را گم کرده­اند. و هرگز نمي­خواهند تن به دو دوتا چارتاي معضلات جامعه بدهند.

 

نمي­دانم شما چندبار و کجاها از ايراني بودن خود شرمنده شده­ايد. اما مطمئن باشيد با اين رويه­ها، شرمندگيتان تمامي نخواهد داشت، چرا که خانه از پاي­بست ويران است.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/16

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

عشق به يک آدم­کش



زن دور از چشم مدير و منشي‌اش، بمب دست‌ساز را در سطل زباله­ي اتاق مدير مي‌گذارد. به سرعت از ساختمان شرکت خارج مي‌شود و از بيرون با منشي تماس مي‌گيرد و به بهانه‌اي او را از اتاق مدير بيرون مي‌کشد. با آرامش به پليس تماس مي‌گيرد. خود را معرفي مي‌کند و مي‌گويد تا لحظاتي ديگر مدير شرکت را خواهد کشت. زن نظافت‌چي چرخ دستي‌اش را مقابل اتاق نگه مي‌دارد. داخل مي‌شود سطل زباله را برمي‌دارد و آن را در چرخ‌دستي خالي مي‌کند. حالا اين زن با بمب ساعتي داخل چرخ‌دستي در ساختمان مي‌چرخد. مقابل در آسانسور مي‌ايستد. در باز مي‌شود مردي با دو دختر خردسالش به او نگاه مي‌کنند. زن به خاطر کمي جا از ورود به آسانسور امتناع مي‌کند. مرد دخترانش را به کناري مي‌کشد و براي مستخدم و چرخ­دستي­اش جا باز مي‌کند. مستخدم وارد مي‌شود. در بسته مي‌شود و کمي بعد صداي انفجار و مچاله شدن در آسانسور.
 
اين صحنه‌ي گيراي فيلم بهشت، آغازگر ماجراي زني است که مي‌خواهد مردي فاسد را بکشد، مرد صاحب نفوذي که عامل توزيع مواد مخدر ميان دانش‌آموزان و مسبب مرگ تعدادي از آن‌هاست. اما تصادفا باعث مرگ چهار انسان بي‌گناه مي‌شود. بمب‌گذار تبعه‌ي انگلستان و معلم انگليسي مدرسه‌اي در ايتالياست. در هنگام بازجويی او توسط پليس، افسر جوانی که کار ترجمه را برای او انجام می­دهد عاشق او می‌شود و ...
 
فيلم ساخته‌ي تام تيکور کارگردان آلماني فيلم معروف لولا بدو است. فيلمنامه را کيشلوفسکي فيلمساز شهير و فقيد لهستاني سازنده‌ي سه‌گانه‌ي آبي، سفيد و قرمز، نوشته است. فيلمي که داستان آن اکشن به نظر مي‌رسد، عاشقانه‌‌اي حس‌برانگيز و انسانيست. تيکور سعي کرده در قالب سبک فيلمسازي کيشلوفسکي فرو رود. هر چند ويژگي‌هاي سينماي کيشلوفسکي را به کار بسته اما در اين کار توفيق چنداني نيافته است.  اما به هر حال فيلم ارزش ديدن دارد.
 
بازپرس مي‌خواهد بداند هم‌دستان او چه کساني‌اند و به چه گروهي وابسته است. زن که روي صندلي نشسته، با هيجان از کار خودش دفاع مي‌کند. بازپرس عصباني مي‌شود. و دوباره مي‌پرسد چرا چهار انسان بي‌گناه را کشته است. زن مکثي مي‌کند و با تعجب به بازپرس مي‌نگرد. وقتي بازپرس پليس توضيح مي‌دهد که چگونه با بمب او يک زن ميانسال و دو کودک و پدرشان کشته شده‌اند. زن سکوت مي‌کند. در خود فرو مي‌رود. بر زمين مي‌افتد و از هوش مي‌رود.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فيلم و سينما
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/16

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

من و تو



اول من بودم  و من

تو آمدی

باز من بودم

                 اما با تو

رفتی

ديگر نه تو بودی

                       نه من



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع شعرواره
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/16

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

خيانت به آنچه می­دانند



بيچاره آنان که عالمانشان خود را بفروشند.

سگ درگاه قدرت شوند و موش انبار ثروت.

آنجاست که پاچه­ی مخالفان حکومت می­گيرند و می­خروشند.

يا پروژه می­گيرند و پژوهش می­فروشند.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/15

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

تاج سر



گزارش

 

باهاش قهر کردم. ميگم بريم خواستگاري، ميگه کارت کو. ميگم تو طرف مني يا دختره. ميگه چه فرقي ميکنه. اينبار که حسابي عصباني بودم. در رو محکم به هم زدم و رفتم تو اتاقم. رو تخت دراز شدم. اعصاب نداشتم. از اين پهلو به اون پهلو. نه خوابم ميبرد، نه حال و حوصله بيرون رفتن داشتم. همشهري ديروز يا شايدم پريروز کنار تختم بود. برداشتم و ورق زدم. هيچي نداشت. انداختم اون ور. چشمم افتاد به نيازمنديها. از تخت پريدم پايين و شروع کردم گشتن. مونده بودم از اون همه کار کدوم رو انتخاب کنم. پيک و ويزيتور و معلم سرخونه و راننده آژانس رو ول کن. به اينا کي دختر ميده. رفتم سر اصل مطلب. خوانندگي. خودشه. مگه نميگن هرکي از ننش قهر ميکنه ميره خواننده ميشه. منم که قهر کردم. حتما حکمتي بوده که دعوامون بشه و بيام اين روزنامه رو ورق بزنم.

 

روزنامه رو زدم زير بغل و رفتم بيرون. مادر که هنوز اخم و تخم تو قيافش بود، نپرسيد کجا ميري و کي مياي. يکراست رفتم در خونه رضا. بعد از پنج تا زنگ بالاخره، خواب آلود جواب داد. بازم تويي. و در رو زد. تا رفتم بالا ديدم دوباره چپيده تو رختخواب. اگه ننت پيشت بود عمرا ميذاشت تا لنگ ظهر بخوابي. از اتاق خوابش که اومدم بيرون. داد زد در رو ببند. برگشتم دم اتاقش گفتم اميدوارم خواب به خواب بري. در رو بستم و با خودم گفتم، ما رو باش اومديم با کي مشورت.

 

ماهواره رو روشن کردم، زدم کانال ايران ميوزيک. صدا رو زياد کردم. تا پسره رو بي­خواب کنم. تلفني رو که رضا از پريز کشيده بود وصل کردم و شروع کردم شماره گرفتن. برا آگهيتون مزاحم ميشم. آره، آموزش خوانندگي. بعله. نه، تا حالا کار نکردم. چقدر طول ميکشه. سه ماه، خوبه. انتشار آلبوم چطور. حضوري، باشه. يه لحظه کاغذ و قلم بيارم... بعله بفرمايد، شريعتي، نرسيده به دولت، ... تا چه ساعتي هستيد. باشه ممنون، قربان شما.

 

دختره از بي­ام­و شيکش پياده شد با عصبانيت در رو به هم زد. اشکش آرايش غليظ صورتش رو به هم ريخته بود. باد چند تار موهاي رنگ شدش رو از روسري صورتي رنگش بيرون کشيده بود و اين ور و اون ور ميبرد. دختر زد زير دو و به سمت دريا رفت. خواننده تکرار ميکرد. نرو نرو نرو.... ماهواره رو خاموش کردم. آدرس رو برداشتم. بي­خيال رضا، زدم بيرون.

 

آدما دايم در حال رفت و آمد بودن. يکي دوربين ميبرد. يکي سه پايه مي­آورد. يکي با سه­تار ميرفت يکي با گيتار مي­اومد. انگار تازه اسباب کشي کردن و در حال جابه جايي­ان. دختر جوون من رو به اتاق ديگه­اي راهنمايي کرد. اتاقي که ظاهرا مرتب­تر بود. به آقايي به اسم شفيعي معرفي شدم. مرد پشت ميزش نشست. من هم نشستم. پشت سرش سه تا پوستر بود. تو هر کدوم يه دختر بود و يه پسر. که يا اين از اون رو برگردونده بود يا اون از اين، يا هر دو از هم. ببخشيد بي­موقع مزاحم شدم. ظاهرا در حال اسباب­کشي هستيد. نه اينجا هميشه شلوغ و پر رفت و آمده. از وقتي با بروبچه­هاي مهاجر تي­وي قرارداد بستيم. سرمون خيلي شلوغ شده. بايد هر روز يه کليپ تحويل بديم. هنوز حرفش تموم نشده بود، که تلفن زنگ زد. کجايي پسر. بيا دفتر بايد يه آهنگ برا يه ترانه کار کني. هومن و محمدرضا نميرسن. سرشون خيلي شلوغه. ميدونم ولي چاره­اي نيست. جبران ميکنم. کي مياي. ديره. باشه. ببين ترانه رو يادم نيست. شروعش اينطوريه. مادرم، تاج سرم، دوست دارم. خودت که واردي. ممنون، منتظرم.

 

ببينيد. آقاي... راستي اسمتون چي بود. حامد. به­به. به اسم حامد خواننده­اي نداشتيم. سريع اسمت جا باز ميکنه. تا حالا، کار کردي يا نه. منظورم اينه که تا به حال تو مجلس عزا و عروسي خوندي يا نه. خواننده­هاي ما يا نوحه­خون بودن يا ترانه­هاي اندي رو تو عروسيا مي­خوندن. نه تا حالا کار نکردم. يعني راستش رو بخوايد صفر صفرم. اشکالي نداره، دسته سومي هم هست که از صفر، علمي و حساب شده شروع ميکنن. که اتفاقا موفقترين هم اينها هستن. ما اينجا از شما تست ميگيريم. بعد توي يک دوره فشرده سه ماهه آموزش ميبينيد. هرچي لازمه به شما آموزش داده ميشه و بعد هم اگر استعداد و توان شما خوب باشه ما خودمون براي انتشار آلبومتون سي تا پنجاه درصد سرمايه­گزاري ميکنيم.

 

مکثي کرد تا نفسي بگيره. پريدم تو حرفش و گفتم. اگه جواب تست مثبت نباشه يا خودتون نخوايد سرمايه­گزاري کنيد چطور ميشه. ببينيد آقاي ... حامد، بعله آقا حامد، اسم خوبي داريد جون ميده برا روي جلد آلبوم. توي کار ما نميشه نيست. سر سه ماه از نظر ما کار تمومه. اگه صداتون مستعد باشه. با يه هفته کار اولين ترانه­تون رو ميخونين. سه ماه بدترين حالتشه. در مورد آلبوم هم، اگه خودتون توان مالي داشته باشيد ميتونيد، همه سرمايه رو بديد، تا آلبوم سريع منتشر بشه.

 

يکي در زد. منشي بود. نگاه دلسوزانه­اي به من کرد و با عذرخواهي گفت. از سازمان آگهي همشهري اومدن. متن آگهي رو چي بزنيم. شفيعي بدون معطلي گفت. ترانه مجوزدار نيازمنديم. همين. منشي گفت کدوم شماره رو بديم. موبايل خودم رو بزنيد. شما سرتون شلوغه نميرسيد جواب بديد. راستي خانم حنفي اومدن منتظرن. بگين بياد تو.

 

شفيعي برگشت به من نگاه کرد. داشت فکر ميکرد که کجاي صحبتاش بوده. که من پرسيدم. اگه قرار باشه خودم تامين کنم. هزينه انتشار آلبوم چقدر ميشه. بستگي داره، اگه بخواي از يه تيم آهنگساز حرفه­اي و شناخته شده استفاده کني شايد به بيست ميليون هم برسه. اما ممکنه با پنج ميليون هم بشه کار رو جمع کرد. آب دهنم رو به سختي قورت دادم.

 

خانمي با مانتويي تنگ، سفيد و بدن­نما داخل شد خيلي صميمانه با شفيعي تعارف کرد. آرايش و عطر از تمام هيکلش سرازير بود. از اون خانمايي که توي خيابون بوق­خور زيادي دارن. شفيعي معرفي کرد. خانم حنفي نويسنده و بازيگر بيشتر کليپهايي که من براي مهاجر تي­وي کار ميکنم. ببينيد آقا حامد، جدي اسم خوش لوگويي داريد، اگه به ما افتخار همکاري داديد، يادم باشه پوستر کار رو، خودم طراحي کنم با يه عکس خانم حنفي توي لباس محلي. گلدار با پولکهايي که از اون آويزونه. همه بچه­هاي تيم ما حرفه­اي و سرشناسند. من که کمترين اين تيمم، اولين فيلم کوتاهم با موضوع زنان خياباني، پنج تا جايزه گرفت. شما خودتون بقيه رو حساب کنيد. از همکاري با ما ضرر نخواهيد کرد. رو به حنفي کرد و گفت بشين يه کليپ با موضوع مادر بنويس. فردا ضبط ميکنيم. از فرصت استفاده کردم، تا با هم مشغول بودن، خداحافظي کردم. به دم در اتاقش که رسيدم. شفيعي گفت. حامدخان... قبل از اينکه در مورد اسمم حرفي بزنه، گفتم. بعدا مزاحم ميشم. با سرعت از اون ساختمان شلوغ و درهم با اون همه هنرمند، فرار کردم. فقط به يک چيز فکر ميکردم آشتي با مادرم. چطوري از دلش درآرم. زير لب زمزمه کردم. مادرم تاج سرم دوست دارم.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع موسيقي
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/15

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

يک روزخوب



يک روزخوب
نمی‌توان کنار پنجره بود و حس نکرد
بوی خوش خاک و آب و برگ و بهار را


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع شعرواره
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/15

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

نظرسنجی درباره انرژی هسته­ای



به نظر شما انرژي هسته‌اي تا كي حق مسلم ماست؟

 

1-     تا آخرين قطره‌ي خون

2-     تا شليك اولين گلوله

3-     تا اولين تحريم اقتصادي

4-     تا دردسر نباشد

5-     هيچ‌وقت



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع سياست
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/14

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

اتوبوسي به نام تخريب



گزارش
 
نه بليط خواست نه پول. نگذاشت سوار شوم، جوان ۲۰ ساله‌اي كه جلوي در اتوبوس ايستاده بود. « بيا كنار سوار شم » براندازم كرد و گفت « آبي نيستي » تي شرت و شلوارم هر دو مشكي بود. پسر لباس ورزشي آبي به تن داشت و نيمي از صورتش را آبي و نيم ديگر را سفيد كرده بود. قبل از بازي جلوي درب ورزشگاه با صد تومان رنگت مي‌كردند. به من هم گفتند قبول نكردم. اگر آبي شده بودم بي‌چون و چرا سوار مي‌شدم.
 
«ولي من هم آبي‌ام.» به دروغ گفتم. « شعار آبيا رو بده سوار شو » راه‌حل دربان آبي اتوبوس مصالحه‌جويانه بود. « ما كه رفتيم آسيا فلان فلان پاسيا » شعار را سانسور كردم. « فلان يعني چي؟ » با خنده پرسيد. « يعني هموني كه شما ميگيد » جوان آبي بيشترخنديد. راه را باز كرد تا سوار شوم. دنبالم وارد اتوبوس شد با دست مرا به بقيه نشان داد و گفت « به افتخار آبيِ بچه مثبت، ما كه رفتيم آسيا... » شعار آن‌ها اما كامل بود و بدون سانسور.
 
هر چند موقع سوار شدن « تابلو » شدم. اما با شعارهاي‌شان كف مي‌زدم و موقع شادي‌شان مي‌خنديدم. تا از آن جمعي كه هيچ چيزشان برايم قابل پيش بيني نبود جدا نيفتم. سرودها و شعرهايي مي‌خواندند كه نمي‌توانستم همراهي‌شان كنم. يارگيري‌شان كه تمام شد. داد زدند « در رو بزن راه بيفت » و آنقدر تكرار كردند كه راننده تسليم شد. دربان آبي كه جلوي مرا گرفت اسمش هادي بود. به همراه جواد و سعيد و علي، سردسته‌ي اتوبوس بودند. از آنهايي كه « تماشاگرنما » مي‌خوانيم‌شان.
 
اتوبوس كه از جمعيت جلوي ورزشگاه كنده شد، « چهار تفنگ‌دار » اتوبوس دست از شعار دادن كشيدند. بدون حرف زدن به هم نگاهي كردند و هركدام به سمتي از اتوبوس رفته مشغول شدند. يكي يكي چراغ‌هاي داخل اتوبوس را باز كرده، از پنجره بيرون مي‌انداختند. هوا داشت تاريك مي‌شد. از بيرون داخل اتوبوس معلوم نبود. اكثر مسافران اتوبوس شعار مي‌دادند و پرچم‌هاي آبي‌شان را از پنجره درآورده، به رخ ماشين‌هاي اطراف مي‌كشيدند. كسي به كار اين چهار نفر كاري نداشت همانطور كه به راننده كار نداشتند. فقط يكي دو نفر مثل من ساكت نشسته بودند و هيچ نمي‌گفتند. اين كه در آن اتوبوس تنها نبودم ترس مرا كم مي‌كرد.
 
اول جواد و بعد هادي به ميله‌هاي وسط اتوبوس آويزان شدند. سعيد و علي هم به كمك‌شان آمدند. چند دقيقه بعد ميله‌ها كف اتوبوس زير دست و پاي مسافران آبي بود. چند پليس با ماشين گشت ظاهر شدند، بدون كلامي همه سر جاي‌شان نشستند، پرچم‌ها همچنان آويزان بود و فقط شعار  مي‌دادند. الگانس خوش‌رنگ پليس رفت و اتوبوس سرعت گرفت. ميله‌ها را به بيرون و جلوي ماشين‌هاي اطراف انداختند. ميله‌ها كه رفت سه رديف صندلي آخر را تخليه كردند. چهار تفنگدار، صندلي‌ها را به زور مي‌كندند « يك دو سه علي، يك دو سه علي » و با صلوات بيرون مي‌انداختند. يكي زير لب اعتراض كرد. ساز مخالف زود شنيده مي‌شود، حتا اگر آرام گفته شود. هادي جوابش را داد « تيممان قهرمان شده رفته آسيا، بي‌غيرتا اگه لنگيا بودن اتوبوس رو آتيش ميزدن » سرعت اتوبوس كم شد. تقريبا اتوبوس متوقف شده بود. سطح جاده پر شده بود از شيشه‌‌‌ي اتوبوس. جواد گفت: « ماهم شيشه‌ها روبشكنيم هادي »  هادي گفت نه. « مامورا اتوبوس رو مي‌خوابونن ما رو تا صبح بازداشي نگه ميدارن » سعيد با ناراحتي جواب داد: « نه خير هادي، اونا جربزه داشتن اتوبوس رو داغون كنن. يه مش بچه سوسول شمال شهري رو سوار نكردن » « نه اگه من اينا رو سوار نكرده بودم، تا حالا مامورا گرفته بودنمون » هادي محكم و با عصبانيت جواب مي‌داد. « بازي با لنگيا تو كه نبودي، ما بوديم كه تا صبح ... سرهنگه رو ليس ميزديم تا ولمون كرد. اگه مردونه تا آخرش هستيد من حرفي ندارم. » ديگر كسي حرفي نزد.
 
وارد شهر كه شديم سرها از پنجره‌ها بيرون رفت. « بوق بزن، بوق بزن » «‌ پرايدي بوق بزن » بوق بوق « اِي ول موتوري » حالا همه‌ي عابرها متوجه‌ي اتوبوس آبي‌ها شدند. براي سه تا دختر با روسري‌هاي آبي « اي ول » فرستادند. آن‌ها هم دست تكان دادند. در جواب همه‌ي اتوبوس هورا كشيد و دست زد. زن چادري ميانسالي در ايستگاه اتوبوس لبخند به لب، دست تكان مي‌داد. شايد پسر خودش در يكي از اين اتوبوس‌ها بود. پسري محكم دست دوست دخترش را گرفته بود. اتوبوس آبي يكصدا داد زد « ولش كن، ولش كن.» « از تو بدم مياد، از تو بدم مياد » به هر چهار راه كه مي‌رسيديم، اين شعار به ماموران يگان ويژه تكرار مي‌شد. سربازاني كه ابهت چماق و كلاه‌خودشان بر هيبت خودشان مي‌چربيد.
 
بايد پياده مي‌شدم. داد زدم « آقاي راننده! در رو بزنيد پياده ميشم » اما در آن هياهو هيچ كس صداي مرا نشنيد. دوباره گفتم باز هم اثر نكرد. هادي متوجه من شد. « نگه‌دار! مهندس پياده شه » چنان دادي زد كه بقيه هم تكرار كردند. « پياده ميشه نگه‌دار، پياده ميشه نگه‌دار»
 
خوشحال بودم كه به سلامت از اتوبوس پياده شدم. اما مطمئن بودم كه اتوبوس به جاي پاركينگ سر از تعميرگاه در مي‌آورد. اتوبوسي كه نو نبود ولي تا قبل از اين سالم بود.


لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فرهنگ و جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/13

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

صدام را بکش



شيپور جنگ، بمب­افکن­هايی که به پرواز درمي­آيند، موسيقی بيل را بکش و فيلمی که مي­دانی درباره­ی جنگ عراق است با ايران، ناخودآگاه تيتر مي­زنی: صدام را بکش!

 

کليشه­ی تايپ تيتراژ، صدای نخراشيده­ی نريتوری زن و پشت بند آن نريتوری مرد که با لحنی طنزآميز به روايت قصه­ي بارها شنيده شده­ی جنگ هشت ساله مي­پردازد. اما اينبار انگار چيزهايی فرق مي­کند، با اين اميد مي­نشينی که فيلمی متفاوت ببينی، که البته مي­بينی. هرچند شايد نپسندی. در جای جای فيلم نمي­توانی تاثير از مايکل مور و فيلم­هايش را نبينی. نگاه طنز، استفاده از تصاوير آرشيوی، به کارگيری انيميشن و البته متفاوت بودن.

 

واژه­های متن چنان انتخاب شده گويی قرار است قصه­ای باشد که برای عده­ای کودک از همه جا بي­خبر نقل خواهد شد، از همين روست که حوادث با روايتی، ساده ديده شده، جمله به جمله جويده شده در دهان مخاطب گذارده مي­شود. اما اين فيلم در مورد هرکس منصف نبوده باشد در مورد صدام از دايره­ی انصاف خارج نشده که قابل تحسين است البته. نقد کار صدام وقتی نقل حال روز او را ميدانی زياد سخت نيست از آن رو که درخت چون بيفتد تبر به دست زياد مي­شود، و چه کسی بهتر از صدام که به قول معروف فحش خورش ملس است.

 

سوال اين است که چرا به ايران حمله شد؟ و چرا عراق به ايران حمله کرد؟ حال بماند سوالاتی که اهميت آن­ها کمتر از دوتای اول نيست. چرا اين جنگ هشت سال طول کشيد؟ و برنده­ی اين جنگ که بود؟ فيلم از کنار سوال اول مي­گذرد تا همه چيز را در جواب به سوال دوم خلاصه کند، استخوان لای زخم که عنوان فيلم است در حقيقت پاسخ فيلم است به سوال دوم. يعنی مناقشه­ی ما با عراق زخم کهنه­ای بود که اينبار با جنگ سرباز کرد. اما به نظر مي­رسد تحليل رخدادهای جنگ بدون مدنظر قرار دادن سوال اول، راه به جايی نخواهد برد، کاری که گاه­گداری هرچند ابتر و مبهم در فيلم به آن اشاره مي­شود، نظير اشاره به انقلاب ايران، اشغال سفارت آمريکا در ايران، مناقشات سياسی داخلی و تصفيه­ی ارتش.

 

جنگ ايران و عراق زاييده­ی شعار نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی بود بر بستری تاريخی. در اين فيلم بستر تاريخی آن به نمايش درمي­آيد. اما ندانم­کاري­های انقلابي­های آن روز ايران، زير پلان­هايی از شعار و حماسه گم مي­شود. و اين حوادث مهم، کمرنگ و آهسته نقل مي­شود تا تو نشنوی. ولی ناخواسته فيلم آنقدر فرصت نفس کشيدن به تو مي­دهد که جلوی هر کدام از آن­ها يک علامت بزرگ سوال بگذاری. اشاره­هايی که در فيلم به مسايل فوق مي­شود بسيار گذرا و با لحنی احساسی است تا تحليلی. گويی که فيلم به خاطر پيوندهاي عاطفی و ايديولوژيک خود با منشا و مسبب­های داخلی جنگ، با نگاهی هم­گرايانه اين وقايع را مدنظر قرار داده است. به هر صورت بيش از اين هم نمي­توان از سازندگان آن انتظار داشت، زيرا اين مسايل تابوهای تاريخ معاصر است و پرداختن به آن­ها دلی پر جرات مي­خواهد. اين را هم نبايد از نظر دور داشت که ذيل نام تهيه­کننده­ی فيلم، نام روايت فتح حک شده، که تا هم اينجا هم، فيلم بسيار فراتر از طاقت مرسوم آن­هاست.

 

ناگفته­های فيلم کم نيست، شايد برای شنيدن آن­ها بايد منتظر ماند تا فيلم­سازی عراقی که خالی از بايدها و نبايدهای اينجايی است دست به دوربين ببرد، يا نظير آنچه در عراق اتفاق افتاده اينجا هم رخ دهد تا قفل از دهان­های بسته باز شده و بدون لکنت زبان، حقايق در کلام آيد. يکی قصه مي­گويد که بخوابی و يکی با قصه­اش خواب از چشم تو مي­گيرد، اگر به آن چه مي­بينی کمی دقت کني ، اينبار برخلاف هميشه، بيخواب مي­شوی.

 

استخوان لای زخم، روايتی است از بخشی از آن چه اين چند ساله بر ما رفته است. هرچند تلويزيون ايران از پخش آن در سالگرد شروع جنگ، امتناع كرد. قرار است روايت فتح آن را به شکل وی سی دی منتشر کند. پس آن را ببينيد، حتما.  



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع فيلم و سينما
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/13

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

غول رسانه­اي، کودکان مکزيک و رسانه­هاي ايران



چند روز پيش، براي چندمين بار مقاله­اي در يکي از روزنامه­ها ديدم درباره­ي غول رسانه­اي جهان، رابرت مورداک. خنده­ام گرفت و غم به دلم نشست. درزمين و آسمان اين کشور فقط و فقط يک غول رسانه­اي وجود دارد، که آن هم حکومت است. راديو، تلويزيون، کيهان، اطلاعات، همشهري، ايران و جام­جم که جزو قلمرو حکومت­کنندگان است و مي­دانيد و مي­دانيم چاقو دسته­ي خودش را نمي­برد و هيچ وقت استخوان همديگر را دور نمي­اندازند. بقيه رسانه­ها هم که تکليفشان معلوم است آنقدر بايد و نبايد و اما و اگر دارند که تنها کاري که نمي­توانند انجام بدهند اطلاع­رساني است. تازه اين قشر فقير و حقير رسانه­ها هم مالکشان مديران دولتي  و مردان حکومتي اند که چشم بر الطاف حکومت دارند نه دست بر سفره­ي ملت.

 

ماهواره هم که ممنوع است و هرچند وقت يکبار عربده­کشي حکومت مانع آن است. هرچند زبان نفهمي مردم مانع استفاده از شبکه­هاي غيرفارسي آن مي­شود و بي­مايگي شبکه­هاي فارسي هم حال مردم را به هم مي­زند.

 

اينترنت هم که چيزي نمي­گويم. خيلي وقت است نتوانسته­ام صفحه­ي اول بي بي سي فارسي را ببينم. وبلاگ­نويسي هم که در اين کشور براي رفع عطش نوشتن است تا ولع خواندن. تازه اين قشر هم که از غضب حاکمان در ترس و احتياط به سر مي­برند.

 

حال خود قضاوت کنيد که به جز حکومت چه کس ديگري شايسته­ي عنوان غول رسانه­اي است.

 

کاش همانطور که کودکان مکزيکوسيتي در نقاشي­هايشان آسمان شهر را سياه نقاشي مي­کنند ما هم ذره­اي صراحت و صداقت آن­ها را داشتيم.



لينك مطلب و درباره‌ي آن با موضوع مطبوعات و رسانه
مطلب را به بالاترین بفرستید



2006/11/13

علف هرزه به اين‌جا مي‌رود

تا ابد سرزنش خواهيم شد



گفتگويي با يك روزنامه‌نگار درباره‌ي اخلاق روزنامه‌نگاري
 
نام اين روزنامه‌نگار را فاش نمي‌كنم چون حرف‌هايي به ميان آورده كه ممكن است براي او گران تمام شود. هرچند خود او به ذكر خبر از منابع بي‌نام خرده مي‌گيرد. اما يا بايد از نقل اين گفتگو گذشت يا آن را بي‌نام منتشر كرد. كه من دومي را انتخاب كردم.
 
او هرچند تصويري بداخلاق از روزنامه‌نگاري ايران توصيف مي‌كند، اما اميدوار است معدود روزنامه‌نگاراني كه با اخلاق مي‌مانند بتوانند شمع اين محفل را روشن نگاه ‌دارند. او در پاسخ به سوال از ريشه‌ي بي‌اخلاقي‌هاي رايج در روزنامه‌نگاري ايران، بر يك مساله بيش از هرچيز ديگر تاكيد مي‌كند. انحطاط اخلاقي جامعه. گفتگو نكته‌هايي دارد كه دانستن‌شان شما را هم به فكر فرو خواهد برد.
 
چه ضرورتي وجود دارد كه براي روزنامه‌نگاران اصول اخلاقي جداگانه تدوين شود؟ آيا اصول اخلاقي كه وجود دارد كفايت نمي‌كند؟
 
مبناي اخلاق روزنامه‌نگاري همان مباني اخلاق عمومي است. مبناي اخلاق تقريبا در همه جوامع ثابت است، اما اين كه ما از اخلاق روزنامه‌نگاري حرف مي‌زنيم، منظور انطباق مسائل اخلاقي با مسائل حرفه‌‍‌اي روزنامه يا روزنامه‌نگاري است. اصول اخلاق روزنامه‌نگاري، اصول تازه‌اي نيست. همان اصول قديمي است كه مهمترينش انصاف است. پرهيز از انتشار شايعه، دروغ و جلوگيري از اظهارات يك طرفه هم نمونه‌هاي ديگر آن است. در بسياري از مواقع منبع خبر معرفي نمي‌شود يعني منبعي كه نخواسته نامش فاش شود. فردي كه اسمش فاش نشده است از نظر اخلاقي حق ندارد عليه ديگري حرف بزند، زيرا خواننده او را نمي‌شناسد و نمي‌داند با چه انگيزه‌اي چنين نظري را ارائه مي‌كند. بسيار دشوار است كه هر بار براي انتشار يك خبر، گزارش ويا مصاحبه خودمان اجتهاد كنيم كاري كه انجام مي‌دهيم درست است يا خير؟ و چون اين امر در كار حرفه‌اي روزنامه‌نگاري مكرر اتفاق مي‌افتد، بهتر است كه يك آيين‌نامه، و يا دستور‌العمل تدوين شود كه به روزنامه‌نگاران در برخورد با اين موارد كمك كند. لزوما همه‌ي اين موارد شكل قانوني ندارند. البته بخش‌هايي از آن مباني حقوقي دارد، شما اگر مطلب دروغي را به كسي نسبت دهيد در همه جاي دنيا اين يك بار حقوقي دارد، اما جداي از آن به عنوان يك قرار درون سازماني، روزنامه‌نگاران معمولا براي خودشان يك شيوه‌نامه تنظيم مي‌كنند براي اين كه هم از مشكلات حقوقي پرهيز شود و هم اخلاق عمومي محفوظ بماند.
 
به عنوان يك روزنامه‌نگار و كسي که به اين مسائل فكر كرده، بداخلاقي‌‌هاي روزنامه‌نگار ما چيست؟ يعني چه چيزهايي در روزنامه‌نگاري ايران مرزهاي اخلاق را مخدوش مي‌كند؟
 
ما در بيشتر موارد، مطلقا مراعات اصول ابتدايي حرفه‌اي را در خبرنويسي و گزارش نويسي نمي‌كنيم. مدام قضاوت مي‌كنيم و صفت مي‌دهيم و تقريبا در بسياري از اسامي موضع‌گيري است. در ايران وقتي خبر مي‌نويسيد نمي‌توانيد بگوييد سازمان مجاهدين خلق ايران، درحالي كه اسمش سازمان مجاهدين خلق است. اسمش منافقين نيست. شما در تلويزيون به ندرت كلمه‌ي اسرائيل را مي‌شنويد. مي‌گويند رژيم صهيونيستي. در واقع خبرنگار در تنظيم خبر مي‌گويد كه موضع‌‌اش چيست و كجا ايستاده است. گاهي اتفاق خنده‌داري مي‌افتد. مي‌نويسند: «وزير امور خارجه اسرائيل گفت: رژيم صهيونيستي... » يا مي‌بينيد كه مي‌گويند: «پنتاگون اذعان كرد كه در ابوغريب، زنداني‌ها شكنجه مي‌شدند.» اذعان كرد يعني چه؟ اعتراف كرد يعني چه؟ پنتاگون تحت بازجويي و در دادگاه اين حرف‌ها را نمي‌زند. خودش گزارش كرده است. چندي پيش آمريكايي‌‍‌ها خبر دادند كه سه نفر در گوانتانامو خودكشي كردند. اين را خود آن‌ها گزارش مي‌دهند. در خبر، ما هميشه از عينيت فاصله مي‌گيريم و مي‌خواهيم طرف مقابل را محكوم كنيم.
 
اين مساله فقط در موضوعات سياسي نيست. وقتي در صفحه حوادث روزنامه خبري مي‌خوانيد، بلافاصله مي‌فهميد كه از نظر خبرنگار، متهم مجرم است يا نه. از خواندن خبر مي‌فهميد كه اين خبرنگار با افغاني‌ها مخالف است. چون متهم افغان بوده و خبرنگار در هفتاد جاي خبر اين را نوشته است. اولا، متهم است نه مجرم. ثانيا، اسمش را نبايد منتشر كرد، ما عكس را هم مي‌زنيم. ثالثا، چرا مليتش را مي‌نويسيم؟ اگر اوكرايني بود نمي‌نوشتيم، مي‌نوشتيم تبعه خارجي. در شيوه‌نامه‌هايي كه از رسانه‌هاي ديگر كشورها منتشر شده، آمده است كه در انتشار اخبار مربوط به جرايم اشاره كردن به مليت يا مذهب متهمان ممنوع است. منظور ممنوعيت قانوني نيست. يعني به خبرنگارانشان مي‌گويند حق نداريد در اخبار جرايم اين مساله را بنويسيد. مگر اين كه مليت و مذهب مستقيما به انگيزه جرم مربوط باشد. ولي وقتي هيچ ربطي ندارد نبايد به آن اشاره شود. در حوزه­ي اقليت‌ها و مذاهب ديگر فوق‌العاده از اين مشكلات داريم.
 
اخلاق روزنامه‌نگاري موضوعي است كه در روزنامه‌نگاري ايران خيلي كم به آن توجه شده و اصلا خيلي كم شناخته شده است. روزنامه‌نگاران هر كدام بسته به تشخيص خودشان عمل مي‌كنند. و خيلي از آنها نه اطلاعي از اخلاق روزنامه‌نگاري دارند و نه خيلي حساسيتي در اين باره دارند. وجود يك شيوه‌نامه در يك رسانه كمك مي‌كند به اين كه اگر كسي اشتباه كرد و يا اساسا آدم صاحب اخلاقي نبود، كنترل ‌شود. وقتي كه هيچ معيار و مبنايي وجود ندارد خيلي دشوار است كه تشخيص داد كه آدمي كار اخلاقي مي‌كند و يا كار غيراخلاقي. در روزنامه­ي گاردين دفتري وجود دارد كه تمام روزنامه‌نگاران گاردين موظف‌اند سهامشان را در آنجا ثبت كنند. يعني به عنوان يك روزنامه‌نگار موظف اند اگر سهام شركتي را خريدند، حتا اگر ربطي به كارشان هم ندارد، آن را ثبت کنند تا منافع فرد مشخص باشد. در اين صورت است که وقتي مي‌گويند روزنامه‌نگار اجازه ندارد راجع به حوزه‌اي كه منفعت شخصي دارد خبر بنويسد، معنا پيدا مي­کند. اگر بعدا در حوزه­اي نوشت که منفعت شخصي داشت و يا منافعش را ثبت نكرده بود. تخلف مشخص شده، پيگيري مي­شود. اما در ايران هيچكدام از اين­ها وجود ندارد. مثلا من سهام يك شركت خودروسازي را دارم و خبرنگار اقتصادي هم هستم. چطور مي‌توان تشخيص داد كه آيا من منافع شخصي‌ام را در تهيه­ي اخبار لحاظ كرده‌ام يا نه؟ موضوع خيلي مناقشه­انگيز است. بسيار دشوار مي­توان فهميد خبر تحت تأثير منفعت شخصي‌ام بوده يا تشخيص واقعي من است. فقط منافع شخصي نيست. روزنامه­ي گاردين در سايت اينترني‌اش بخشي دارد كه در آن براي مخاطبين­اش مشخص کرده است، موسسه­ي گاردين يعني موسسه‌ي اقتصادي كه روزنامه­ي گاردين را منتشر مي‌كند در چه زمينه‌هاي ديگري فعاليت اقتصادي دارد. اگر شما به عنوان مخاطب روزنامه­ي گاردين خبري را مثلا درباره­ي مترو لندن خوانديد و به نظرتان آمد كه اين ممكن است جانبدارانه باشد، مي‌توانيد مراجعه كنيد و ببنيد كه موسسه­ي اقتصادي گاردين در مترو لندن كاري دارد يا ندارد؟ روزنامه­ي همشهري روزنامه­ي شهرداري است و اگر اشتباه نكنم هفت شركت‌ وابسته به شهرداري در روزنامه­ي همشهري سهام دارند. اگر كسي بپرسد كه روزنامه­ي همشهري راجع به فلان فعاليت شهرداري جانبدارانه رفتار كرده است يا نه؟ به اين حرف خواهند خنديد. چون فرض همه بر اين است كه روزنامه­ي همشهري اصلا بايد جانبدارانه رفتار كند. اين با اخلاق روزنامه‌نگاري سازگاري ندارد.  به مناسبت انتخاب سايت خبري گاردين به عنوان يکي از بهترين سايت‌ها، با سردبير آن مصاحبه كرده بودند. در آن يك جمله‌ي طلايي وجود داشت. وي گفته بود راز موفقيت ما اين است كه در گاردين آن لاين، خبري كه جانبدارانه باشد، مطلقا منتشر نمي‌كنيم و تحليل و تفسيري كه در آن جانبداري نباشد کار نمي‌كنيم. يعني اين دو حوزه تا حدود زيادي از هم تفكيك شده است. از نظر اخلاق روزنامه نگاري شما در موقع خبر دادن حق نداريد جانبدارانه رفتار كنيد. ولي مي‌توانيد كنار آن يك يادداشتي بنويسيد كه كاملا هم جانبدارانه باشد.
 
در گزارش و خبر بايدfairness  مراعات شود. متأسفانه ترجمه‌ي فارسي مناسبي از اين كلمه نشده است، آن را بي‌طرفي ترجمه كرده‌اند. وقتي كلمه بي‌طرفي را با آن معادل مي‌كنند به نوعي حق نفي آن را به خود مي‌‍دهند. مثلا اگر از مدير مسئول روزنامه‌ي كيهان سوال كنيد كه شما در پوشش اخبار فلسطين بي‌طرفانه رفتار مي‌كنيد؟ بلافاصله مي‌گويد نه. ما بي‌طرف نيستيم ما طرفدار فلسطين هستيم. ولي اگر بپرسيد منصفانه چطور؟ با اين قاطعيت نمي‌تواند بگويد نه. چون بي‌طرفي يك چيز است و انصاف چيز ديگر. اما در روزنامه‌نگاري هر دو اين‌ها يكي است. در پوشش اخبار خاورميانه چون بحث از خبر است بايد بي‌طرفانه و منصفانه خبرها را پوشش داد. اگر بمبي در اتوبوس بچه‌هاي كودكستاني منفجر شد و آن‌ها كشته شدند كه اتفاق هم مي‌افتد، نبايد  نوشت بيست صهيونيست به هلاكت رسيد. اين­ها بچه‌هاي پنج يا شش ساله بودند. چرا مي‌نويسيم اين‌ها صهيونيست بودند؟
 
شما كيهان يا تلويزيون را مرور كنيد در اخبار عمليات‌ انتحاري، نمي‌بينيد حتا يك زن و يا بچه كشته شده باشد، در حالي كه مدام اين اتفاق مي‌افتد و همه را صهيونيست اعلام مي‌کنند. بچه‌ي پنج ساله‌اي كه چيزي را نمي‌فهمد چرا صهيونيست است؟ بي‌طرفي در مسائل داخلي هم مطرح است. اگر به مدير يك نشريه‌ي اصلاح‌طلب بگوييد كه شما بايد در مورد يك مساله­ي سياسي بي‌طرفانه رفتار كنيد. پذيرشش براي او مشكل است. من اصلاح‌طلبم و آن‌ها محافظه كارند و هميشه با هم شاخ به شاخيم. بي‌طرفي يعني چه؟ فكر مي‌كنم منصفانه كلمه‌ي مناسب‌‌تري باشد. يعني كلمه‌اي كه راحت‌تر پذيرفته مي­شود. در رسانه‌هاي ما اين تفكيك هنوز مشخص نيست كه شما وقتي از چيزي گزارش مي‌دهيد با وقتي كه مقاله و يادداشت مي‌نويسيد، متفاوت است. هرچند اين مرز خيلي دقيق نيست و گزارش تفصيلي و تحليلي هم داريم،  ولي بالاخره دو موضوع مختلف اند. مديران رسانه‌ها در اين مورد نه حساس‌اند، نه آگاه‌، نه پيگير و نه خودشان آن را قبول دارند.
 
اصولا در كار روزنامه‌نگاري فرد مي‌تواند منصف و يا بي‌طرف باشد؟
 
موقعي كه روزنامه‌نگار خبر تهيه مي‌كند بايد بي‌طرف باشيد.
 
بايدها را نمي‌گويم، منظور من امكان‌پذيري است؟
 
ممكن است به خاطر بسته بودن دست و پاي مطبوعات ما، در مسايلي مثل اخبار حوزه‌ي خاورميانه، بي­طرفي امكان‌پذير نباشد.
 
به لحاظ محدوديت‌هاي سياسي نمي‌گويم. آيا به لحاظ انساني اين امكان وجود دارد؟ مثلا من در نقش يك عكاس مي‌‌توانم عكس مورد نظرم را در شرايط خاصي از شما بگيريم و واقعيت را تحريف كنم. ممكن است شما لحظه‌اي در يك حس منفي و يا مثبت باشيد و يا زاويه من مثبت و يا منفي باشد.
 
وقتي از اخلاق صحبت مي‌كنيم، راجع به آن چيزهايي حرف مي‌زنيم كه در اختيار انسان است. يعني در حد انسان معمولي که تسلطي بر خودش دارد. انسان در چيزهايي خودآگاه عمل مي‌كند، و در بعضي چيزهاي ديگر ناخودآگاه. وقتي از اخلاق بحث مي‌کنيم، هميشه در حوزه‌ي خودآگاه حرف مي‌زنيم. وقتي از كودكي كه متوجه نيست چه مي‌كند، رفتاري توهين‌آميز سر مي‌زند يا كلمه‌اي نامناسب را جلوي بزرگتر خود به كار مي‌برد، هيچ كس نمي‌گويد اين بچه اخلاق را زير پا گذاشته است. هيچ وقت نمي‌شود احتمال دخالت نظر روزنامه­نگار را در تنظيم خبر به صفر رساند. اين اصلا امكان‌پذير نيست هيچ وقت نمي‌توان مطمئن شد كه او مطلقا نظرش را تأثير نداده است . چون بخشي از کار، ناخودآگاه اتفاق مي‌افتد. در چيدمان خبر. در انتخاب كلمات. جايي مي‌‌نويسيم كه فلاني گفت، جاي ديگر مي‌نويسيم كه فلاني ادعا كرد. يعني من حاضر نيستم اين گفته را تأييد كنم. و داريم موضع مي‌گيريم. در اينجا از فرد فاصله مي‌گيرم. جايي اين فاصله گرفتن اخلاقي است و جاي ديگر اخلاقي نيست. موقعي که همه مي‌دانند كه درست است اين فاصله گرفتن اخلاقي نيست و جايي که منابع معتبر اين گفته را تأييد نكرده‌اند، بهتر است بنويسيم ادعا كرد. اما مساله اين است كه فاصله‌ي روزنامه­نگاري ما با اين ظرافت‌ها خيلي خيلي زياد است. ما مسائل خيلي عيان را ناديده مي‌گيريم.
 
بعضي از بي‌اخلاقي‌هاي روزنامه‌نگاري به بحث بي‌طرفي و منصفانه بودن اخبار برمي‌گردد اما بي‌اخلاقي‌هاي ديگري هم داريم كه در روزنامه‌نگاري ايران رايج باشد؟
 
از مهم‌ترين‌هايش تفكيك نشدن منفعت شخصي از كار روزنامه‌نگاري است. به كرات از همكاران شنيده‌ام كه فلان جا كارم گير كرد، كارت خبرنگاريم را درآوردم و گفتم من روزنامه‌نگارم، كارم راه افتاد. پليس مي‌خواست مرا جريمه كند كارت را نشان دادم. و يا فلان جا، فلان اتفاق افتاد تهديد کردم مي‌روم و در روزنامه مي‌نويسم. اين كارها صد در صد خلاف اخلاق روزنامه نگاري است. اين سوء استفاده است. از اين بدتر اتفاقي است که به فروش خبر معروف است . و در روزنامه‌هاي ما فراوان اتفاق مي‌افتد. افراد يا سازمان‌ها با دادن هدايا، با دادن امتياز سفرهاي خارجي و ...، به تعدادي روزنامه‌نگار - نه اين كه رسما آن‌ها ر ا بخرند -  کاري مي‌كنند كه اخبار كاملا جانبدارانه و به نفع آن‌ها در رسانه‌هاي خبري منتشر شود. من منطق اين کار را نمي‌فهمم. چرا دولت جلوي اين کار را نمي‌گيرد؟ ظاهرا براي اين کار در سازمان‌ها رديف بودجه وجود دارد. و به سادگي معلوم است كه وزارت نفت چقدر پول و هديه به خبرنگاران مي‌‍دهد. اين كار خلاف اخلاق روزنامه‌نگاري است. در شيوه‌نامه‌هاي اخلاق حرفه‌اي اين مساله با دقيق‌ترين كلمات توضيح داده مي‌شود. يعني مي‌گويد روزنامه‌نگار حق ندارد هديه‌اي بيشتر از ده دلار را بپذيرد. فقط ده دلار حق داري هديه بپذيري. به اندازه­ي هديه‌هاي ارزان قيمتي كه فردي ممكن است به يك دوست هديه كند. اگر چيزي به شما مي‌دهند كه يازده دلار مي‌ارزد يا بايد همان‌جا محترمانه پس بدهيد و يا به طرف اطلاع بدهيد كه من اين هديه را مي‌برم و به روزنامه مي‌دهم و اينگونه هدايا به فلان موسسه خيريه داده مي‌شود. حتا اگر هيچ شائبه‌اي نداري كه طرف از تو انتظار انجام كاري در مقابل هديه داشته باشد. در كشور ما اينطور نيست. دفتر رئيس جمهور به خبرنگاران حوزه رياست جمهوري هر سال سكه مي‌دهد. من خودم گرفتم. من نمي‌گويم آن­ها لزوما انتظار دارند اخبارشان جانبدارانه پوشش داده شود. ولي به طور طبيعي اين اتفاق مي‌افتد. و خبرنگار مدام دغدغه‌اش اين است كه اگر الان اين خبر را منتشر كنم آيا فلان روابط عمومي از من نمي‌رنجد. براي مراسم بعدي مرا دعوت مي‌كند. اين مساله خيلي رايج است و فوق العاده مضر. به خصوص اگر در حوزه­ي اقتصاد اتفاق بيفتد. متأسفانه هيچ كس هيچ كار اساسي براي آن انجام نمي‌دهد. رسانه‌ها نسبت به آن بي‌تفاوت هستند و يا مديرانشان بيشتر اين مباني حرفه­اي را نمي‌شناسند. از طرفي پذيرش يك آيين اخلاقي براي مدير هم مسئوليت‌هايي مي‌آورد. به همين دليل زير بار آن نمي‌‌رود و نمي‌پذيرد. وقتي کسي پذيرفت و به خبرنگارش ابلاغ كرد كه بايد براي تهيه خبر، منصفانه، بي‌طرفانه و جوانمردانه رفتار كند، بعد دست و پاي خودش هم بسته مي‌شود، اگر نزديك زمان انتخابات تصميم گرفت خبر فلان شخصيت را كار كند، دچار مشكل مي‌شود و با آن آيين اخلاقي اعلام شده جور درنمي‌آيد. چون حاضر نيستند اين را بپذيرند، آن وقت هزارها آسيب ديگر به روزنامه‌ها و رسانه‌ها مي‌رسد كه نمي‌توانند جلويش را بگيرند. چون قبلا به روزنامه‌نگار نگفته‌اند كه تو حق نداري هيچ هديه‌اي بپذيري.
 
آيا صرفا علت اين مشکل نبود يك مرامنامه، شيوه‌نامه يا دستور‌العمل است؟
 
به نظر من اين آخرين علت است.
 
پس علت اصلي چيست؟
 
اساسا نه راجع به اين مفاهيم حرف مي‌زنند، نه شناخته مي‌شود، نه آموزش داده مي‌شود. تا آنجا كه من ديده‌ام و كار كرده‌ام، اصلا در رسانه‌هاي خبري‌مان مفهومي به نام دوره‌هاي بازآموزي نداريم.
 
اما صرفا با آموزش بايدها و نبايدها و خوب‌ها و بدها آيا اين مساله ساماندهي مي‌شود؟
 
 نه، صرفا اين نيست. ولي آموزش دادن يك موضوع، مهم‌ترين و اولين گام است. در مدرسه مواد درسي بسياري به دانش‌آموزان مي‌آموزند. تعداد زيادي آن­ها را ياد نمي‌گيرند. اما اولين مرحله­اي که بايد انجام شود تا فردي رياضي بداند، اين است كه به او رياضي درس بدهيم. نمي‌شود كه فردي رياضي­دان بشود بدون اينکه رياضي خوانده باشد.
 
اگر اين گام اول را كنار بگذاريم، موانع ديگر را شما چه مي‌بينيد؟
 
ضعف اخلاقي، که در همه‌ي حوزه‌هاي اجتماع ما وجود دارد.
 
يعني بيماري اخلاقي كه بر كل جامعه حاكم است، به حوزه‌ي روزنامه‌‌ها هم كشيده شده است؟
 
بله، ضعف اخلاقي در كل جامعه­ي ايراني به وضوح به چشم مي‌خورد و روزنامه‌نگارها هم بخشي از اين جامعه هستند. به نظر من اين خيلي مهم است و خيلي تأثير مي‌گذارد. از طرف ديگر در نهادهاي صنفي‌مان نگاه غلطي رايج است. تصوري كه از يك انجمن صنفي مي‌رود اين است كه بايد خانه بدهد، وام بدهد، بيمه كند، ماشين بدهد و يا اگر من با كارفرما مشكل پيدا كردم از من حمايت كند. در حالي كه اتحاديه‌هاي كارگري در جوامع پيشرفته فقط به اين مسايل نمي‌پردازند. شما اگر از يك روزنامه‌نگار در انگلستان شكايت داشته باشيد، مي‌توانيد به اتحاديه‌اي كه او عضو آن است شكايت كنيد. آن‌ها كاملا عادلانه بررسي مي‌كنند و اگر عضو آن اتحاديه تخلفي كرده باشد وادارش مي‌كنند از شما عذرخواهي كند و يا اين كه به شما خسارت بپردازد و اگر نكرد از اتحاديه اخراجش مي‌كنند. مهم‌ترين وظيفه­ي يك انجمن صنفي حفاظت از حيثيت آن صنف است. نه فقط اين كه از اعضا به هر دليل كه با كارفرما اختلاف پيدا كردند، حمايت كند. اگر فردي كارش را بلد نيست چرا بايد از او دفاع کرد؟ وقتي او اخلاق روزنامه‌نگاري را زير پا گذاشته براي چه بايد از او حمايت كرد؟
 
وقتي كه خود انجمن صنفي قرار مي­شود از رئيس جمهور هديه بگيرد، يا از طرف دولت حمايت مالي مي­شود، و وقتي اساس کار آلوده باشد آيا باعث نمي‌شود كه اين آلودگي به همه جا كشيده شود؟
 
درست است. يكي از مهم‌ترين معضلات روزنامه‌نگاري ايران اين است كه اکثر رسانه‌هاي ما صد در صد وابسته به كمك دولت هستند. حتا روزنامه‌هاي مخالف دولت هم از دولت سوبسيد مي‌گيرند و بدون آن سوبسيد كه به صورت سهميه‌ي كاغذ و .. داده مي‌شود اصلا نمي‌توانند منتشر شوند. فقط چند روزنامه مي‌توانند سرپاي خودشان بايستند.
 
يكي از وظايف انجمن صنفي حفظ شان صنف و نظارت بر رعايت خط قرمزهاست. وقتي انجمن اين خط قرمزها را زير پا مي‌گذارد، و اصلا توجهي به آن نمي‌كند، طبيعي است كه از اعضا هم نمي‌تواند مراقبت كند.
 
همينطور است. اما هديه دادن به خبرنگار، يكبار اتفاق مي‌افتد ولي روزنامه‌ها هر روز با سوبسيدي كه دولت مي‌دهد منتشر مي‌شوند. طبيعي است كه نمي‌توانند بي‌طرف باشند و خيلي جاها دست و پايشان بسته است. علاوه بر محدوديت‌هاي قانوني كه از سوي قوه‌ي قضاييه و سيستم‌هاي امنيتي برآن‌ها تحميل مي‌شود.
 
به نظر مي‌رسد معضلات اقتصادي، موجب مي‌شود روزنامه‌نگاران  مانند بقيه‌ي اقشار جامعه، اخلاق و حرفه‌اي‌گري را فراموش كنند و دغدغه‌هاي روزانه‌ي زندگي‌اشان آن‌ها را به سمتي بكشاند كه از كارشان سوء استفاده كنند.
 
الزاما اين طور نيست. من روزنامه‌نگار هستم و فقط از طريق روزنامه‌نگاري امرار معاش مي‌كنم. در کارم حرفه­اي رفتار مي‌کنم. تعداد زيادي از دوستانم هم همينطورند و هيچكدام از آن­ها هم از اين آلودگي‌ها ندارند. زندگي‌شان مي‌گذرد، هر چند كمي سخت مي‌گذرد. نمي‌شود ماشين خيلي گران‌قيمت سوار شد، خانه خيلي بزرگ داشت. نمي‌شود لباس مارك‌دار پوشيد. خيلي از كارها را نمي‌شود انجام داد ولي مي‌شود سالم زندگي كرد. اما مساله­ي ديگري وجود دارد. اختلاف بين سطح توقع جامعه با آن چه كه در زندگي سالم مي‌توان به دست آورد. جوان‌ها توقعشان از زندگي جايي است كه ممكن است با يك كار سالم نتوانند به آن برسند. اين مشكل وجود دارد، اما راه‌حلش اين نيست كه وارد كار روزنامه‌نگاري شوند و بخواهند از طرق غيرمتعارف به درآمد برسند. بايد دنبال کار ديگري بروند. كار اقتصادي و تجارت را انتخاب كنند.
 
گفتيد روزنامه‌نگاراني هستند كه سالم مانده‌اند و سعي كرده‌اند كه روزنامه‌نگار بمانند. وظيفه­ي روزنامه‌نگار است که حق مردم را که اطلاعات است به آن‌ها بدهد. ولي من به عنوان کسي که در روزنامه­ي دولتي و براي سازماني كار مي‌كنم كه يك سري اطلاعات را از چشم مردم پنهان مي‌كند. و به لحاظ اقتصادي هم نمي‌توانم براي نشريه‌اي كار كنم كه اين محدوديت‌ها را ندارد،  چون حقوق بسيار کمي مي‌دهند. در نتيجه از وظايف حرفه­اي روزنامه‌نگاري‌ام باز مي‌مانم.
 
اين از مهم‌ترين معضلات روزنامه‌نگارهاي ايراني است. بيش از يكي، دو روزنامه و رسانه مستقل نداريم. بقيه‌ به نحوي به نهادهاي رسمي وابستگي دارند. و هر كدام تا درجه‌اي اين وابستگي را در كارشان اع