پر از تكرار
يك لحظه مرگ ميرسد
از بام آسمان
سكوت
از بام آسمان
سكوت
از گريهي بيدرنگ مادرت
لرزيدم و نگاه كردم
آن همه تكرار
لرزيدم و نگاه كردم
آن همه تكرار
اي كاش با تو
بودم و ميرفتيم
ازين سرزمين پر از هياهو،
پر از تكرار
بودم و ميرفتيم
ازين سرزمين پر از هياهو،
پر از تكرار
ديگر
هرچه بشنوم
صداي سكوت با تو بودنست
هرچه بشنوم
صداي سكوت با تو بودنست
باز هم
به ذهنم ميرسد
تكرار
به ذهنم ميرسد
تكرار
مطلب را به بالاترین بفرستید
فاجعه
فاجعه زماني رخ ميدهد كه انسانهايي كوچك بخواهند كارهايي بزرگ كنند و براي رسيدن به هدف خود دست به هر كاري بزنند. تاريخ انقلابهاي بزرگ كم از اين آدمها ندارد، كه براي رسيدن به بيشتر، اندك داشتههاي مردم را هم به باد دادهاند.
كاش هركس حد خود را ميدانست. اول بزرگ ميشد و بعد به فكر بزرگي كردن ميافتاد. به اطراف خود كه نگاه كنيد كم از اين آدمها نميبينيد.
مطلب را به بالاترین بفرستید
روز خوبي براي مردن
جوان سوار اتوبوس شد. خسته و كوفته، كنار مرد ميانسالي كه لباسهاي رنگ و رو رفتهاي به تن داشت، نشست. جوان در خيالات خود سير ميكرد. اتوبوس كه راه افتاد، تازه متوجهي جمعيت داخل اتوبوس شد، مثل هميشه مسافران را ورانداز كرد. مرداني عبوس با چهرههاي درهم رفته كه به خانه باز ميگشتند. اين يكي دبير بازنشستهاي بود كه از مطب پزشك بر ميگشت. آن يكي جواني احتمالاً تازه داماد كه فكر قسطهايي كه بايد پرداخت كند، مثل مصيبت به سرش خراب شده بود. آن مرد درشت هيكل تازه از زندان آزاد شده، شايد در فكر سرقت ديگري است.
متوجهي مرد ميانسال و سيه چردهي كنار خودش شد. لباسهاي چرك، موهاي ژوليده و پوست آفتابسوختهاش نشان ميداد كه كارگري ساده است. كيسهاي را كه احتمالاً لباس كارش داخل آن بود بغل كرده، سرش را به پنجره تكيه داده، به جايي كه معلوم نبود كجاست خيره شده بود. درست مثل بچهها زير لب سرودي را زمزمه ميكرد.
دختر پنجشش سالهي مرد، در خانه انتظار او را ميكشد. انتظار آغوش گرم پدر و دستهاي زبر اما مهربانش. دست پدر اما خالي است. چهرهي سياه و سوختهي مرد ديگر جايي براي سرخ شدن ندارد، اما حتماً صورت پريده رنگ زنش قرمز شده به او لبخند ميزند.جوان با خودش فكر كرد كه دختر مرد بايد ناز و دوست داشتني باشد و كاش ميتوانست دختر را بغل كرده، نوازش كند.
هوا عالي بود به هواي بهار ميخورد. كمي ابري و خنك. اتوبوس واحد به روي پل رسيده بود. مرد جوان از آن بالا ساختمانهاي بلند شهر و كوه را به وضوح ميديد. از ازدحام و آلودگي هميشگي هوا خبري نبود. چشمهاي پر اشك جوان، مانع ديدش شد. با خودش فكر كرد «امروز چه روز خوبي است براي مردن.»
هوا ديگر تاريك شده بود. جوان برخلاف هميشه چند ايستگاه قبل از آخرين توقفگاه خط واحد، پياده شد. عينكش را برداشت، چشمهايش را پاك كرد و به كوچهاي پيچيد.
***
عجيب است آسمان
ويران نميگردد
زمين برجاست
باز، ميگردد
خداي اين زمين و آسمان
انگار باكش نيست
به خانه
يك پدر
با دست خالي باز ميگردد
ويران نميگردد
زمين برجاست
باز، ميگردد
خداي اين زمين و آسمان
انگار باكش نيست
به خانه
يك پدر
با دست خالي باز ميگردد
مطلب را به بالاترین بفرستید
خواب كفرآميز
يک شب که زود خوابيدهاي تا فردا زود بيدار شوي و به هزار کار نکردهات برسي. پس از کمي کلنجار رفتن با اتفاقاتي که آن روز افتاده و فکر کردن به اين که فردا چه بايد کني و غلت زدن در رختخواب، خوابت ميبرد. اما هرگز بيدار نميشوي. يعني بيدار ميشوي، اما ميبيني که مردهاي.
سبک، سرخوش و حيرتزده به جاهايي سرک ميکشي که اصلا نديدهاي و حتا فکر نمي کردهاي اينطور جاهايي هم باشد. جلوي باغي سرسبز، پيرمردي خوشچهره و البته محجوب، به استقبالت ميآيد و تو را در آغوش ميکشد و بعد کنار خود مينشاند. با خود ميگويي شايد پدربزرگ است. اما او که در جواني مرده است؟ پيرمرد خجالتزده، از تو ميخواهد که بزرگواري کني و او را ببخشي. صورتش سرخ شده، حتا ميتواني قطرههاي زلال اشک را در چشمانش ببيني. در اين حال پيرمرد ميلرزد و ميگويد حاضر است هرمجازاتي که بگويي بپذيرد. تا از گناهش بگذري.
شرمنده از آن که مردي به آن سن و سال از تو طلب بخشش کند. ميگويي هرگز او را نديدهاي، چه رسد که بدرفتاري ديده باشي. مرد با قيافهاي مظلومانهتر از قبل ميگويد. زندگي در دنيايي پر از رنج و درد. خشن، نامرد و نامراد و يک يک تمام بدبختيهاي زندگيات را مي شمارد. کتکهايي که از برادر بزرگترت در کودکي خوردهاي. نامردي همکارت که زحمات تو را يکباره بالا کشيد و گريخت و ... . به پيرمرد نگاه ميکني و ميگويي آخر پدرجان آن شقاوتها از کسان ديگري سرزده، شما چرا نگرانيد و خود را مقصر ميدانيد.
شرمنده سربه زير مياندازد و آرام با صدايي لرزان و بغضآلود ميگويد: گمان کردهاي خداوند بخشندهي مهربان کيست؟ به پايت ميافتد. شانههايش را گرفته، بلندش ميکني. متعجب با دهاني باز، خيره به چشمانش مينگري و يکباره بر سرش فرياد ميزني.
با صداي خود از خواب ميپري. بر زندگي نکبتبار و خواب کفرآميز خود لعنت ميفرستي. صدقه ميدهي و استغفار ميکني.
مطلب را به بالاترین بفرستید
